خلاف‌کار

داستان کوتاه

“خلاف‌کار”

اینجوری نبین‌اش که خودشو زده به موش‌مردگی.‌ اگه بگم آدم به این توداری و حروم‌زادگی تا بحال ندیده‌ام باور نمی‌کنی. ساعت از دوازده گذشته بود. از سرما سنگ می‌ترکید. همین جلو، دست راست، نه تومستقیم برو، سرِ پیچِ خیابون اصلی، که خواستیم بپیچیم، دیدم‌اش که دولاّ شده بود پشت درِ یه ‌‌مغازه رو زمین دنبال چیزی می‌گشت، شک کردم، گفتم بزن رو ترمز، با توکه نیستم، مستقیم برو، تا چشم‌اش به‌ما افتاد پا گذاشت به فرار. پیاده دنبال‌اش رفتم. از سرما داشت نفس‌ام بند می‌اومد. چند قدم نرفته بود که گرفتم‌اش. گفتم: نامرد، کجا؟! گفت: سرکار، نسخه از دستم افتاد باد بردش، رفتم برش‌دارم. گفتم بده ببینم. توبه این می‌گی نسخه؟ همین یه‌‌تیکّه کاغذ خیس و مُچاله تودست‌اش بود. توجیباشم کمی پول با یه‌‌دسته کلید. گفتم: می‌خواستی قفل‌ها رو باز کنی؟ گفت: کدوم قفل سرکار؟ این کلید خونه‌س، باخودم برداشتم که وقتی برمی‌گردم زنگ نزنم. بچّه، تازه خوابش برده بود. نمی‌خواستم بیدارش کنم. گفتم: خر خودتی. برو سوار شو. تا کلانتری یه‌‌ریز التماس می‌کرد وچرت و پرت به هم می‌بافت. به جناب‌سروان گفتم: بذارید خودم از زبونش می‌کشم بیرون. سروان جوون تازه کار و ساده‌دلیه، نگذاشت، و الاّ همون اوّل که دستاشو قپونی می‌بستم و دوتا باتون می‌زدم به ماتحت‌اش زبون‌اش باز می‌شد. اگه این جوونا توکار ما دخالت نمی‌کردن ما بلد بودیم چه‌جوری کارمونو انجام بدیم. تا سروان از اتاق رفت بیرون خوابوندم تو گوش‌اش. گفتم: پدر سگ! داشتم می‌رفتم خونه پیش زن‌ام. حالا چه وقتِ دله‌دزدی بود. گفت: به خدا من دزد نیستم. دنبال یه ‌‌داروخانه می‌گشتم. به چن جا سر زدم گفتن نداریم یکی هم داشت با پول‌ام نمی‌خوند. حتّا ساعت‌ام رو گرو گذاشتم قبول نکردن. بپیچ دست راست. سواد داری این آدرسو بدم خودت پیداش کنی؟ نه بذار خودم می‌گم. تو حواسِت به رانندگیت باشه. تا ساعت شیش زِر می‌زد. گفتم: بیخودی خودتو به موش مردگی نزن. یا بگو اونجا چه‌کار می‌کردی و دوستات کیا هستن یا همچی می‌زنمت که نتونی دفعه‌ی دیگه ازدستم فرار کنی. باز شروع کرد به آب‌غوره گرفتن. می‌خواس منو خر کنه. گفت: من آبرو دارم. بچه‌ام مریضه، اگه نتونم دوا براش جور کنم حالش بدتر می‌شه. ممکنه از دستم بره. گفتم: شماره تلفن خونه‌ات؟ کمی فکر کرد و گفت: به‌خدا اونقدر حواسم پرته که یادم رفته، بذار فکر کنم یادم بیاد. گفتم: دروغ می‌گی، مگه کسی شماره تلفن خونه‌شو فراموش می‌کنه؟ بعد گفت: سرکار می‌ترسم اگه زنگ بزنید بچه‌ام از خواب بپره. تازه خوابش برده بود. سه شبه نخوابیده. می‌دونستم دروغ می‌گه. تو این پدرسوخته‌هارو نمی‌شناسی. پرسیدم: کارِت چیه؟ گفت: تو یه‌ شرکت کار می‌کردم بخاطر مریضی بچّه‌ام غیبت زیاد داشتم، بیرونم کردند. ماشین هم داشتم فروختم خرج مریضی بچّه کردم. آدم از مزخرفاتی که اینا به هم می‌بافن خنده‌اش می‌گیره. صبرکن! فکر می‌کنم داریم می‌رسیم. از تو آینه نگاش کن چه جوری خودشو زده به موش‌مردگی. تاصُب بلبل‌زبونی می‌کرد حالا یه‌‌کلام حرف نمی‌زنه. برو جلوتر. همین کوچه‌س. بزن کنار. نگاش کن چه قیافه‌ی مفلوکی به خودش گرفته! از چیشاش پدر سوختگی می‌باره. سه تا پلاک جلوتر. اون آمبولانس چیه درِ خونه ایستاده؟ وای به روزگارش اگه دروغ گفته باشه و بخواد منو سنگِ رو یخ کنه. توی این هوای سرد حالا بجای راه افتادن دنبال این آشغال کلّه، باید تو رختخوابم باشم. اگه به احترام جناب سروان نبود، رفته‌بودم خونه. من که حوصله‌ی گوش دادن به شیون و گریه زاری این زن و زولا رو ندارم. تو خودت برو بپرس اون جنازه مال کیه. اندازه ی‌بچّه‌س. کاش زودتر کارم تموم بشه برم خونه پیش زن و بچه‌ام. مگه این خلاف‌کارا می‌ذارن؟!

از پریدن تا رسیدن

خاطرت باشد؛

وقتی که دلت غمگین است،

بر دلت بارِ غمی سنگین است

- یا تک و تنهائی –

چهره‌ات از غم اندوه کسان پر چین است

بازهم غصه نخور!

عاشقان می‌دانند؛

زندگی شیرین است!

“عشق همسایه‌ی دیوار به دیوار خداست”

سنگ این خانه بهمراهی ما پا برجاست

با نم بارانی

زردی چهره‌ی دشت

سبز و شاداب چو گل خواهد گشت

جویبارش به درازای رسیدن جاری‌ست

رویش دانه‌ی جان منتظر هم‌یاری است

وقت آزادگی و پرواز است

گوش کن! خانه پر از آواز است

زندگی زندان نیست

ذره‌ها جان دارند،

هرکسی خواهد دید!

رویش سبزی این مزرعه در آغاز است

درِ این خانه به پهنای پریدن باز است

ادبیات جهان – ایتالوکالوینو

کمی از کتاب “شهرهای نامرئی”     نوشته‌ی ایتالو کالوینو      برگردان ترانه یلدا

نشر پاپیروس – پیشبرد

چاپ اوّل تهران 1368

قیمت 600 ریال

از پیش‌گفتار: “شهرهای نامرئی به شهرهائی که ما می‌شناسم و در آن‌ها زندگی می‌کنیم، شباهتی ندارند. به هیچ محدوده‌ی جغرافیائی یا دوره‌ی مشخصی از تاریخ نیز مربوط نمی‌شوند. حتّا می‌توان گفت که در شرح و تفصیلات مربوط به این شهرها، مسئله‌ی اصلی شناخت “شهر” یا “شهرها” بمعنای رایج آن نیست.

با سیر و سیاحت در شهرهای نامرئی، از داستان‌های هزار و یک شب تا زندگی سریع و مدرن آینده، همه یک‌جا در ذهن زنده می‌شود. هر شهر نام زنی را بر خود دارد، و آن‌چه مارکوپولوی خیالی برای قوبلای محزون نقل می‌کند، بیش از آن‌که فضائی خاص را در ذهن مجسم کند، خاطره‌ی آدمی آشنا را در یادمان زنده می‌سازد. از یک شهر به شهر دیگر، مسیر سفری رؤیائی – فلسفی دنبال می‌شود که نشانه‌های آشنای آن به نقطه‌ئی پنهان در درون انسان باز می‌گردد. سفری که شخص به اندیشه، پرِ پروازی سبک می‌دهد…”

“…پیک‌ها و خراج‌گیران خان بزرگ، پس از بازدیدهاشان از ایالات دورافتاده، سرِ موعد به کاخ شاهی در خانبالق و باغ‌های ماگنولیای آن، که قوبلای ضمن گوش فرا دادن به گزارشات طولانی آنان، در سایه‌ی آن‌ها قدم می‌زد، باز می‌گشتند. سفرا؛ ایرانی، ارمنی، قبطی، ترکمن و…بودند.

یک امپراطور، مردی است بیگانه با رعایای خود. از همین رو، تنها از ورای چشم‌ها و گوش‌های بیگانگان بود که پهنه‌ی امپراطوری می‌توانست وجودش را در نظر قوبلای پدیدار سازد. پیک‌ها اخبار را به زبان‌هایی که برایشان نا مفهوم بود دریافت می‌کردند و آن‌ها را به زبان‌هایی نا مفهوم برای خان بازگو می‌کردند.

از ورای این حجاب ضخیم صوتی، ارقام مربوط به دریافت خراج سلطنتی، نام و نسب دیوان‌سالاران مخلوع و معدوم و ابعاد نهرهای آبیاری که در زمان خشکسالی، رودخانه‌های باریک مشروبشان می‌کند، ظاهر می‌شد. امّا زمانی که نوبت گزارش به جوان ونیزی می‌رسید، ارتباطی از نوعی دیگر، بین او و امپراطور برقرار می‌شد.

مارکوپولو، تازه از گرد راه رسیده و نا آشنا به زبان‌های مشرق زمین، جز با اداها و شکلک‌ها، جهش‌ها و فریادهای تعجب و وحشت، زوزه‌ها و ناله‌های حیوانات، یا با اشیائی مانند پرِ شترمرغ، نیزه‌ها و سنگ‌های دُرّ کوهی، که از خورجین‌هایش بیرون می‌آورد، و آن‌ها را چون مهره‌های شطرنج جلو روی خود به نمایش می‌چید، نمی‌توانست با خان ارتباط برقرار کند.

این مرد بیگانه‌ی زیرک، در بازگشت از مأموریت‌هایش به دستور قوبلای با حرکات چهره و بدن خود، اداهائی در می‌آورد که سلطان می‌بایست به نوبه‌ی خود تفسیرشان کند؛ پرش یک ماهی که از منقار مرغ ماهی‌خوار بیرون می‌جست تا در توری بیفتد شهری را تصویر می‌کرد، شهری دیگر با مردی تصویر می‌شد که پیکر عریانش از میان آتش می‌گذشت، بی‌آن‌که بسوزد و شهر سوم با اسکلت جمجمه‌ئی که مروارید سفید غلطانی را میان دندان‌های سبز کپک‌زده‌‌اش می‌فشرد.

خان بزرگ نشانه‌ها را یک به یک تمیز می‌داد امّا پیوند بین این‌ها و محل‌هائی که مارکوپولو از آن‌ها دیدن کرده‌بود، همچنان مبهم باقی می‌ماند. خان درست نمی‌دانست مقصود مارکوپولو بیان ماجرایی است که طی سفر برایش اتفاق افتاده یا شرح کاری که بنیان‌گذار شهر برایش انجام داده است؛ اشاره‌اش به پیش‌گوئی‌های ستاره شناسی است یا به لُغزی پیچیده یا به یک بازی لغات مرکّب که باید از آن نام فردی را حدس زد. امّا تمام آن‌چه مارکوپولو  به نمایش می‌گذشت، چه روشن و چه مبهم، قدرت و تأثیری مشابه نشانه‌های سلطنتی داشت که کافیست یکبار روی پرچمی مشاهده شوند تا برای همیشه در خاطر بمانند و هرگز با نشان دیگری اشتباه گرفته نشوند.

در ذهن خان، پهنه‌ی امپراطوری به صحرایی از مضامین نارسا و فرّار و تغییرناپذیر می‌مانست که چون ذرّات ماسه‌یی بودند و از آن‌‌ها، بر اساس هر معمائی که مارکوپولو با کلمات می‌ساخت، برای هر شهر یا ایالت شکلی ظاهر می‌شد.

پس از گذشت فصول و تکرار بسیار، مارکوپولو زبان تاتاری و بسیاری از گویش‌های ملیّت‌ها و قبایل متفاوت را آموخت. اکنون آن‌چه او باز‌گو می‌کرد دقیق‌ترین و موشکافانه‌ترین داستان‌هایی بود که خان می‌توانست آرزوی شنیدنش را داشته باشد و هیچ سؤال یا کنجکاوی‌ای نبود که در آن‌ها بی‌جواب بماند.

با این‌همه، هر روایتی از جائی، در نظر امپراطور همان حرکت چهره یا شیئی را زنده می‌کرد که مارکوپولو بوسیله‌ی آن اوّل‌بار آن‌جا را توصیف کرده بود. مضمون نو، معنای خودرا از نشان قبلی می‌گرفت و بهمراه آن معنای تازه‌یی به نشان سلطنتی می‌افزود.

قوبلای با خود اندیشید که شاید امپراطوری چیزی جز صور سماوی اشباح ذهن در گردش آسمانی‌شان نیست. از مارکوپولو پرسید: روزی که تمام نشان‌ها را بشناسم، آیا بالاخره امپراطوری‌ام را در مشت خواهم داشت؟

مرد ونیزی پاسخ گفت: عالیجناب! باور مدار، آن روز تو خود نشانی بین نشان‌های دیگر خواهی بود.”

بوی شمع‌های سوخته

شصت و هفت سال

از: راث باوتا  2004

 

و من هیچ نفهمیدم

جز سنگینی گسترده‌ی شب‌های تابستان،

سوزش آفتاب در ساعت چهار،

سایه‌ها‌ی اکالیپتوس،

بی‌تفاوتی باران.

منتظر می‌مانم برای ابرها که از غرب برسند

برای دندان‌هایم، موهایم، پوستم

آسمان بوی شمع‌های سوخته می‌دهد

و درخت‌ها آرام ایستاده‌اند.

رنگارنگ!

این بار تصمیم گرفتم چیزی ننویسم! یعنی از چیز خاصّی ننویسم، یا از همه‌چیز یا دست کم از چند چیز بنویسم. داشتن یا نوشتن از همه‌چیز هم غیر ممکن است امّا آرزویش توی دل همه هست، حتّا حافظ شیرازی! مسائل روز دور می‌زند در اطراف اعدام‌ها، حبس‌ها، حملات وحشیانه‌ی تروریسی، سوخت اتمی! و غیره که سایرین می‌نویسند و خوبش را هم می‌نویسند.

