بازی‌های غیر کامپیوتری!

شایع، شایعه، شیوع

لطفاً این بحث را…جدّی بگیرید. منظورم این نیست که بقیه جدّی نیستیند ولی عدم توجّه به این نکات، خطر جدّی دارد! ما همه عادت داریم در مواردی بقول معروف آنقدر…این دست آن دست بکنیم که فرصت از دست برود. این مطلب را برای وبلاگ “سراب” نوشتم که هنوز تکمیل نشده و در حال تست است و با کمی اصلاح و حذف، این‌جا اضافه می‌کنم. گاهی (بعضی از ما، برخلاف کسانی که عقل سلیم دارند) خیلی چیزهای جدّی را از ابتدا شایعه تصور می‌کنیم یا برعکس، بعضی شایعات را جدّی می‌گیریم! حدّ و مرز این دو هنوز برای ما روشن نشده و یک کار کارشناسی جدّی لازم دارد!

بحث بر سر آنفلوانزای باصطلاح خوکی بود و نوشتم که ردّ پایش تا پشت کوچه‌ی ماهم پیدا شد ولی خوشبختانه به خیر گذشت. حالا یا خودش نبوده یا پزشکان بموقع دست بکار شده‌اند یا مریض که قبلاً نیز گویا واکسن زده بود شانس بیشتری داشته…اتفاقاً راجع به همین آنفلوانزنای خوکی و ذکر بعضی خوردنی‌ها برای پیش‌گیری، در پست قبلی مطلبی نوشتم که خیلی بد قدم بود چو از طرف وردپرس جلوِ کار وبلاگ سراب چند روزی گرفته شد! ظاهراً این مرض مسری تبعات دیگری هم دارد!

در خلال نگرانی‌ها و درگیری‌های چند روز اخیر، مطالب زیادی بوسیله‌ی اطرافیان گفته و شنیده شد که بعضی (شاید) واقعیّت داشت و بعضی نیز بیشتر به شایعه شبیه بودند. در عین حال چون موضوع مورد بحث امری جدّی است و این شایعات هم کمی از شایعه جدّی‌تر هستند! تصمیم گرفتم بدون این‌که بخواهم شایعه‌سازی کنم شایعات را هم منعکس کنم، شاید این نقل قول‌ها تنها شایعه نبوده و کسانی دیگر نیز چنین شایعاتی را شنیده باشدند و برای بایگانی ادارات دولتی منبع بدی نیست!

حتّا راجع به شایعه هم گاهی می‌شود مطالب جدّی نوشت! ممکن است بنظرتان برسد که دارم با کلمات بازی می‌کنم. اینطور نیست. دست کم این نوع بازی نه تنها ضرری ندارد بل‌که اگر دقّت کنید، و تا آخر بخوانید متوجّه خواهید شد که جلوگیری بموقع و مناسب از شایعه گاهی جلو ضررهای واقعی را هم می‌تواند بگیرد.

بعضی از مسئولین هم متأسفانه! ناچارند گاهی برای متقاعد کردن دیگران با کلمات بازی کنند، (چون کلمه مهمترین وسیله‌ی کار و ارتباط انسان است، لذا بیش‌از هرچیزی مورد استفاده یا سوء استفاده قرار می‌گیرد. همان‌طور که از کلمه‌ی خدا بهمین ترتیب بجا و بی‌جا زیاد استفاده می‌شود.) این بازی اگر دوستانه بوده و برای برد و باخت نباشد بخودی خود چیز بدی نیست، بخصوص که قصد بدی مثل قمار هم در بین نباشد! چون در آخر کار چیزی به کسی نمی‌دهند! این‌همه حرف گوش می‌کنید این چند کلمه را هم بشنوید. دنبال سند و مدرک هم نباشید چون این روزها به حرف‌های بدون سند و مدرک بیشتر اهمیت داده می‌شود! این حرف‌ها هم برای گرفتن پست و مقام و امتیاز نیست و اصلاً به کسی که مدرکی ندارد پولی یا پستی نمی‌دهند! (می‌دهند؟)

اجازه بدهید برای روشن شدن مطلب، توضیح مختصری در مورد “شایع” و شایعه” و “شیوع” بدهم، تا برسیم به اصل مطلب. برحسب توانائی‌ها و امکانات و ظرفیت‌ها، بعضی‌ها با هرچیزی که دم دستشان باشد بازی می‌کنند؛ فرضاً کسی که اهل پول درآوردن از هر راه درست یا نادرست است با پول بازی می‌کند. بعضی‌ها که اهمیّتی به جان یا مال یا حیثیت مردم نمی‌دهند با جان و مال و حیثیت مردم بازی می‌کنند. بعضی‌ها که دستشان توی ساختمان‌سازی و بساز و بفروشی (با هر ضوابطی یا بدون هر ضوابطی) است با خاک بازی می‌کنند و مردم را هم گاهی بجای از خاک بلندکردن به خاک سیاه می‌نشانند. (از بقیه‌ی چیزها می‌گذرم، مثل با فشفشه و موادمحترقه و اسلحه و چماق و چاقو و غیره بازی کردن.) درهرحال این بازی کردن‌ها بازی‌گرها را بجائی می‌رساند و تنها محتاجان و مریضان و بی‌خانمان‌ها و ضعفا هستند که دستشان به جائی بند نیست. مهم اینست که آدم قواعد بازی را بداند.

شایع شدن؛ یعنی به راست یا دروغ، چیزی پراکنده شدن و نا آشکاری آشکار شدن و از این قبیل، که می‌شود در فرهنگ لغات دقیق‌ترش را پیدا کرد. شایعه مؤنث شایع است یعنی دراین صورت قضیه خاله زنکی می‌شود! نه این‌که فکر کنید زن‌ها هستند که فقط شایعه‌ئی را دامن می‌زنند بل‌که شایعه‌ساز ممکن است یک مرد هم باشد!

و امّا شیوع حالتی است که خبری یا عادتی یا رفتاری در جامعه همه گیر می‌شود و باصطلاح قبح آن از بین می‌رود و عادی می‌شود. در مورد امراض، جامعه می‌پذیرد که بلائی که رسیده (مثلاً آنفلوانزا) جدّی است و باید فکری کرد. این‌که بعضی‌ها بخواهند حتّا در اینمورد هم با جان مردم بخاطر منافع خود بازی کنند دیگر کمال بی‌انصافی وباید گفت بی‌شرمی است.

چیزی که این روزها شایع شده (امیدوارم فقط شایعه باشد و یا آنطور که گفته‌اند از روی سودجوئی و مادی گری و خلاف اخلاق و انسانیت نباشد،) موضوعی است که بیشتر در اطراف هزینه‌ها دور می‌زند تا خود مسائل بهداشتی و بهداشت و امراض مسری.

می‌گویند چون هزینه‌ی معالجه آنفلوانزا زیاد است مردم به بیمارستان‌های خصوصی رو آورده‌اند! چون بیمارستان‌های دولتی بودجه مناسبی در اختیار ندارند.

می‌گویند بیمارستان‌های خصوصی هزینه‌های زیادی که متناسب نیست دریافت می‌کنند، یا اگر کمک دولتی دریافت می‌کنند بحساب نمی‌آورند.

می‌گویند همین بیمارستان‌های خصوصی که اخیراً هم تعداد آن‌ها زیاد شده، بیماران را بخاطر سرفه‌کردن و سرماخوردگی ساده می‌ترسانند و چند روز در اتاق جداگانه بستری می‌کنند و بعد که خطر! برطرف شد با گرفتن هزینه زیاد مرخصشان می‌کنند.

می‌گویند داروی مخصوص این بیماری نیز گران است. خانواده‌ها که نگران بیماران خود هستند حاضرند برای رفع خطر به هر کاری دست بزنند. این دیگر بستگی به انصاف بیمارستان‌ها و وجدان پزشکان و مسئولین دارد. امید می‌رود با سوگندی که پزشکان خورده‌اند مشکلی پیش نیاید!

یک نکته‌ی جالب! و تأسف‌انگیز! هم این وسط وجود دارد که بیشتر به شایعه شباهت دارد. اگر این مرض واقعاً آنطور که گفته می‌شود خیلی خطرناک است پس نسبت به شناسائی و درمان آن باید تسریع شود.

می‌گویند در یکی از همین بیمارستان‌های خصوصی که چند بیمارمشوک بستری بوده‌اند، پس از نمونه‌برداری از گلو و غیره، تا مدتی آزمایش انجام نشده و به معترضین گفته‌اند چون نمونه‌ها کم است باید تعداد بیشتری جمع‌اوری شود و مثلاً به چهل مورد برسد تا آزمایش انجام شود چون هزینه زیادی دارد! عرض کردم به شایعه بیشتر شباهت دارد ولی به تجربه هم بیشتر نزدیک است! ضمناً به آن شوخی عامیانه هم خیلی شبیه است که گفته بود باید چهل تا بشود تا به رگ غیرتش بر بخورد!…بگذریم.

و چند نکته‌ی نامربوط دیگر: می‌گویند قیمت ماسک برای حجاج ظرف این چند روز چند برابر شده! و قرار است چند تا از گران فروش‌ها از اقشار مختلف! را مجانی ببرند مکّه و چون سنگ زدن به شیطان بعلت ازدحام جمعیت مشکل شده، چندتایشان را بگذاریند وسط بیابان تا ایرانی‌ها راحت تر به آن‌ها سنگ بزنند و مناسک واجب خودشان را زودتر و راحت‌تر انجام بدهند که گویا ثواب بیشتری هم دارد!

درد دل‌های یک همه‌کاره‌ی هیچ‌کاره!

(حرف راست را از هیچ‌کاره‌ها بشنوید!)

تا بحال چند بار دوستان از من پرسیده‌اند؛ تو چه‌کاره‌ای؟ دانشجوئی؟ نویسنده‌ای؟ طنزپردازی؟ شاعری؟ داستان‌نویس و ناقدی؟ مهندسی؟! خاطره‌نویسی؟ اهل وب و مِب هستی؟ یا…جوابی که داده‌ام این بوده که؛ والله دروغ چرا؟ خودم هم نمی‌دانم! البته از شما چه پنهان، راستش هیچ کاری بی‌دلیل و حکمت! نیست، یعنی این‌که کسی نخواهد شخص خاصی باشد و یک خط را بگیرد برود، خودش شاید حکمتی! داشته باشد.

توی مدرسه‌مان (برخلاف خودم) آدم ریز میز کاریکاتوراندام کله‌گنده‌ئی را می‌شناختم (یعنی پدرش کله‌گنده بود!) که همین وضع را داشت. زیاد سربسر بزرگ و کوچک می‌گذاشت و همه را ناراحت می‌کرد. تا می‌رفتند پیش آقای مدیر یا ناظم شکایتش کنند، زود با زیرکی اوضاع را بهم می‌ریخت و مدرسه را بهم می‌زد طوری که همه فراموش می‌کردند قضیه از چه قرار بوده و چطور شده که اینطور شده! خلاصه یک قضیه تمام نشده همه می‌رفتند سر قضیه‌ی بعدی و همینجور بحران پشت بحران و صف شکایت پشت صف شکایت!

فرضاً در مقطعی که خلافی کرده بود و نزدیک بود مچ‌اش گیر بیافتد، و حقّه‌هایش رو بشود، شایع می‌کرد که بازرس‌ها دارند می‌آیند تا شاگردهای ناراضی و تنبل‌ را شناسائی و از مدرسه بیرون ‌کنند، یا مثلاً می‌گفت: یک هواپیمای دو موتوره که پوزه‌اش شکل کلاغ زاغی است و بجای دود از پشت آن پشکل می‌ریزد توی زمین فوتبال پشت مدرسه نشسته. همه درس و مدرسه را ول می‌کردند می‌رفتند تماشا و با لب و  لوچه‌ی آویزان، از این‌که باز رو دست خورده‌اند برمی‌گشتند.

خلاصه این‌که هر روز سر شما را به کاری گرم کنم خودش یک هنر است! فرض کنید می‌خواستم صرفاً خودم را بعنوان یک شاعر جا بزنم، خیلی زود دستم رو می‌شد، یا فرضاً یک خبرنویس یا خبرساز یا خبرنگار! که آن‌هم علاوه بر خطرات و فحش و ناسزاهائی که داشت، زودتر باعث می‌شد دکانم را تخته کنند چون بلد نیستم خبر سرهم کنم و اهل سیاسی کاری هم که نیستم.

