سراب

هفت شهر عشق سابق

چند خوشه از خرمن دوستان

ارسال شده توسط ع. آرام در جولای 7, 2009

یک تبریزی گفته: ولادت امام‌علی، مردی كه امروز فقط نامش الگوست، نه اخلاق، نه رفتار، نه منش، نه عدل، نه حكومت و نه حتی دينش، برهمه‌ی دوستداران واقعی او مبارك.

مانی ب گفته: رفتار کسی که خود را صاحب حقیقت معرفی می‌کند٬ “طور دیگری” است!

یک قلندر گفته: اگر می‌توانی خورشید، اگر نمی‌توانی مهتاب و اگر این‌هم نمی‌توانی آن کرمک شب‌تاب باش!

مژی جون گفته: نجس‌ترین چیزهای دنیا طمع است…

ابریشم گفته: آدم‌ها از دور دوست‌داشتنی‌تراند…

اسدزاده گفته: همه چیز را هم که گردن من بیندازی، عاشق شدن من تقصیر تو است!

تو که یک گوشه‌ی چشمت غم عالم ببرد/ حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

یک گیلدا گفته: فکر می کنم نام خانوادگی بشر، “قربانی” باشد!

محمد گفته: این نه آن آب‌است کاتش را کند خاموش “م. امید”

پی‌نوشت: شما رودخونه نیستی دادا! مردابی، اشتباه به عرضتون رسوندن!

ملودی گفته: یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که…(بقیه‌اش رو باید خودتون بخونید!)

پی‌نوشت: (خودم!) یادمون باشه که همه‌ی ما انسانیم و جایزالخطا!

پی‌نوشت‌پریم: از پشت پنجره‌ی بسته‌ی اتاقم که به پشت بام‌ها نگاه می‌کنم انگار برف است که روی آسفالت پشت بام‌ها نشسته، اما برف نیست، گرد و خاک است، تحفه‌ی “آن” همسایه‌‌های همیشه طلبکار برای “این” همسایه‌ی دست و دل‌باز. بقول همشهری‌ها: مالِ نخورو سی بخورو!

پی‌نوشت‌زگُند: بعضی‌ها که خودرا در امن و امان می‌بینند، نه از پنجره به بیرون نگاهی می‌اندازند و نه گرد و غباری می‌بینند و می‌گویند: اندر حصار من نرسد گرد روزگار/چشم زمانه خیره شد اندر غبار من. (ناصرخسرو)

بعضی هم گرد و خاک را می‌بینند ولی سوار را نمی‌بینند: خاکساران جهان را به حقارت منگر/توچه دانی که دراین گرد سواری باشد. (اوحدی)

گروهی هم راحت خود می‌طلبند: یک نیمه‌ی گیتی ستد و سیر نباشد/تا نیمه‌ی دیگر بگرد {بگیرد} دیر نباشد! (منوچهری)

و زحمت ما می‌دارند: همه سر پر از گرد و  دیده پرآب/کسی را نبد خورد و آرام و خواب. (فردوسی)

نوشته شده در Blogroll, اجتماعی, اخبار وبلاگ‌ها, طنز, فارسی شکر بود, کل‌کل | Tagged: | Leave a Comment »

چند نکته‌ی بی‌طرفانه و با طرفانه!

ارسال شده توسط ع. آرام در جولای 5, 2009

امروز صبح بخاطر بی‌کاری مضاعف! داشتم به اخبار بی‌بی‌سی فارسی گوش می‌دادم (یا می‌کردم!) بقول گوگوش: “چه اشتباهی می‌کنی/ حرفاشو باور می‌کنی!” جائی دیگر هم نوشتم که وقتی آدم بی‌کار باشد خیال‌باف می‌شود. یعنی چون “درآمد” درستی ندارد “دررفت” درستی هم نخواهد داشت!

همین گوش دادن یا کردن، خودش هم از مضرات بی‌کاری است و هم از نواقص زبان فارسی! یا اصلاً هر زبانی؛ چون هیچ دو کلمه یا اصطلاحی در زبان نیست که عیناً یک معنا را برسانند، پس یا این درست است یا آن! بگذریم. با این‌همه گرد و غباری که این روزها فضای شهرها را پر کرده، روشن‌تر از این نمی‌شود نوشت!

می‌گفت: براساس یک تحقیق انجام شده توسط فلان مؤسسه، و با در نظرگرفتن معیارهائی نظیر وضع اقتصادی، استفاده‌ی درست و بجا از منابع طبیعی و رضایت از وضع زندگی و امید به زندگی (متوسط سن) و غیره، شادترین مردم دنیا “کاستاریکا” است، و ثابت شده که شادترین مردم دنیا در کشورهای آمریکای لاتین زندگی می‌کنند!

در خبر دیگری که سال قبل منتشر شد، شادترین مردم دنیا “دانمارک” ذکر شده بود که در مطلبی هم نوشتم و حالا توی آرشیو هرچه دنبالش گشتم پیدا نکردم. ایران در گزارش اخیر در رتبه‌ی هشتاد و یکم دارد ولی در گزارش قبلی عقب‌تر بود. این پیش‌رفت ناشی از چه چیزهائی است، نمی‌دانم. شاید بخاطر اینست که دارد به آمریکای لاتین نزدیک می‌شود.

اگر دسترسی به مطلب قبلی پیدا کردم کامل‌تراش را می‌نویسم ولی تا آن‌جا که یادم هست در گزارش قبلی شادترین (یا خوش‌بخت‌ترین) کشورها بیشتر از کشورهای اروپائی بودند، چه تغییراتی در این مدت در کشورهای آمریکای لاتین صورت گرفته، معلوم نیست.

نکته‌ی دیگری که فقط یک آدم بیکار می‌تواند کشف کند اینست که گوینده‌ی بی‌بی‌سی برخلاف روش قبل که جملات و کلمات را با کاربرد آن‌ها در تی‌وی خودمان و تقلید از غلط‌های فاحش بکار می‌برد، این بار صحیح‌تر ادا کرد و مثلاً عبارت “با وجود این…” که قبلاً به اشتباه “با این وجود…” می‌خواند، درست خواند، یعنی گفت با وجود این!! حالا ترسیده یا متوجه اشتباه خودش شده یا چه، نمی‌دانم!

این‌ها اصلاً چه ربطی دارند؟ بعضی دوستان پیش ازاین ایراداتی به نوشته‌های من وارد کرده‌اند که مثلاً چرا درازنویسی می‌کنی و بعد چرا مته روی خشخاش می‌گذاری، حالا این عبارت یا آن عبارت و این کلمه یا آن کلمه چه فرقی دارند؟ بقولاً قیمه را چه با غین بنویسند چه با قاف…

قبلاً در نوشته‌هائی تحت عناوین “کج فهمی”، “امکانات ادبی”، “کاربرد کلمات و اصطلاحات در زبان فارسی”، “نقد بی‌ادبی” و غیره در همین‌جا نوشتم که در هر امری درست نوشتن تأثیر زیادی حتّا در امور فنّی، اجرائی، اقتصادی، سیاسی و غیره دارد؛ فرضاً در همان جمله‌ی ساده که “عفو لازم نیست، اعدامش کنید” و معروف است، اگر همین کامای “،” ظاهراً کم ارزش را جابجا کنیم و یکبار بعد از “عفو” و یکبار بعد از “لازم نیست” بگذاریم یا یکی از اعدام نجات پیدا می‌کند یا اعدام می‌شود. یعنی هرچه حاکم بنویسد مأمور می‌خواند و اجرا می‌کند. اگر در جمله‌ئی که می‌نویسد دقت نکند، دستور هم غلط و یا برعکس اجرا می‌شود.

فرضاً کلمه‌ی “غلط” معانی مختلفی دارد؛ یک‌جا بمعنی اشتباه کردن است (در انجام کاری یا حروف‌چینی و چاپ و غیره) و جائی بمعنی “گـ…” خوردن و بی‌جا حرف زدن است و غیره. مرحوم خاقانی در این شعر ساده! برای این‌که بگوید من در اشتباه هستم گفته: “غلطم من که چراغی همه‌کس را میرد/ لیک خورشید مرا مرد و دگر کس را نی!”

ساده‌تر اش را بخواهید مرحوم فایز دشتی توی این دوبیتی اشتباه خودش از ترک “بندر” و پشت کردن به یار را این‌جور بیان کرده: “پسین گینی {هنگام عصر} مو بندر بار کردم/ غلط کردم که پشت از یار کردم/ رسیدم بر سر بست چغادک/ نشستم گریه‌ی بسیار کردم.”