اوّل فکر کردم بمناسبت روزبزرگداشت حافظ  – که کمی هم دیر شده – چیزی بنویسم، دیدم همه نوشته‌اند یا بعضی‌ها نوشته‌اند، برای این‌که یادی شده باشد این شعرش یادم آمد که: من دوستدار روی خوش و موی دلکشم/ مدهوش چشم مست و می صاف و بی‌غشم…حالا چرا این شعر؟ عرض می‌کنم:

اوّل که روز بزرگان بخصوص حافظ، روز و دیروز و امروز ندارد، هر روزی روز حافظ است و می‌شود از او نوشت. گفتم که حتّا او هم در این آرزو بوده که همه‌چیز داشته باشد و دنیا هم پر از چیزهای خوب و دلکش است، در توصیف زنان خوبرو گفته: شهری است پر کرشمه و خوبان ز شش جهت/ چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم.

حافظ چیزی داشت که عرضه کند من ندارم! برای همین و با این‌که اطرافم را چیزهای خوب گرفته‌اند، توان جمع کردن آن‌ها را این‌جا ندارم، و یک‌جور خودخواهی هم هست که همه‌چیز را برای خودم بخواهم! یکی از همین چیزهای خوب، لینک است! درست خواندید؛ لینک!

چند روز پیش، داشتم وبلاگ را راست و ریس می‌کردم رسیدم به لینک‌ها، تغییراتی هم دادم انگار فرقی نکرد یا قرار بود بهتر بشود نشد. بعد نوشتم که دارم لینک‌هائی را که پاک شده‌اند بر می‌گردانم سر جایشان، و دوستانه اشاره کردم که اگر دیدید موقتاً لینکتان پاک شده لینکم را پاک نکنید! (چون پیش‌بینی می‌کردم که آن‌ها هم ممکن است دست بکار بشوند و مرا حذف کنند!)

بعد بصورت راندوم کلیک! رفتم سراغ وبلاگ یکی از دوستان، دیدم لینکم را پاک کرده! صبر کردم و چند روز بعد که باز رفتم، ظاهراً آن یادداشت را دیده بود و لینک را برگردانده بود سرِ جایش! امروز هم به دوستانی که قبلاً کامنت‌هائی نوشته بودند و لینکشان بود و حالا نبود! و دوستان ناشناس دیگر، سر زدم و با این‌‌که مطالب خوبی دارند، تعجّب کردم که چرا لینک آن‌ها را تابحال اضافه نکرده‌ام.

ولی مگر می‌شود همه چیز را باهم داشت و این‌همه لینک را اضافه کرد؟ حالا خوبان هم ز شش جهت باشند، مگر جیب من، یا دل من یا وبلاگ من چقدر جا دارد؟ بعضی را اضافه کردم ولی دیدم کار از این حرف‌ها گذشته و بی‌هوده‌ا‌ست. بعضی‌ها می‌گویند؛ کم بخور همه‌شو بخور! یا کم یا همه. با هم که نمی‌شود.

از طرفی این خوی تمامیّت‌خواهی یا انحصارطلبی متأسفانه در بعضی از ما وجود دارد؛ دلمان می‌خواهد همه‌چیز را برای خودمان داشته باشیم. مشکلات اجتماعی ماهم بیشتر از همین‌جاست. اسمش را می‌شود گذاشت سیری‌ناپذیری، زیاده‌خواهی، دیکتاتوری!، و…چیزهای دیگر. دیگران هم به نحوی دارند ولی مشکل را جور دیگری، دست کم هم بنفع دیگران و هم بنفع خودشان حل کرده‌اند. ما دیگران را حذف می‌کنیم؛ وقتی کسی نباشد که اعتراض کند، حرف بزند، به کارِ ما ایراد بگیرد…حذف او کار ما را آسان می‌کند؛ صورت مسئله را پاک کن، دیگر مشکلی نداری! برعکس، ظاهر قضیه و صورت مسئله را پاک کرده‌ای، مسئله، (شاید هم به شکل حادتری) سرِ جای خودش هست.

رفاه و “همه‌چیز برای همه” یعنی مسئله‌ی مشارکت و عدالت و جلوگیری از فساد و سوء استفاده را درست کن، کار درست می‌شود. لینک دیگران را هم بی‌خودی حذف نکن و گرنه آن‌ها هم تو را حذف می‌کنند! گفتم که راجع به چیز خاصّی نمی‌نویسم؛ این یکی را هم بعنوان مثال داشته باشید تا برسیم به قضیه‌ی بعدی:

می‌رفتیم پارک با دوستان و بستگان، توی یکی از کشورهای اروپائی، توی پمپ بنزین دوستم توقف کرد، بنزین زد، روزنامه و قاقالی‌لی برای بچه‌ها و یک “باربی‌کیو” هم از فروشگاه پمپ بنزین! خرید برای کباب کردن گوشت و مرغ…(فروشنده‌ی پمپ بنزین، بجای گرفتن انعام و کم‌فروشی و…این‌جوری سود می‌برد. یعنی هم سود می‌برد هم مراجعه کننده را راضی می‌کند.)

رفتم روز دیگر به یکی از فروشگاه‌هائی که همه‌چیز! دارند یعنی یک سوپرمارکت درست و حسابی. بیسکویت و پودر لباسشوئی و چندتا خرت و پرت دیگر هم خریدم، یک جفت کفش هم خریدم که هم ارزان بود هم شیک هم محکم، (اصفهان که بودم، یک‌شب یکی گونی آورد، همه‌ی کفش‌های خانه را از پشت در بار کرد و برد از جمله همین یکی!) پس همه‌چیز داشتن عیبی ندارد، توی اجتماع هم همه‌جور جنسی می‌شود داشت، بشرط این‌که خوبش را داشته باشی، عادلانه بفروشی و برای همه هم باشد نه فقط فکر منافع خودت باشی، (جلو دزدها را هم بگیری!)

حالا بیا و همه‌کس و همه‌چیز حتّا یارانه‌ها را هم حذف کن، پیش از این‌که یک فکر اساسی کرده باشی. وقتی یارانه را برمی‌داری و چندرغازی می‌دهی یا نمی‌دهی که حتّا تفاوت پول آب یا نان هم نمی‌شود، این یعنی رفاه و مبارزه با گرانی؟ یا اصلاً بحث، چیز دیگری است؟ هم می‌شود رفاه را تأمین کرد و ارتقاء داد و هم هر یا همه گروهی را راضی کرد. تنها حذف کردن مشکل را حل نمی‌کند؛ ظاهراً تا این‌جا دست کم دیدیم که اعدام و حبس و حذف و خلاصه خط زدن صورت مسئله، چاره‌ی کار نیست؛ خانه از پای‌بست ویران است/ خواجه در بند نقش ایوان است…(این را یکی از عموها! هم یادآوری کرده بود.) یادم رفت چه می‌خواستم بنویسم؛ انگار قرار نبود چیزی بنویسم!

محیط زیستِ خانه‌ی ما!

بعضی‌ها هنوز به زندگی شهری بخصوص آپارتمان‌نشینی خو نگرفته‌اند. این آقای مهندس ما که از دهات اطراف “شیخ‌علی‌چوپون” آمده، و قبلاً توی یکی از شرکت‌های ساختمانی پادو بوده و کم‌کم شده مهندس! حالا چهارتا ماشین دارد، (ببخشید، سه تا باضافه‌ی ماشین شرکت که 24 ساعته زیر پای خودش و خانم و بچه‌هاست،) باضافه‌ی یک عنوان مهندسی و مقدار زیادی ریش و پشم، و یک کاپشن کهنه که به همه نشان بدهد وضع خوبی ندارد!

خودش ریش دارد، برادرهایش، (که آن‌ها هم شرکتی! هستند) همه ریش دارند، زنش…ریش ندارد ولی مثل همسایه‌ها دلش از دست آقای مهندس ریش است. حالا این‌ها (و بخصوص ریش) چه ربطی به محیط زیست دارند؟ کمی حوصله کنید، می‌فهمید.

وقتی چند پست قبل نوشتم که برنج‌های هندی و پاکستانی به نوعی سم آلوده هستند و بعضی از دوستان گفتند این‌ها تبلیغ است برای فروش برنج‌های شمال یک تاجر زرنگ و من گفتم پدرجان! وزیر کشاورزی هند هم موضوع را به نحوی تأیید کرده و صدا و سیمای خود ماهم چند بار اشاره کرده، شاید چیزکی باشد که چیزهائی می‌گویند، بروید از خودشان بـ…پرسید! و جان مردم را بی‌خودی مثل موارد دیگر به خط نیندازید، قبل از همه همین آقای مهندس، انبارهای عمومی، و جکوزی را، که بعلت کم‌آبی و هزینه‌ی زیاد از آن استفاده نمی‌شود، پر کرد از برنج، چون پیش‌بینی کرد که احتمالاً برنج از این‌هم گران‌تر می‌شود. خُب، چی شد؟ ساختمان پر شد از موش و فضله‌ی موش.

گفتیم خانه جای آت و آشغال نیست، وسایل اضافی و بدرد نخور را بزیزید دور و توی پارکینگ نگذارید، همین آقای مهندس، پارکینگ و پاسیو و هر سوراخ سنبه‌ئی را که دید پر کرد از آت و آشغال و کارتن‌های خالی و “چینی” شکسته و لنگه کفش! خُب، چی شد؟ ساختمان پر شد از گربه و شروع کردند توی آت و آشغال‌ها ترکمون زدن و بچه پس انداختن.

وقتی گفتیم ماشین را توی پارکینگ و حیاط نشوئید، آب شرب را نفله نکنید، اینجا کارواش هم نیست، همین آقای مهندس ماشین که هیچ، حتّا فرش‌های خانه‌اش را داد سرایدار با آب شرب ساختمان بشوید. خُب، چی شد؟ مصرف آب رفت بالا، ناله‌ی پمپ‌ها درآمد، دیافراگم مخزن تحت فشار خراب شد و خرج گذاشت روی دست همه.

وقتی گفتیم آسانسور اسباب بازی نیست، جلو بچه‌هایتان را بگیرید، این‌همه توی پله‌ها ندوند و از آسانسور بی‌خودی استفاده نکنند، همین آقای مهندس لجبازی کرد و خودش و بچه‌هایش روزگاری از این وسیله که خیال می‌کرد بالابر شرکت است! درآوردند که خراب شد و خرج تعمیرش سر به فلک زد. خودش هم که زیر بار خرج نمی‌رود، بقیه باید بدهند!

وفتی گفتیم؛ آقا! خانم! هرکسی یک پارکینگ دارد فقط یک ماشین بیاورد پائین، همین آقای مهندس، هر سه تا ماشین خودش و خانمش و دخترش باضافه‌ی ماشین شرکت را آورد گذاشت توی پارکینگ. خُب، چی شد؟ هم مزاحم همه شد و هم دود و کثافت ماشین‌ها را به گند و ادبارهای دیگرش اضافه کرد.

مملکت (ببخشید، ساختمان) نیاز به فضای سبز دارد، نیاز به نظافت دارد، بجای این‌همه اتومبیل، که هر روز تولید می‌کنند و می‌ریزند توی این خیابان‌های تنگ و تاریک! نیاز به راه و ایمنی دارد، آن‌وقت همین آقای مهندس! که همه از ریشش می‌ترسند و حساب می‌برند! هی گند به گند و کثافت به کثافت اضافه می‌کند تازه شارژ ماهانه و پول تعمیرات را هم نمی‌دهد و می‌گذارد توی جیب خودش و اهل بیت! شهر نشینی، بخصوص آپارتمان نشینی و زندگی اشتراکی، (ببخشید، مشترک) هم قواعد و قوانینی دارد؛ آقای مهندس! محیط زیست را بیشتر خراب نکنید، لطفاً!

حذف یک پست ضروری بدلایل غیر ضروری!

وقتی توی یک سایت سرویس دهنده مثل همین وُردپرس، گزینه‌ئی قرار می‌دهند، مثل امکان حذف یک پست، معنایش اینست که قانوناً می‌شود از آن استفاده کرد! یعنی اگر خواستی پستی را دیلیت! کنی، حق قانونی تو است، مثل حق نوشتن مطالب خوب یا فحش دادن! بخصوص اگر هنوز کسی کامنتی ننوشته باشد. اگر حق نداشتی که این‌هم مثل چیزهای دیگر، که ارتباط با سرنوشت خودت دارد ولی حق نداری اعتراض کنی، نمی‌گذاستند دمِ دست! حیای گربه و دیزی و این حرفا هم بی‌خیال!

بعضی از ما از همه‌ی امکاناتمان استفاده نمی‌کنیم. فرضاً حرف‌های خوب می‌شود زد، دور از جان شما فحش هم می‌شود داد! یا مثلاً راست می‌شود گفت، دروغ هم می‌شود گفت! بعضی‌ها بیشتر از یک گزینه استفاده می‌کنند و سراغ گزینه‌های دیگر نمی‌روند! شاید بخاطر اینست که هردو تأثیرشان را از دست داده‌اند یا جابجا شده‌اند، پس زیاد فرقی هم نمی‌کند!

برای اوّلین بار امروز صبح زود (درواقع سه ساعت و نیم بعد از نیمه‌شب) با شنیدن زنگ موبایل، و با رسیدن یک مسیج تبلیغاتی بی‌موقع، رگ فحش‌ام گل کرد و همان‌وقت، چون بدخواب هم شده‌بودم، چیزهائی نوشتم و بعنوان فحش‌های صبح‌گاهی! گذاشتم توی وبلاگ. امروز به دلایلی غیر ضروری آن‌را حذف کردم و این پست را جایش گذاشتم و حالا مایلم کمی توضیح بدهم. اصل مطلب موجود است و اگر لازم شد باز می‌گذارم‌اش.