این‌جوری هم دستم رو نمی‌شود و مردم خیال می‌کنند چیزی بارم هست و از هرچیزی سر در می‌آورم! و هم هرجا بندی آب دادم راحت منکر قضیه می‌شوم و می‌گویم ادعائی نکرده‌ام این حرف از من نبوده مال فلانی است و زود خودم را از مهلکه می‌کشم بیرون! قضیه‌ی دخالت در امورات معقوله و بسته شدن چند ساعته‌ی این وبلاگ را هم که شنیدید و گرچه بحمدالله به خیر و خوشی تمام شد ولی شاید یاد بگیرم که توی هرکاری دخالت نکنم (شاید هم یاد نگیرم!)

بنده‌ی خدائی آن زمان که متأسفانه نوشیدنی‌های مضر فراوان بود (وحالا خوشبختانه پیدا نمی‌شود) مقداری زیادتر از حد معمول نوشیده بود. دوستی به او گفت: چرا حدّ و حدود خودت را رعایت نمی‌کنی؟ گفت: چه کار کرده‌ام؟ گفت: آنقدرخورده‌ئی که نمی‌توانی درست حرف بزنی و راست راه بروی. گفت: مگر از این قشنگ‌تر هم می‌شود حرف زد! و راست‌تر می‌شود راه رفت؟ دوستش گفت: من یک خط راست روی زمین می‌کشم، تو سعی کن تا آخر روی این خط راه بروی و منحرف نشوی. خط را کشید و منتظر ماند. مردِ همه‌کاره‌ی هیچ‌کاره نگاهی به خط انداخت و گفت: اول که خـ خودتی! بعد هم بگو ببینم از روی کدومش باید راه برم؟!

تا یادم نرفته بگم که به وبلاگ جدیدم بنام “آرامش” هم که مخصوص شعر و شاعری است! سر بزنید. در ضمن حتماً دوستان توجه داشته باشند که آدرس “آرامش” که چارمضراب. وردپرس دات کام است! که توی آرامش هم مستتر است! با چارمضراب بلاگفا دات کام فرق دارد! آن هم زمانی مال خودم بود دیگری گرفت و اشغال کرد مثل سه قلمدار و غیره…لطفاً اگر به آن چارمضراب و سه قلمدار و جاودانان بلاگفا دات کام! لینک داده‌اید درستش کنید. مال من نیستند. ممنون.

اشکال بلاگفا یکی هم اینست (که قبلاً نوشتم)؛ اگر غفلت کردی و آدرس و مشخصات دست کسی افتاد، دیگر کسی به دادت نمی‌رسد بخصوص سعی کنید وبلاگ را حذف نکنید تا دیگری بلافاصله صاحبش نشود! گرچه خود بلاگفا هم می‌گوید اگر مدت زیادی از وبلاگتان استفاده نکردید حذف خواهد شد ولی تفاوت آن با فرضاً وردپرس در اینست که وردپرس آدرس وبلاگ حذف شده را در اختیار دیگری قرار نمی‌دهد.

اشکال از فرستنده بود!

برای چند ساعت )یا بیشتر!) در اثر یک اشتباه، اختلالی در وبلاگ “سراب” پیش آمد و از کار افتاد! با همکاری و بزرگواری دوستان وردپرسی فعلاً اشکال بر طرف شده است. از دوستانی که ابراز نگرانی کردند و پیام فرستادند، از جمله خانم مینو صابری عزیز تشکر می‌کنم. با سپاس از شما و دوستان وردپرسی.

I appreciate wordpress team especially dear Matt and dear Mark. Thank you

پی‌نوشت: ظاهراً اشکال هنوز هم بطور کامل برطرف نشده، امروز “وارنینگ!” دیگری رسید و همان حرف‌های قبلی را تکرار کردند و من هم نوشتم که قبلاً توضیح دادم و نمی‌دانستم اضافه کردن یک لینک ساده در سایدبار که جنبه‌ی تبلیغی هم ندارد، از نظر وردپرس تبلیغ حساب می‌شود. کمی مسئله را باز کنم که دوستان هم بدانند و سوء تفاهم نشود، شاید هم تجربه‌ئی باشد برای دیگران: در ارتباط با نوشتن مطلب کوتاهی در مورد آنفلوانزای خوکی و با وصول یک کامنت به زبان انگلیسی مربوط به یک شرکت داروئی ناشناس در آمریکا، اتفاقی برخورد به نام داروهائی کردم که در لیست آن شرکت موجود است و مدتی بود دنبال آن‌ها بودم. بخاطر این اتفاق و بعنوان تشکّر، لینک سازنده را در سایدبار قرار دادم و فکر می‌کردم این هم مثل لینک وبلاگ‌ها و سایت‌های دیگر خودمان است که می‌شود اضافه کرد! ظاهر قضیه اینست که وردپرس این را تبلیغ تعبیر می‌کند در حالی‌که در ایران سایت‌ها و وبلاگ‌های زیادی هستند که با درخواست یا بدون درخواست لینکشان اضافه می‌شود مثل طراحان وب‌سایت یا فروشندگان موبایل و لباس عروسی و تهیه‌ی انواع حلوا یا غذا! و غیره که نه تنها پولی بابت این‌کار نمی‌دهند بل‌که گاهی گله هم می‌‌کنند که چرا لینک مارا اضافه نمی‌کنی! کجای این‌کار غلط بوده نمی‌دانم! باید هم قبول کرد که “آن‌ها” مقررات را بهتر از ما رعایت می‌کنند و شاید کار ما درست نباشد! در هرحال اگر مشکل من با وردپرس حل نشد در آدرس‌های زیر ادامه خواهم داد لطفاً به آدرس‌های زیر  سر بزنید

http://4mezraab.wordpress.com

http://mymirages.blogspot.com

پی‌نوشت جدید: با لطف و همکاری تیم ورد پرس بخصوص آقای مارک و رفع سوء تفاهم مشکل بر طرف شد ولی وبلاگ‌های جدیدم را برای روز مبادا! ادامه خواهم داد.  د

 

این خط این نشان!

می‌روم، ای‌دوست! می‌مانی؟ بمان!

جای ماندن نیست، این خط این نشان!

این بیابانی‌ست پر خوف و خطر

نیست در “بودن” مسافر را ثمر

آب و نان و توشه‌ئی گر داشتی

یک دو روزی هم شکم انباشتی

فکر فردا کرده‌ای ای بی‌خرد؟

کی تورا بی‌آب و نان با خود برد!

هرکسی فکر خود و خویش خود است

کوسه هم فکر سر و ریش خود است!

می‌سرائی شعر و می‌خوانی غزل

پر شود معده به حرف بی عمل؟

می‌کنی این مثنوی صدمن کتاب؟

حرف تو  برگی  نمی‌آید حساب

برگ سبزی را تو بردار و ببین

صد هزاران برگ باشد این‌چنین

تو بمان با قصه‌های بی‌شمار

تو بمان با ظاهر و نقش و نگار

های و هوی و قیل و قال و ملک و مال

دوش بند و شال و دستار و عقال.

قصه‌ی ما داستانی ساده است

بشنود هرکس که او آزاده است

ریسمانی داشت آن تازی به دوش

چون شتر از خشم می‌آمد به جوش

زانویش می‌بست تازی با رسن

تا بیاساید دمی دور از محن

گرمی شن‌زار بود و بیم شب

یک شتر یک مشک آب و یک عرب!

تو مرا ای دوست، اشتر دیده‌ای؟

که عقالت را به پایم بسته‌ای؟

گر مرا انسان چون خود پنداشتی

این رسن از پای من برداشتی

در بیابانی چنین بی‌انتها

دوستانه دست من گیر و بیا

وقت شعر و شروه و آواز نیست

یک قدم! این در همیشه باز نیست!

پیش‌گیری

از یک ای‌میل دریافتی

4 ماده غذايي براي مقابله با آنفلوانزاي خوكي

مصرف هويج، قارچ، انار و چاي سبز از جمله اقدامات پيشگيرانه در برابر ابتلا به آنفلوانزاي خوكي است. همانطور كه مي‌دانيد هر روز بر شمار مبتلايان به آنفلوانزاي خوكي افزوده مي‌شود، پس براي عدم ابتلا به اين بيماري و حذف اين روند، پيشگيري‌هاي اساسي بايد صورت گيرد.در اينجا متخصصان به توضيح 4 ماده غذايي پرداخته‌اند كه سيستم ايمني بدن را در مقابله با اين ويروس مقاوم‌تر مي‌كند.

هويج

براي مقابله با اين بيماري، هويج ، انتخاب مناسبي است، چراكه منبع غني از بتاكاروتن است و بتاكاروتن، مقاومت بدن را در مقابله با اين بيماري، بالا مي‌برد.طبق تحقيقات هر چه بتاكاروتن بيشتر مصرف شود، سلول‌هاي ايمني بدن كه شامل سلول‌هاي كشنده طبيعي هستند، گسترده‌تر مي‌شوند.

قارچ

شما حتما از شنيدن اين خبر كه سس قارچي كه معمولا روي استيك مي‌ريزيد، سيستم ايمني بدن را مقاوم مي‌كند، خوشحال خواهيد شد.طبق تحقيقات اخير‌ با استفاده از قارچ ، سلول‌هاي كشنده طبيعي افزايش پيدا مي‌كنند و در نتيجه سيستم ايمني بدن مقاوم‌تر مي‌شود.

انار

يكي از دلايلي كه از انار به عنوان ميوه‌اي فوق‌العاده ياد مي‌شود، داشتن خاصيت آنتي‌اكسيداني آن است.انار بيشترين ظرفيت آنتي اكسيداني را براي مهار يا خنثي‌سازي راديكال‌هاي آزاد دارد و با داشتن اين خاصيت مي‌تواند با بيماري‌هاي مختلف از جمله آنفلوانزا، مقابله كند.  اگر انار در دسترس شما نيست مي‌توانيد از آب انار بدون شكر استفاده كنيد.

چاي سبز

در چاي سبز نوعي آنتي‌اكسيدان به نام “كاتچين” وجود دارد كه مي‌تواند سلول‌هاي ايمني بدن را افزايش دهد و طبق تحقيقات انجام شده، اين ماده حركت انتشار ويروس را كند مي‌كند.  از ديگر تركيبات چاي سبز،”ال‌تيانين” است.طبق تحقيقاتي كه در هاروارد انجام شده، اين ماده، مقاومت سيستم ايمني بدن را افزايش مي‌دهد.

راه نجات

منم که شهره‌ی شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیدم

که در طریقت ما کافری‌ست رنجیدن

به می‌پرستی از آن نقش خود زدم برآب

که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

به پیرِ می‌کده گفتم که: چیست راه نجات؟

بخواست جام می و گفت: راز پوشیدن!