نه تنها کابرد کلمات در جمله تفاوت دارند بلکه زمان کاربرد این کلمات هم فرق دارد. مگر این‌که پشتمان قرص باشد و چیزی توی دستمان باشد که طرف “با وجود این‌که!” معنی کلمه را بفهمد به روی خودش نیاورد و جوابی ندهد؛ یک روزنامه‌ی دولتی در ایران براساس اظهارات یک شخصیت دولتی نوشت: فلانی در پاسخ به کشورهای اروپائی که گفته بودند؛ “ما دخالت نمی‌کنیم، نگران ایران هستیم.” گفته: “غلط می‌کنید که نگران ایران هستید!” همین!  واللهُ اعلمُ به حقایق‌الامور.

پی‌نوشت: ظاهراً بعضی‌ها از سبک و سیاق نوشته‌های من خوششان نمی‌آید و مدت‌هاست عدم رضایت خودشان را به طرق مختلف (از جمله نوشتن کامنت، که بعضی را هم ناچارم حذف کنم، و اغلب به حق یا ناحق عصبانی هم می‌شوند،) بیان می‌فرمایند. درک هم نمی‌کنند که در چه شرایطی قرار داریم، یا شاید من درک نمی‌کنم! تقصیر آن‌ها نیست، تقصیر من است که به شیوه‌ی آن‌ها همین‌جور قلم‌انداز نمی‌نویسم و فکر می‌کنم که دیکته کردن هم یعنی دیکتاتوری! این‌جا را هم بخوانید تا معنی قلم‌اندازی را بفهمید! در ضمن از این‌که هواداران زیادی هم ندارم پند نمی‌گیرم و همین‌جور زرت و پرت می‌کنم، و قبول نمی‌کنم که کثرت و عدد در همه حال حمل بر مشروعیت (بمعنی مقبولیت وغیره!) نمی‌شود. یا من معنی طنز و سبک‌های مختلف ادبی را نمی‌دانم یا نوشته‌های آن‌ها را درست نمی‌خوانم و درست نمی‌فهمم یا برعکس! اگر سبک نوشتن یکی باید باشد یعنی راست و سیخکی، و همه باید در یک مایه بنویسند، پس گور پدر ادبیات و گور پدر طنز! بزن بریم! بعضی از این دوستان حتا از شعر هم خوششان نمی‌آید و آن‌را یکی از گونه‌های ادبی نمی‌دانند! نمی‌دانم برای خودم باید متأسف باشم یا آن‌ها.

 

نوشته شده در Blogroll, اجتماعی, اطلاعات و اخبار, طنز, فارسی شکر بود, کل‌کل | Tagged: | 3 Comments »

ضرب‌المثل‌های قدیم و جدید

ارسال شده توسط ع. آرام در جولای 2, 2009

این ضرب‌المثل‌ها رو از جاهای مختلف گردآوری کرده بودم، توی پست‌های دیگه از جمله “همون آش همون کاسه” هم قبلاً نوشتم. با کمی تجدید نظر و کم و زیاد کردن این‌جا هم می‌نویسم، باشد که رستگار شوید!

من دیگه اس ام اس نمی‌زنم، حتا اگه مجبور بشم از تلفن ثابت استفاده کنم!

اس ام اس زدن پول به آسیاب مخابرات ریختنه!

دروغگو دشمن خلق خداست!

شب به تخته سیاه می‌گه روت سیاه، دروغگو می‌گه صلّ ِ علا!

یه دروغ کامل گفتن بهتر از یه راست نصفه نیمه گفتنه!

سگ سیاه برادرِ زغاله!

هرجا بری آسمون سبزه!

بالاتر از سبزی رنگی نیست!

وقتی آدم به آدم برسه، کوه هم به کوه می‌رسه!

آب که یه جا جمع بشه، هر سنگی رو سوراخ می‌کنه!

آب که سربالا بره مجبور می‌شه بالاخره بیاد پائین!

اگه تخته‌ رو از دست دادی از خود موج استفاده کن!

وقتی دائم آب رو بهم بزنی کره بدست میاد!

وقتی فساد به اوج می‌رسه قدرت خودنمائی می‌کنه!

اگه می‌خوای کاری رو خوب انجام بدی، از سه تا آدم بی‌طرف بپرس!

اگه نمی‌خوای کلاه سرت بره، قیمت جنس رو از سه‌تا مغازه بپرس!

بلندترین برج‌ها از رو زمین شروع می‌شن!

فقط از نیکان انتظار کار نیک داشته باش!

حاکم تا دماغش رو بخارونه همه می‌فهمن!

خودداری از نکوکاری بهتر از نکوکاری به امید پاداشه!

بهترین سوارکار به بدترین شکلی زمین می‌خوره!

هرقدر درخت بلند باشه، کوتاه‌ترین تیشه هم به تنه‌اش می‌رسه!

وقتی علف‌های بلند رو قطع کنی گرگ‌ها پیداشون می‌شه!

وقتی تقدیر از راه می‌رسه ماهرترین پزشک هم کور می‌شه!

همیشه شتر پیر، پوست شتر جوان رو به بازار می‌بره!

سر شتر که وارد چادر شد بقیه‌ی تنه‌اش هم داخل می‌شه!

عاقل در کارهای کوچک بزرگه و نادان در کارهای بزرگ کوچک!

وقتی غیر از نشستن و خوردن و حرف زدن کاری انجام ندی، همونجا سر سفره هم می‌میری!

جواهر بدون تراش و مرد بدون کار ارزش پیدا نمی‌کنه!

اگه خیلی نرم باشی تورو له می‌کنن، اگه خیلی سخت باشی تورو می‌شکنن!

فلانی سرش طاسه اما برای شونه دعوا می کنه!

هر دم سگی مستقیم نیس!

نگذار زبان گلوت رو قطع کنه!

استبداد و ظلم ترک بهتر از عدالت عربه!

سگ نجیب کاری به مرغ‌های خونگی نداره!

انسان صد سال هم زندگی نمی‌کنه ولی غصه‌ی هزار سال رو می‌خوره!

کسی که به قصر سلطان می‌ره، باید موقع رفتن کور باشه موقع برگشتن کر ولال!

کسی که سوار پلنگ بشه نمی‌تونه مدت زیادی سواری بگیره!

دست شکسته‌ات رو توی آستین‌ات بگذار!

فقط پرنده‌‌های زیبا زندانی می‌شن!

کلاغ‌ها همه جای دنیا سیاه هستن!

هرچه انسان فقیرتر باشه به شیاطینِ بیش‌تری بر می‌خوره!

وقتی نوبت خوشگذرانی به پایان رسید نوبت درد فرا می‌رسه!

یک سگ بی‌جهت عوعو می‌کنه بقیه سگ‌ها به تقلید ازاو عوعو می‌کنن!

اگه گذشته رو دونستی آینده رو هم می‌دونی!

لکه‌های حیوان روی پوستشه لکه‌های انسان توی دلش!

کسی که خانه‌ئی از نی داره، با آتش بازی نمی‌کنه!

رودخونه‌ها منبع و سرچشمه دارن، درخت‌ها ریشه!

یک کرم پول‌دار یک اژدهاست!

وقتی پول داشته باشی همه به حرفات گوش می‌دن!

پول زشتی‌ها رو می پوشونه!

مردی که کوه رو از میون برداشت کسی بود که سنگ‌ریزه ها رو جمع کرد!

یک متر طلا نمی‌تونه یک میلی‌متر وقت رو بخره!

اگه نیک‌بخت هستی حیله لازم نیس و اگه دلت پاکه لباس تقوا لازم نداری!

دست که از کلاهت بر‌داری تا کلاه جلویی روبقاپی، یکی هم از پشت کلاه تو رو می‌قاپه!

همیشه دزدی هست که دزد دیگه‌ رو غارت کنه!

هرچه تعداد نوکر کم‌تر باشه کیفیت خدمت بهتره!

وقتی از جو، آب می‌نوشی، به یاد چشمه باش!

اگه ریگ توی کفشت باشه نمی‌تونی راست راه بری و به ستاره‌ها نگاه کنی!

حشره‌های تابستون نمی‌تونن زمستون رو پیش بینی کنن!

حتا ببر هم گاهی چرت می‌زنه!

پشت سر قاطر راه بری لگدت می‌زنه، جلوش راه بری گازت می‌گیره!

ماهی‌ طعمه رو می‌بینه قلاب رو نمی‌بینه، آدما سود رو می‌بینن، امّا خطر رو نمی‌بینن!

نفت که مفت باشه می‌شه باش طهارت گرفت!

پدران ما کاشتند ما خوردیم، ما می‌کاریم تا عرب‌ها بخورند!

کور وقتی چشمش به پول بیافته روشن می‌شه!

تو دوتا پا داری پول صدتا!

بی‌پول نمی‌تونی یه آدم رو حرکت بدی، با پول حتا خدارو به حرکت در می‌آری!

مهمون رو محترم بدار حتا اگر کافر باشه!

آش که شور بشه، آشپز می‌گه: کی بود کی بود؟ من نبودم!

تیرش که بزنی جونش بالا میاد!

یه دست پر از زور بالاتر از هزار دست پر از حقّه!

خر بیار ف‌ی‌ل تر بارکن !