شما اس ام اس های ناخواسته و بی‌موقع زیاد دیده‌اید. کاری به اصل مطلب ندارم، این‌هم یکی از عیوب “تمدّنیته‌!”ی علط است. شاید در شونصدسال آینده این را هم یاد گرفتیم که بی‌خودی مزاحم کسی نشویم، یا دولتِ فخیمه، مثل چیزهای دیگر که در جهت رفاه مردم! انجام داده، فکری هم برای این‌کار بکند، که البته چون برایش صرف نمی‌کند جلو اس ام اس های مزاحم را هم مثل چیرهای مزاحم دیگر بگیرد، بعید است. وقتی پولیّت! در بین باشد انسانیّت فدا می‌شود.

و امّا در حاشیه باید عرض کنم که یکی از امکانات و خواصّ وردپرس اینست که تقریباً می‌شود فهمید از چه سایت‌ها یا وبلاگ‌هائی به تو سر زده‌اند. اتفاقاً امروز دوستان زیادی (یا خوانندگان وبلاگ‌های آن دوستان) سر زده بودند و چون از جاهائی که آمده بودند اغلب کامنتی هم می‌نوشتند، این بار فقط یواشکی خوانده و رفته بودند! احتمالاً فحش‌ها را جالب تشخیص نداده‌اند!

بحث بر سر کامنت نوشتن یا ننوشتن نیست. من مدتی است حسّاسیتی در اینمورد ندارم. نه عکس‌های لخت و شیک می‌گذارم، نه تبلیغ آهنگ‌های جدید موبایل می‌کنم، نه از فوتبال و جومونگ‌بال حرف می‌زنم، پس توقّعی هم نباید داشته باشم. مطلب اینست که گویا دوستان از فحش، حتّا نسبت به متخلّفین، خوششان نمی‌آید و به هرحال بعنوان یک نُرم یا اخلاق و سیره‌ی پسندیده‌ی ایرانی، این را مذموم می‌دانند.

تا این‌جا درست، فحش دادن هم (اغلب!) کاردرستی نیست. ولی لطفاً بگوئید اگر کسی کار خلافی کرد، مثلاً دروغ گفت یا مسیج بی‌موقع فرستاد یا جلو کارهای خوب تورا گرفت، همه باید بخاطر رعایت نزاکت و بهم نخوردن سکوت و سکون جامعه ساکت باشند و دَم نزنند؟ جائی برای شکایت و رسیدگی که نیست، هزارجور بدبختی و گرانی و گران‌فروشی را تحمل کنیم، حق‌کشی را تحمل کنیم و…باصطلاح هم چوب را بخوریم هم پیاز و هم صدتومان را بدهیم؟ تحمّل این اس‌ام‌اس‌های تبلیغاتی بی‌موقع دیگر چرا؟ شاید گوشی قدیمی من امکان جلوگیری از پیامک‌های مزاحم را ندارد؟ این هم شده مثل همان چسبونک‌های تبلیغاتی که در و دیوار را زشت و بدترکیب کرده‌اند و با این‌که آدرس و تلفن هم دارند، کسی جلودارشان نیست. فکر می‌کنید راهی وجود ندارد؟ یک فحش ناقابل که به جائی برنمی‌خورد و دست کم دلِ آدم خنک می‌شود! انگار ما بوق تمدّنیته! را از سر گشادش می‌زنیم!

این یکی، و دیگر این‌که حتماً باید آدم مطالب زیبا و شسته روفته‌ئی بنویسد تا دیگران خوششان بیاید؟ این‌همه کارها و حرف‌های زشت را تحمل می‌کنیم، این نوشته ‌هم بالای همه! لطفاً حرف‌های بدبد را هم جدّی بگیرید! خجالت نکشید! مگر این شرکت‌ها و آدم‌های نا آدم که مسیج‌های بی‌خودی و مزاحم یا اسپم‌های زیان‌آور می‌فرستند خجالت می‌کشند؟ به هر حال فحش هم یک گزینه است! همه‌اش که نمی‌شود کارهای خوب کرد، بروید کمی هم از بزرگ‌ترها یاد بگیرید!

قمربنی‌امیه!

دو یادآوری قبل از ورود به مطلب: 1- لینک‌هایم را درست می‌کنم، عجله نکنید و اگر دیدید لینکتان موقتاً پاک شده لینکم را پاک نکنید!! 2- این پست ظاهراً کمی مذهبی شده ولی بی‌خودی جبهه نگیرید، این نه مذهبی است نه لامذهبی؛ فقط ایرادهای بنی‌امیه‌ئی به بعضی مسائل غیر اجتماعی و غیر اخلاقی است!

دفعه‌ی قبل یادداشتی با عنوان “چه نباید کرد؟” نوشتم و بعد دیدم فرقی نمی‌کند، اگر می‌نوشتم “چه باید کرد؟” هم جواب‌اش همان بود، یعنی گاهی نه تنها بعضی کارها، بل‌که “هرکاری یا هیچ‌کاری” نمی‌شود کرد! (و انگار از آن ضرب‌المثل قدیمی که می‌گوید:”اگه علی ساربونه، می‌دونه شتر رو کجا بخوابونه” هم کاری بر نمی‌آید! – البته منظورم “علی” نویسنده‌ی این وبلاگه!)

همانطور که بعضی ادعاها، خلافِ امر واقع را می‌رسانند، بعضی جملات یا عبارات هم خلافِ معنی واقعی را می‌دهند: مثلاً وقتی یک مسیحی کم‌اعتقاد می‌گوید؛ جیسس کرایست! ممکن است فکر کنیم به عیسی مسیح دارد احترام می‌گذارد، در حالی که این عبارت، در مواردی، از نظر عوام یک نفرین یا فحش است! من به این‌جور موارد زیاد برخورده‌ام ولی جای بحث آن این‌جا نیست. ماهم البته زیاد داریم.

درواقع کاربرد درست یا نادرست کلمات، (و گفتمان!) روی عمل ما هم تأثیر می‌گذارد از آن جمله است قسم‌های دروغ و وعده‌های دروغ. خوب که فکر کنیم می‌بینیم، دین و مذهب و اسامی مذهبی هم از سوی این‌وری‌ها و هم آن‌وری‌ها اغلب مظلوم واقع می‌شوند! بطور ساده عرض کنم که برای رسیدن به نتایج مورد نظر، هرچند نادرست و غیر انسانی باشند، این‌ها هم مثل انسان‌های حاضر، بازیچه قرار می‌گیرند.

حالا بگذریم از آن توجیهات بی‌اساس که مثلاً بعضی‌ها می‌گویند این کارهای خلاف و غیر اخلاقی را می‌کنیم تا مهدی موعود(عج) زودتر ظهور کند! بماند، چون بحث دیگری است. این را هم برای خودم! و هم برای کسانی که ادعای دیانت دارند عرض می‌کنم: کمی منصفانه فکر کنیم! دیده‌اید وقتی بعضی‌ها دهان‌درّه می‌کنند، همان‌وقت می‌گویند یا خدا، یاعلی؟! وقتی خبر خوب یا بدی دریافت می‌کنند – اگر چند سالی هم رفته باشند فرنگ و چندتا اصطلاح یاد گرفته باشند – می‌گویند: اوه مای گاد؟!

این‌ها وقتی لقمه توی گلویشان گیر می‌کند، یا چشمشان به مال مفت می‌افتد و دست‌پاچه می‌شوند،  یاد دین و مذهب می‌افتند و می‌گویند یا زهرا، یا حسین! اگر زورشان به بلند کردن چیز سنگینی نمی‌رسد می‌گویند یا ابوالفضل! و غیره. در حالی که در حالات عادی و مناسبات اجتماعی و انسانی و میهنی، کمتر بفکر خدا و علی و ابوالفضل…هستند! و سعی می‌کنند لحظاتِ سوخت شده، مثل زمانِ دهن‌درّه یا سُرفه یا بلند و کوتاه شدن، را به این کار اختصاص بدهند! به درستی یا نادرستی این کار و اعتقادات کاری ندارم، منظورم سوء استفاده از کلمات است!

وقتی با رسیدن یک مصیبت یا مواجه شدن با یک رفتار نادرست اجتماعی (که این روزها فراوان است،) یا دیدن یک قیافه‌ی زشت، می‌گوئیم “یا قمربنی‌هاشم!” منظورمان تعریف و تمجید از آن واقعه نیست، بل‌که از رسیدن یک بلا و نکبت خبر می‌دهیم. در حالی که می‌گویند قمر بنی‌هاشم برازنده و زیبا بوده، یعنی قاعدتاً با شنیدن یک اتفاق بد، یا دیدن قیافه‌ی بعضی‌ها! باید بجای تصّور یک قیافه‌ی زیبا، یاد یک قیافه‌ی زشت بیافتیم و مثلاً بگوئیم؛ “یا قمربنی امیّه!”

این روزها “قمربنی‌امیّه” اطرافمان بیش‌تر دیده می‌شود تا “قمربنی‌هاشم”! و هرجا نگاه می‌کنیم، چه در مناسبات اجتماعی یا اقتصادی، فرهنگی و غیره، بجای روشنی، تاریکی و ابهام می‌بینیم. توی تاریکی هم که نمی‌شود کار مفیدی کرد! هم رفتارها و هم آدم‌ها بجای این‌که بهتر بشوند، بدتر شده‌اند. نمی‌خواستم وارد این مسائل بشوم، تا همین‌جا هم بس است! اوّل که آدم شروع می‌کند به نوشتن، چیزی در ذهن‌اش هست. کم‌کم که پیش می‌رود مطالب دیگری بنظرش می‌رسد و بحث عوض می‌شود.

وقتی شروع کردم به نوشتن، در واقع تحت تأثیراتفاق ناخوش‌آیندی قرار داشتم و فکرم متوجّه “چیزهائی” بود که حالا نداریم و مدتی‌است حسرت آن‌ها را می‌خوریم. اصل قضیه که یک موضوع فامیلی و خصوصی است، و مشاهده‌ی یک‌جور نامردی و نامردمی، (بین دو برادر،) بماند.  شاید روزگاری در شرایط مناسبی قرار گرفتم و این را هم نوشتم. زمانی بود که دروغ کمتر می‌‌گفتیم، مال دیگران را کمتر بالا می‌کشیدیم، کمتر بدقولی می‌کردیم، حالا برادر به برادر رحم نمی‌کند، غریبه‌ها که (هرچند هموطن هم هستند) جای خود دارند.

حتا بزرگ‌ترها هم (چه در خانواده و چه در مجامع بالاتر) دیگر الگوی مناسبی برای پائین‌دستی‌ها نیستند، چون اغلب خودشان مشکل دارند. سابق، دست کم مردم وقتی شهادتی می‌دادند، بخصوص در دادگاه که ترس و احتیاطی هم باید دربین باشد، بیشتر دست و قلم و زبانشان می‌لرزید و به راحتی دروغ نمی‌گفتند. برای همین است که قُبح دروغ هم از بین رفته چون زوری بالای سرِ دروغ‌گو نیست! و دروغ‌گوئی و شهادت دروغ هم ظاهراً و عملاً قابل تعقیب نیست! ماهم که عادت داریم بر خلاف جاهای دیگر که همه پلیس خودشان هستند، یکی بالای سرمان باشد.

از راحتی و سکوت و امنیت خانه و خانواده که حرف می زنیم می‌گوئیم یادش به خیر…از سفره و گوشت و آبگوشت و نان سنگک تازه دانه‌ئی دو ریال و کباب (بدون نان خشک کپک زده و ملحقات زیان‌آور!) که حرف می‌زنیم می‌گوئیم یادش به خیر…از مدرسه و دانشگاه و کتابِ تقریباً مفت و مجانی که حرف می‌زنیم می‌گوئیم یادش به خیر…از سفر و بنزین لیتری سه ریال و پنج‌ریال و اتاق‌های تمیز هتل شبی بیست تومان و کرایه تاکسی 5 و 7 و 10ریال و بلیط هواپیمای 60 تومانی (نه 60 هزارتومانی!) که حرف می‌زنیم می‌گوئیم یادش به خیر…و از اطمینان، احترام متقابل و اعتماد متقابل و خیلی چیزهای دیگر…

و امّا در حاشیه: امروز رفتم سراغ وبلاگم و بعد از مدتی که خیلی از لینک‌ها دیگر کاربردی ندارند (چون وبلاگ‌های مربوطه یا حذف و یا فیلتر شده‌اند، و باید تغییراتی در لینک‌دونی داد،) دیدم تقریباً چیزی باقی نمانده! و از دوستان قدیمی خبری نیست. همه یا رفته‌اند یا نوشته‌اند “این آخرین مطلب است و بزودی برای همیشه از خدمت مرخص خواهم شد!” و ماهم بزودی باید بگوئیم یادشان به خیر! بیشتر سایت‌ها و وبلاگ‌ها هم انگار زیر پای فیل له و لورده شده‌اند و نفسشان بند آمده!

از سرِ دلتنگی: یاد حکایت آن دوست لُرِ ساده‌دل افتادم که بعد از شنیدن فرمایشات واعظی در مسجد که روی منبر می‌گفت؛ “پل صراط از مو باریک‌تر، از شمشیر تیزتر، از دل کافر تاریک‌تر، از سوراخ سوزن تنگ‌تر…است،” گفت؛ “قربون جدّت بشم! یه دفعه بگو راه نیست و فارغ!”

غیر از یک مشت تبلیغات جلفِ جومونگی و عکس‌های هنرپیشه‌های داخلی و خارجی و هک و مک! که به راحتی توی محیط وب جولان می‌دهند، چیزی نمانده که بشود در لینک‌دونی گذاشت. خیلی‌ها هم رفته‌اند سراغ طراحی و تلاششان را وقف فراهم کردن “اسباب نوشتن” کرده‌اند، ولی از خود “نوشتن” چندان خبری نیست. همین ابزارها هم بیشتر در خدمت تبلیغ و تفسیر فیلم‌های خارجی و تبلیغات موبایل و “نون درآوردن!” هستند.

یکبار از روی کنج‌کاوی و برای امتحان، هشت‌هزارتومان فرستادم برای یکی از همین شرکت‌هائی که تبلیغ می‌‌کنند برای کار در منزل و پول درآوردن از اینترنت بدون کلیک کردن! پول را خورد، نه سی دی یا چیزی فرستاد ونه جواب ای‌میل‌هایم را داد! دارم وسوسه می‌شوم که اسم و شماره موبایل و حسابش را همین‌جا بگذارم همه ببینند!