مراد ما زتماشای باغ عالم چیست؟

- به دست مردم چشم، از رخ تو گل چیدن

به زحمت سرِ زلف تو واثقم، ورنه

کشِش چو نبوَد از آن سو، چه سود کوشیدن؟

ز خطِّ یار بیاموز مِهر با رخ خوب

که گِرد عارضِ خوبان خوش است گردیدن

عنان به می‌کده خواهیم تافت زین مجلس

که وعظ بی‌عملان واجب است نشنیدن

مبوس جز لب معشوق و جام می حافظ

که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن                    حافظ شیرازی

جلو قانون

فرانتس کافکا – نویسنده‌ی بزرگ چک (1883 – 1924)

از مجموعه‌ی نوشته‌های پراکنده‌ی صادق هدایت – تهران – 1334 مؤسسه‌ی مطبوعاتی امیرکبیر – 654 صفحه، سی تومان

جلوقانون، پاسبانی دم در قد بر افراشته بود. یک‌مرد دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود. ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن‌مرد بفکر برو رفت. و پرسید آیا ممکن است که بعد داخل شود؟ پاسبان گفت: “ممکن است امّا حالا نه.” پاسبان از جلو در که همیشه چهارتاق باز بود رد شد و آن مرد خم شد تا درون آن‌جا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: “اگر با وجود دفاع من این‌جا آنقدر تورا جلب کرده سعی کن که بگذری. امّا بخاطر داشته باش که من توانا هستم. و من آخرین پاسبان نیستم. جلو هر اتاقی پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتّا من نمی‌توانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خودم را بیاورم.” مرد دهاتی منتظر چنین اشکالاتی نبود؛ آیا قانون نباید برای همه و بطور همیشه در دسترس باشد؟ امّا حالا که از نزدیک نگاه کرد و پاسبان را در لباده‌ی پشمی با دماغ نک تیز و ریش تاتاری دراز و لاغر و سیاه دید ترجیح داد که انتظار بکشد تا به او اجازه‌ی دخول بدهند. پاسبان به او یک عسلی داد و او را کمی دورتر از در نشاند. آن‌مرد آن‌جا روزها و سال‌ها نسشت. اقدامات زیادی برای این‌که اورا در داخل بپذیرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست‌هایش خسته کرد. گاهی پاسبان از آن مرد پرسش‌ها‌ی مختصری می‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسیاری از مطالب دیگر از او سؤالاتی می‌کرد، ولی این سؤالات از روی بی‌اعتنائی و بطرز پرسش‌های اعیان درجه اول از زیر دستان خودشان بود و بالاخره تکرار می‌کرد که هنوز نمی تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود به همه‌ی وسایل بهر قیمتی که بودمتشبث شد برای این‌که پاسبان را از راه در ببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد ولی می‌افزود: “من فقط می‌پذیرم برای این‌که مطمئن باشی چیزی را فراموش نکرده‌ی.” سال‌های متوالی آن‌مرد پیوسته به پاسبان نگاه می‌کرد. پاسبان‌های دیگر را فراموش کرد. پاسبان اوّلی بنظر او یگانه مانع می‌آمد. سال‌های اوّل بصدای بلند و بی‌پروا به طالع شوم خود نفرین فرستاد. بعد که پیرتر شد اکتفا می‌کرد که بین دندان‌هایش غر غر بکند. بالاخره در حالت بچگی افتاد وچون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه می‌کرد، تا کیک‌های لباس پشمی اورا هم می شناخت. از کیک‌ها تقاضا می‌کرد که کمکس بکنند و کج‌خلقی پاسبان را تغییر بدهند. بالاخره چشمش ضعیف شد بطوری‌که در حقیقت نمی‌دانست که اطراف او تاریک است و یا چشم‌هایش اورا فریب می‌دهد. ولی حالا در تاریکی شعله ی باشکوهی را تشخیص می‌داد که همیشه از در قانون زبانه می‌کشید. اکنون از عم او چیزی باقی نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمایش‌های این‌همه سال‌ها که در سرش جمع شده بود به یک پرسش منتهی می شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد زیرا با تن خشکیده‌اش دیگر نمی‌توانست از جا بلند شود. پاسبانِ درِ فانون ناگزیر خیلی خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زیان مرد دهاتی تغییر یافته بود. مرد دهاتی از پاسبان پرسید: “اگر هرکسی خواهان قانون است چطور در طی این‌همه سال‌ها کس دیگری بجز من تقاضای ورود نکرده است؟” پاسبان در که حس کرد این مرد در شرف مرگ است برای این‌‌که پرده‌ی صماخ بی‌حس اورا بهتر متأثر بکند، در گوش او نعره کشید: “از این‌جا هیچکس بجز تو نمی‌توانست داخل شود، چون این درِ ورودی را برای تو درست کرده بودند. حالا من می روم و در را می‌بندم.”

خلاف‌کار

داستان کوتاه

“خلاف‌کار”

اینجوری نبین‌اش که خودشو زده به موش‌مردگی.‌ اگه بگم آدم به این توداری و حروم‌زادگی تا بحال ندیده‌ام باور نمی‌کنی. ساعت از دوازده گذشته بود. از سرما سنگ می‌ترکید. همین جلو، دست راست، نه تومستقیم برو، سرِ پیچِ خیابون اصلی، که خواستیم بپیچیم، دیدم‌اش که دولاّ شده بود پشت درِ یه ‌‌مغازه رو زمین دنبال چیزی می‌گشت، شک کردم، گفتم بزن رو ترمز، با توکه نیستم، مستقیم برو، تا چشم‌اش به‌ما افتاد پا گذاشت به فرار. پیاده دنبال‌اش رفتم. از سرما داشت نفس‌ام بند می‌اومد. چند قدم نرفته بود که گرفتم‌اش. گفتم: نامرد، کجا؟! گفت: سرکار، نسخه از دستم افتاد باد بردش، رفتم برش‌دارم. گفتم بده ببینم. توبه این می‌گی نسخه؟ همین یه‌‌تیکّه کاغذ خیس و مُچاله تودست‌اش بود. توجیباشم کمی پول با یه‌‌دسته کلید. گفتم: می‌خواستی قفل‌ها رو باز کنی؟ گفت: کدوم قفل سرکار؟ این کلید خونه‌س، باخودم برداشتم که وقتی برمی‌گردم زنگ نزنم. بچّه، تازه خوابش برده بود. نمی‌خواستم بیدارش کنم. گفتم: خر خودتی. برو سوار شو. تا کلانتری یه‌‌ریز التماس می‌کرد وچرت و پرت به هم می‌بافت. به جناب‌سروان گفتم: بذارید خودم از زبونش می‌کشم بیرون. سروان جوون تازه کار و ساده‌دلیه، نگذاشت، و الاّ همون اوّل که دستاشو قپونی می‌بستم و دوتا باتون می‌زدم به ماتحت‌اش زبون‌اش باز می‌شد. اگه این جوونا توکار ما دخالت نمی‌کردن ما بلد بودیم چه‌جوری کارمونو انجام بدیم. تا سروان از اتاق رفت بیرون خوابوندم تو گوش‌اش. گفتم: پدر سگ! داشتم می‌رفتم خونه پیش زن‌ام. حالا چه وقتِ دله‌دزدی بود. گفت: به خدا من دزد نیستم. دنبال یه ‌‌داروخانه می‌گشتم. به چن جا سر زدم گفتن نداریم یکی هم داشت با پول‌ام نمی‌خوند. حتّا ساعت‌ام رو گرو گذاشتم قبول نکردن. بپیچ دست راست. سواد داری این آدرسو بدم خودت پیداش کنی؟ نه بذار خودم می‌گم. تو حواسِت به رانندگیت باشه. تا ساعت شیش زِر می‌زد. گفتم: بیخودی خودتو به موش مردگی نزن. یا بگو اونجا چه‌کار می‌کردی و دوستات کیا هستن یا همچی می‌زنمت که نتونی دفعه‌ی دیگه ازدستم فرار کنی. باز شروع کرد به آب‌غوره گرفتن. می‌خواس منو خر کنه. گفت: من آبرو دارم. بچه‌ام مریضه، اگه نتونم دوا براش جور کنم حالش بدتر می‌شه. ممکنه از دستم بره. گفتم: شماره تلفن خونه‌ات؟ کمی فکر کرد و گفت: به‌خدا اونقدر حواسم پرته که یادم رفته، بذار فکر کنم یادم بیاد. گفتم: دروغ می‌گی، مگه کسی شماره تلفن خونه‌شو فراموش می‌کنه؟ بعد گفت: سرکار می‌ترسم اگه زنگ بزنید بچه‌ام از خواب بپره. تازه خوابش برده بود. سه شبه نخوابیده. می‌دونستم دروغ می‌گه. تو این پدرسوخته‌هارو نمی‌شناسی. پرسیدم: کارِت چیه؟ گفت: تو یه‌ شرکت کار می‌کردم بخاطر مریضی بچّه‌ام غیبت زیاد داشتم، بیرونم کردند. ماشین هم داشتم فروختم خرج مریضی بچّه کردم. آدم از مزخرفاتی که اینا به هم می‌بافن خنده‌اش می‌گیره. صبرکن! فکر می‌کنم داریم می‌رسیم. از تو آینه نگاش کن چه جوری خودشو زده به موش‌مردگی. تاصُب بلبل‌زبونی می‌کرد حالا یه‌‌کلام حرف نمی‌زنه. برو جلوتر. همین کوچه‌س. بزن کنار. نگاش کن چه قیافه‌ی مفلوکی به خودش گرفته! از چیشاش پدر سوختگی می‌باره. سه تا پلاک جلوتر. اون آمبولانس چیه درِ خونه ایستاده؟ وای به روزگارش اگه دروغ گفته باشه و بخواد منو سنگِ رو یخ کنه. توی این هوای سرد حالا بجای راه افتادن دنبال این آشغال کلّه، باید تو رختخوابم باشم. اگه به احترام جناب سروان نبود، رفته‌بودم خونه. من که حوصله‌ی گوش دادن به شیون و گریه زاری این زن و زولا رو ندارم. تو خودت برو بپرس اون جنازه مال کیه. اندازه ی‌بچّه‌س. کاش زودتر کارم تموم بشه برم خونه پیش زن و بچه‌ام. مگه این خلاف‌کارا می‌ذارن؟!

از پریدن تا رسیدن

خاطرت باشد؛

وقتی که دلت غمگین است،

بر دلت بارِ غمی سنگین است

- یا تک و تنهائی –

چهره‌ات از غم اندوه کسان پر چین است

بازهم غصه نخور!

عاشقان می‌دانند؛

زندگی شیرین است!

“عشق همسایه‌ی دیوار به دیوار خداست”

سنگ این خانه بهمراهی ما پا برجاست

با نم بارانی

زردی چهره‌ی دشت

سبز و شاداب چو گل خواهد گشت

جویبارش به درازای رسیدن جاری‌ست

رویش دانه‌ی جان منتظر هم‌یاری است

وقت آزادگی و پرواز است

گوش کن! خانه پر از آواز است

زندگی زندان نیست

ذره‌ها جان دارند،

هرکسی خواهد دید!

رویش سبزی این مزرعه در آغاز است

درِ این خانه به پهنای پریدن باز است

ادبیات جهان – ایتالوکالوینو

کمی از کتاب “شهرهای نامرئی”     نوشته‌ی ایتالو کالوینو      برگردان ترانه یلدا

نشر پاپیروس – پیشبرد

چاپ اوّل تهران 1368

قیمت 600 ریال

از پیش‌گفتار: “شهرهای نامرئی به شهرهائی که ما می‌شناسم و در آن‌ها زندگی می‌کنیم، شباهتی ندارند. به هیچ محدوده‌ی جغرافیائی یا دوره‌ی مشخصی از تاریخ نیز مربوط نمی‌شوند. حتّا می‌توان گفت که در شرح و تفصیلات مربوط به این شهرها، مسئله‌ی اصلی شناخت “شهر” یا “شهرها” بمعنای رایج آن نیست.

با سیر و سیاحت در شهرهای نامرئی، از داستان‌های هزار و یک شب تا زندگی سریع و مدرن آینده، همه یک‌جا در ذهن زنده می‌شود. هر شهر نام زنی را بر خود دارد، و آن‌چه مارکوپولوی خیالی برای قوبلای محزون نقل می‌کند، بیش از آن‌که فضائی خاص را در ذهن مجسم کند، خاطره‌ی آدمی آشنا را در یادمان زنده می‌سازد. از یک شهر به شهر دیگر، مسیر سفری رؤیائی – فلسفی دنبال می‌شود که نشانه‌های آشنای آن به نقطه‌ئی پنهان در درون انسان باز می‌گردد. سفری که شخص به اندیشه، پرِ پروازی سبک می‌دهد…”

“…پیک‌ها و خراج‌گیران خان بزرگ، پس از بازدیدهاشان از ایالات دورافتاده، سرِ موعد به کاخ شاهی در خانبالق و باغ‌های ماگنولیای آن، که قوبلای ضمن گوش فرا دادن به گزارشات طولانی آنان، در سایه‌ی آن‌ها قدم می‌زد، باز می‌گشتند. سفرا؛ ایرانی، ارمنی، قبطی، ترکمن و…بودند.