نوشته شده در Blogroll, اجتماعی, طنز, فارسی شکر بود, کل‌کل | Tagged: | 2 Comments »

یک “بیت” بجای یک دنیا حرف و غزل عاشقانه

ارسال شده توسط ع. آرام در ژوئن 30, 2009

شعر گفتن (یا سرودن،) هم حوصله می‌خواهد، هم دلی از کینه جدا و هم خواننده‌ یا شنونده‌ی علاقمند و پر از مهر و صفا. عاشقان همیشه در دنیا مورد بی‌مهری و جفای “یار” و “اغیار” قرار گرفته‌اند. بی‌مهری خودی و یار هم که می‌دانید از بی‌مهری بیگانه و اغیار دردناک‌تر است.

یک بیت از اشعار مرحوم “لاادری!” را اینجا می‌نویسم، اگر غزل کامل‌اش را دارید برای “الاحقر!” هم بفرستید. قبلاً از طرف ایشان از شما تشکر می‌کنم! در این “بیت” چون “لاادری” زورش به یارِ جفاکار نرسیده دل خودش را طرف خطاب قرار داده و گفته:

“دیدی ای دل هیچ‌کس دراین جهان یار تو نیست؟ من نگفتم روز اوّل عاشقی کار تو نیست؟”

در ادامه، تا آن‌جا که یادم هست – ولی خود شعر یادم رفته! – شاعر، خود یا دل را، بخاطر عاشق شدن، ملامت نمی‌کند و توصیه هم نمی‌کند که “دل” وسط کار کوتاه بیاید و دست از عاشقی بردارد بل‌که بیش‌تر به بی‌مهری و جفای یار می‌پردازد. روح‌اش سبز و روان‌اش شاد!

نوشته شده در Blogroll, اجتماعی, شعر, طنز, فارسی شکر بود, کل‌کل | 1 نظر »

همه‌دانی و هیچ ندانی

ارسال شده توسط ع. آرام در ژوئن 29, 2009

می‌گویند: “همه چیز را همِگان دانند.” بخاطر همین است که مردم (بعضی از انسان‌ها!) بصورت اجتماع زندگی می‌کنند و لاجرم “اجتماعی” هستند و نیازمند و مکمّل یکدیگر. وقتی چیزی نمی‌دانیم از دیگری می‌پرسیم، (همه هم که “همه‌دانی” نیستند! بعضی‌ از جاهای دیگر آمده‌اند – یارم همه‌دانی و خودم هیچ ندانی!) راه‌های یادگیری و ارتباط هم (بقول عوام برای همه‌دانی شدن) در گذشته محدود بود و امروز مبسوط!

این‌جا یک پرانتز باز می‌کنم در مورد “همه و همِگان.” دو کلمه در زبان فارسی داریم که هردو هم عربی هستند! یکی عوام (در برابر خواص) که جمع عامه است یعنی همه‌ی مردم و جمهور مردم. و کلمه‌ی دیگر عامی و عامه (ضد خاصه) که برای هردو معانی مشابهی ذکر شده مثل بی‌سواد یا کم‌سواد و از آن‌ها کلماتی مشتق شده‌اند مثل عامیانه و عوامانه و غیره. (بساط سبزه لگدکوب شد بپای نشاط/ ز بسکه عارف و عامی به رقص برجستند. سعدی.)

همه می‌دانیم که در هر زبانی هیچ دو کلمه‌ئی وجود ندارد که صد در صد یک معنا را برساند و فرهیختگانی (که من جزو آن‌ها نیستم!) می توانند مغایرت‌های این دو کلمه را درک کنند و توضیح بدهند و من نه می‌دانم و نه توضیح می‌دهم، چون منظورم بحث در باره‌ی ادبیات و زبان و صرف و نحو نیست. (گرچه به چشم عوام، سنگچه چون لؤلؤ است/ لیک تف آفتاب، فرق کند این و آن…خاقانی.) تا وقتی هم هیچ‌ندانی همه‌دانی نشود فرق سنگچه و لؤلؤ را نخواهد فهمید.

وقتی همین “هیچ‌ندانی”ها گرد هم می‌آیند و به تبادل نظر می‌پردازند “همه‌دانی” می‌شوند، چیزی که خواص دوست ندارند، از قدیم هم بوده. فرضاً در دورانی در ایران، سواد مختص گروه خاصی بوده و نباید از بین مغان یا درباریان به بیرون درز می‌کرده. راست یا دروغ‌اش را هم من نمی‌دانم، شنیده یا خوانده‌ام. متخصصین زبان و تاریخ و فرهنگ می‌دانند، (بروید از خودشان بـ…پرسید!) چیزی که من درک می‌کنم، تضاد بین عوام و خواص است و خواص هیچگاه مایل نبوده‌اند داشته‌های خودرا با دیگران قسمت کنند.

چگونه هیچ‌ندانی تبدیل به همه‌دانی می‌شود؟ از راه ارتباط و تبادل افکار؛ راه‌های ارتباط که حالا شامل اینترنت و موبایل و تلفن ثابت و سیار و تی وی! و غیره می‌شود، مورد استفاده‌ی همه هم هست، خودی و غیر خودی ندارد. اگر هم نباشد بقول میرزا آقاسی و فتح‌علیشاه قاجار، و درباریان محترم؛ وای بحال روس! (هی شاه قاجار دست می‌برد به قبضه‌ی شمشیر مبارک و هی درباریان التماس می‌کردند: نه قربان! بیرون نکش که دنیا زیر و زبر می‌شود! شکست ایران از روس را هم که می‌دانید. عوام هم فکر می‌کردند شاه بفکر آن‌هاست و دارد با دشمن می‌جنگد!)

جائی کلمه‌ئی دیدم و مثل خیلی چیزهای دیگر معنی آن‌را درست نفهمیدم و رفتم سراغ یکی از همین راه‌های ارتباطی یعنی نسخه‌ی چاپی فرهنگ لغات دهخدا. این هم برای ما که هنوز به کاغذ و مداد چسبیده‌ایم، یک راه ارتباطی سالم است که در مواردی دارند مارا از این هم محروم می‌کنند و تبدیل می‌شویم به “هیچ ندانی!”

کسی در جائی بطور اتفاقی کلمه‌ی “سیور” یا “سیورچی” و “سیورچیان” را آورده بود. (به کسی بر نخورد، منظور شخص خاصی نیست، شباهت‌ها اتفاقی است!) اغلب کلمات ریشه‌ی فارسی ندارند ولی بعلت کثرت استعمال، فارسی شده‌اند، از جمله سیورسات که گاهی اشتباهاً سورسات یا سور و سات هم می‌گویند که اشاره‌ی عوام به اسباب طرب و عیش و خوش‌گذرانی است و بی‌ربط هم نیست.

سیورسات را می‌دانستم ولی مفرد آن یعنی “سیور” را جائی ندیده‌بودم. بعضی کلمات مفرد ندارند یا دارند و کمتر مورد استفاده قرار می‌گیرند و اغلب بصورت جمع می‌آیند! بعضی هم برعکس. این را جای دیگر هم توضیح دادم (مثل کلمه‌ی اوباش که جمع بسته می‌شود بشکل اوباشان درحالی که اوباش جمع وبش است، این را در نوشته‌ئی تحت عنوان مفرد و جمع همین‌جا نوشتم، می‌توانید مراجعه کنید.)

نمی‌خواهم وارد این بحث بشوم ولی نمونه‌های زیادی هست؛ مثلاً شاه همیشه می‌گفت “ما”؛ “من” در فرهنگ او وجود نداشت و خودش خودش را جمع می‌بست! گاهی هم بعضی‌ها “من” هستند و جمع بسته نمی‌شوند و با “ما” مخالف‌اند یعنی با سایرین “در یک گلیم نخسبند!” در عین حال “نیم‌من” هم نمی‌شوند و از منیّت نمی‌افتند. بستگی به موقعیت دارد!

چند معنی برای “سیور” نوشته‌اند و یکی هم همانست که جمع آن را سیورسات (ترکی) گفته‌اند؛ سیورسات:…مجموع غله و خوراک لشکریان و علوفه‌ی اسب‌ها و دیگر حیوانات{!}…خواربار و علوفه که از روستاهای سر راه برای عبور لشکریان یا موکب خان گرد آورند. در واقع همان معنی می‌دهد که امروز “تدارکات‌چی” می‌گویند.

بعد از این کلمه “سیورغال” آمده، اجازه بدهید این را هم اضافه کنم: (ترکی – مغولی!) تیول و زمینی که پادشاه جهت معیشت به ارباب استحقاق بخشد…عوائد زمین که بجای حقوق یا مستمری به اشخاص بخشند.

کلمه‌ی بعدی (ببخشید که معذرت می‌خوام!) سیورغامیشی؛ (مغولی!) بمعنی نوازش و تلطّف…است. “…و هرکه در خدمت او بودند از ملوک و…بعنایت او مخصوص شدند {یعنی اگر هم از عوام بودند به عنایت او از خواص شدند} و سیورغامیشی یافتند…” واللهُ اعلمُ به حقایق‌الامور.