خوب، با این حال و امکانات “ننوشتن!” و با سرعت اینترنت که دارد هر روز مثل ارزش پول ما، آب می‌رود! چه باید کرد؟ آیا از اینترنت فقط می‌شود برای تبلیغات استفاده کرد یا کاربردهای اجتماعی و مفید بحال عموم هم دارد؟ انگار تقبیح علوم انسانی بدجوری دارد اثر می‌گذارد!

یک استثناء: البته از حق نباید گذشت؛ بیشتر مطالب نویسندگانی که احساس مسئولیت می‌کنند قابل تقدیر است. بعضی سایت‌های خبررسانی راستگو! و تحلیل‌گرهای منصف، جای خود دارند، تأثیر آن‌ها را نباید در آگاه‌کردن جامعه و خبررسانی نادیده گرفت و اتفاقاً اگر اینترنت برای ما سودی داشته، بیش‌ترین بها را به این‌گونه فعالیت‌ها باید داد و جای بحث آن‌ هم اینجا نیست و نباید برای مطالب بالا، به کسانی که در این زمینه فعالیت دارند بر بخورد زیرا شخصاً عقیده دارم اگر فرصتی برای نوشتن از کاستی‌ها پیش بیاید باید صرف بیان نادرستی‌ها بشود، درست‌ها خودشان را نشان می‌دهند و ادعائی هم ندارند و نیازی به تبلیغ نیست؛ یک آدم درست بلد است چطور درست عمل کند!

درخاتمه: لینک‌دونی را دارم درستش می‌کنم، اگر کسی از دوستان حاضر اسم وبلاگش را ندید ناراحت نشود، اضافه خواهد شد، یا اگر عوضی اشتباه کردم و نگذاشتم یادآوری کند!

آخرنوشت: چون چند بار دیگر هم دیده شده گوش شیطان‌کر!، اگر، شاید، اتفاقاً، احتمالاً، اجباراً (مثلاً با توی رودربایستی گیرکردن!)، ممکن است، دوستانی بخواهند کامنتی بنویسند، تقاضا می‌شود یکبار دقیقاً و با حوصله این پُست را بخوانند و در اظهارنظر رعایت انصاف را بکنند. نوشتن از روی شتاب و با بی‌دقتی و تهمت‌زدن کار درستی نیست. این نکته را در برگه‌ها هم نوشته‌ بودم.

چه نباید کرد!

مطالب این پست را جدی نگیرید چون خودِ نویسنده هم نمی‌داند چه باید کرد و چه نباید کرد!

این روزها که سرعت اینترنت به حد اقل رسیده، “وقت صرف‌نکردن” برای نوشتن، علاوه بر صرفه‌جوئی در انرژی، خیلی‌ها را هم که هدفشان “نکردن” بجای “کردن” (فرضاً اصلاح) و “ندادن بجای دادن” (فرضاً امتیاز) و نخوردن بجای خوردن (فرضاً قوت لایموت!) و “نگفتن” بجای “گفتن” (فرضاً واقعیّات) است، خوشحال می‌کند.

در مواردی که مشکل یا معضلی در جوامع پیش می‌آید، معمولاً بزرگانی می‌نویسند “چه باید کرد؟” نمونه‌های این‌جور نوشته‌ها در بین افراد با گرایش‌های مختلف هم زیاد است. به این ترتیب، چون من یکی، از بزرگان نیستم، فکر کردم حداقل، مثل بابا طاهر عریان، این حق را باید داشته باشم که طرف مربوطه! را مورد خطاب قرار داده و بگویم: “توکه نوشُم نه‌ئی نیشُم چرائی، توکه یارُم نه‌ئی پیشُم چرائی، توکه مرهم نه‌ئی زخم دلُم را، نمک‌پاش دل ریشُم چرائی؟”

در این دو بیتی، یار بابا طاهر، نوش “نیست”، یار “نیست”، مرهم‌ و مرهم‌گذار “نیست”، در عین این‌که خودش را به زور به بابا تحمیل کرده، نیش می‌زند، نمک هم روی زخم بابا می‌پاشد! خُب، با این حال بیچاره بابای عریان چه می‌تواند بکند؟ حق ندارد بپرسد؟ حق ندارد گله‌مند باشد؟ بابای لخت  پتی، که آب از سرش گذشته، با زبان بی‌زبانی به یار می‌گوید: جانم! عزیزم! دست بردار! این کارها را نکن! دل دوستان را نشکن! دل دشمنان را شاد نکن!

در گذشته در یکی دو پست کوتاه نوشتم که حذف علوم انسانی از مقاطع تحصیلی (چه در پائین و چه در بالا) مشکلاتی را بوجود خواهد آورد. قبل و بعد از آن، از سوی مقامات مختلف، راجع به لزوم یا عدم لزوم تدریس علوم انسانی و توجّه یا عدم توجّه به آن، حرف‌هائی زده شده بود و زده شد . وارد معقولات نمی‌شوم. درستی یا نادرستی این نظر را هم به اهالی‌اش که احتمالاً از حوزه‌ی تعلیم و تربیت و آموزش و پرورش  هستند، وا می‌گذارم. از کاری که باید کرد حرفی نمی‌زنم. من نه سر پیازم نه ته پیاز. حالا ببینیم چه نباید کرد!

از آن‌جا که بیشترِ ما شنونده هستیم تا گوینده، و انتظار می‌رود هرچه بگویند “باید” بکنیم، و از آن‌جا که ماهم انسان هستیم و مقلّد!، زود تأثیر می‌پذیریم و به جنبه‌ی منفی قضیه می‌چسبیم و  در نتیجه هرچه بگویند بکن نمی‌کنیم! مثل فرضاً گاندی! این‌که دیگر حق داریم؟ مثلاً نمی‌گویند از کجا بیاور بخور، چه جوری با این گرانی کناربیا، چه‌طور جواب زن و بچه‌ات را بده، با زورگوها و گران‌فروش‌ها چه‌جوری طرف بشو…و خلاصه جنبه‌ی اثباتی را ول می‌کنند و می‌چسبند به جنبه‌‌ی نفیی یا منفی قضیه، خُب، ماهم که شیر خام خورده‌ایم، باورمان می‌شود که جنبه‌ی منفی قضیه مهم‌تر است تا مثبت! بخصوص اگر نخواهیم فکرمان را به کار بیندازیم و از فکر دیگران استفاده کنیم، اصولاً پاک کردن صورت مسئله، کار را راحت می‌کند!

مدت‌ها بود (یاهست) که فکرم متوجّه‌ی اصطلاح یا عبارت “علوم انسانی” شده و این‌که چرا جنبه‌ی انسانی مسائل، نباید بوسیله‌ی انسان‌ها مورد توجّه قرار بگیرد. من هرجا شک می‌کنم یا کم می‌آورم، زود می‌روم سراغ کتب مختلف و فرهنگ‌های لغات! توی یکی از همین فرهنگ‌های معتبر لغات راجع به علوم انسانی نوشته: “علومی که موضوع آن‌ها بنحوی مربوط به انسان است و مانند ریاضیات قطعیت ندارند. مانند علوم ادبی، فلسفه و هنرهای زیبا…”

پس روشن شد اگر علوم انسانی بوسیله‌ی انسان‌ها نباید مورد توجه قرار بگیرند، هر علمی که موضوع آن بنحوی مربوط به انسان است نباید مورد توجه قرار بگیرد! از جمله علوم ادبی، فلسفه و هنرهای زیبا…یکی یکی سراغ این کلمات و عبارات می‌رویم:

علوم ادبی: “علومی است که به کیفیت بیان معانی به صور مختلف از قبیل کتابت و خطابه و انشاء و شعر ارتباط داشته باشد. مهمترین این علوم عبارتند از علوم خطیّه؛ از فروع علوم ادبیه که در کیفیت وضع خط و کتابت‌های امم مختلف و خط عربی و ادوات خط و قوانین کتابت و تحسین حروف و ترتیب حروف تهجی و وضع نقط و اعجام و تشکیل بسائط حروف و املای خط عربی و انواع مختلف آن و امثال این مسائل بحث می‌کند…علوم متعلق به الفاظ…علوم متعلق به مرکّبات…و فروعی دارد از قبیل علم امثال…علم استعمالات الفاظ، علم ترسّل {شیوه‌ی نگارش، نامه، کتاب و غیره}…علوم بلاغت؛ تحقیق در قواعد فصاحت و بلاغت و بحث و نقد در اشعار…” و غیره و غیره! (لطفاً برای اطلاع بیشتر به کتب مختلف! از جمله فرهنگ معین، ص 2346 مراجعه فرمائید.)

فلسفه: “حکمت؛ علم به حقایق موجودات باندازه‌ی توانائی بشر؛ حکما بطور کلّی فلسفه را بر دو قسم تقسیم کرده‌اند: حکمت عملی و نظری، حکمت عملی شامل تهذیب اخلاق، تدبیر منزل و سیاست مدنیه است. حکمت نظری شامل سه قسم ذیل است: …ادنی که بحث از اموری می‌کند که مادی محض‌اند: علوم طبیعی، طبیعیات. اولی که بحث از اموری می‌کند که نه در ذهن و نه در خارج احتیاج به ماده ندارند و منظور از آن معرفت امور کلّی احوال موجودات مانند وحدت و کثرت و وجوب و  امکان و حدوث و قدم و مانند آن‌هاست، الهیّات بمعنی اخص…اوسط بحث از اموری می‌کند که در وجود خارجی بماده احتیاج دارد، ریاضیات…” و غیره و غیره  (لطفاً برای اطلاع بیشتر به کتب مختلف! از جمله فرهنگ معین، ص 2567 مراجعه فرمائید.)

هنرهای زیبا: صنایع ظریفه؛ صنایع دستی؛ صنعت‌هائی که دست در آن‌ها دخیل است، مانند پارچه‌بافی، قالی‌بافی…و صنعت‌هائی که در آن‌ها ظرافت بکار رود از قبیل خطاطی، نقاشی، مجسمه‌سازی، رقص،…و غیره و غیره!

حالا فهمیدید چه کارهائی را نباید یاد گرفت و انجام داد؟!

یک پی‌نوشت متنی!: در بعضی دوره‌های تاریخی از جمله ساسانیان هم، یاد گرفتن سواد و بعضی علوم برای عموم ممنوع بوده و اختصاص به طبقات خاصی داشته است! بعد با تغییر حکومت، قرار شد علوم و فنون و سواد در اختیار همه قرار بگیرند. حتّا بزرگان گفتند: برای دست یافتن به علم، اگر لازم باشد به چین هم برو.

یک شاعر علاقمند به صنایع دستی هم با دست‌کاری در این شعر گفته‌است:

اوّل بنا نبود بسوزند عاشقان، بعداً قرار شد که بسوزند عاشقان!

گرگور!

از قدیم، دام یا تله‌ یا تورهائی توی دریا، کار می‌گذاشتند یا می‌گذارند! (بافته شده از رشته‌هائی که از بریدن طولی نی یا بامبو Bamboo or Bambus که نوعی گیاه با ساقه‌های بلند شبیه نی‌شکراست و در مناطق گرم می‌روید تهیه می‌شود، یا گاهی از سیم‌های خشک فلزی فنری می‌بافند،) که اسمش “گرگور” است. این نوع دام ماهی‌گیری دهان گشادی دارد که همه نوع جان‌داری اعم از خوش‌گوشت یا بدگوشت، گناه‌کار یا بی‌گناه! وارد آن می‌شود. از داخل، رشته‌های فنری بشکلی قیف‌مانند‌ و مثل انگشت‌های دستان آدم‌های بلاتکلیف در هم فرو می‌روند طوری که وقتی ماهی، با دیدن طعمه، از دهان گشاد دام وارد شد راه برگشت ندارد.

در فرهنگ لغات فارسی ندیدم، ولی در ویکی‌پدیا نوشته؛ نوعی “قفس!” برای ماهی‌گیری که از تور درست شده. هرچه هست ظاهراً مخصوص جنوب ایران است. احتمال این‌که جاهای دیگر هم باشد زیاد است. دهی هم هست بنام “گرگور” از دهستان اهرَم در کنار راه ساحلی خلیج فارس بعد از چغادک بطرف شرق…شاید “گرگور” ماهی‌گیری هم از اختراعات اهالی قدیم این منطقه باشد که جائی به ثبت نرسیده و هرکسی می‌تواند از آن کپی‌برداری کرده یا بنام خودش به ثبت برساند. مقامات شهرداری و شیلات اولویّت دارند! (برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به هفته‌نامه‌ی نسیم جنوب)

این روش، منحصر به ماهی‌گیری نیست، در امور اقتصادی، سیاسی و بعضی مشاغل امنیتی و نظامی و امور زناشوئی و مچ‌گیری و غیره! هم از همین روش استفاده می‌شود، یعنی از سر گشاد تله که وارد می‌شوی، دیگر خارج شدن‌ دست خودت نیست! گاهی ماهی‌های کوچک‌تر راحت خارج می‌شوند و گاهی هم بدست ماهی‌های بزرگ‌تر که گرفتار شده‌اند، مثل طعمه، ناکار می‌شوند و داغشان توی دل پدر و مادرهایشان می‌ماند!

به هرحال، ماهی‌های ریز یا درشت، خوراکی یا غیر خوراکی، هرکدام مصارف خاصّی برای دام‌گذاران دارند! بحث من اصلاً راجع به ماهی و “گرگور” نیست! چیزی بخاطرم رسید و با تجربه‌ی ناموفقی که اخیراً داشتم، همراه با کسالت‌ و کم‌حوصله‌گی شایع و غیرقابل اجتناب، و سرعت کمِ نزدیک به تعطیلی اینترنت، همه دست بدست هم دادند تا این مطلب بی‌ربط را که منتهی به یک شوخی تلخ هم می‌شود بنویسم!

آن‌هائی که با کامپیوتر و اینترنت آشنائی دارند می‌دانند گاهی از روی کنجکاوی، یا نیاز، یا سرگرمی وادار می‌شوی توی سایتی ثبت نام کنی. سایت‌ها هم خوب و بد و خوش‌نام و بدنام، مثل تویتر و فیس‌بوک! دارند. منافعی هم البته دارند. ولی گاهی آنقدر پشت سرشان حرف هست که آدم جرأت نمی‌کند برای کارهای مفید هم برود سراغشان، یا اصلاً از ترس موجودات مَهیبی که از فیل هم فیل‌تر هستند، و با دلیل یا بی‌دلیل، راه را بسته‌اند، نمی‌شود واردشان شد.