یک امپراطور، مردی است بیگانه با رعایای خود. از همین رو، تنها از ورای چشم‌ها و گوش‌های بیگانگان بود که پهنه‌ی امپراطوری می‌توانست وجودش را در نظر قوبلای پدیدار سازد. پیک‌ها اخبار را به زبان‌هایی که برایشان نا مفهوم بود دریافت می‌کردند و آن‌ها را به زبان‌هایی نا مفهوم برای خان بازگو می‌کردند.

از ورای این حجاب ضخیم صوتی، ارقام مربوط به دریافت خراج سلطنتی، نام و نسب دیوان‌سالاران مخلوع و معدوم و ابعاد نهرهای آبیاری که در زمان خشکسالی، رودخانه‌های باریک مشروبشان می‌کند، ظاهر می‌شد. امّا زمانی که نوبت گزارش به جوان ونیزی می‌رسید، ارتباطی از نوعی دیگر، بین او و امپراطور برقرار می‌شد.

مارکوپولو، تازه از گرد راه رسیده و نا آشنا به زبان‌های مشرق زمین، جز با اداها و شکلک‌ها، جهش‌ها و فریادهای تعجب و وحشت، زوزه‌ها و ناله‌های حیوانات، یا با اشیائی مانند پرِ شترمرغ، نیزه‌ها و سنگ‌های دُرّ کوهی، که از خورجین‌هایش بیرون می‌آورد، و آن‌ها را چون مهره‌های شطرنج جلو روی خود به نمایش می‌چید، نمی‌توانست با خان ارتباط برقرار کند.

این مرد بیگانه‌ی زیرک، در بازگشت از مأموریت‌هایش به دستور قوبلای با حرکات چهره و بدن خود، اداهائی در می‌آورد که سلطان می‌بایست به نوبه‌ی خود تفسیرشان کند؛ پرش یک ماهی که از منقار مرغ ماهی‌خوار بیرون می‌جست تا در توری بیفتد شهری را تصویر می‌کرد، شهری دیگر با مردی تصویر می‌شد که پیکر عریانش از میان آتش می‌گذشت، بی‌آن‌که بسوزد و شهر سوم با اسکلت جمجمه‌ئی که مروارید سفید غلطانی را میان دندان‌های سبز کپک‌زده‌‌اش می‌فشرد.

خان بزرگ نشانه‌ها را یک به یک تمیز می‌داد امّا پیوند بین این‌ها و محل‌هائی که مارکوپولو از آن‌ها دیدن کرده‌بود، همچنان مبهم باقی می‌ماند. خان درست نمی‌دانست مقصود مارکوپولو بیان ماجرایی است که طی سفر برایش اتفاق افتاده یا شرح کاری که بنیان‌گذار شهر برایش انجام داده است؛ اشاره‌اش به پیش‌گوئی‌های ستاره شناسی است یا به لُغزی پیچیده یا به یک بازی لغات مرکّب که باید از آن نام فردی را حدس زد. امّا تمام آن‌چه مارکوپولو  به نمایش می‌گذشت، چه روشن و چه مبهم، قدرت و تأثیری مشابه نشانه‌های سلطنتی داشت که کافیست یکبار روی پرچمی مشاهده شوند تا برای همیشه در خاطر بمانند و هرگز با نشان دیگری اشتباه گرفته نشوند.

در ذهن خان، پهنه‌ی امپراطوری به صحرایی از مضامین نارسا و فرّار و تغییرناپذیر می‌مانست که چون ذرّات ماسه‌یی بودند و از آن‌‌ها، بر اساس هر معمائی که مارکوپولو با کلمات می‌ساخت، برای هر شهر یا ایالت شکلی ظاهر می‌شد.

پس از گذشت فصول و تکرار بسیار، مارکوپولو زبان تاتاری و بسیاری از گویش‌های ملیّت‌ها و قبایل متفاوت را آموخت. اکنون آن‌چه او باز‌گو می‌کرد دقیق‌ترین و موشکافانه‌ترین داستان‌هایی بود که خان می‌توانست آرزوی شنیدنش را داشته باشد و هیچ سؤال یا کنجکاوی‌ای نبود که در آن‌ها بی‌جواب بماند.

با این‌همه، هر روایتی از جائی، در نظر امپراطور همان حرکت چهره یا شیئی را زنده می‌کرد که مارکوپولو بوسیله‌ی آن اوّل‌بار آن‌جا را توصیف کرده بود. مضمون نو، معنای خودرا از نشان قبلی می‌گرفت و بهمراه آن معنای تازه‌یی به نشان سلطنتی می‌افزود.

قوبلای با خود اندیشید که شاید امپراطوری چیزی جز صور سماوی اشباح ذهن در گردش آسمانی‌شان نیست. از مارکوپولو پرسید: روزی که تمام نشان‌ها را بشناسم، آیا بالاخره امپراطوری‌ام را در مشت خواهم داشت؟

مرد ونیزی پاسخ گفت: عالیجناب! باور مدار، آن روز تو خود نشانی بین نشان‌های دیگر خواهی بود.”

بوی شمع‌های سوخته

شصت و هفت سال

از: راث باوتا  2004

 

و من هیچ نفهمیدم

جز سنگینی گسترده‌ی شب‌های تابستان،

سوزش آفتاب در ساعت چهار،

سایه‌ها‌ی اکالیپتوس،

بی‌تفاوتی باران.

منتظر می‌مانم برای ابرها که از غرب برسند

برای دندان‌هایم، موهایم، پوستم

آسمان بوی شمع‌های سوخته می‌دهد

و درخت‌ها آرام ایستاده‌اند.

رنگارنگ!

این بار تصمیم گرفتم چیزی ننویسم! یعنی از چیز خاصّی ننویسم، یا از همه‌چیز یا دست کم از چند چیز بنویسم. داشتن یا نوشتن از همه‌چیز هم غیر ممکن است امّا آرزویش توی دل همه هست، حتّا حافظ شیرازی! مسائل روز دور می‌زند در اطراف اعدام‌ها، حبس‌ها، حملات وحشیانه‌ی تروریسی، سوخت اتمی! و غیره که سایرین می‌نویسند و خوبش را هم می‌نویسند.

اوّل فکر کردم بمناسبت روزبزرگداشت حافظ  – که کمی هم دیر شده – چیزی بنویسم، دیدم همه نوشته‌اند یا بعضی‌ها نوشته‌اند، برای این‌که یادی شده باشد این شعرش یادم آمد که: من دوستدار روی خوش و موی دلکشم/ مدهوش چشم مست و می صاف و بی‌غشم…حالا چرا این شعر؟ عرض می‌کنم:

اوّل که روز بزرگان بخصوص حافظ، روز و دیروز و امروز ندارد، هر روزی روز حافظ است و می‌شود از او نوشت. گفتم که حتّا او هم در این آرزو بوده که همه‌چیز داشته باشد و دنیا هم پر از چیزهای خوب و دلکش است، در توصیف زنان خوبرو گفته: شهری است پر کرشمه و خوبان ز شش جهت/ چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم.

حافظ چیزی داشت که عرضه کند من ندارم! برای همین و با این‌که اطرافم را چیزهای خوب گرفته‌اند، توان جمع کردن آن‌ها را این‌جا ندارم، و یک‌جور خودخواهی هم هست که همه‌چیز را برای خودم بخواهم! یکی از همین چیزهای خوب، لینک است! درست خواندید؛ لینک!

چند روز پیش، داشتم وبلاگ را راست و ریس می‌کردم رسیدم به لینک‌ها، تغییراتی هم دادم انگار فرقی نکرد یا قرار بود بهتر بشود نشد. بعد نوشتم که دارم لینک‌هائی را که پاک شده‌اند بر می‌گردانم سر جایشان، و دوستانه اشاره کردم که اگر دیدید موقتاً لینکتان پاک شده لینکم را پاک نکنید! (چون پیش‌بینی می‌کردم که آن‌ها هم ممکن است دست بکار بشوند و مرا حذف کنند!)

بعد بصورت راندوم کلیک! رفتم سراغ وبلاگ یکی از دوستان، دیدم لینکم را پاک کرده! صبر کردم و چند روز بعد که باز رفتم، ظاهراً آن یادداشت را دیده بود و لینک را برگردانده بود سرِ جایش! امروز هم به دوستانی که قبلاً کامنت‌هائی نوشته بودند و لینکشان بود و حالا نبود! و دوستان ناشناس دیگر، سر زدم و با این‌‌که مطالب خوبی دارند، تعجّب کردم که چرا لینک آن‌ها را تابحال اضافه نکرده‌ام.

ولی مگر می‌شود همه چیز را باهم داشت و این‌همه لینک را اضافه کرد؟ حالا خوبان هم ز شش جهت باشند، مگر جیب من، یا دل من یا وبلاگ من چقدر جا دارد؟ بعضی را اضافه کردم ولی دیدم کار از این حرف‌ها گذشته و بی‌هوده‌ا‌ست. بعضی‌ها می‌گویند؛ کم بخور همه‌شو بخور! یا کم یا همه. با هم که نمی‌شود.

از طرفی این خوی تمامیّت‌خواهی یا انحصارطلبی متأسفانه در بعضی از ما وجود دارد؛ دلمان می‌خواهد همه‌چیز را برای خودمان داشته باشیم. مشکلات اجتماعی ماهم بیشتر از همین‌جاست. اسمش را می‌شود گذاشت سیری‌ناپذیری، زیاده‌خواهی، دیکتاتوری!، و…چیزهای دیگر. دیگران هم به نحوی دارند ولی مشکل را جور دیگری، دست کم هم بنفع دیگران و هم بنفع خودشان حل کرده‌اند. ما دیگران را حذف می‌کنیم؛ وقتی کسی نباشد که اعتراض کند، حرف بزند، به کارِ ما ایراد بگیرد…حذف او کار ما را آسان می‌کند؛ صورت مسئله را پاک کن، دیگر مشکلی نداری! برعکس، ظاهر قضیه و صورت مسئله را پاک کرده‌ای، مسئله، (شاید هم به شکل حادتری) سرِ جای خودش هست.

رفاه و “همه‌چیز برای همه” یعنی مسئله‌ی مشارکت و عدالت و جلوگیری از فساد و سوء استفاده را درست کن، کار درست می‌شود. لینک دیگران را هم بی‌خودی حذف نکن و گرنه آن‌ها هم تو را حذف می‌کنند! گفتم که راجع به چیز خاصّی نمی‌نویسم؛ این یکی را هم بعنوان مثال داشته باشید تا برسیم به قضیه‌ی بعدی:

می‌رفتیم پارک با دوستان و بستگان، توی یکی از کشورهای اروپائی، توی پمپ بنزین دوستم توقف کرد، بنزین زد، روزنامه و قاقالی‌لی برای بچه‌ها و یک “باربی‌کیو” هم از فروشگاه پمپ بنزین! خرید برای کباب کردن گوشت و مرغ…(فروشنده‌ی پمپ بنزین، بجای گرفتن انعام و کم‌فروشی و…این‌جوری سود می‌برد. یعنی هم سود می‌برد هم مراجعه کننده را راضی می‌کند.)

رفتم روز دیگر به یکی از فروشگاه‌هائی که همه‌چیز! دارند یعنی یک سوپرمارکت درست و حسابی. بیسکویت و پودر لباسشوئی و چندتا خرت و پرت دیگر هم خریدم، یک جفت کفش هم خریدم که هم ارزان بود هم شیک هم محکم، (اصفهان که بودم، یک‌شب یکی گونی آورد، همه‌ی کفش‌های خانه را از پشت در بار کرد و برد از جمله همین یکی!) پس همه‌چیز داشتن عیبی ندارد، توی اجتماع هم همه‌جور جنسی می‌شود داشت، بشرط این‌که خوبش را داشته باشی، عادلانه بفروشی و برای همه هم باشد نه فقط فکر منافع خودت باشی، (جلو دزدها را هم بگیری!)