نوشته شده در Blogroll, اجتماعی, اطلاعات و اخبار, تاریخ و اطلاعات عمومی, طنز, فارسی شکر بود, کل‌کل | Tagged: | 1 نظر »

به در مي‌گيم تا ديوار…ولي مگه گوش مي‌کنه!؟

ارسال شده توسط ع. آرام در ژوئن 28, 2009

يکي مي‌گه از اين طرف برو، يکي مي‌گه از اون طرف. عقل مي‌گه؛ گوش نکن، اگه مطمئن هستي که انتخابت درسته، نترس، راست شکمت بگير برو جلو! علامت‌ها رو هم اگه پس و پيش نوشتي لابد براي خودت دليلي داري. لازم نيس که همه‌چي رو توضيح بدي!

يکي مي‌گه تند برو، يکي مي‌گه يواش. اما عقل مي‌گه؛ کاري نداشته باش که ديگرون تند مي‌رن يا يواش: رهرو آنست که آهسته و پيوسته رود.

يکي مي‌گه مطلب هرچي کوتاه‌تر باشه بهتره، يکي ديگه مي‌گه اگه منظور قيچي کردن مطلب براي جلب مشتريه، که نقض غرضه، از طرفي خودسانسوري کمک به افزايش آب به آسياب…، عقل مي‌گه؛ حرفتو بزن کوتاه و بلندش مهم نيس: تو بدم، بمير و بدم!

يکي توصيه مي‌کنه نوشته‌‌هات بهتره يکدست باشه، جد و طنز رو قاتي نکن، شعر هم ننويس بخصوص اين روزا! عقل مي‌گه؛ حرف حساب رو بايد زد، به هر زبوني مي‌خواد باشه، دلت تنگ شده؟ خب، حرفتو بزن تا واشه!: هيج ترتيبي و آدابي مجو، هرچه مي‌خواهد دل تنگت بگو.

يکي پيشنهاد مي‌‌کنه آهسته و با دليل و منطق حرف بزن، اون يکي مي‌گه بلند! عقل مي‌گه؛ اگه طرف اهل منطق و حرف حساب بود، آهسته، ولي وقتي مي‌بيني طرف اهل حرف حساب نيس داد بکش و همه رو خبر کن هرچند اثر آني نداشته باشه، تازه بعضي وقتا فرياد هم کمه!: گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله‌ي من، آنچه البته به جائي نرسد فرياد است.

اين مي‌گه اين‌جا بشين، اون مي‌گه اون‌جا. عقل مي‌گه: جائي بنشين که بر نخيزانندت. (يا جوري بنشين…)

اين يکي دستور مي‌ده، کم بخور، اون يکي فرمايش مي‌ده زياد! عقل مي‌گه: کم بخور همه‌شو بخور!…

يکي مي‌گه براي وبلاگت از زمينه‌ي تيره استفاده کن، اون يکي مي‌گه روشن، عقل مي‌گه؛ فرقي نداره، رنگ بايد با متن همخوني داشته باشه، سفيد و سياه و سبزش مهم نيس، اون که چند رنگه غم و غصه‌س، آدم بايد يه رنگ رو انتخاب کنه، رنگي که علامت رويش و پويش باشه ؛ که غم رو از دل بيرون کنه، مثلاً سبز! و از پشت شيشه‌ي بدبيني و غم که هفت رنگه به قضايا نگاه نکنه: گر نکوبي شيشه‌ي غم را به سنگ، هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ.

خلاصه آدم توش مي‌مونه که حرف کي رو گوش کنه. عقل مي‌گه: تو هم آدمي، حالا اگه حق حياط نداري حق حيات که داري! خودت تصميم بگير، خودت انتخاب کن، پاي حرفت هم بايست. همين

نوشته شده در Blogroll, اجتماعی, طنز | Tagged: | 3 Comments »

عشق و نفرت

ارسال شده توسط ع. آرام در ژوئن 25, 2009

جملاتي از وصيت‌نامه‌ي گابريل گارسيا مارکز با عنوان “نفرتم را بر یخ می نویسم”

…اگر ذره ئي زندگی به من عطا می‌ شد٬ جامه‌ ئی ساده به تن می کردم. به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.

…اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی نفرتم را بر قطعه ئي از یخ می‌نگاشتم و سپس طلوع خورشید را انتظار می کشیدم.

…اگر تکه ئی از زندگی ‌داشتم، نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن بگذرد بی‌آن که به مردمانی که دوستشان دارم نگویم که “عاشقتان هستم”، آن گونه که به همه ي مردان و زنان می‌گفتم که قلبم در سیطره ي محبت آن هاست.

…اگر تنها سهم کوچکي از زندگی در دستان من قرار مي گرفت، در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم، به انسان ها نشان می دادم که در اشتباه اند که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگرنمی‌توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند. آن ها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند!

…اگر مي توانستم به هر کودکی دو بال هدیه می دادم و رهایش می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.

به پیران می‌آموختم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.

آه انسان ها! از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام؛ من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله ي کوه زندگی کنند، بی آنکه به خوشبختی آرمیده در دست خود نگاهی انداخته باشند.

…نیک آموخته‌ام که وقتی نوزادي برای نخستین بار مشت کوچک اش را دورانگشت زمخت پدر می فشارد٬ او را برای همیشه به دام خود مي اندازد.

…دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر باشد او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد، نه بر او تسلط يابد.

…من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی این ها را در جامه دانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.

نوشته شده در Blogroll, اجتماعی, ترجمه‌ی متن انگلیسی | Tagged: | 3 Comments »

مناجات بی‌هنگام و بهنگام

ارسال شده توسط ع. آرام در ژوئن 21, 2009

1-

منادی بانگ بی‌هنگام برداشت

نمی‌داند که چند از شب گذشته‌ست

درازی شب از مژگان من پرس

که یک‌دم خواب در چشمم نرفته‌ست سعدی

2-

جائی بودیم و با دوستانی بر سر مشکلات ملموس بحث و گفتگو داشتیم؛ گفتم اگر، سه یا چهار چیز از خدا می‌خواستید که به شما بدهد چه خواسته‌ئی عنوان می‌کردید. یکی گفت: بهترین چیزها سلامتی است. دیگری گفت: بهترین نعمت‌ها ثروت زیاد است. و دیگری گفت: ارزنده‌تر از همه امنیت و رفاه اجتماعی است. با پوزش از همه گفتم بنظر حقیر سراپا تقصیر، بهترین موهبت‌ها عقل است؛

اوّل کسی که عقل داشته باشد سلامتی خود و دیگران را به خطر نمی‌اندازد. می‌داند چه بکند و چه نکند تا سالم بماند. شرط خواستن چیزی از خدا هم آنست که انسان چیزهای خوب را برای همه بخواهد نه برای خودش تنها یا اطرافیان و نزدیکان…بنابراین با داشتن عقل تا حدود زیادی این نظر تأمین می‌شود و اگر همه سلامتی داشته باشند، تو نیز سالم و در امان خواهی بود.

دوّم کسی که عقل داشته باشد راه بدست آوردن ثروت را هم پیدا می کند بشرط این‌که ثروت را برای همه بخواهد نه فقط خود و اطرافیان…وقتی همه در رفاه باشند تو نیز از مزایا و امکانات بیشتری برخوردار خواهی بود.

سوم کسی که عقل داشته باشد برای خود و دیگران امنیت اجتماعی و رفاه آرزو می‌کند چون عقل می‌گوید چه حرف‌هائی بزن و چه حرف‌هائی نزن و چه دستوراتی بده و چه دستوراتی نده! و از روی بی‌عقلی و خودخواهی جان خود و دیگران را به خطر نیندازد. پس باید از خدا خواست که به “ما” عقل عنایت کند، وقتی عقل داشتیم موارد دیگر بخودی خود تأمین خواهند شد و همین برای هفت پشتمان کافی است!

خواجه عبدالله انصاری در یکی از مناجات‌های خود، خدا را طرف خطاب قرار داده و گفته: خدایا آنان را که عقل دادی چه ندادی و آنان را که عقل ندادی چه دادی!

خدایا، بحق مظلومیت نویسنده‌ی سراب!،

و نگاه کودکانه‌ی آن‌ها که رفته‌اند به خواب،

و سئوال‌های بی‌جواب،

و خون‌های بی‌حساب و کتاب،

و قدم‌های خسته زیر آفتاب

و صورت‌های پنهان زیر نقاب،

و شیراز و اصفهان و مشهد و تبریز و تکاب…

به مسئولین انصاف و عدالت،

به ترسوها شهامت،

به مظلومان و خستگان استقامت،

به گرفتاران رهائی و سلامت،

به ثروتمندان کرامت،

به گویندگان و مصاحبه کنندگان و شوندگان صداقت،

به بی‌شرف‌ها شرافت،

به بی‌شرم‌ها خجالت،

به غربی‌ها دوری از حماقت،

به شرقی‌ها حمایت،

به عرب‌ها قناعت!،

به صندوق‌ها امانت،

به زورمندان رأفت و رحمت،

به مملکت ما سرفرازی و آزادی و امنیت،

و به نویسندگان خط پر سرعت!،…عنایت فرما.