با همه‌ی این حرف‌ها، دوستان اصرار کردند که فیس‌بوک را آزمایش کنم. دیدم با دوستان و بستگان می‌شود از این طریق هم ارتباط برقرار و چاق‌سلامتی کرد. بدکی هم نبود ولی به هر دلیل معقول یا نامعقول، تصمیم گرفتم وقت نازنین خودم را صرف این کار نکنم و از وسط راه برگردم. امّا دهانه‌ی قیفی شکل سایت، درست و حسابی راه را بسته بود و خروج امکان نداشت!

اوّل که برای ترغیب و تشویق، عکس بزرگ چندتا از دوستانت را می‌گذارند ببینی تا از ترک این دوستان پشیمان بشوی و از دی‌اکتیویت کردن صرفنظر کنی! در واقع، ترک دوستان و آشنایان بعد از یک سفر دلچسب و یا یک مهمانی کم‌هزینه، چندان آسان نیست ولی گاهی ناچاری آن‌ها را ترک کنی. بعد از چند سؤال و  جواب، می‌رسی به جعبه‌ی جادوئی! (وسط این خاطره یک خاطره‌ی دیگر تعریف کنم؛ ببخشید که معذرت می‌خوام!):

روزگاری بخاطر همراهی بچه‌ها رفته بودم “تورپارک” لندن. علاوه بر جاها و چیزهای دیدنی، یک‌جور بازی هم بود که سه‌تا مکعب روی هم گذاشته بودند و اگر همه‌‌ی مکعب‌ها را با توپ می‌زدی جایزه می‌گرفتی. کسی از همراهان ما نزد و من انگار با مکعب‌ها دشمنی داشتم، با شدت توپ را پرتاب کردم، اتفاقاً هر سه‌ را زدم ولی هرسه با تعجب برگشتند سر جای خودشان روی میز! و وقتی ادعای جایزه کردم، متصدی بدانگلیسی! جایزه را نداد و گفت باید مکعب‌ها از روی میز به خارج پرتاب شوند! فکر می‌کنم متوجّه نشده بود که ما ایرانی هستیم! کمی به فکر فرو رفتم، دیدم یک آهن‌ربای قوی زیر مکعب‌ها کار گذاشته‌اند که ناچار برمی‌گردند روی میز آهنی! احتمالاً فیس بوک هم از همین روش استفاده کرده و زیرش را آهن‌ربا چسبانده!)

در بخش آخر دی‌اکتیویت، بخاطر سکیوریتی، باکسی هست که چند حرف لاتین “باید” درآن بنویسی که روی صفحه “باید” مشاهده شود که نمی‌شود! کمی بعد هم بطور اتوماتیک پیامی نوشته می‌شود که چون رعایت سکیوریتی! را نکرده‌ و حروف لازم را در باکس ننوشته‌ای، انجام درخواست شما (برای خروج) ممکن نیست.

اگر می‌گفتند چه بنویس تا دست از سرت برداریم! یا نوشته‌ئی را می‌گذاشتند جلوت که امضا کنی، حرفی! امّا هرچه هم بنویسی می‌گویند درست نیست بازهم بنویس! قصه‌ی حسین کرد شبستری که هیج، حتا واقعیّت را هم قبول ندارند، هرچه می‌خواهند باید بنویسی نه بیشتر نه کمتر و مشکل اینست که نمی‌دانی چه می‌خواهند، یعنی تا روزی که از مغرب آفتاب طلوع کند هم بنویسی باز کافی نیست.

هرچه هم داد بزنی که پدر نیامرزیده! تو چیزی نوشتی که من ببینم و مشابه‌اش را تایپ کنم؟! کی گوش می‌کند؟ از التماس و اعتراض و وکیل و ضامن هم کاری برنمی‌آید! خلاصه، این یک نمونه است. بعد تصمیم گرفتم حالا که این‌ها حرف حساب سرشان نمی‌شود و نمی‌گذارند از فیس‌بوک خارج بشوم، مطالب گذشته و مشخصات و عکس و مکس را یکی یکی پاک کنم و از بیخ منکر همه‌چیز بشوم، یعنی انکارِ خودم، تا دلم خنک بشود! شروع کردم به حذف عکس و مشخصات و مطالب قبلی که یاد شوخی تلخی افتادم:

روایت کرده‌اند، (احتمالاً از سی‌چهل سال پیش و دوران قبل از انقلاب اسلامی که زندان‌بان‌ها حرف حساب سرشان نمی‌شد و آن‌همه ظلم می‌کردند و کسی هم جواب‌گو نبود!) کسی به جُرمی افتاده بود زندان و بازجوئی که به او دکتر می‌گفتند، بعد از ماجراهای زیاد، متوجّه شد که بازداشتی سخت مریض است. بعد از تعلل زیاد، به مقام مافوق گزارش داد و مریض را بردند بیمارستان. پزشک معالج توصیه کرد او را تحت عمل جرّاحی قرار داده و قسمتی از بدنش را که عفونت کرده بود بردارند. بار دوّم باز حال زندانی وخیم شد، او را بردند بیمارسنان و قسمت دیگری از بدنش را قطع کردند. بعد از بار سوّم یا چهارم، بازجو به مقام امنیتی مافوق نوشت که این حقه‌باز، دارد کلک می‌زند و می‌خواهد این‌جوری تکّه‌تکّه خودش را از زندان بفرستد بیرون!

خاطراتی نه چندان خوش‌آیند از زندگی در شهری ناخوش‌آیند در زمانی ناخوش‌آیند!

اوائل استخدام و شروع کار، در شهر کوچکی مشغول شدم که امکانات چندانی نداشت؛ راه آسفالته نبود، وسیله‌ی رفت و آمد کمیاب و آب هم لوله‌کشی نبود. اغلب با مشک و گاری یا الاغ به خانه‌ها آب شرب می‌رساندند و آب برای نظافت و باغچه‌ها هم از طریق جوی‌های کثیفی که از کوچه‌های خاکی می‌گذشت از پمپ آبی که شهرداری گاهی روشن می‌کرد گاهی هم نمی‌کرد، تأمین می‌شد. مردم علاقه‌ئی به آبادی شهر خود و ایجاد امکانات جدید نداشتند و بجای آن (و به خیال خود) به آباد کردن آخرت و پهن کردن سفره‌های جور واجور همراه با چشم و هم‌چشمی (بخصوص برای افطاری در ماه رمضان!) و رفتن به زیارت مکّه و خارج کردن پول از کشور می‌پرداختند. تنها کسانی که سود می‌بردند کاروان‌ها و دور و بری‌ها! و عرب‌ها بودند که انواع و اقسام بدآموزی همراه با اجناس بنجل خارجی و مرض را هم به این‌طرف صادر می‌کردند، امراضی که هنوز واکسن پیش‌گیری آن‌ها هم در اختیار ملّت نبود!

پولدارهایشان آنقدر علاقه به اجناس چینی و تجمّلات داشتند که روی جیب پشت (باسن) چیزهائی با خط جینی و حتّا عربی می‌نوشتند، یا دوتا چراغ پژوی 206 (ببخشید، یادم نبود هنوز این مدل ماشین به بازار نیامده بود!) بجای جیب‌های عقب، نصب می‌کردند! بین اقلام مختلف (یعنی قطعات لباس و غیره!) هم کلّی فاصله می‌انداختند؛ شلوار را تا حد ممکن می‌کشیدند پائین و بلوز را بالا! و موها را از دستِ ناملایمات روزگار، پریشان می‌کردند یا به شکل جوجه‌تیغی در می‌آوردند.

در این حال بزرگ‌ترها هم توی حال و هوای خودشان بودند؛ البته واجبات بر هر مسلمانی واجب است! ولی باید دید همه‌ی شرایط مسلمانی برقرار است و همین یکی مانده؟ و شخص مدعی مسلمانی، نیّت خیر دارد یا هدف دیگری؟ اتفاقاً این‌هم از همان چیزهائی است که باید از بزرگ‌ترها یاد بگیریم. حالا این‌ها کم‌لطفی می‌کنند و فقط می‌پردازند به مسائل دنیوی یا اگر هم چیزی یاد می‌دهند طور دیگری مطرح می‌کنند، تقصیر من نیست. شاید یکی از دلایل آن سرعت کمِ اینترنت باشد! یا کم‌فهمی من، بگذریم…

توی شهر مورد بحث، شب‌ها، بخاطر خاکی بودن کوچه‌ها و عدم تأمین روشنائی و وجود سگ‌های ولگرد و غیره! یکی از همین مردم بیکار که بجای چاره‌اندیشی، می‌نشینند برای هر جیزی مضمون کوک می‌کنند، گفته بود: شب تاریک، ادرارت بگیرد، (البته از توالت عمومی و از این حرف‌ها هم خبری نبود،) بروی تو یکی از این کوچه‌های تاریک، باران تندی هم ببارد، زمین گِل باشد، چند‌تا سگ ولگرد هم بگذارند دنبالت!…داشتم چی می‌گفتم؟ باز هم یک پرانتز دیگر: (طبق معمول آنوقت‌ها هم وضع پایتخت طور دیگری بود، این حرف‌ها مال شهرهای کوچک و دورافتاده است و مردمان دورافتاده!)

ماه‌های محرم و صفر هم طبق معمول عزاداری برقرار بود ولی یادم نیست آش نذری و چلوکبابی به فقرا رسیده باشد! از همه‌ی آن ریخت و پاش‌ها تنها زحمت تمیز کردن شهر روی دوش رفتگران می‌افتاد و جوی‌های خیابان‌ها و کوچه‌ها پر می‌شد از غذاهای رنگارنگی که زیر دست و پا بشکلی زننده و غیر قابل مصرف درآمده بودند! البته سهمی که در ظروف تمیز و پروپیمان و جداگانه به خانه‌های اعیان و پیش‌نماز مسجد و روضه‌خوان می‌رسید عیب و نقصی نداشت!

این هم بگویم که قصدم بدگوئی از همه‌ی مردم آن شهر نیست، بل‌که این انتقاد تنها متوجّه تعداد کمی که در آن شهر مرفّه، ثروتمند، قدرتمند و همه‌چیزمند بودند می‌شود نه همه که اغلب امکانات یا قدرتی برای “تغییر” وضع نداشتند.

ثروتمندهای آن شهر کوچک دور افتاده، بیشتر بفکر شکم و زیر شکم بودند و اگر سرشان را هم بسوی آسمان بلند می‌کردند برای فرار از دیدن قیافه‌های ژولیده‌ی همشهریان یا بررسی موقعیّت زمین‌ها و ویلاهای بهشتی و موعود خود پس از انتقال به دنیای باقی بود! و چون زمین را گرد نمی‌دانستند، نمی‌توانستند تصور کنند که آن اراضی و باغ‌ها ممکن است بجای بالا در پائین یا در طرف دیگر کره زمین قرار داشته باشند!

از رعد و برق زیاد دل خوشی نداشتند چون فکر می‌کردند ممکن است توفان و رعد و برق شدید، صدماتی به اشجار یا میوه‌جات باغ‌های آن‌ها در این دنیا و آن دنیا! وارد کند. از برف و سرما هم شدیداً دلخور بودند چون تصوّر می‌کردند ممکن است مجبور شوند برای حوری‌های لخت و پتی که در باغ‌ها و زیر درخت‌ها و کنار جوی‌های پر از شیر و سکنجبین و عرق بیدمشک پرسه می‌زدند، پالتو پوست! و لحاف و تشک و یتوی اضافی تهیه کنند! به همین دلیل، بهار و گل و گیاه و منقل! را بیشتر دوست داشتند.

در عوض بشنوید از مردم عادی: میوه و خوردنی کمیاب و گران بود و خیار را بجای این‌که تر و تازه از بوته بچینند، می‌گذاشتند بزرگ شود و آن‌را نه کیلوئی، بل‌که دانه‌ئی وبرحسب بزرگی خیار می‌فروختند. به آن هم خیار نمی‌گفتند و اسم جالبی روی آن گذاشته بودند؛ “نون خورشت!” یعنی نان و خورش یا خورشت! این‌ها خیارهای درشت را که دیگر داشتند تغییر رنگ داده و به زردی متمایل می‌شدند، با لذت گاز می‌زدند که هم نانشان بود هم خورششان!

مردم شهری که چند کیلومتر دورتر از آن قرار داشت کمی مرفّه‌تر بودند چون بادمجان خام را که گران‌تر هم بود، با نان تازه می‌خوردند، یعنی یک گاز به بادمجان می‌زدند و یک گاز به نان! بهمین دلیل بود که خودرا متمدن‌تر و پیشرفته‌تر می‌دانستند و مردم شهر قبلی را بقول ناصرالدین‌شاه داخل آدم حساب نمی‌کردند. (فعلاً راجع به آن شهر چیزی نمی‌نویسم چون حکایت دیگری‌است.) برگردیم به همان شهر قبلی محل خدمتم: گفتم که بعضی! از مردم ثروتمند و مرفه بودند و زندگی‌شان از راه باغداری و دامداری می‌گذشت و اغلب پول هم نزول می‌دادند و این عمل را غیر اسلامی نمی‌دانستند! قرار بود فکری برای این کار بکند امّا چون نوشتن و اجرای قوانین دست نزول‌خورها و گران‌فروش‌ها بود، حرکتی صورت نمی‌گرفت.

سه خاطره‌ی فرعی یا سَب‌مموری! از این سفر دارم که باید اضافه کنم: یکی از پولدارترین افراد آن شهرمردی بود که حدود صد سال داشت و چون خودرا، برخلاف قرص‌هائی که دائم با خودش داشت و مثل آب‌نبات می‌انداخت بالا، سالم می‌دانست! بعد از فوت همسرش دختری هیجده‌ساله را به زنی گرفت که بعدها شنیدم از او صاحب پسری هم شده. (احتمالاً اسم آن قرص‌ها ویاگرا نبود، چون هنوز اختراع نشده‌بود!) بی‌کارها می‌گفتند که مثل افراد کمکی که ورزش‌کارها را برای گرفتن حلقه یا میله‌ی پارالل کمک می‌دهند، به او نیز کمک‌هائی می‌رسیده‌است! با این‌که من و شما جوانانی را سراغ داریم که آرزوی زن گرفتن دارند ولی امکاناتی ندارند در عوض این پیرمردهای صدساله…بگذریم، مثلی هست که می‌گوید: “مالِ نخورو سی بخورو!”