حالا بیا و همه‌کس و همه‌چیز حتّا یارانه‌ها را هم حذف کن، پیش از این‌که یک فکر اساسی کرده باشی. وقتی یارانه را برمی‌داری و چندرغازی می‌دهی یا نمی‌دهی که حتّا تفاوت پول آب یا نان هم نمی‌شود، این یعنی رفاه و مبارزه با گرانی؟ یا اصلاً بحث، چیز دیگری است؟ هم می‌شود رفاه را تأمین کرد و ارتقاء داد و هم هر یا همه گروهی را راضی کرد. تنها حذف کردن مشکل را حل نمی‌کند؛ ظاهراً تا این‌جا دست کم دیدیم که اعدام و حبس و حذف و خلاصه خط زدن صورت مسئله، چاره‌ی کار نیست؛ خانه از پای‌بست ویران است/ خواجه در بند نقش ایوان است…(این را یکی از عموها! هم یادآوری کرده بود.) یادم رفت چه می‌خواستم بنویسم؛ انگار قرار نبود چیزی بنویسم!

محیط زیستِ خانه‌ی ما!

بعضی‌ها هنوز به زندگی شهری بخصوص آپارتمان‌نشینی خو نگرفته‌اند. این آقای مهندس ما که از دهات اطراف “شیخ‌علی‌چوپون” آمده، و قبلاً توی یکی از شرکت‌های ساختمانی پادو بوده و کم‌کم شده مهندس! حالا چهارتا ماشین دارد، (ببخشید، سه تا باضافه‌ی ماشین شرکت که 24 ساعته زیر پای خودش و خانم و بچه‌هاست،) باضافه‌ی یک عنوان مهندسی و مقدار زیادی ریش و پشم، و یک کاپشن کهنه که به همه نشان بدهد وضع خوبی ندارد!

خودش ریش دارد، برادرهایش، (که آن‌ها هم شرکتی! هستند) همه ریش دارند، زنش…ریش ندارد ولی مثل همسایه‌ها دلش از دست آقای مهندس ریش است. حالا این‌ها (و بخصوص ریش) چه ربطی به محیط زیست دارند؟ کمی حوصله کنید، می‌فهمید.

وقتی چند پست قبل نوشتم که برنج‌های هندی و پاکستانی به نوعی سم آلوده هستند و بعضی از دوستان گفتند این‌ها تبلیغ است برای فروش برنج‌های شمال یک تاجر زرنگ و من گفتم پدرجان! وزیر کشاورزی هند هم موضوع را به نحوی تأیید کرده و صدا و سیمای خود ماهم چند بار اشاره کرده، شاید چیزکی باشد که چیزهائی می‌گویند، بروید از خودشان بـ…پرسید! و جان مردم را بی‌خودی مثل موارد دیگر به خط نیندازید، قبل از همه همین آقای مهندس، انبارهای عمومی، و جکوزی را، که بعلت کم‌آبی و هزینه‌ی زیاد از آن استفاده نمی‌شود، پر کرد از برنج، چون پیش‌بینی کرد که احتمالاً برنج از این‌هم گران‌تر می‌شود. خُب، چی شد؟ ساختمان پر شد از موش و فضله‌ی موش.

گفتیم خانه جای آت و آشغال نیست، وسایل اضافی و بدرد نخور را بزیزید دور و توی پارکینگ نگذارید، همین آقای مهندس، پارکینگ و پاسیو و هر سوراخ سنبه‌ئی را که دید پر کرد از آت و آشغال و کارتن‌های خالی و “چینی” شکسته و لنگه کفش! خُب، چی شد؟ ساختمان پر شد از گربه و شروع کردند توی آت و آشغال‌ها ترکمون زدن و بچه پس انداختن.

وقتی گفتیم ماشین را توی پارکینگ و حیاط نشوئید، آب شرب را نفله نکنید، اینجا کارواش هم نیست، همین آقای مهندس ماشین که هیچ، حتّا فرش‌های خانه‌اش را داد سرایدار با آب شرب ساختمان بشوید. خُب، چی شد؟ مصرف آب رفت بالا، ناله‌ی پمپ‌ها درآمد، دیافراگم مخزن تحت فشار خراب شد و خرج گذاشت روی دست همه.

وقتی گفتیم آسانسور اسباب بازی نیست، جلو بچه‌هایتان را بگیرید، این‌همه توی پله‌ها ندوند و از آسانسور بی‌خودی استفاده نکنند، همین آقای مهندس لجبازی کرد و خودش و بچه‌هایش روزگاری از این وسیله که خیال می‌کرد بالابر شرکت است! درآوردند که خراب شد و خرج تعمیرش سر به فلک زد. خودش هم که زیر بار خرج نمی‌رود، بقیه باید بدهند!

وفتی گفتیم؛ آقا! خانم! هرکسی یک پارکینگ دارد فقط یک ماشین بیاورد پائین، همین آقای مهندس، هر سه تا ماشین خودش و خانمش و دخترش باضافه‌ی ماشین شرکت را آورد گذاشت توی پارکینگ. خُب، چی شد؟ هم مزاحم همه شد و هم دود و کثافت ماشین‌ها را به گند و ادبارهای دیگرش اضافه کرد.

مملکت (ببخشید، ساختمان) نیاز به فضای سبز دارد، نیاز به نظافت دارد، بجای این‌همه اتومبیل، که هر روز تولید می‌کنند و می‌ریزند توی این خیابان‌های تنگ و تاریک! نیاز به راه و ایمنی دارد، آن‌وقت همین آقای مهندس! که همه از ریشش می‌ترسند و حساب می‌برند! هی گند به گند و کثافت به کثافت اضافه می‌کند تازه شارژ ماهانه و پول تعمیرات را هم نمی‌دهد و می‌گذارد توی جیب خودش و اهل بیت! شهر نشینی، بخصوص آپارتمان نشینی و زندگی اشتراکی، (ببخشید، مشترک) هم قواعد و قوانینی دارد؛ آقای مهندس! محیط زیست را بیشتر خراب نکنید، لطفاً!

حذف یک پست ضروری بدلایل غیر ضروری!

وقتی توی یک سایت سرویس دهنده مثل همین وُردپرس، گزینه‌ئی قرار می‌دهند، مثل امکان حذف یک پست، معنایش اینست که قانوناً می‌شود از آن استفاده کرد! یعنی اگر خواستی پستی را دیلیت! کنی، حق قانونی تو است، مثل حق نوشتن مطالب خوب یا فحش دادن! بخصوص اگر هنوز کسی کامنتی ننوشته باشد. اگر حق نداشتی که این‌هم مثل چیزهای دیگر، که ارتباط با سرنوشت خودت دارد ولی حق نداری اعتراض کنی، نمی‌گذاستند دمِ دست! حیای گربه و دیزی و این حرفا هم بی‌خیال!

بعضی از ما از همه‌ی امکاناتمان استفاده نمی‌کنیم. فرضاً حرف‌های خوب می‌شود زد، دور از جان شما فحش هم می‌شود داد! یا مثلاً راست می‌شود گفت، دروغ هم می‌شود گفت! بعضی‌ها بیشتر از یک گزینه استفاده می‌کنند و سراغ گزینه‌های دیگر نمی‌روند! شاید بخاطر اینست که هردو تأثیرشان را از دست داده‌اند یا جابجا شده‌اند، پس زیاد فرقی هم نمی‌کند!

برای اوّلین بار امروز صبح زود (درواقع سه ساعت و نیم بعد از نیمه‌شب) با شنیدن زنگ موبایل، و با رسیدن یک مسیج تبلیغاتی بی‌موقع، رگ فحش‌ام گل کرد و همان‌وقت، چون بدخواب هم شده‌بودم، چیزهائی نوشتم و بعنوان فحش‌های صبح‌گاهی! گذاشتم توی وبلاگ. امروز به دلایلی غیر ضروری آن‌را حذف کردم و این پست را جایش گذاشتم و حالا مایلم کمی توضیح بدهم. اصل مطلب موجود است و اگر لازم شد باز می‌گذارم‌اش.

شما اس ام اس های ناخواسته و بی‌موقع زیاد دیده‌اید. کاری به اصل مطلب ندارم، این‌هم یکی از عیوب “تمدّنیته‌!”ی علط است. شاید در شونصدسال آینده این را هم یاد گرفتیم که بی‌خودی مزاحم کسی نشویم، یا دولتِ فخیمه، مثل چیزهای دیگر که در جهت رفاه مردم! انجام داده، فکری هم برای این‌کار بکند، که البته چون برایش صرف نمی‌کند جلو اس ام اس های مزاحم را هم مثل چیرهای مزاحم دیگر بگیرد، بعید است. وقتی پولیّت! در بین باشد انسانیّت فدا می‌شود.

و امّا در حاشیه باید عرض کنم که یکی از امکانات و خواصّ وردپرس اینست که تقریباً می‌شود فهمید از چه سایت‌ها یا وبلاگ‌هائی به تو سر زده‌اند. اتفاقاً امروز دوستان زیادی (یا خوانندگان وبلاگ‌های آن دوستان) سر زده بودند و چون از جاهائی که آمده بودند اغلب کامنتی هم می‌نوشتند، این بار فقط یواشکی خوانده و رفته بودند! احتمالاً فحش‌ها را جالب تشخیص نداده‌اند!

بحث بر سر کامنت نوشتن یا ننوشتن نیست. من مدتی است حسّاسیتی در اینمورد ندارم. نه عکس‌های لخت و شیک می‌گذارم، نه تبلیغ آهنگ‌های جدید موبایل می‌کنم، نه از فوتبال و جومونگ‌بال حرف می‌زنم، پس توقّعی هم نباید داشته باشم. مطلب اینست که گویا دوستان از فحش، حتّا نسبت به متخلّفین، خوششان نمی‌آید و به هرحال بعنوان یک نُرم یا اخلاق و سیره‌ی پسندیده‌ی ایرانی، این را مذموم می‌دانند.

تا این‌جا درست، فحش دادن هم (اغلب!) کاردرستی نیست. ولی لطفاً بگوئید اگر کسی کار خلافی کرد، مثلاً دروغ گفت یا مسیج بی‌موقع فرستاد یا جلو کارهای خوب تورا گرفت، همه باید بخاطر رعایت نزاکت و بهم نخوردن سکوت و سکون جامعه ساکت باشند و دَم نزنند؟ جائی برای شکایت و رسیدگی که نیست، هزارجور بدبختی و گرانی و گران‌فروشی را تحمل کنیم، حق‌کشی را تحمل کنیم و…باصطلاح هم چوب را بخوریم هم پیاز و هم صدتومان را بدهیم؟ تحمّل این اس‌ام‌اس‌های تبلیغاتی بی‌موقع دیگر چرا؟ شاید گوشی قدیمی من امکان جلوگیری از پیامک‌های مزاحم را ندارد؟ این هم شده مثل همان چسبونک‌های تبلیغاتی که در و دیوار را زشت و بدترکیب کرده‌اند و با این‌که آدرس و تلفن هم دارند، کسی جلودارشان نیست. فکر می‌کنید راهی وجود ندارد؟ یک فحش ناقابل که به جائی برنمی‌خورد و دست کم دلِ آدم خنک می‌شود! انگار ما بوق تمدّنیته! را از سر گشادش می‌زنیم!

این یکی، و دیگر این‌که حتماً باید آدم مطالب زیبا و شسته روفته‌ئی بنویسد تا دیگران خوششان بیاید؟ این‌همه کارها و حرف‌های زشت را تحمل می‌کنیم، این نوشته ‌هم بالای همه! لطفاً حرف‌های بدبد را هم جدّی بگیرید! خجالت نکشید! مگر این شرکت‌ها و آدم‌های نا آدم که مسیج‌های بی‌خودی و مزاحم یا اسپم‌های زیان‌آور می‌فرستند خجالت می‌کشند؟ به هر حال فحش هم یک گزینه است! همه‌اش که نمی‌شود کارهای خوب کرد، بروید کمی هم از بزرگ‌ترها یاد بگیرید!

قمربنی‌امیه!

دو یادآوری قبل از ورود به مطلب: 1- لینک‌هایم را درست می‌کنم، عجله نکنید و اگر دیدید لینکتان موقتاً پاک شده لینکم را پاک نکنید!! 2- این پست ظاهراً کمی مذهبی شده ولی بی‌خودی جبهه نگیرید، این نه مذهبی است نه لامذهبی؛ فقط ایرادهای بنی‌امیه‌ئی به بعضی مسائل غیر اجتماعی و غیر اخلاقی است!