پی‌نوشت: نمی‌دانم چرا تداعی شد و یادم آمد که در رژیم گذشته گاهی (بخصوص در روزنامه‌هائی مثل توفیق و چلنگر و غیره) به شاه می‌گفتند “ما” ! اگر یادتان باشد او در فرمان‌هایش اغلب می‌نوشت ما پهلوی شاهنشاه ایران…و ازاین حرفا!

نوشته شده در Blogroll, اجتماعی, فارسی شکر بود | Tagged: , , | 2 Comments »

به چه قیمتی آقایان؟

ارسال شده توسط ع. آرام در ژوئن 14, 2009

ما آمده ا‌یم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه بهر قیمتی زندگی کنیم.

(وقتی می‌شود خدمت کرد و شرافتمند بود چرا خیانت؟)

چرا بعضی وقتها آدم‌ها برای رسیدن به یک هدف، حاضر به دست زدن به هر نوع عمل ضد اخلاقی می شوند؟

http://aftab.ir/discussion/topic.php?id=1698

نوشته شده در Uncategorized | 4 Comments »

دروغ، اسب داریوش هخامنشی و سیب‌زمینی!

ارسال شده توسط ع. آرام در ژوئن 13, 2009

 

این را همه می‌دانیم و همه‌جا می‌نویسند که داریوش هخامنشی گفته یا نوشته؛ “خداوند کشورم را از سه چیز محفوظ بدارد: دشمن خارجی، خشکسالی و دروغ”

بدلایلی که قبلاً نوشتم، چون چند جلسه از برنامه‌ی نوشتن عقب افتادم اگر می‌بینید چند مطلب را یک کاسه می‌کنم ایراد نگیرید. اسم کورش و داریوش و دیگران را هم اگر جابجا نوشتم خودتان درستش کنید و اسم‌های دیگری جای آن‌ها بگذارید. “اسم مهم نیست، طرز فکر مهم است”

خیلی‌ها ادعا کردند که مخالف دروغ و دروغگوئی هستند. قدیمی‌ترین تاریخ دروغ را من دوهزار و پانصد سال پیش می‌دانم؛ چرا دنبال دلایل دیگر می‌گردید؟ اگر ما مردمی دروغ‌گو نبودیم داریوش آرزو نمی‌کرد که خداوند کشورش را از دروغ حفظ کند. همزمان با آن دوهزار و پانصد سال است آثار افلاتون بخصوص جمهوریت به رشته‌ی تحریر درآمده و با آن‌همه که بعنوان یک مدرک سواد و فرهیختگی در هرجا از آن یاد می‌کنیم خیلی از ما آن‌را نخوانده‌ایم و نمی‌دانیم نظر افلاتون در مورد دروغگوئی و طبقه‌ی لاف‌زن و بروز توحش در حالت کثرت چه بوده. چرا آن‌ها که تمدن را برگزیدند و دنبال دموکراسی و پیشرفت مادی و معنوی رفتند به جائی رسیدند و حالا اگر ما اسمی از دموکراسی ببریم انگار که کفر گفته باشیم.

معروف است که بعد از کورش کبیر (اسم مهم نیست، اگر اشتباه می‌کنم درستش کنید ولی چیزی بوده که از روی آن قصه ساخته و حکایت پرداخته‌اند،) می‌خواستند پادشاهی برگزینند. نحوه‌ی انتخابات هم با حالا فرق داشت. بزرگان قرار گذاشتند که برای برگزیدن یکی از هفت شاهزاده از خاندان‌های هزارفامیل اسب شاهزادگان یا بزرگان داوطلب را (که از صافی شوراهای مختلف گذشته بودند) به میدانی مقابل کاخ سلطنتی بیاورند و اسب هرکدام که زودتر شیهه کشید بعنوان رأی اعتماد و برنده‌ی اکثریت آراء اعلام و صاحب آن به شاهی برگزیده شود.

بلافاصله بنویسم که این طرزِ فکر کاسه‌لیسان و اطرافیان داریوش و سایرین بود که همیشه هم هستند و آن‌ها امکانات لازم برای رسیدن یا رساندن یک نفر به شاهی و راه‌های مختلف تقلب را مورد استفاده یا سوء استفاده قرار می‌دهند.

یکروز قبل از روزی که قرار بود اسب‌ها را به میدان بیاورند، اطرافیان داریوش دست به تقلب زدند و مادیانی خوش ترکیب و خوش‌بو! را تنگِ دل اسب داریوش قرار دادند و بوی مادیان تا روز بعد در مشام و دماغ اسب شاهزاده باقی ماند. طبعاً روز انتخابات اسب داریوش که یاد بوی مادیان افتاده بود در فراق او بی‌تابی کرد و زودتر از بقیه شیهه کشید و داریوش انتخاب شد! (این برداشت من است، تاریخ‌دانان حق دارند نظر خودشان را داشته باشند ولی به‌من بد و بیراه نگوئید چون رأی دادن آزاد است!)

گفتم که اسم‌هارا می‌توانید عوض کنید و تاریخ و زمان را جلوعقب ببرید حتا جای مادیان را با اوراق چند میلیونی چشم‌نواز یا پیاز کونه‌کرده یا سیب‌زمینی عوض کنید و ببینید نتیجه چه می‌شود. آیا به این نتیجه نمی‌رسید که ما ملت از قدیم یک چیزی‌مان می‌شده؟!

نوشته شده در Blogroll, اجتماعی, تاریخ و اطلاعات عمومی, طنز, فارسی شکر بود, فلسفه, کل‌کل | Tagged: | 2 Comments »

هنوز هم امکان وقوع هر پیش‌آمد ناگواری وجود دارد!

ارسال شده توسط ع. آرام در ژوئن 12, 2009

 تازه از یکی از حوزه‌های رأی گیری برگشته‌ام. مدتی کسالت داشتم و هنوز کاملاً رفع نشده ولی دو ساعت سرپا ایستادن را توانستم تحمل کنم. سرانجام با انتخاب یکی از همین بدها، رأی دادم یعنی رأی‌دادن برای من یکنوع تسکین و حرف‌زدن و مخالفت با همه‌ی چیزهای بد بود و بطریق اولی بدترین‌ها…

با وجود داشتن اشتیاق نوشتن و حرف زدن، (مثل خیلی‌های دیگر،) مدتی ننوشتم و امید است دوستان خرده نگیرند که: “چرا اگر راست می‌گوئی و مریض هستی! در یک پست چند مطلب جداگانه و شاید غیر مرتبط می‌نویسی و حالا که کمی تا حدودی برگشته‌ای، دوباره روده‌درازی می‌کنی!” این را هم بگویم که خوشبختانه (از نظر خودم) فکرم مریض نیست و می‌توانم راحت تصمیم بگیرم، (اگر کسی مزاحم فکر کردن و حرف زدن من نباشد!)

حال پر گوئی هم ندارم و پرداختن به چند مطلب بعد از یک سکوت، یا استراحت، خودم را بیش از همه معذب خواهد کرد. از یکماه پیش شروع می‌کنم بعد دو روز پیش و در آخر چند ساعت پیش! جملات را کوتاه “مثل آه!” و به اختصار می‌نویسم. شما ارتباط‌اش را پیدا کنید.

کمی بیش از یکماه پیش دوست عزیزی که خوب می‌نویسد و خوش‌ذوق و خوش قلب و خوش‌ همه چیز است، نوشت: (نقل به مضمون،) که؛ “من که خودم در همه‌چیز پیش‌قدم بودم حالا (مثل خیلی‌های دیگر!) از قافله جا مانده‌ام” و…کمی اظهار خستگی و سرخوردگی و ازاین حرف‌ها…

نوشتم: (نقل به مضمون!): تو در ابتدای راه هستی، از کسی هم عقب نیستی و جا نمانده‌ای” و…چند نکته که: “بنویس و حرف‌ات را بزن.” یعنی همان حرف یک نویسنده‌ی فرانسوی…که: (نقل به مضمون!)؛ “من حاضرم جانم را بدهم تا طرف (مخالف) حرف‌اش را آزادانه بزند…” و ازاین حرف‌ها…و آن دوست حالا از من جلو افتاده است! گرچه از لحاظ پتانسیل و زیبائی فکر و بیان قبلاً هم جلوتر بود…نه بخاطر تذکر من بل‌که قرار گرفتن در محیطی که تلاش بیش‌تر و صرف وقت زیادتری را می‌طلبد…

از یکماه پیش به این‌طرف من هم سر ذوق آمدم که بنویسم ولی مشکلات نا خواسته مانع شد…حالا دوستانی که از “عقب‌افتادن و خمودی و سرخوردگی من اظهار نگرانی و تأسف می‌کنند” دوباره مرا تشویق می‌کنند که سرزندگی خودرا حفظ کنم…!