مورد دیگر شخصی بود که دور از جان شما مثل خیلی‌ها که جانماز آب می‌کشند، آشکارا پول نزول می‌داد! (خوب شد جلو این کار را هم گرفتند!) این شخص تصمیم گرفت به مکّه مشرف بشود. از حرف‌های جالبی که در اطراف او می‌زدند یکی هم این بود که می‌گفتند او وصیّت کرده بود برای تأمین معیشت خانواده‌اش در زمانی که در سفر حج بوده، بدهکاران، سود پول‌های دریافتی را بعنوان خرج زندگی به همسر و فرزندانش بدهند. من که وارد نیستم! فکر می‌کنید اوّل این حج (و بقیه‌ی حج‌های مشابه!) صحیح است؟ دوّم این‌جور وصیّت معتبر است؟ سوّم پولی که زن و بچه این شخص بابت نزول از مردم می‌گرفتند حلال بوده؟

سومین خاطره مربوط به رئیس پاسگاهی است که اسمش گروهبان جبّار بود! (تا یادم نرفته این‌را هم بگویم که متأسفانه آن روزها! رشوه دادن و گرفتن امری عادی و رایج بود. حالا دیگر از این خبرها نیست.) گروهبان جبّار علاوه بر این‌که رشوه زیاد می‌گرفت و با سارقین و اوباش هم‌دست و هم‌داستان می‌شد، هرکسی را هم که دلش می‌خواست می‌گرفت و می‌زد و اذیت می‌کرد، به دستورات حاکم وقت هم توجه نداشت! (شاید هم داشت ولی…گردن آن‌ها که می‌گویند!) یکی را که بعد معلوم شده بود بی‌گناه است گرفته و حبس کرده بود، حاکم یا نمی‌دانم قاضی به جبّار نوشته بود طبق بند یک “ماده”‌ی فلان این شخص را آزاد کن. جبّار که سواد چندانی هم نداشت در پاسخ نوشته بود: چون این آدم گناهکار بود، طبق بند دو “نرِ” جبّار اعدام شد!

206

hair

dogs

cat

camel

bowling

woman

عسل و خربزه – طنزی از چرند و پرند ده‌خدا

آفتابه لگن شش دست، شام و ناهار هیچچی!

گفت: نخور! عسل و خربزه با هم نمی‌سازند. نشنید و خورد.

یک ساعت دیگر یارو را دید مثل مار بخودش می‌پیچد. گفت: گفتم نخور! این دوتا باهم نمی‌سازند. گفت: حالا که این دوتا خوب باهم ساخته‌اند که من یکی را از میان بردارند!

من می‌خواهم اولیای دولت را به عسل و رؤسای ملت را به خریزه تشبیه کنم {لابد منظورش عسل تقلبی بوده و کُمبزه!} اگر وزارت علوم بگوید توهین است حاضرم دویست و پنجاه حدیث در فضیلت خربزه و یکصد و چهل و نه حدیث در فضیلت عسل شاهد بگذرانم.

صاحبان این جور خیالات را فرنگی‌ها “آنارشیست” و مسلمان‌ها “خوارج” می‌گویند. امّا شما را بخدا دست خونی نچسبید یخه‌ی من، خدا پدرتان را بیامرزد، من هرچه باشم دیگر آنارشیست و خوارج نیستم.

….

این را هیچ‌کس نمی‌تواند انکار کند که ما ملّت ایران در میان بیست کرور جمعیت، شش کرور و چهار صد و پنجاه و دو هزار و ششصد و چهل و دو نفر وزیر، امیر، سپه‌سالار، سردار، امیرنویان، امیرتومان، سرهنگ، سرتیپ، سلطان، یاور، میرپنجه، سفیرکبیر، شارژدافر، گنسیه، یوزباشی، ده‌باشی، پنجه‌باشی، آیت‌الله، حجة‌الاسلام، مجتهد، مجاز، امام جمعه، شیخ‌الاسلام، سید، سند، شیخ، ملا، آخوند، قطب، مرشد، خلیفه، پیر، دلیل، پیش‌نماز، آقازاده، شاهزاده، ارباب، خان، ایلخانی، ایل‌بیگی، و…داریم. زیاده بر این‌ها اگر خدا بگذارد این آخری‌ها هم قریب دوسه‌هزار نفر وکیل مجلس، وکیل انجمن، وکیل بلدیّه، منشی و دفتردار و غیره داریم.

همه‌ی این طبقاتی که عرض شد دوقسم بیشتر نیستند، یک‌دسته رؤسای ملّت و یک‌دسته اولیای دولت، ولی هر دو دسته یک مقصود بیشتر ندارند؛ می‌گویند شما کار کنید زحمت بکشید، آفتاب و سرما بخورید، لخت و عور بگردید، گرسنه و تشنه زندگی کنید، بدهید ما بخوریم و شما را حفظ و حراست کنیم. ما چه حرفی داریم؟ فیضشان قبول، خدابهشان توفیق بدهد! راستی‌راستی هم اگر این‌ها نباشند سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. آدم آدم را می‌خورد! تمدّن و تربیت، بزرگی و کوچکی ار میان می‌رود! البته وجود این‌ها کم یا زیاد برای ما لازم است، امّا تاکی؟ بگمان من تا وقتی که این دو تا با هم نسازند که ما یکی را از میان بردارند!

من نمی‌گویم ملّت ایران یکروز اول ملّت دنیا بود و امروز بواسطه‌ی خدمات همین رؤسا، ننگ تمدّن عصر حاضر است. من نمی‌گویم که سرحدّ ایران یک‌وقتی از پشت دیوارهای چین تا ساحل رود دانوب ممتد می‌شد و امروز بواسطه‌ی زحمات همین رؤسا، اگر در تمام طول و عرض ایران دوتا موش دعوا کند سر یکی به دیوار خواهد خورد.

من نمی‌گویم که با این‌همه رئیس و بزرگ‌تر که همه حافظ و نگاهبان ما هستند، پریروز هیجده شهر ما در قفقاز باج سبیل روس‌ها شد، و پس‌فردا هم بقیه مثل گوشت قربانی سه قسمت می‌شود…من نمی‌گویم در بین چند قرن آخری هردولتی برای خودش دست و پائی کرده، توسعه بخاک خودش داده، مستعمراتی ترتیب نموده و ما با این‌همه رئیس و بزرگ‌تر و آقا به حفظ مملکت خودمان‌هم {فرضاً بحرین، قسمتی از افغانستان و آب‌های دریای شمال…} موفق نشده‌ایم.

{شاید بگوئید برگشت همه‌ی این‌ها به قضا و قدر است…} اما ای انصاف‌دارها!…نزدیک است یخه‌ی خودم را پاره کنم! نزدیک است کافر شوم! نزدیک است چشم‌هایم را بگذارم روی هم، دهنم را باز کنم و بگویم: اگر کارهای مارا باید همه‌اش تقدیر درست کند، امورات مارا باید باطن شریعت اصلاح کند، اعمال مارا دستِ غیب به نظام بیندازد، پس شما میلیون‌ها رئیس، آقا، بزرگ‌تر،…ازجان ما چه می‌خواهید؟ پس شما کرورها سردار و سپه‌سالار و خان، چرا مارا دمِ کوره‌ی خورشید کباب می‌کنید؟! پس چرا شما مثل زالو به تن ما چسبیده و خون مارا با این سمجی می‌مکید؟…من حق دارم بگویم شما دو دسته مثل عسل و خربزه با هم ساخته‌اید که ما ملت بیچاره را از میان بردارید…!”

منتخبی از چرند و پرند علی‌اکبر ده‌خدا شماره‌ی 25 تحریر فی چهارم ذیحجه پیچی‌ئیل خیریت‌دلیل 1326

جریان گوسفند در زاینده‌رود!

چند وقت پیش رفته بودم اصفهان. سری هم زدم به پل خواجو، بیاد ایام جوانی. ظاهراً به دلایلی چاره‌ئی جز قطع آب نداشته‌ و رودخانه را از بالا! خشکانده بودند. فیلمکی گرفتم، چندتا عکس هم از مسرور چوپان (یا چوپان مسرور!) و گوسفند‌هایش، از جای دیگر پیدا کردم که آدرس سایت مربوطه زیرش هست. این‌ها را با یک آهنگ دل‌گیر پس‌زمینه و نوای نیمه‌زنده‌ی جوانان هنرمند اصفهانی، که از گلوی خشک می‌ریزند بیرون و عقده‌هایشان را سرِ تُنبک خالی می‌کنند، بهم چسباندم این شد که می‌بینید. البته قسمت‌هائی هم ناچار حذف کردم تا مشکلی پیش نیاید و طولانی هم نشود، از طرفی امکان آپ‌لود با سرعت کم اینترنت باشد و وقت شما ضایع نشود. هرچه هست فعلاً نه از آب خبری هست نه از آبادانی و نه گلبانگ مسلمانی! این قدم‌زدن عصرانه‌ی ماهم توی گرما و گرد و خاک ناشی از تعمیرات پل که بحث جداگانه‌ئی دارد، خیلی کشکی و بی‌خاصیّت از آب درآمد، به گوشت هم که این روزها فقط می‌شود از پشت پشم نگاه کرد!

خلاصه، این فیلم ما خیلی کشکی و پشمی شد، می‌بخشید!

کمی درباره‌ی فیس‌آف ویژه: هشتمین سالروز تولد وبلاگستان فارسی

گاهی ناخنک زدن به درخت سیب همسایه، اگر دزدی هم نباشد، مزه‌ی دیگری دارد! می‌گویند: توی باغ، هرچه بخوری حلال، ولی بیرون بردنش حرام است. حالا من هم از میوه‌ی همسایه خورده‌ام هم بیرون می‌برم! این یکی را صاحب باغ اجازه داده!

توی لینکدونی خودم هم “فیس‌آف” هست و هم “بامدادی“، ولی وقتی رفتم سراغ “چشم‌هائی که فکر می‌کنند،” و از آن‌جا وارد “بامدادی” شدم و از آن‌جا هم رفتم توی فیس آف، دیدم انگار کمی فرق دارد، چون مال خودم نبود! هر چیزی انگار مجانی‌ترش بیشتر می‌چسبد!

بحث دلچسبی بود درباره‌ی وبلاگ نویسی فارسی و اشاره به شروع آن در روز 16 شهریور 1380. برای این‌که فرصت بیشتری برای خواندن داشته باشید این پست را کوتاه کرده و شما را با نوشته‌های چند وبلاگ‌نویس و نظر آنان در باره‌ی نقش وبلاگ‌نویسان تنها می‌گذارم.

پرونده‌ سازی!

یکی از راه‌های مرتب کردن یا سازمان دادن و بقول فرنگی‌ها اورگانیزه‌کردن “organize” لینک‌دونی سایت‌ها یا وبلاگ‌ها، قرار دادن آن‌ها در دسته‌بندی‌ها یا کتگوری‌های مناسب “categorize” است. قبلاً تلاش کردم این کار را انجام بدهم ولی با مشکلاتی برخوردم. یکی از مشکلات، مشخص نبودن محتوا و موضوع غالب جهت دسته‌بندی موضوعیِ بعضی از وبلاگ‌ها است که دارای تنوع بیشتری از نظر مطلب هستند و از شعر گرفته تا طنز و مسائل اجتماعی و فنی و خاطره و غیره (مثل خودم!) در وبلاگ آن‌ها یافت می‌شود و نمی‌توان آن‌ها را در دسته‌ی خاصی گذاشت. بعضی البته وضع مشخص‌تری دارند. در بعضی سایت‌های وطنی، این بهم ریختگی چشم‌گیرتر است و اگر کسی بخواهد وبلاگی ایجاد کند، در درجه‌ی اوّل می‌ماند که دسته‌بندی موضوعی وبلاگش را چه انتخاب کند. از جزئیات برای جلوگیری از طول کلام خودداری می‌کنم، کافی است شما بخواهید وبلاگی در زمینه‌های تاریخی، اجتماعی، ادبی، شعر یا فلسفه ایجاد کنید، عملاً متوجه اشکالات خواهید شد. گاهی ناچارید بروید به قسمت اجتماعی وفرهنگی و می‌بینید که وبلاگ شما که مربوط به تاریخ یا شعر است در دسته بندی که ورزش و آشپزی هم در آن قرار دارد باید قرار بگیرد چون همه اجتماعی هستند! طنز را هم که با شوخی‌های متداول روز بعنوان جوک تفاوت دارد نمی‌دانید کجا قرارش بدهید چون خیلی‌ها جوک را می‌شناسند ولی طنز را نه! چیزی که بنظر مدیران این‌گونه سایت‌ها رسیده اینست که مثلاً برای موضوعاتی که نمی‌توانند آن‌را در دسته‌بندی خاصی قرار دهند بنویسند شخصی! این کلمه‌ی “شخصی” کلمه‌ئی بسیار عام و بی‌ربط است. اگر وبلاگی عمومی نیست و همگان نمی‌توانند دسترسی به آن داشته باشند این‌ هم یک دسته بندی تلقی نمی‌شود. در واقع برای کسانی که مطلب فنی یا سیاسی می‌نویسند یا شعر می‌گویند، همه‌ی فعالیت آن‌ها شخصی است! مگر این‌که بخواهیم آن‌را در مقابل وبلاگ گروهی قرار بدهیم که به آن هم نمی‌گویند شخصی می‌گویند فردی! این یک مطلب… دوّم این‌که، امروز با مشاهده‌ی کامنت دوست جدیدی که به احتمال زیاد پزشک عمومی یا دکتر داروساز یا چیزی در این سطح هستند، به تجربه تازه‌ئی دست پیدا کردم. این دوست، عنوان وبلاگ خودش را Paromal انتخاب کرده، در ابتدا کنجکاو شدم و صرفنظر از شکل ظاهری کلمه که با کنارهم قرار دادن پس‌وند و پیش‌وند می‌شد معنی آن را حدس زد، کلاً برای کسب اطلاع بیشتر به سرچ‌ در گوگل پرداختم و سر در آوردم از سایتی بنام سایت دوسیه دات کام! این سایت را شاید بسیاری از دوستان بشناسند ولی برای خیلی‌ها از جمله خودم هم ممکن است تازگی داشته باشد. سابق، ما به پرونده در (ادارات) می‌گفتیم “دوسیه” که کلمه‌ئی ظاهراً با اصل و نسب فرانسوی است.  sitedossier.com-betaکارجالبی که انجام می‌دهد این است که سوابق سایت یا وبلاگ شما را در پوشه‌ئی نگهداری می‌کند و بعضی اطلاعات مفید را اشخاص (یا صاحب وبلاگ) می‌توانند از این‌جا بدست بیاورند. این‌جا تعدادی از وبلاگ‌ها و سایت‌ها به وبلاگ من لینک داده بودند که همیشه مایل بودم بدانم و مثلاً جبران کنم! با مشاهده‌ی این لیست، آدرس تعدادی از این وبلاگ‌ها (خودمانی عرض کنم که تا بحال بلد نبودم آن‌ها را شناسائی کنم و خودشان هم اطلاع نداده بودند!) از این طریق توانستم بشناسم! مزایای دیگری هم مثل نمایش IP یا نام سرور و غیره این سایت دارد که بهتراست خودتان ببینید. درواقع هنوز نمی‌دانم این آدرس‌ها کل آدرس‌های لینک دهنده هستند یا این سایت فقط تعدادی را نشان داده، اگر دوستان راه بهتری برای شناسائی دوستانی که بدون اطلاع شما به وبلاگتان لینک می‌دهند سراغ دارید بهتر است برای اطلاع سایر دوستان کم اطلاع (مثل من!) بنویسند تا ما هم استفاده کنیم.