دفعه‌ی قبل یادداشتی با عنوان “چه نباید کرد؟” نوشتم و بعد دیدم فرقی نمی‌کند، اگر می‌نوشتم “چه باید کرد؟” هم جواب‌اش همان بود، یعنی گاهی نه تنها بعضی کارها، بل‌که “هرکاری یا هیچ‌کاری” نمی‌شود کرد! (و انگار از آن ضرب‌المثل قدیمی که می‌گوید:”اگه علی ساربونه، می‌دونه شتر رو کجا بخوابونه” هم کاری بر نمی‌آید! – البته منظورم “علی” نویسنده‌ی این وبلاگه!)

همانطور که بعضی ادعاها، خلافِ امر واقع را می‌رسانند، بعضی جملات یا عبارات هم خلافِ معنی واقعی را می‌دهند: مثلاً وقتی یک مسیحی کم‌اعتقاد می‌گوید؛ جیسس کرایست! ممکن است فکر کنیم به عیسی مسیح دارد احترام می‌گذارد، در حالی که این عبارت، در مواردی، از نظر عوام یک نفرین یا فحش است! من به این‌جور موارد زیاد برخورده‌ام ولی جای بحث آن این‌جا نیست. ماهم البته زیاد داریم.

درواقع کاربرد درست یا نادرست کلمات، (و گفتمان!) روی عمل ما هم تأثیر می‌گذارد از آن جمله است قسم‌های دروغ و وعده‌های دروغ. خوب که فکر کنیم می‌بینیم، دین و مذهب و اسامی مذهبی هم از سوی این‌وری‌ها و هم آن‌وری‌ها اغلب مظلوم واقع می‌شوند! بطور ساده عرض کنم که برای رسیدن به نتایج مورد نظر، هرچند نادرست و غیر انسانی باشند، این‌ها هم مثل انسان‌های حاضر، بازیچه قرار می‌گیرند.

حالا بگذریم از آن توجیهات بی‌اساس که مثلاً بعضی‌ها می‌گویند این کارهای خلاف و غیر اخلاقی را می‌کنیم تا مهدی موعود(عج) زودتر ظهور کند! بماند، چون بحث دیگری است. این را هم برای خودم! و هم برای کسانی که ادعای دیانت دارند عرض می‌کنم: کمی منصفانه فکر کنیم! دیده‌اید وقتی بعضی‌ها دهان‌درّه می‌کنند، همان‌وقت می‌گویند یا خدا، یاعلی؟! وقتی خبر خوب یا بدی دریافت می‌کنند – اگر چند سالی هم رفته باشند فرنگ و چندتا اصطلاح یاد گرفته باشند – می‌گویند: اوه مای گاد؟!

این‌ها وقتی لقمه توی گلویشان گیر می‌کند، یا چشمشان به مال مفت می‌افتد و دست‌پاچه می‌شوند،  یاد دین و مذهب می‌افتند و می‌گویند یا زهرا، یا حسین! اگر زورشان به بلند کردن چیز سنگینی نمی‌رسد می‌گویند یا ابوالفضل! و غیره. در حالی که در حالات عادی و مناسبات اجتماعی و انسانی و میهنی، کمتر بفکر خدا و علی و ابوالفضل…هستند! و سعی می‌کنند لحظاتِ سوخت شده، مثل زمانِ دهن‌درّه یا سُرفه یا بلند و کوتاه شدن، را به این کار اختصاص بدهند! به درستی یا نادرستی این کار و اعتقادات کاری ندارم، منظورم سوء استفاده از کلمات است!

وقتی با رسیدن یک مصیبت یا مواجه شدن با یک رفتار نادرست اجتماعی (که این روزها فراوان است،) یا دیدن یک قیافه‌ی زشت، می‌گوئیم “یا قمربنی‌هاشم!” منظورمان تعریف و تمجید از آن واقعه نیست، بل‌که از رسیدن یک بلا و نکبت خبر می‌دهیم. در حالی که می‌گویند قمر بنی‌هاشم برازنده و زیبا بوده، یعنی قاعدتاً با شنیدن یک اتفاق بد، یا دیدن قیافه‌ی بعضی‌ها! باید بجای تصّور یک قیافه‌ی زیبا، یاد یک قیافه‌ی زشت بیافتیم و مثلاً بگوئیم؛ “یا قمربنی امیّه!”

این روزها “قمربنی‌امیّه” اطرافمان بیش‌تر دیده می‌شود تا “قمربنی‌هاشم”! و هرجا نگاه می‌کنیم، چه در مناسبات اجتماعی یا اقتصادی، فرهنگی و غیره، بجای روشنی، تاریکی و ابهام می‌بینیم. توی تاریکی هم که نمی‌شود کار مفیدی کرد! هم رفتارها و هم آدم‌ها بجای این‌که بهتر بشوند، بدتر شده‌اند. نمی‌خواستم وارد این مسائل بشوم، تا همین‌جا هم بس است! اوّل که آدم شروع می‌کند به نوشتن، چیزی در ذهن‌اش هست. کم‌کم که پیش می‌رود مطالب دیگری بنظرش می‌رسد و بحث عوض می‌شود.

وقتی شروع کردم به نوشتن، در واقع تحت تأثیراتفاق ناخوش‌آیندی قرار داشتم و فکرم متوجّه “چیزهائی” بود که حالا نداریم و مدتی‌است حسرت آن‌ها را می‌خوریم. اصل قضیه که یک موضوع فامیلی و خصوصی است، و مشاهده‌ی یک‌جور نامردی و نامردمی، (بین دو برادر،) بماند.  شاید روزگاری در شرایط مناسبی قرار گرفتم و این را هم نوشتم. زمانی بود که دروغ کمتر می‌‌گفتیم، مال دیگران را کمتر بالا می‌کشیدیم، کمتر بدقولی می‌کردیم، حالا برادر به برادر رحم نمی‌کند، غریبه‌ها که (هرچند هموطن هم هستند) جای خود دارند.

حتا بزرگ‌ترها هم (چه در خانواده و چه در مجامع بالاتر) دیگر الگوی مناسبی برای پائین‌دستی‌ها نیستند، چون اغلب خودشان مشکل دارند. سابق، دست کم مردم وقتی شهادتی می‌دادند، بخصوص در دادگاه که ترس و احتیاطی هم باید دربین باشد، بیشتر دست و قلم و زبانشان می‌لرزید و به راحتی دروغ نمی‌گفتند. برای همین است که قُبح دروغ هم از بین رفته چون زوری بالای سرِ دروغ‌گو نیست! و دروغ‌گوئی و شهادت دروغ هم ظاهراً و عملاً قابل تعقیب نیست! ماهم که عادت داریم بر خلاف جاهای دیگر که همه پلیس خودشان هستند، یکی بالای سرمان باشد.

از راحتی و سکوت و امنیت خانه و خانواده که حرف می زنیم می‌گوئیم یادش به خیر…از سفره و گوشت و آبگوشت و نان سنگک تازه دانه‌ئی دو ریال و کباب (بدون نان خشک کپک زده و ملحقات زیان‌آور!) که حرف می‌زنیم می‌گوئیم یادش به خیر…از مدرسه و دانشگاه و کتابِ تقریباً مفت و مجانی که حرف می‌زنیم می‌گوئیم یادش به خیر…از سفر و بنزین لیتری سه ریال و پنج‌ریال و اتاق‌های تمیز هتل شبی بیست تومان و کرایه تاکسی 5 و 7 و 10ریال و بلیط هواپیمای 60 تومانی (نه 60 هزارتومانی!) که حرف می‌زنیم می‌گوئیم یادش به خیر…و از اطمینان، احترام متقابل و اعتماد متقابل و خیلی چیزهای دیگر…

و امّا در حاشیه: امروز رفتم سراغ وبلاگم و بعد از مدتی که خیلی از لینک‌ها دیگر کاربردی ندارند (چون وبلاگ‌های مربوطه یا حذف و یا فیلتر شده‌اند، و باید تغییراتی در لینک‌دونی داد،) دیدم تقریباً چیزی باقی نمانده! و از دوستان قدیمی خبری نیست. همه یا رفته‌اند یا نوشته‌اند “این آخرین مطلب است و بزودی برای همیشه از خدمت مرخص خواهم شد!” و ماهم بزودی باید بگوئیم یادشان به خیر! بیشتر سایت‌ها و وبلاگ‌ها هم انگار زیر پای فیل له و لورده شده‌اند و نفسشان بند آمده!

از سرِ دلتنگی: یاد حکایت آن دوست لُرِ ساده‌دل افتادم که بعد از شنیدن فرمایشات واعظی در مسجد که روی منبر می‌گفت؛ “پل صراط از مو باریک‌تر، از شمشیر تیزتر، از دل کافر تاریک‌تر، از سوراخ سوزن تنگ‌تر…است،” گفت؛ “قربون جدّت بشم! یه دفعه بگو راه نیست و فارغ!”

غیر از یک مشت تبلیغات جلفِ جومونگی و عکس‌های هنرپیشه‌های داخلی و خارجی و هک و مک! که به راحتی توی محیط وب جولان می‌دهند، چیزی نمانده که بشود در لینک‌دونی گذاشت. خیلی‌ها هم رفته‌اند سراغ طراحی و تلاششان را وقف فراهم کردن “اسباب نوشتن” کرده‌اند، ولی از خود “نوشتن” چندان خبری نیست. همین ابزارها هم بیشتر در خدمت تبلیغ و تفسیر فیلم‌های خارجی و تبلیغات موبایل و “نون درآوردن!” هستند.

یکبار از روی کنج‌کاوی و برای امتحان، هشت‌هزارتومان فرستادم برای یکی از همین شرکت‌هائی که تبلیغ می‌‌کنند برای کار در منزل و پول درآوردن از اینترنت بدون کلیک کردن! پول را خورد، نه سی دی یا چیزی فرستاد ونه جواب ای‌میل‌هایم را داد! دارم وسوسه می‌شوم که اسم و شماره موبایل و حسابش را همین‌جا بگذارم همه ببینند!

خوب، با این حال و امکانات “ننوشتن!” و با سرعت اینترنت که دارد هر روز مثل ارزش پول ما، آب می‌رود! چه باید کرد؟ آیا از اینترنت فقط می‌شود برای تبلیغات استفاده کرد یا کاربردهای اجتماعی و مفید بحال عموم هم دارد؟ انگار تقبیح علوم انسانی بدجوری دارد اثر می‌گذارد!

یک استثناء: البته از حق نباید گذشت؛ بیشتر مطالب نویسندگانی که احساس مسئولیت می‌کنند قابل تقدیر است. بعضی سایت‌های خبررسانی راستگو! و تحلیل‌گرهای منصف، جای خود دارند، تأثیر آن‌ها را نباید در آگاه‌کردن جامعه و خبررسانی نادیده گرفت و اتفاقاً اگر اینترنت برای ما سودی داشته، بیش‌ترین بها را به این‌گونه فعالیت‌ها باید داد و جای بحث آن‌ هم اینجا نیست و نباید برای مطالب بالا، به کسانی که در این زمینه فعالیت دارند بر بخورد زیرا شخصاً عقیده دارم اگر فرصتی برای نوشتن از کاستی‌ها پیش بیاید باید صرف بیان نادرستی‌ها بشود، درست‌ها خودشان را نشان می‌دهند و ادعائی هم ندارند و نیازی به تبلیغ نیست؛ یک آدم درست بلد است چطور درست عمل کند!

درخاتمه: لینک‌دونی را دارم درستش می‌کنم، اگر کسی از دوستان حاضر اسم وبلاگش را ندید ناراحت نشود، اضافه خواهد شد، یا اگر عوضی اشتباه کردم و نگذاشتم یادآوری کند!

آخرنوشت: چون چند بار دیگر هم دیده شده گوش شیطان‌کر!، اگر، شاید، اتفاقاً، احتمالاً، اجباراً (مثلاً با توی رودربایستی گیرکردن!)، ممکن است، دوستانی بخواهند کامنتی بنویسند، تقاضا می‌شود یکبار دقیقاً و با حوصله این پُست را بخوانند و در اظهارنظر رعایت انصاف را بکنند. نوشتن از روی شتاب و با بی‌دقتی و تهمت‌زدن کار درستی نیست. این نکته را در برگه‌ها هم نوشته‌ بودم.

چه نباید کرد!

مطالب این پست را جدی نگیرید چون خودِ نویسنده هم نمی‌داند چه باید کرد و چه نباید کرد!