دو روز پیش ناخواسته رفتم جائی که شلوغ بود با ترافیک سنگین و راه‌بندان و (ناخواسته) “گیرافتادم”! چند خیابان پیاده رفتم تا بجائی برسم و نرسیدم: اجازه بدهید بعنوان یک خاطره‌ی تلخ، کمی توضیح بدهم…

نزدیک به یک‌ماه بستری بودم و موی سرم بلند شده بود…! خانم اصرار داشت که بروم سلمانی! گفت: (نقل به مضمون!) که: مثل درویش‌ها شده‌ای! برو موهایت را کوتاه کن. گفتم مگر درویش بداست؟ گفت: حالا درویش نه، مثل سوسول‌ها شده‌ای! گفتم تو به موی مردم چه‌کارداری؟! یا مردم به موی من چه‌کار دارند؟! گفت نمی‌دانم! هر کاری دلت می‌خواهد بکن! من به موی تو یا لباس تو کاری ندارم ولی اگر می‌خواهی با من زندگی کنی باید رعایت بعضی‌چیزهارا بکنی!

خلاصه دیدم با این‌که طرف می‌گوید “من زوری ندارم!” منظور دارد و به‌زور دارد مرا می‌فرستد سلمانی. رفتم، کارم که تمام شد گیر افتادم چه گیر افتادنی! چند خیابان پیاده رفتم و راه گریزی نبود. حال خوشی نداشتم و دیدم تمام خیابان پر شده از اتوبوس و مینی بوس و وانت حتا وانت‌های نان خشکی! با بلندگوهای مخصوص…و پر از افرادی بودند که وضع ظاهر آن‌ها هم نشان می‌داد  که به چه منظوری (یا من زوری) از کجا آمده‌اند ولی نمی‌دانند که به کجا می‌روند.

یک گروه با وحشی‌گری تمام گروه دیگر را با سنگ و چوب پرچم! دنبال می‌کرد و می‌زد و خیابان‌ها شده بود پر از کاغذ و به یک نکته از میان کارهای زشت و بد باید بیش‌تر بپردازم:

ما ایرانی‌ها در مواقع حساس مثل کاری که کاوه‌ی آهنگر کرد، دور یک سمبل یا نماد یا نشانه جمع شده‌ایم و تا بحال مؤثرترین عامل در مقابل دشمن خارجی پرچم و بیرق بوده‌است. اگر نمی‌دانید تاریخ را بخوانید. دو روز پیش گروهی که پرچم بدست وارد میدان شده بود تا شرایط را بنفع خود دید (و بعضی نیروها هم به کمک او آمدند،) پرچم‌هارا ول کرد و ریخت روی زمین و خیابان پر از پاره‌های پرچم شد و عَلَم به دستان از همه چیز غافل ماندند و به زدن و کشتن یکدیگر پرداختند! این یکی از بدترین و زشت‌ترین کارهائی بود که دیدم و پرچم ایران بدست افرادی که خودرا خودی می‌دانند و دیگران را غیر خودی، فرش خیابان‌ها شد و جوانان از روی پرچم‌ها با توهین به سمبل ایرانی بودن و اتحاد و یک‌پارچگی و غرور ملّی، رد شدند و آن‌ها را پایمال کردند.

امروز ( چند ساعت پیش) به یکی از ستادهای انتخاباتی رفتم و رأی دادم. به خیر بگذرد.

این شعر حافظ شیرازی را باهم بخوانیم: “بر سر آنم که گر زدست برآید…” و شعر دیگر که: ” پیچ و خم زلف یار اگر بگذارد.” و ما نمی‌دانیم کدام زلف یار است و کدام نیش مار… فردا شاید نتایج معلوم شود ولی تا لحظه‌ی اعلام نتایج، امکان هر اتفاقی وجود دارد! خدا کمک کند و آن شود که مصلحت مردم است.

نوشته شده در Blogroll, اجتماعی, اطلاعات و اخبار, تاریخ, خاطرات, کل‌کل | Tagged: | 1 نظر »

تعطیل موقت

ارسال شده توسط ع. آرام در می 29, 2009

با پوزش از دوستان، بخاظر مشکلات جسمی و شخصی،‌ فعلاً از درج مطالب جدید

معذورم. موفق باشید. به  امید دیدار

نوشته شده در Uncategorized | 6 Comments »

سراب

ارسال شده توسط ع. آرام در می 18, 2009

 

نپرّید بر آسمانش عقاب

از آن بهره‌ئی شخ و بهری سراب              فردوسی

چند دراین بادیه‌ی خوب و زشت

تشنه بتازی به امید سراب                      ناصرخسرو

رهی گرفتم در پیش برکه بود در او

بجای سبزی سنگ و بجای آب سراب         مسعود سعد

چشمه سراب است فریبش مخور

قبله صلیب است نمازش مبر                    نظامی

آن مصر مملکت که تو دیدی خراب شد

و آن نیل مکرمت که شنیدی سراب شد     خاقانی

از گشت روزگار سلامت مجوی از آنک

هرگز سراب پر نکند قربه ی سقا              خاقانی

در پیش عکس رویت شمس و قمر خیالی

در جنب طاق چشمت نیل فلک سرابی      عطار

ای تشنه به خیره چند پوئی

این ره که تو می روی سراب است           سعدی

خفته باشی بر لب جو خشک لب

می‌روی سوی سراب اندر طلب              مولوی

 76

نوشته شده در Blogroll, شعر, عکس, فارسی شکر بود | 5 Comments »

استشمام بوی بد!

ارسال شده توسط ع. آرام در می 13, 2009

بوی بدی می‌آید! به دماغ شما هم می‌خورد؟

دست کم نگیرید، دیر می‌شود، فرصت را از دست ندهید. برگرداندن وضع بحال سابق بسیار مشکل خواهد شد و هزینه‌بر…

سرِ چشمه بستن توانی به بیل  چو پر شد نشاید گذشتن به پیل

عاقبت خوش‌بینی ساده‌لوحانه و چشم بر هم گذاشتن تغییر نام خلیج‌همیشه‌فارس خواهد بود.

 کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من…”خدادادگان” فقط به منافع خود می‌اندیشند.

PG1

نوشته شده در Blogroll, اجتماعی, اطلاعات و اخبار, تاریخ و اطلاعات عمومی, عکس | Tagged: | 1 نظر »

وقایع اتّفاقیّه!

ارسال شده توسط ع. آرام در می 12, 2009

 کسی که از بچگی…،اونو می‌شناسم، وقتی نفس زنون با ساک سنگین وبا تأخیر وارد سالن می‌شم، حالا کمک که نمی‌کنه که بار و بنه رو روی ریل بگذارم هیچ، (چون وظیفه‌اش نیس و من هم با وجود سن و سال زیاد توقعی ندارم،) با بی ادبی جلو مردم می‌گه؛ بیا تو اتاق بغلی دهنتو باز کن بیینم معتاد هستی یانه، دلم بحال خودم می‌سوزه، چون حتّا از دود سیگار هم حالم بهم می‌خوره، و کسی که باید بازرسی بشه خود اونه نه من! حالا که چی؟ مثلاً بهش سلام نکردم! یا وقتی از جلو ماشینش پیچیدم حواسم نبوده سبقت گرفتم! یا…! و از این حرفا! به این می‌گن انجام وظیفه‌ی غیر مغرضانه! تازه بعدش عذرخواهی هم نمی‌کنه! راستی کسی به این‌ها برخورد درست با مردم رو یاد نداده؟ حوصله‌ی جر و بحث ندارم و الاّ…!

 وقتی از جلو پاسگاه رد می‌شم و منو نگه می‌دارن و به بهانه‌ی مثلاً نبستن کمربند جریمه می‌کنن دلم بحال خودم می‌سوزه، نه بخاطر اینکه باید جریمه تخلف رو بدم، چون جریمه‌ی تخلف رو باید داد بل‌که به این جهت که سرکار، دوستا و هم محله‌ئی هاشو که کمر بند نبسته‌ان و شاید خلاف‌های دیگه هم داشته باشن بدون جریمه با سلام و تعارف و لبخند بدرقه می‌کنه! حال و حوصله ندارم و الاّ…

 وقتی از دخترم خواهش می‌کنم بجای من که عصبی هستم رانندگی کنه، هنوز چند قدم نرفته‌ایم و سرعتی و انحرافی و سبقتی دربین نیس که سرکار می‌گه بزن کنار! ظاهراً خانم‌ها خلاف نکرده خلافکاراند! می‌پرسم، مگه کاری کردی؟ می‌گه؛ ار رستوران که اومدیم بیرون، رفتم جلو تو دوربینش نگاه کردم ببینم سرعت‌ها رو چه جوری کنترل می‌کنه! تازه اجازه هم گرفتم! گمونم ناراحت شده! امّا جریمه‌ی فضولی کردن و خلاف در رانندگی مگه مثل همه؟ حیف که حوصله ندارم و الاّ…!