پی‌نوشت: از دوستانی که به این وبلاگ با نام “هفت‌شهرعشق” لینک داده‌اند، تقاضا می‌کنم این نام را به “سراب” تغییر دهند چون دیگر نه هفت‌شهری وجود دارد و نه عشقی! ممنون پی‌نوشت 2- بعد از مطالعه‌ی مقاله‌ئی در وبلاگ آقای دکتر مزیدی با عنوان اوضاع فیس بوک در ایران، و مراجعه به سایت آلکسا

متوجه شدم که شباهت‌هائی بین این دو سایت یعنی آلکسا و دوسیه وجود دارد و بدون این‌که خودمان بدانیم سایت‌های زیادی ازاین قبیل هستند که برای ما پرونده‌سازی می‌کنند!

پی‌نوشت 3- بدنبال اظهارنظر یکی از خوانندگان وبلاگ آقای مزیدی که پیج‌رنک ایشان را با خوشحالی 5 نوشته بود، رفتم برای دیدن پیج رنک خودم توی پیج رنک چکر! من معمولاً حوصله‌ی این کارها را ندارم و معنی بعضی از این کارها را هم نمی‌دانم! با دادن آدرس وبلاگ و  کلی سین جیم، بالاخره فهمیدم پیج‌رنکم 4/10 است. نمی‌دانم خوب است یا بد! و بخاطر این کار باید تنبیه بشوم یانه!

رابطه‌ی برنج پاکستانی و هندی با سرطان!

این خبر امروز دریافت شد و چون نویسنده‌ی وبلاگ تخصصی در مورد سرطان و برنج و غیره! ندارد، لذا بدون اظهارنظر برای اطلاع دوستان و قضاوت اهل فن، عیناً درج می‌‌شود:

“برنج‌هاي وارداتي پاکستاني و هندي سرطان‌زا مي‌باشند

تذکر فوق‌العاده مهم و فوری

برنج‌های وارداتی پاکستاني و هندي برای دوام بيشتر در انبارها و جلوگيری از قارچ و کپک و پوسيدگی و شپشک توسط مواد گوگردی به همراه گروه غير اشباع خانواده فنل، بخار داده شده‌اند. اين مواد بغايت سرطان‌زا می‌باشند حتی درصورت شستشوی برنج و يا جوشاندن و آبکشی آن آسيب‌های نابود‌کننده و مخرب آن کم نمی‌شود. سرطان‌های معمول با اين مواد از نوع Leukemia (سرطان خون و مغز استخوان) وSarcoma & Bone Cancer (سرطان بافت‌های نرم و استخوان) می‌باشد.

برای جلوگيری از آسيب‌های جانی جبران ناپذير به هموطنانمان با همه‌ی امکانات، اطلاع رسانی کنيد.”

بیچاره خانم اولیو!

بازهم بدلایلی که نوشتم دست بدامن نوشته‌های قدیمی شدم. قدیما مَثلِ عامیانه‌ئی بود که می‌گفت: “یهودی که باقی‌دار(بدهکار) می‌شه، یاد دفترکهنه‌هاش می‌افته.” این روزا نه یهودی‌ها باقی‌دار می‌شن، چون راه و رسم زندگی و اقتصاد و هر…ی رو به خوبی یاد گرفتن، و نه توی وبلاگ نویسی با این‌همه سوژه و اخبار و اتفاقات جورناجور! کسی مطلب کم می‌آره. چیزی که کم هست، خواننده‌س؛ چون افزایش روزافزون اطلاعات و فن‌آوری، انتخاب‌ها رو محدود می‌کنه و با وجود میلیون‌ها وبلاگ و سایت و میلیاردها صفحه‌ی وب، هرکسی اگه تنها بخواد سراغ سایت‌ها و وبلاگ‌های مورد علاقه‌ی خودش بره و شب و روز هم وقت صرف کنه، باز نمی‌تونه به همه‌جا که هیچ، به یک هزارم مطالب موردنظر هم سر بزنه. من هم که به مسائل “علمی!” آشنائی ندارم و بیش‌تر راجع به مسائل اجتماعی و “انسانی” می‌نویسم، با حرف‌هائی که این روزا متأسفانه سرِ زبونا هست، باید قید این چن‌تا خواننده هم بزنم! ی‌‌وقت دیدی نه تنها نوشتن مطلب درباره‌ی شعر و ادبیات و تاریخ و کلاً علوم انسانی ممنوع شد بل‌که خوندنش هم قدغن شد!

علت این‌که سبکِ نوشتنم گاهی عوض می‌شه؛ یکی بستگی به مطلب و جدّی یا طنز بودنش داره، و یکی هم  به حال و هوای خودم. دیده‌این ی‌‌روزصبح که از خونه می‌زنین بیرون و مثلاً می‌رین سراغ نون سنگکی، اولین کلامتون اینه که “چطور مطوری حسن‌آقا؟! اوضاع کوکه؟” ی‌روز هم خیلی خشن و رسمی می‌شین: “سلام عرض شد حسن‌آقا، لطفاً بگید زیاد برشته‌اش نکنه!” طرف هم می‌فهمه و جوابی در خور به شما می‌ده. امروز اونقدر سرم درد می‌کرد و کم‌حوصله بودم و اوضاع بدِ روزگار اثر بدی روم بجا گذاشته بود که از زور درموندگی و واموندگی شوخی‌ام گل کرد! و دوباره رفتم سراغ طنز؛ مسائل خودشونی رو ول کردم رفتم سراغ مسائل خودمونی، چون مثلی هس که می‌گه: “سلمونی‌ها هروقت بی‌کار می‌شن، سرِ هم‌دیگه رو می‌تراشن!” از وبلاگ‌نویسی بگم:

گفتم که یاد دفتر کهنه‌ام افتادم. قبلاً هم اشاره کردم که هر از چندی بازنگری افکار و نوشته‌ها لازمه و ما هم که موریانه یا زنبور نیستیم که میلیون‌ها سال به ی سبک و روش زندگی کنیم و بطور غریزی رفتار و کردار و گفتارمونو تکرار کنیم. زنبور، مثلاً، هرچه ملکه (از روز ازل!) گفت بکن می‌کنه یا می‌گه، اگه بخواد خارج از چارچوب رهبری ملکه رفتار کنه، کارگرها و نگهبان‌های کندو مهلتش نمی‌دن. ولی انسان طوری خلق شده که قابل پیشرفته! گو این‌که بعضی‌ها پس‌رفت رو پیش‌رفت تعبیر می‌کنن! بعضی‌ها هم هستن که خودشون علاقه‌ئی به پیشرفت ندارن و موندن در ی وضعیت رو بنفع خودشون می‌دونن، شاید به این دلیل که ممکنه فکر کنن امتیازاتشونو از دست می‌دن! گور پدر بقیه! چنج بی‌چنج!

خُب، بااین حال مجبوری با خودت یا با عده‌ی معدودی حرف بزنی و دست‌کم ارتباط‌ت رو با دیگرون بطور کامل قطع نکنی. بهرحال، برگشتم به مطالب قبلی. یکی از پست‌هائی که برام جالب بود، نوشته‌ئی در باره‌ی خانم اولیو-ریلی، وبلاگ‌نویس 108 ساله‌ی استرالیائی بود که تاریخ اون می‌رسه به 19 اکتبر 2007. البته از مدت‌ها قبل این خانم، وبلاگ‌نویسی رو با کمک شخصی بنام مایک شروع کرده بود. چند نکته‌ی جالب در اطراف این پست و خانم اولیو دیدم که عرض می‌کنم:

انسان‌ها به هر سن و سالی هم که برسن، بی‌خبر، روزی دفتر زندگی‌شون بسته می‌شه. شهرت و محبوبیت اون‌ها بستگی به اعمال و گفتارشون داره. بعضی‌ها هم به قضاوت مردم اهمیت نمی‌دن یا چشماشون بسته‌س نمی‌تونن ببینن! خانم اولیو، فعالیت‌های اجتماعی زیادی داشت که اون روزا می‌شد راحت‌تر و مستقیم تو وبلاگش خوند، حالا چرا عرض می‌کنم راحت و مستقیم، کمی بعد متوجّه می‌شید. این خانم علاقه به اتومبیل اون‌هم از انواع برقی و پیشرفته‌اش داشت و به محیط زیست و جلوگیری از آلودگی هوا، حتا در 108 سالگی، توجه خاصی نشون می‌داد. آوازکی می‌خوند، علاقمندی‌ها و فعالیت‌های اجتماعی زیادی داشت که حالا متأسفانه نداره! چون قبل از این‌که صد و دهمین سالگرد تولد خودشو جشن بگیره (ومنم دعوت داشتم!)، چشم از دنیا فروبست.

امروز بعد از مدت‌ها رفتم سراغ وبلاگ خانم اولیو، دیدم از نام و وبلاگ او تقریباً اثری نیس! آقائی بنام مایک، که قبلاً کارهای فنی وبلاگ اونو انجام می‌داد، وبلاگ رو بنام خودش کرده و اسمش هم بجای All about Olive گذاشته Mike Rubbo The Helpful Eye خب، تا این‌جای کار زیاد بد نیس، چون کسی که مرده نمی‌تونه وبلاگ بنویسه! نویسنده‌ی فعلی، اسم وبلاگ رو بعد از تصاحب وبلاگ عوض کرده و آن ته توها هم اسمی (بطور کمرنگ) از صاحب قبلی باقی گذاشته، ولی چیزی که توجهم رو بیش‌ترجلب کرد، تغییر خط مشی وبلاگ یعنی یک‌نوع عقب‌نشینی آشکار بود: گرایش از مدرنیته و اتومبیل برقی به گذشته و اسب!

دیگه چیزی برای گفتن ندارم. انگار جوامع  دیگه از جمله مردم کشور چند ملیتی استرالیا هم دست کمی از ما ندارن و بعد از فوت بنیان‌گزار وبلاگ، نه تنها افکار اونو دنبال نمی‌کنن، بل‌که نام صاحب اصلی رو هم به ته‌ِ صف می‌رونن! و…شایدم چیزی رو تبلیغ می‌کنن که منظورِ وبلاگ‌نویس نبوده! مثلاً اسب رو بر اتومبیل برقی ترجیح می‌دن! شاید اینم از خصوصیات بشر شیرخام خورده‌س یا از خصوصیات کشورهای چند ملیتی! و دیگه این‌که بنظرم آقای مایک زیاد به افکار خانم اولیو وفادار نبوده! بیچاره خانم اولیو!

نکته‌ئی که در آخرین لحظه بنظرم رسید تفاوت ما با دیگرون بود که دست کم “اون‌جاها!” مردم می‌ذارن کسی بمیره بعد وبلاگ یا مایملک اونو بنام خودشون می‌کنن، ولی این‌جا حتا یکی که زنده هست یهو دید وبلاگش یا رأی و نظرش رفت تو کاته‌ی یکی دیگه! مثلاً خودم چن تا وبلاگ داشتم که دیگرون بالا کشیدن و چندبار هم بهشون اعتراض کردم، نه تنها ادامه دادن بل‌که جواب کامنتای منم ندادن. به این می‌گن عدل و انصاف و انسانیت! بخاطر همینه که می‌گن ما به اصول انسانی نیازی نداریم چون چیزهائی داریم که بالاتر از انسانیته! (مثلاً معادن سنگ پای قزوین یا…) و آخرین نکته این‌که صاحبان فعلیِ وبلاگ‌های قبلی من، حتا اشاره‌ئی یا تشکری نمی‌کنن که فرضاً این وبلاگ مال دیگری بوده و بما رسیده و ازاین حرفا! (حالا چه جوری بماند!)

ترانه‌ی مرغ سحر-2

همان‌طور که قبلاً اشاره کردم،  مشغول بازنگری پست‌های قبلی برای ادیت و اضافه‌کردن تگ و بقیه‌ی ماجرا هستم. امروز ضمن مشاهده‌ی مجدد نوشته‌های قبلی، چند اجرا از ترانه‌ی قدیمی و معروف “مرغ سحر” که از سروده‌های ملک‌الشعرای بهار، در دوران سیاه استبداد است، توجهم را جلب کرد.