این روزها که سرعت اینترنت به حد اقل رسیده، “وقت صرف‌نکردن” برای نوشتن، علاوه بر صرفه‌جوئی در انرژی، خیلی‌ها را هم که هدفشان “نکردن” بجای “کردن” (فرضاً اصلاح) و “ندادن بجای دادن” (فرضاً امتیاز) و نخوردن بجای خوردن (فرضاً قوت لایموت!) و “نگفتن” بجای “گفتن” (فرضاً واقعیّات) است، خوشحال می‌کند.

در مواردی که مشکل یا معضلی در جوامع پیش می‌آید، معمولاً بزرگانی می‌نویسند “چه باید کرد؟” نمونه‌های این‌جور نوشته‌ها در بین افراد با گرایش‌های مختلف هم زیاد است. به این ترتیب، چون من یکی، از بزرگان نیستم، فکر کردم حداقل، مثل بابا طاهر عریان، این حق را باید داشته باشم که طرف مربوطه! را مورد خطاب قرار داده و بگویم: “توکه نوشُم نه‌ئی نیشُم چرائی، توکه یارُم نه‌ئی پیشُم چرائی، توکه مرهم نه‌ئی زخم دلُم را، نمک‌پاش دل ریشُم چرائی؟”

در این دو بیتی، یار بابا طاهر، نوش “نیست”، یار “نیست”، مرهم‌ و مرهم‌گذار “نیست”، در عین این‌که خودش را به زور به بابا تحمیل کرده، نیش می‌زند، نمک هم روی زخم بابا می‌پاشد! خُب، با این حال بیچاره بابای عریان چه می‌تواند بکند؟ حق ندارد بپرسد؟ حق ندارد گله‌مند باشد؟ بابای لخت  پتی، که آب از سرش گذشته، با زبان بی‌زبانی به یار می‌گوید: جانم! عزیزم! دست بردار! این کارها را نکن! دل دوستان را نشکن! دل دشمنان را شاد نکن!

در گذشته در یکی دو پست کوتاه نوشتم که حذف علوم انسانی از مقاطع تحصیلی (چه در پائین و چه در بالا) مشکلاتی را بوجود خواهد آورد. قبل و بعد از آن، از سوی مقامات مختلف، راجع به لزوم یا عدم لزوم تدریس علوم انسانی و توجّه یا عدم توجّه به آن، حرف‌هائی زده شده بود و زده شد . وارد معقولات نمی‌شوم. درستی یا نادرستی این نظر را هم به اهالی‌اش که احتمالاً از حوزه‌ی تعلیم و تربیت و آموزش و پرورش  هستند، وا می‌گذارم. از کاری که باید کرد حرفی نمی‌زنم. من نه سر پیازم نه ته پیاز. حالا ببینیم چه نباید کرد!

از آن‌جا که بیشترِ ما شنونده هستیم تا گوینده، و انتظار می‌رود هرچه بگویند “باید” بکنیم، و از آن‌جا که ماهم انسان هستیم و مقلّد!، زود تأثیر می‌پذیریم و به جنبه‌ی منفی قضیه می‌چسبیم و  در نتیجه هرچه بگویند بکن نمی‌کنیم! مثل فرضاً گاندی! این‌که دیگر حق داریم؟ مثلاً نمی‌گویند از کجا بیاور بخور، چه جوری با این گرانی کناربیا، چه‌طور جواب زن و بچه‌ات را بده، با زورگوها و گران‌فروش‌ها چه‌جوری طرف بشو…و خلاصه جنبه‌ی اثباتی را ول می‌کنند و می‌چسبند به جنبه‌‌ی نفیی یا منفی قضیه، خُب، ماهم که شیر خام خورده‌ایم، باورمان می‌شود که جنبه‌ی منفی قضیه مهم‌تر است تا مثبت! بخصوص اگر نخواهیم فکرمان را به کار بیندازیم و از فکر دیگران استفاده کنیم، اصولاً پاک کردن صورت مسئله، کار را راحت می‌کند!

مدت‌ها بود (یاهست) که فکرم متوجّه‌ی اصطلاح یا عبارت “علوم انسانی” شده و این‌که چرا جنبه‌ی انسانی مسائل، نباید بوسیله‌ی انسان‌ها مورد توجّه قرار بگیرد. من هرجا شک می‌کنم یا کم می‌آورم، زود می‌روم سراغ کتب مختلف و فرهنگ‌های لغات! توی یکی از همین فرهنگ‌های معتبر لغات راجع به علوم انسانی نوشته: “علومی که موضوع آن‌ها بنحوی مربوط به انسان است و مانند ریاضیات قطعیت ندارند. مانند علوم ادبی، فلسفه و هنرهای زیبا…”

پس روشن شد اگر علوم انسانی بوسیله‌ی انسان‌ها نباید مورد توجه قرار بگیرند، هر علمی که موضوع آن بنحوی مربوط به انسان است نباید مورد توجه قرار بگیرد! از جمله علوم ادبی، فلسفه و هنرهای زیبا…یکی یکی سراغ این کلمات و عبارات می‌رویم:

علوم ادبی: “علومی است که به کیفیت بیان معانی به صور مختلف از قبیل کتابت و خطابه و انشاء و شعر ارتباط داشته باشد. مهمترین این علوم عبارتند از علوم خطیّه؛ از فروع علوم ادبیه که در کیفیت وضع خط و کتابت‌های امم مختلف و خط عربی و ادوات خط و قوانین کتابت و تحسین حروف و ترتیب حروف تهجی و وضع نقط و اعجام و تشکیل بسائط حروف و املای خط عربی و انواع مختلف آن و امثال این مسائل بحث می‌کند…علوم متعلق به الفاظ…علوم متعلق به مرکّبات…و فروعی دارد از قبیل علم امثال…علم استعمالات الفاظ، علم ترسّل {شیوه‌ی نگارش، نامه، کتاب و غیره}…علوم بلاغت؛ تحقیق در قواعد فصاحت و بلاغت و بحث و نقد در اشعار…” و غیره و غیره! (لطفاً برای اطلاع بیشتر به کتب مختلف! از جمله فرهنگ معین، ص 2346 مراجعه فرمائید.)

فلسفه: “حکمت؛ علم به حقایق موجودات باندازه‌ی توانائی بشر؛ حکما بطور کلّی فلسفه را بر دو قسم تقسیم کرده‌اند: حکمت عملی و نظری، حکمت عملی شامل تهذیب اخلاق، تدبیر منزل و سیاست مدنیه است. حکمت نظری شامل سه قسم ذیل است: …ادنی که بحث از اموری می‌کند که مادی محض‌اند: علوم طبیعی، طبیعیات. اولی که بحث از اموری می‌کند که نه در ذهن و نه در خارج احتیاج به ماده ندارند و منظور از آن معرفت امور کلّی احوال موجودات مانند وحدت و کثرت و وجوب و  امکان و حدوث و قدم و مانند آن‌هاست، الهیّات بمعنی اخص…اوسط بحث از اموری می‌کند که در وجود خارجی بماده احتیاج دارد، ریاضیات…” و غیره و غیره  (لطفاً برای اطلاع بیشتر به کتب مختلف! از جمله فرهنگ معین، ص 2567 مراجعه فرمائید.)

هنرهای زیبا: صنایع ظریفه؛ صنایع دستی؛ صنعت‌هائی که دست در آن‌ها دخیل است، مانند پارچه‌بافی، قالی‌بافی…و صنعت‌هائی که در آن‌ها ظرافت بکار رود از قبیل خطاطی، نقاشی، مجسمه‌سازی، رقص،…و غیره و غیره!

حالا فهمیدید چه کارهائی را نباید یاد گرفت و انجام داد؟!

یک پی‌نوشت متنی!: در بعضی دوره‌های تاریخی از جمله ساسانیان هم، یاد گرفتن سواد و بعضی علوم برای عموم ممنوع بوده و اختصاص به طبقات خاصی داشته است! بعد با تغییر حکومت، قرار شد علوم و فنون و سواد در اختیار همه قرار بگیرند. حتّا بزرگان گفتند: برای دست یافتن به علم، اگر لازم باشد به چین هم برو.

یک شاعر علاقمند به صنایع دستی هم با دست‌کاری در این شعر گفته‌است:

اوّل بنا نبود بسوزند عاشقان، بعداً قرار شد که بسوزند عاشقان!

گرگور!

از قدیم، دام یا تله‌ یا تورهائی توی دریا، کار می‌گذاشتند یا می‌گذارند! (بافته شده از رشته‌هائی که از بریدن طولی نی یا بامبو Bamboo or Bambus که نوعی گیاه با ساقه‌های بلند شبیه نی‌شکراست و در مناطق گرم می‌روید تهیه می‌شود، یا گاهی از سیم‌های خشک فلزی فنری می‌بافند،) که اسمش “گرگور” است. این نوع دام ماهی‌گیری دهان گشادی دارد که همه نوع جان‌داری اعم از خوش‌گوشت یا بدگوشت، گناه‌کار یا بی‌گناه! وارد آن می‌شود. از داخل، رشته‌های فنری بشکلی قیف‌مانند‌ و مثل انگشت‌های دستان آدم‌های بلاتکلیف در هم فرو می‌روند طوری که وقتی ماهی، با دیدن طعمه، از دهان گشاد دام وارد شد راه برگشت ندارد.

در فرهنگ لغات فارسی ندیدم، ولی در ویکی‌پدیا نوشته؛ نوعی “قفس!” برای ماهی‌گیری که از تور درست شده. هرچه هست ظاهراً مخصوص جنوب ایران است. احتمال این‌که جاهای دیگر هم باشد زیاد است. دهی هم هست بنام “گرگور” از دهستان اهرَم در کنار راه ساحلی خلیج فارس بعد از چغادک بطرف شرق…شاید “گرگور” ماهی‌گیری هم از اختراعات اهالی قدیم این منطقه باشد که جائی به ثبت نرسیده و هرکسی می‌تواند از آن کپی‌برداری کرده یا بنام خودش به ثبت برساند. مقامات شهرداری و شیلات اولویّت دارند! (برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به هفته‌نامه‌ی نسیم جنوب)

این روش، منحصر به ماهی‌گیری نیست، در امور اقتصادی، سیاسی و بعضی مشاغل امنیتی و نظامی و امور زناشوئی و مچ‌گیری و غیره! هم از همین روش استفاده می‌شود، یعنی از سر گشاد تله که وارد می‌شوی، دیگر خارج شدن‌ دست خودت نیست! گاهی ماهی‌های کوچک‌تر راحت خارج می‌شوند و گاهی هم بدست ماهی‌های بزرگ‌تر که گرفتار شده‌اند، مثل طعمه، ناکار می‌شوند و داغشان توی دل پدر و مادرهایشان می‌ماند!

به هرحال، ماهی‌های ریز یا درشت، خوراکی یا غیر خوراکی، هرکدام مصارف خاصّی برای دام‌گذاران دارند! بحث من اصلاً راجع به ماهی و “گرگور” نیست! چیزی بخاطرم رسید و با تجربه‌ی ناموفقی که اخیراً داشتم، همراه با کسالت‌ و کم‌حوصله‌گی شایع و غیرقابل اجتناب، و سرعت کمِ نزدیک به تعطیلی اینترنت، همه دست بدست هم دادند تا این مطلب بی‌ربط را که منتهی به یک شوخی تلخ هم می‌شود بنویسم!

آن‌هائی که با کامپیوتر و اینترنت آشنائی دارند می‌دانند گاهی از روی کنجکاوی، یا نیاز، یا سرگرمی وادار می‌شوی توی سایتی ثبت نام کنی. سایت‌ها هم خوب و بد و خوش‌نام و بدنام، مثل تویتر و فیس‌بوک! دارند. منافعی هم البته دارند. ولی گاهی آنقدر پشت سرشان حرف هست که آدم جرأت نمی‌کند برای کارهای مفید هم برود سراغشان، یا اصلاً از ترس موجودات مَهیبی که از فیل هم فیل‌تر هستند، و با دلیل یا بی‌دلیل، راه را بسته‌اند، نمی‌شود واردشان شد.