 وقتی جلو میز کارمند راهنمائی که نصف من سن و یک‌دهم من هم تجربه نداره و درست نمی‌دونه انجام وظیفه یعنی چه، منتظر جواب سلام می‌ایستم و جوابی دریافت نمی‌کنم، دلم بحال خودم می‌سوزه چون سابق یک صدم او برای کار مشابه حقوق نمی‌گرفتم و یک دویست‌ام او هم برای مراجعین ناز نمی‌کردم. حوصله‌ی یکی بدو کردن ندارم و الاّ…!

 دو روز بعد…وقتی جلو اتوبوسی که تازه اومده تو ایستگاه و دوتا و نصفی هم مسافر بیشتر اون‌جا نیس، یه دهاتی تازه شهری شده بدون اعتنا می‌زنه توی سینه‌ی من و می‌ره بالا و با قیافه‌ی حق بجانب رو یکی از صندلی‌های خالی می‌شینه، دلم بحال خودم می‌سوزه، نه بخاطر این‌که سینه‌ام درد گرفته بل‌که به این‌خاطر که خودم هنوز این مراحل رو طی نکرده و مردم رو نرنجونده یا اونا رو عصبی نکردم تا از ناراحتی شهری‌ها کیف کنم! شهری شدم و توقعم زود رفت بالا! هنوز ته‌لهجه‌ی دهاتی دارم و الاّ…!

 وقتی مسافر صندلی بغلی خودکار از من می‌خواد (چون دیده که سر جیبم گذاشته‌ام،) و با پرروئی و بدون ملاحظه شعری رو (اون‌هم غلط!) روی پوشش صندلی جلوئی می‌نویسه، خیلی دلم بحال خودم می‌سوزه، نه بخاطر خودکارم بل‌که بخاطر فرهنگ نداشته‌ی همشهری‌هام و یکجور مشارکت در خلاف‌کاری! حیف که اونا چن‌تا محصل هستن و من یه نفر وگرنه…!

 وقتی یه حج آقای میلیاردر میوه‌ی کیلوئی 500 تومن رو بمن می‌ده دو هزارتومن، و منم مجبورم بخرم چون مهمون داریم، دلم بحال خودم می سوزه، نه فقط بخاطر پول اضافی که می‌دم بل‌که به این دلیل که کسی نیس جلو گرون‌فروشی رو بگیره. به گرون‌فروش می‌گن تو بفروش به خریدار می‌گن گرونه؟ تو نخر! نخور! نپوش! ننوش! کارا درست می‌شه، درست می‌شه!؟ حوصله‌ی از پله‌ها پائین و بالا رفتن ندارم و گرنه…!

 و بالاخره وقتی یکی با مهربونی دست روی کمر یه جوجه‌ی اردک که می‌خواد بدون اجازه‌ی مامانش از خیابون رد بشه می‌کشه و می‌خواد کمک کنه ماشینی لهش نکنه، مادرش که شهری شده و بوی دلار به دماغش خورده برداشت دیگه‌ئی می‌کنه و می‌خواد یه جور دیگه‌ئی! تلافی کنه و می‌ره سراغ کیف طرف! بازم دلم می‌سوزه، آخه آدم به کی می‌تونه اعتماد کنه!؟

                  ordak2

 پی‌نوشت: لطفاً اونای که از طنز چیزی سر در نمی‌آرن، و همه‌ی اتفاقات رو شخصی و فقط مربوط به نویسنده‌ی مطلب می‌دونن، این‌جا کامنت ننویسن!

نوشته شده در Blogroll, اجتماعی, طنز, عکس | Tagged: | 3 Comments »

اینترنت اکسپلورر هم دست جاعلان را خوانده است!

ارسال شده توسط ع. آرام در می 7, 2009

 

The Gulf You Are Looking For Does Not Exist. Try Persian Gulf

 اخبار فارسی ایران و جهان – اخبار فارسی بازتاب

persion-gulf

نوشته شده در Blogroll, اجتماعی, اخبار وبلاگ‌ها, اطلاعات و اخبار, تاریخ, تاریخ و اطلاعات عمومی, عکس | Tagged: | 2 Comments »

هفت نکته

ارسال شده توسط ع. آرام در می 6, 2009

 

هفت نکته‌ی باریک‌تر از مو با پهنای باند زیاد!

 1-      در دنیا باید تنها از یک چیز ترسید آن‌هم ترس است! (ناپلئون بناپارت)

2-      وقتی پای پول پیش می‌آید، همه پیرو یک کیش و آئین می‌شوند! (ولتر)

3-      در جهان روشنائی‌هائی وجود دارند که در عمیق‌ترین تاریکی‌ها نهان‌اند! (گاندی)

4-      در کارهای دشوار، نشاط  بسیار وجود دارد! (لوئی پاستور)

5-      سعادت آنست که انسان دنیا را همان‌طور ببیند که آرزو می‌کند! (کورنی)

6-      اگر می‌خواهید در زندگی دوستان وفادار و یاران غم‌خوار بیشتری داشته باشید، کم و خیلی دیر با مردم دوست شوید! (هرشل)

7-      عقاب هرگز مگس‌هارا تعقیب نمی‌کند! (از یک ضرب‌المثل هندی)

نوشته شده در Uncategorized | Tagged: | 4 Comments »

حذف دوستان!

ارسال شده توسط ع. آرام در می 1, 2009

بعضی از ما بجای دوست‌یابی و افزایش طرفداران، سعی می‌کنیم دیگرون رو حذف کنیم؟ منم امروز دست به همچین کاری زدم. چرا؟ چون تصمیم گرفتم بچه‌ی خوبی بشم! چه ربطی داره؟ و یعنی که تا بحال بچه‌ی خوبی نبودم؟ اتفاقاً خیلی هم بودم! اگه تو مسئله‌ی انتخابات بود این حذف‌ها نفعی داشته باشه  ولی این‌جا جز ضرر چیزی نداره.

فکرتون جاهای بدبد نره! ربطی به سیاست و انتخابات و شورا و این حرفا نداره. خیلی ساده؛ رفتم بعد از مدت‌ها سراغ لینکدونی و بعضی از لینک‌ها رو حذف کردم! بگو مگه مرض داشتی بچه؟ خب، مرض که نه، ولی اجازه بدید دلیل اون رو توضیح بدم:

گفتم که تصمیم گرفتم بچه‌ی خوبی بشم و لازمه‌اش اینه که وارد معقولات نشم. نمی‌خوام بقول وبلاگ آتشکده، اونم از قول فروغ، بگم که “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!” یا این‌که بگید شاید بقول همان دوست آتشکده‌ای نکنه بریدی؟… ازچی؟ از خودم؟ از دوستان؟ از…نه بخدا.

یعنی آره بخدا! خیلی وقته بریدم چون دیگه نه جوون هستم نه حوصله‌ی جرو منجر دارم و نه حال از پله‌ها بالا و پائین رفتن. می ترسم چند روز دیگه یکی بیاد بگه “وقتی جیک جیک مستونت بود، یاد زمستونت بود؟” اصلاً شما بگید ما جیکمون تا بحال در اومده؟ حاشیه رفتم؟ اجازه بدید عرض می‌کنم:

خیلی از لینک‌ها اصلاً لینک نبودند یعنی صاحباش گذاشته و رفته بودند و یکسالی می‌شد سر نزده و مطلب جدیدی اضافه نکرده بودند. خیلی‌ها نوشته بودند این آخرین پُسته، دیگه نمی‌نویسم! بعضی‌ها از رنگ‌های تند و نوشته‌های ریز یا درشت ناجور استفاده کرده بودند که برای چشمم ضرر داشت! نوشته‌های بعضی هم به گروه خونی من نمی‌خورد! تازه چن‌تائی هم گذاشته‌ام برای بعد حذف کنم! اگه (به تقلید از اون نوشته‌ی آبی‌‌رنگ)  لینکی اشتباهی حذف شده اطلاع بدید! جالب یا غیر جالب هم این بود که وبلاگ های  فارسی بعضی از دوستان که تازه انگلیسی یا عربی یاد گرفته‌اند به زبان انگلیسی یا عربی تغییر کرده و من که انگلیسی کم می‌دونم یا از بیخ عرب هستم نمی‌تونم استفاده کنم.