بخاطر این‌که آن پست از نوشته‌های اولیه‌ی وبلاگ است و احتمال دارد بدلایل فنی، دور از دسترس بوده و بعضی از دوستان نتوانسته‌باشند استفاده‌ی لازم را از آن ببرند، تنها به چند اجرای آهنگ مورد نظر اشاره می‌کنم که هم قابل شنیدن و هم داون‌لود هستند. برای توضیحات بیشتر و شرح ماجرای خواندنی این ترانه و حوادث مربوط به شکل‌گیری و اجرای آن می‌توانید به پست اصلی تحت عنوان “ترانه‌ی مرغ سحر” (تاریخ 2007/10/03) نیز مراجعه فرمائید:

1-      اجرای نادر گلچین

2-      اجرای قدیمی استاد شجریان

3-      اجرای بانو هنگامه اخوان

4-      اجرای دوّم هنگامه اخوان – تصویری

5-      اجرای دوّم استاد شجریان

6-      اجرای سوّم استاد شجریان

منابع: shad-bashid.blogfa.com ؛

هم‌آواز http://www.hamavaz.com/modules.php?name=News&file=article&sid=5757

یادی از گذشته

امروز که نزدیک به دوسال از شروع وبلاگ گذشته، بعد از مدت‌ها تصمیم گرفتم چند کار اساسی انجام بدهم؛ 1- بعضی از پست‌های قبلی را اصلاح یا ادیت کنم، 2- بک‌آپ جدیدی از نوشته‌ها بگیرم، 3- تگ‌های جدیدی اضافه کنم. ضمن بررسی، متوجّه نکات تازه‌ئی شدم. از اول شروع کردم، منظورم اوّلین پست است!

بازنگری در رفتار و گفتار و نوشتار، بعد از مدّتی حدود دوسال یا چهار سال یا حتا سی سال! ضرورت دارد. نه ما آدم سی سال پیش هستیم نه افکارمان به درد حالا می‌خورد. صد سال و هزار سال و بیش‌تر که جای خود دارد. ضمن بازنگری به این نکات برخوردم:

1- همه‌ی ما اشتباهاتی در ابتدا داشته‌ایم که اوضاع ایجاب می‌کند حالا که مدتی از آن‌ها گذشته و به شگردهای تازه و تجارب جدیدی دست یافته‌ایم تغییراتی در آن‌ها بدهیم یا دست‌کم پی‌نوشت‌ها یا توضیحاتی اضافه کنیم تا نوشته‌های خودرا تعدیل کرده‌باشیم.

از طرفی بعضی‌ها کم‌لطفی می‌کنند و می‌گویند: “پدران ما در گذشته همه اشتباه می‌کردند…” این‌ها گناه یا اشتباه نیست؛ درک کلّی جامعه آن‌طور بوده، روزی ایجاب می‌کرده آنطور بگویند یا بنویسند و حالا باید شرایط روز را مورد توجّه قرار بدهند. باید مشکلات آن‌ها را هم درک کنیم همانطور که مشکلات خودرا درک می‌کنیم! انسان طوری خلق شده که اشتباه کردن و فراموش کردن هم از خصلت‌ها یا پتانسیل‌های اوست؛ قول می‌دهم! اگر صد بار هم یکی با همین پتانسیل‌ها به دنیا بیاید، باز همین اشتباهات را تکرار خواهد کرد.

2- هر نظری را نباید دربست و بدون تعمّق پذیرفت، حتا اگر نظر خودمان باشد! چون خود ما هم استثنا نیستیم و ممکن است اشتباه کنیم. سماجت برای اثبات این‌که افراد (طبیعی) را صاحب کرامات و پتانسیل‌های غیر طبیعی بدانیم و بگوئیم این با آن فرق دارد، درست نیست. فرضاً این‌که بگوئیم یکی (از عوام!) که در پنجاه و پنج سالگی بازنشسته شده هیزم خشک و فردی بی‌خاصیت است و آن که (از خواص!) در صد سالگی دارد امور را می‌چرخاند و بازنشستگی هم غیر از مردن ندارد! اعجوبه‌است و فکری مافوق طبیعی دارد، عمومیت ندارد و قابل قبول نیست.

فرض کلی اینست که انسان‌ها از نظر زور بازو و فکر و حافظه، دوران محدودی دارند. اگر همه انسان هستند (سوای نابغه‌ها و افراد استثنائی که ثابت شده تعدادشان محدود است) خصوصیّات آن‌ها همه یکی است. چند در صد افراد یک جامعه یا گروه خاصی از مردم هم که نمی‌شود نابغه باشند و برای مردم (برای همیشه) تکلیف معیّن کنند و اشتباهات خودرا به حساب نبوغ بگذارند! این‌ها هم باید بپذیرند که ممکن است اشتباه کنند. لذا پست‌های قبلی خودرا حتماً بازنگری کنید، مبادا شما هم گرفتار توهّم شده باشید!

3- ضمن بررسی پست‌ها و کامنت‌های گذشته، متوجّه شدم که چه دوستان خوبی داشته‌ام که حالا ندارم! این دوست‌ها یا خودشان بدلایل مختلف شخصی از این‌جا رفته‌اند، یا من آن‌ها را تارانده‌ام! تعداد کمی دوست که هم‌خوانی و هم‌فکری بیش‌تر با ما دارند، ممکن است برای مدّت بیشتری بمانند ولی بقیه مثل موج آب یا باد سحری گذرا هستند، می‌آیند و می‌روند. زندگی همین‌است نباید رنجید یا کسی را رنجاند. از قدیم هم گفته‌اند: “کبوتر با کبوتر باز با باز…” مهم اینست که خود و دوستان خود را به دیگران (بخصوص برای مدت زیادی!) تحمیل نکنیم!

4- تعداد کامنت‌ها روز به روز کم‌تر شده (در حالی که ممکن است کامنت‌های دیگران بطور طبیعی یا مصنوعی! روزبه روز زیادتر شده باشد!) باید در نظر داشت که اوّل- مردم تنوع‌طلب هستند؛ فکر می‌کنند کسی که تازه آمده ممکن است نظرات مفیدتری داشته باشد. یک مثل قدیمی هم می‌گوید: “نو که اومد به بازار…!” ولی باید قبول کرد که دوست هم مثل شراب، کهنه‌اش باارزش‌تراست. دوستان خودرا بی‌جهت از دست ندهید حتا اگر یک وبلاگ‌نویس قدیمی باشد! دوّم- هر وبلاگی یا هر اجتماعی ممکن است مشکلاتی داشته باشد و اگر راه حل مناسبی بلد نباشیم یا ارائه نشود، خودمان را به هر در و دیواری می‌زنیم و بعد هم می‌بینیم وبلاگمان حسابی بهم ریخت؛ “الغریقُ یتشبثُ به کل حشیش!” متوجّه شدید؟

5- همان‌قدر که خانم‌ها در عرصه‌های مختلف دارند عقب‌افتادگی‌هایشان را جبران می‌کنند، در وبلاگ‌نویسی هم موفقیت‌هائی داشته‌ و توانسته‌اند به سرعت رأی سایرین را جذب ‌کنند! البته از جهاتی خودم از هواداران آن‌ها هستم! ولی حاضر نیستم بخاطر ایجاد تغییرات ظاهری، دوستان قدیمی را فراموش کنم. دوستان وبلاگ‌نویس مرد خودرا حتا اگر پیر و زشت باشد! با یک وبلاگ‌نویس زن خوشگل عوض نکنید!

6- نکته‌ی دیگری که متوجه شدم و قبلاً هم کمی تا حدودی می‌دانستم و تنبلی می‌کردم، انتخاب تگ‌های مناسب برای نوشته‌هاست. در اینمورد چون دیدم شما بیش‌تر و بهتر از خودم می‌دانید چیزی ننوشتم! در واقع “نوشته‌ئی که تگ نداره مثل خانیه که سگ نداره!”

7- در ابتدا نوشتم که نزدیک به دوسال از نوشتن این وبلاگ گذشته…این زمان شامل سایر وبلاگ‌ها نمی‌شود. شاید چیزی حدود 10 سال پیش شروع کرده‌باشم. (با سه چهار سال اختلاف!) نکته‌ئی که باید به آن اشاره کنم اینست که برخلاف وردپرس، در بعضی از سایت‌های سرویس دهنده از جمله بلاگفا اگر وبلاگ خودرا حذف کنید، دیگران آن‌را بنام خود تصاحب خواهند کرد و بدون ناراحتی ادامه خواهند داد! من وبلاگ‌های زیادی داشته‌ام که خیلی قبل از این شروع شده‌اند مثل؛ چارمضراب، سه قلمدار، جاودانان و پارسیانا در بلاگفا و غیره که بخاطر همین اشتباه حالا در اختیار من نیستند و استفاده‌ی چندانی هم از آن‌ها نمی‌شود. مثلی هست که می‌گوید: “نه خود خوری نه کس دهی، گَنده کنی به سگ دهی…!”

8- در مورد گرفتن بک‌آپ، و سایر قضایا، چون مطلب طولانی شد، می‌گذارم برای بعد. بخصوص که راجع به بک‌آپ از دوستان، ساده‌ترین و بهترین راه را پرسیده‌ام که هنوز جوابی نگرفته‌ام! و لازم است این مطلب و مطالب دیگر را هم باز مرور کنم. گرفتن بک‌آپ از واجبات است. شما اگر یک شب نان نداشته‌باشید و از گرسنگی خوابتان نبرد، فقط یک شب (کاری به درازایش ندارم!) نخوابیده‌اید ولی اگر مطالب وبلاگتان را از دست بدهید شب‌های متوالی خوابتان نخواهد برد!

ماجرای علی‌مردان خان مدرن!

“داشت عباس‌قلی‌خان پسری”

در زمان‌های قدیم

که نه این ملک در و پیکر داشت

نه حسابی در کار،

پسر لوس و مشنگ

شد هر آن چیز که باید می‌شد:

“مردک بی ادب و بی‌هنری”

اسم او  هم به مرور

حاج علی‌مردان شد!

بگذریم این‌که چطور

این پسر چشم به دنیای فرو مایه گشود

هرچه بود، از هنر و جادوی رمال نبود

دکتری پول پرست و طماع

یا که تکنیک جدید غربی، با تزریق!

پای اورا به جهان بهر ستم بازنمود

حقه بازی و کلک با خود داشت

هرکچا تخم نفاقی می‌کاشت

سهم هر بیوه زنی را می‌خورد

یا که چشمان یتیمان از اشک

بی جهت می‌انباشت

پسرک جای تشکر از خلق

یا پدر، کز سر و رویش ثروت

مثل پشکل می‌ریخت

و سر خلق خدا را چه تمیز

شیره‌ها می‌مالید

شد حریفی که نمادی ز کلک بود و دروغ

از همان لحظه در این ملک فرو مرد فروغ

هرکه اورا می‌دید

دائم از فسق و فجور و ستم‌اش می‌نالید

این بماند که در آن معرکه‌  هم

سودجویان دغل هم‌قدم او بودند

مثل او سر ز غنا

به فلک می‌سودند.

حاج علی ثروت و املاک فراوانی داشت

توی هر بانک حساب پرو پیمانی داشت

لیک با آن شکم و سینه‌ی پهن و پر باد

خالق‌اش قد یه بوزینه‌ی پشمالو هم

فهم و انصاف و ادب یاد نداد

با دهانی چو تغار

از سحر تا دل شب می‌لمباند

و پی بردن مال دگران

ریش و پشم چو بزش می‌حنباند

الغرض شانس زد و حاجی شد

صبج تا شب پی لافیدن و وراجی شد

تا جوان بود اسیر زد و بند فوتبال

یا تماشای هری پاتر و فیلم جومونگ

یا که با بازی و تفریح و مواد و چت و مت

راحت و بی غم و درد

روز را شب می‌کرد

شب چو خرس قطبی، با صدا و خرناس

یا الاغی که زیادی خورده

تا دل ظهر تقلا می‌کرد

یا میان هپروت و ملکوت

با پری‌های خیالیِ خودش می‌زد لاس

نه بفکر تحصیل، نه کتاب و نه کلاس

جای خودرا وسط اهل کلک وا می‌کرد.

صرف می‌کرد به الواطی، ششدانگ حواس

در حقیقت خرِ ما بود همان

با لباس دگری گشته عیان

پدرش با زر و زور و تزویر

چون که رمال و دوا سود نداد

دامن علم گرفت و تدبیر

گفت چون صاحب فرزند شوم

بدهم پول فراوان به یتیمان دیار

نگذارم که شود خلق خدائی بی‌کار

قول ها داد و قسم‌های زیاد

تا که شد صاخب فرزند پسر

چون بزرگان دگر قول و قسم رفت از یاد

شاید این بد عهدی

عاقبت دامن آلوده‌ی اورا چسبید

که ز فرزند و ز مال و زن خود خیر ندید

خیر این‌ها نه به اطراف رسید

نه خدا آمرزید

مدرک و پست و مقام

وقت زائیده شدن با فرزند

کرد عباسقلی پیش خرید

در حقیقت مادر

پسرش را نه زوانید بگو اورا …د!

نه پدر نه مادر، نه کنیز و نوکر

از چنین اعجوبه، خیر ندید

بد دهن بود و خرفت، گول و کودن چون خر

چون ..ن شب مانده، زیر هر بوته‌ی خار

می زد از خواری و پستی چنبر

قصه کوتاه چنین جنس پلید

نه کسی دید نه خواند و نه شنید

ظلم از دست کج‌اش می‌بارید

روی هر تپه‌ی پاکی می…د

خلق درمانده که این چه لجن است؟

از چه او بی مخ و بی تربیت و بی‌وطن است؟

عاقبت چند تنی با فرهنگ

همدل و یار ولی بی‌سرِ جنگ

جمع گشتند پی چاره‌ی کار

تاجر و عامی و میر و سرهنگ

که همه از ستم و جور علی‌مردان‌خان

شده‌بودند دل آزرده و از وی بیزار

و یکی گفت که من یافته‌ام

مرد نیکی که کند اورا رام

دائی‌ او که بود عقل تمام

تیز و بز باشد و الحق که حریفی قدر است

او فقط لایق سر کوبی این بی‌پدر است

اولین حرف که زد غوغا کرد

چشم خواب همه را خوب به دنیا وا کرد

گفت: هر خر که شود کاه و جو اش افزوده

چون ندارد  طاقت

می‌زند لِنگ و لگد بی‌هوده

الغرض قطع نمودند خوراک و جو و کاه

چند روزی پسرک

ماند چشمان حریص‌اش بر راه

گشنگی جان و روانش فرسود

دیگر از خورد و خوراک بی‌حد

خبری بر سر آن سفره نبود

عقل او چون که به اشکم ره داشت

نا امید از خور و خواب و بستر

گام سوی ره بالا برداشت؛

عقل او جای شکم رفت به سر

هرکه کاه و جو او گشت زیاد

فهم و انصاف و ادب

می‌برد او از یاد.