از اینا گذشته، بعضی از وب‌سایت‌ها فیلتر شده بودند و من خبر نداشتم،طبق فرمایشات یکی از معاریف روزگار، آدم هر روز تغییر می‌کنه، شاید آدمی که امروز خوب باشه فردا بد بشه یا برعکس فقط باید دید معیار خوبی و بدی چه هست!  منم که از ضد فیلتر استفاده نمی‌کنم چون بچه‌ی خوبی شدم و بودن این لینک‌ها برای من دیگه خاصیتی نداره. و مهمتر از همه، منی که علاقه به ادبیات و شعر و تاریخ و طنز و ازاین حرفا دارم دائم از طرف دوستان جومونگی و تبلیغاتی و موبایلی و فیلمولوژی و لُختولوژی دعوت می‌شم که بیا و مارو لینک کن. یکی از ادبیاتی‌ها نمیاد دعوت کنه از نوشته‌ی ادبی یا شعر من بازدید کن! شاید منو قابل نمی دونه. شما بودید چه می‌کردید؟ خب، منم همون کار رو کردم دیگه، بد کاری کردم؟

و مطلب آخر این‌که؛ چند هفته‌ایه که یه آی پی مزاحم و مشابه! میاد و حضور نحسش با آی پی من کنفلیکت ایجاد می‌کنه، هم وقتمو می‌گیره هم دلمو می‌لرزونه! ویندوز عوض می‌کنم، دل و روده‌ی پس سی رو بهم می‌ریزم باز پیام میاد که یه آی پی دیگه مشابه آی پی شما…یعنی حواست باشه یکی گوش وایساده! دوستانی که پس سی و لپ تاپ رو چک کردن گفتن از سرویس دهنده‌ هست و سرویس دهنده منکر می‌شه. شما باشید یاد زمستون نمی‌افتید؟ یا این‌که می‌گید بازم برم سراغ همون کارت‌ها و سایت‌های سرویس‌دهنده‌ی هندلی؟ یا اصلاً مثل بقیه تعطلیش کنم؟ یا برم سراغ تبلیغات هک و دریافت پول سی دی آموزش درآمد اینترنتی بدون آموزشو درآمد! و س ک س ی و عکس‌های دختران شایسته و جومونگ و یوزارسیف؟ چون اونا ازهفت دنیا آزادن و کسی کاری بهشون نداره.

نوشته شده در Blogroll, اجتماعی, اطلاعات و اخبار, طنز, کل‌کل | Tagged: | 1 نظر »

پاسخی به یک دوست

ارسال شده توسط ع. آرام در می 1, 2009

 دوستی یک جا نوشته بود:

“من هميشه پيش از پا نهادن به هر نهری نخست مشتی از انعکاس آن را نوشيده ام.”

براساس استنباط خودم و اوضاع و احوال روز، این جمله را ناخودآگاه ربط دادم به مسائلی که این روزها در ذهن‌ ام می گذرد. (نا گفته نگذارم که ناچارم در بعضی نوشته ها مثل همین، به دلایلی از نیم فاصله استفاده نکنم! همان طور که ناچارم بخاطر علاقه به آب و خاک و هم نوعانم در این طرف آب که از هر لحاظ مظلوم واقع شده اند ملاحظات دوستانه را هم گاهی کنار بگذارم. امیدوارم کسی نرنجد، که می دانم آن دوست هم درک می کند و نمی رنجد.}

من در پاسخ به آن جمله‌ ی زیبا که در بسیاری موارد هم پرمعنا و هشداردهنده است، به چند دلیل و در نظر گرفتن چند نکته، پاسخ زیر را نوشتم و آن چه که در پانوشت اضافه می کنم اضافات در همین وبلاگ است. نوشته های بین دو هلال هم اضافی است.

“ضمن تأیید، یک نکته را اضافه می کنم: بعضی نهرها برای دفاع از منافع خود ممکن است حتا دریا را هم گول بزنند و مثلاً خودرا بیش از آن چه که هست عمیق نشان بدهند![1] انعکاس هم گاهی شرطی است! یعنی ممکن است آنقدر انگلیس و آمریکا و هلند و فرانسه و غیره توی گوش نهر بخوانند که بعد از شصت بار![2] نهر باورش بشود و {عمل فروخوانی و تلقین! شرطی بشود!} و از خود عکس العمل گمراه کننده ای نشان بدهد. مراقب شیطنت نهرهای کوچک باشید و از پیش رفتن نترسید.”

 

 


[1] همان‌طور که بعضی حیوانات باد می ‌کنند و خودرا وحشتناک جلوه می ‌دهند! گاهی نهری با قرار گرفتن در سایه ی درختی تنومند یا صخره‌ ای بزرگ، عمقی چند برابر پیدا می کند و رهگذر را دچار ترس می سازد یا اگر آب صاف و ساده باشد، عمق زیاد آن نهر، در اثر سکوت و سکون، کم جلوه می کند و رهگذر را در خود فرو می برد. حالا بستگی به این دارد که شخصی جلال الدین خورزمشاه باشد و نترسد و از آب بگذرد و با دشمن بجنگد یا حافظ شیرازی، و در ساحل امن بماند و با مراجعه به درون و نفس خود دنیای زیبائی از شعر و فسلفه و عرفان خلق کند. هرچند در آخر هم می بیند که ساحل چندان امن نبوده و امثال شاه شجاع و چماقدارانش زندگی را بر او تلخ کرده اند. جلال الدین خوارزمشاه که در ابتدا با مغولان جنگید و آن‌ ها را شکست داد براثر کثرت افراد مغول و کشته شدن بسیاری از مردم جرجانیه، در بیابانی در اطراف رود سند با مغولان در گیر شد و چون راه فراری نداشت از ارتفاع ده متری با اسب به رودخانه ی سند پرید و گریخت و به فارس و سپس به بغداد رفت ولی ناصر حاکم عرب بغدادی بجای کمک بوی لشکری به جنگ او فرستاد. (این بار هم شکست جلال الدین خوارزمشاه بخاطر خیانت یک عرب بود، و کشته شدن بدست یک ایرانی نادان بخاطر طمع کاری و برداشتن لباس فاخر او. مشابه هر دوی این وقایع را در دوران اخیر هم می بینیم. گوشه ای از آن پناه بردن بعضی از ایرانیان زیر سایه ی اعراب و خروج ثروت های بی حساب ایرانیان به دوبی و عربستان و ریختن پول به جیب عرب های نمک نشناس است.) 

[2] پاولوف گفته اگر عمل تکرار، شصت بار باشد عمل شرطی می شود و سوژه، آن را تکرار می کند! کشورهای اروپائی و آمریکائی بیش از شصت بار با مداخلات خود و فروخواندن اوراد سیاسی و اقتصادی و نظامی در گوش آن طرف آبی ها یا بالا دستی های خزر ، وادارشان کرده اند دست به کارهائی نظیر گرفتن شهرهای شمالی و بحرین و جداکردن افغانستان و غیره بزنند و باد کنند. قضیه ی تغییر نام خلیج فارس هم یکی از همین شیطنت هاست و باد دمیدن در زیر پوست مرده! عرب در طول تاریخ وزنه ای نبوده تا رو در روی ایران بایستد و بهمین جهت برای فرونشاندن عقده ی حقارت خود بارها به ایرانیان (مسافرین بی دفاع) اهانت شده یا تلاش کرده اند با احساسات ایرانی ها بازی کنند. باید به نحوی طرز خجالت کشیدن در حضور دیگران و در مقابل تاریخ را به بعضی ها نشان داد تا گول باد شدن و شیر شدن نخورند.

نوشته شده در Blogroll, اجتماعی, تاریخ و اطلاعات عمومی | Tagged: | 1 نظر »

کمی تا حدودی…!

ارسال شده توسط ع. آرام در آوریل 30, 2009

بر اساس یک خبر که تازه هم نیست و بیات شده، فیس بوک که بر اساس نظرسنجی قرار بود به کاربران کشورهائی که تحت تحریم هستند سرویس ندهد یعنی از عضو شدن کاربران آن‌ها جلوگیری کند، (و برابر نظر سنجی، اکثر شرکت کنندگان نیز بااین اقدام موافق بوده‌اند!) و بهمین دلیل نگرانی‌هائی در بین کاربران ایرانی ایجاد شده بود، بالاخره تصمیم گرفت برای قرار گرفتن در چهارچوب قوانین دولت آمریکا، از فعالیّت تجاری کاربران ساکن کشورهای تحت تحریم جلوگیری نماید و بر همین اساس پذیرفت کاربران این کشورها در صورتی که از بخش‌های مالی استفاده نکنند، اجازه داشته باشند در فیس بوک عضو شده و ازآن استفاده کنند. در هرحال این کار حرکتی بوده دموکراتیک و کمی تا حدودی! از نگرانی‌ها کاسته و باید از این جهت از مسئولین فیس بوک تشکر کرد. چون مدتی از پخش خبر گذشته، به جزئیات پرداخته نمی‌شود، در صورت تمایل می‌توانید به وب‌سایت بلاگ‌نوشت دات کام مراجعه نمائید.

 

facebook1

نوشته شده در Blogroll, اجتماعی, اخبار وبلاگ‌ها | Tagged: | Leave a Comment »