با همه‌ی این حرف‌ها، دوستان اصرار کردند که فیس‌بوک را آزمایش کنم. دیدم با دوستان و بستگان می‌شود از این طریق هم ارتباط برقرار و چاق‌سلامتی کرد. بدکی هم نبود ولی به هر دلیل معقول یا نامعقول، تصمیم گرفتم وقت نازنین خودم را صرف این کار نکنم و از وسط راه برگردم. امّا دهانه‌ی قیفی شکل سایت، درست و حسابی راه را بسته بود و خروج امکان نداشت!

اوّل که برای ترغیب و تشویق، عکس بزرگ چندتا از دوستانت را می‌گذارند ببینی تا از ترک این دوستان پشیمان بشوی و از دی‌اکتیویت کردن صرفنظر کنی! در واقع، ترک دوستان و آشنایان بعد از یک سفر دلچسب و یا یک مهمانی کم‌هزینه، چندان آسان نیست ولی گاهی ناچاری آن‌ها را ترک کنی. بعد از چند سؤال و  جواب، می‌رسی به جعبه‌ی جادوئی! (وسط این خاطره یک خاطره‌ی دیگر تعریف کنم؛ ببخشید که معذرت می‌خوام!):

روزگاری بخاطر همراهی بچه‌ها رفته بودم “تورپارک” لندن. علاوه بر جاها و چیزهای دیدنی، یک‌جور بازی هم بود که سه‌تا مکعب روی هم گذاشته بودند و اگر همه‌‌ی مکعب‌ها را با توپ می‌زدی جایزه می‌گرفتی. کسی از همراهان ما نزد و من انگار با مکعب‌ها دشمنی داشتم، با شدت توپ را پرتاب کردم، اتفاقاً هر سه‌ را زدم ولی هرسه با تعجب برگشتند سر جای خودشان روی میز! و وقتی ادعای جایزه کردم، متصدی بدانگلیسی! جایزه را نداد و گفت باید مکعب‌ها از روی میز به خارج پرتاب شوند! فکر می‌کنم متوجّه نشده بود که ما ایرانی هستیم! کمی به فکر فرو رفتم، دیدم یک آهن‌ربای قوی زیر مکعب‌ها کار گذاشته‌اند که ناچار برمی‌گردند روی میز آهنی! احتمالاً فیس بوک هم از همین روش استفاده کرده و زیرش را آهن‌ربا چسبانده!)

در بخش آخر دی‌اکتیویت، بخاطر سکیوریتی، باکسی هست که چند حرف لاتین “باید” درآن بنویسی که روی صفحه “باید” مشاهده شود که نمی‌شود! کمی بعد هم بطور اتوماتیک پیامی نوشته می‌شود که چون رعایت سکیوریتی! را نکرده‌ و حروف لازم را در باکس ننوشته‌ای، انجام درخواست شما (برای خروج) ممکن نیست.

اگر می‌گفتند چه بنویس تا دست از سرت برداریم! یا نوشته‌ئی را می‌گذاشتند جلوت که امضا کنی، حرفی! امّا هرچه هم بنویسی می‌گویند درست نیست بازهم بنویس! قصه‌ی حسین کرد شبستری که هیج، حتا واقعیّت را هم قبول ندارند، هرچه می‌خواهند باید بنویسی نه بیشتر نه کمتر و مشکل اینست که نمی‌دانی چه می‌خواهند، یعنی تا روزی که از مغرب آفتاب طلوع کند هم بنویسی باز کافی نیست.

هرچه هم داد بزنی که پدر نیامرزیده! تو چیزی نوشتی که من ببینم و مشابه‌اش را تایپ کنم؟! کی گوش می‌کند؟ از التماس و اعتراض و وکیل و ضامن هم کاری برنمی‌آید! خلاصه، این یک نمونه است. بعد تصمیم گرفتم حالا که این‌ها حرف حساب سرشان نمی‌شود و نمی‌گذارند از فیس‌بوک خارج بشوم، مطالب گذشته و مشخصات و عکس و مکس را یکی یکی پاک کنم و از بیخ منکر همه‌چیز بشوم، یعنی انکارِ خودم، تا دلم خنک بشود! شروع کردم به حذف عکس و مشخصات و مطالب قبلی که یاد شوخی تلخی افتادم:

روایت کرده‌اند، (احتمالاً از سی‌چهل سال پیش و دوران قبل از انقلاب اسلامی که زندان‌بان‌ها حرف حساب سرشان نمی‌شد و آن‌همه ظلم می‌کردند و کسی هم جواب‌گو نبود!) کسی به جُرمی افتاده بود زندان و بازجوئی که به او دکتر می‌گفتند، بعد از ماجراهای زیاد، متوجّه شد که بازداشتی سخت مریض است. بعد از تعلل زیاد، به مقام مافوق گزارش داد و مریض را بردند بیمارستان. پزشک معالج توصیه کرد او را تحت عمل جرّاحی قرار داده و قسمتی از بدنش را که عفونت کرده بود بردارند. بار دوّم باز حال زندانی وخیم شد، او را بردند بیمارسنان و قسمت دیگری از بدنش را قطع کردند. بعد از بار سوّم یا چهارم، بازجو به مقام امنیتی مافوق نوشت که این حقه‌باز، دارد کلک می‌زند و می‌خواهد این‌جوری تکّه‌تکّه خودش را از زندان بفرستد بیرون!

خاطراتی نه چندان خوش‌آیند از زندگی در شهری ناخوش‌آیند در زمانی ناخوش‌آیند!

اوائل استخدام و شروع کار، در شهر کوچکی مشغول شدم که امکانات چندانی نداشت؛ راه آسفالته نبود، وسیله‌ی رفت و آمد کمیاب و آب هم لوله‌کشی نبود. اغلب با مشک و گاری یا الاغ به خانه‌ها آب شرب می‌رساندند و آب برای نظافت و باغچه‌ها هم از طریق جوی‌های کثیفی که از کوچه‌های خاکی می‌گذشت از پمپ آبی که شهرداری گاهی روشن می‌کرد گاهی هم نمی‌کرد، تأمین می‌شد. مردم علاقه‌ئی به آبادی شهر خود و ایجاد امکانات جدید نداشتند و بجای آن (و به خیال خود) به آباد کردن آخرت و پهن کردن سفره‌های جور واجور همراه با چشم و هم‌چشمی (بخصوص برای افطاری در ماه رمضان!) و رفتن به زیارت مکّه و خارج کردن پول از کشور می‌پرداختند. تنها کسانی که سود می‌بردند کاروان‌ها و دور و بری‌ها! و عرب‌ها بودند که انواع و اقسام بدآموزی همراه با اجناس بنجل خارجی و مرض را هم به این‌طرف صادر می‌کردند، امراضی که هنوز واکسن پیش‌گیری آن‌ها هم در اختیار ملّت نبود!

پولدارهایشان آنقدر علاقه به اجناس چینی و تجمّلات داشتند که روی جیب پشت (باسن) چیزهائی با خط جینی و حتّا عربی می‌نوشتند، یا دوتا چراغ پژوی 206 (ببخشید، یادم نبود هنوز این مدل ماشین به بازار نیامده بود!) بجای جیب‌های عقب، نصب می‌کردند! بین اقلام مختلف (یعنی قطعات لباس و غیره!) هم کلّی فاصله می‌انداختند؛ شلوار را تا حد ممکن می‌کشیدند پائین و بلوز را بالا! و موها را از دستِ ناملایمات روزگار، پریشان می‌کردند یا به شکل جوجه‌تیغی در می‌آوردند.

در این حال بزرگ‌ترها هم توی حال و هوای خودشان بودند؛ البته واجبات بر هر مسلمانی واجب است! ولی باید دید همه‌ی شرایط مسلمانی برقرار است و همین یکی مانده؟ و شخص مدعی مسلمانی، نیّت خیر دارد یا هدف دیگری؟ اتفاقاً این‌هم از همان چیزهائی است که باید از بزرگ‌ترها یاد بگیریم. حالا این‌ها کم‌لطفی می‌کنند و فقط می‌پردازند به مسائل دنیوی یا اگر هم چیزی یاد می‌دهند طور دیگری مطرح می‌کنند، تقصیر من نیست. شاید یکی از دلایل آن سرعت کمِ اینترنت باشد! یا کم‌فهمی من، بگذریم…

توی شهر مورد بحث، شب‌ها، بخاطر خاکی بودن کوچه‌ها و عدم تأمین روشنائی و وجود سگ‌های ولگرد و غیره! یکی از همین مردم بیکار که بجای چاره‌اندیشی، می‌نشینند برای هر جیزی مضمون کوک می‌کنند، گفته بود: شب تاریک، ادرارت بگیرد، (البته از توالت عمومی و از این حرف‌ها هم خبری نبود،) بروی تو یکی از این کوچه‌های تاریک، باران تندی هم ببارد، زمین گِل باشد، چند‌تا سگ ولگرد هم بگذارند دنبالت!…داشتم چی می‌گفتم؟ باز هم یک پرانتز دیگر: (طبق معمول آنوقت‌ها هم وضع پایتخت طور دیگری بود، این حرف‌ها مال شهرهای کوچک و دورافتاده است و مردمان دورافتاده!)

ماه‌های محرم و صفر هم طبق معمول عزاداری برقرار بود ولی یادم نیست آش نذری و چلوکبابی به فقرا رسیده باشد! از همه‌ی آن ریخت و پاش‌ها تنها زحمت تمیز کردن شهر روی دوش رفتگران می‌افتاد و جوی‌های خیابان‌ها و کوچه‌ها پر می‌شد از غذاهای رنگارنگی که زیر دست و پا بشکلی زننده و غیر قابل مصرف درآمده بودند! البته سهمی که در ظروف تمیز و پروپیمان و جداگانه به خانه‌های اعیان و پیش‌نماز مسجد و روضه‌خوان می‌رسید عیب و نقصی نداشت!

این هم بگویم که قصدم بدگوئی از همه‌ی مردم آن شهر نیست، بل‌که این انتقاد تنها متوجّه تعداد کمی که در آن شهر مرفّه، ثروتمند، قدرتمند و همه‌چیزمند بودند می‌شود نه همه که اغلب امکانات یا قدرتی برای “تغییر” وضع نداشتند.

ثروتمندهای آن شهر کوچک دور افتاده، بیشتر بفکر شکم و زیر شکم بودند و اگر سرشان را هم بسوی آسمان بلند می‌کردند برای فرار از دیدن قیافه‌های ژولیده‌ی همشهریان یا بررسی موقعیّت زمین‌ها و ویلاهای بهشتی و موعود خود پس از انتقال به دنیای باقی بود! و چون زمین را گرد نمی‌دانستند، نمی‌توانستند تصور کنند که آن اراضی و باغ‌ها ممکن است بجای بالا در پائین یا در طرف دیگر کره زمین قرار داشته باشند!

از رعد و برق زیاد دل خوشی نداشتند چون فکر می‌کردند ممکن است توفان و رعد و برق شدید، صدماتی به اشجار یا میوه‌جات باغ‌های آن‌ها در این دنیا و آن دنیا! وارد کند. از برف و سرما هم شدیداً دلخور بودند چون تصوّر می‌کردند ممکن است مجبور شوند برای حوری‌های لخت و پتی که در باغ‌ها و زیر درخت‌ها و کنار جوی‌های پر از شیر و سکنجبین و عرق بیدمشک پرسه می‌زدند، پالتو پوست! و لحاف و تشک و یتوی اضافی تهیه کنند! به همین دلیل، بهار و گل و گیاه و منقل! را بیشتر دوست داشتند.

در عوض بشنوید از مردم عادی: میوه و خوردنی کمیاب و گران بود و خیار را بجای این‌که تر و تازه از بوته بچینند، می‌گذاشتند بزرگ شود و آن‌را نه کیلوئی، بل‌که دانه‌ئی وبرحسب بزرگی خیار می‌فروختند. به آن هم خیار نمی‌گفتند و اسم جالبی روی آن گذاشته بودند؛ “نون خورشت!” یعنی نان و خورش یا خورشت! این‌ها خیارهای درشت را که دیگر داشتند تغییر رنگ داده و به زردی متمایل می‌شدند، با لذت گاز می‌زدند که هم نانشان بود هم خورششان!

مردم شهری که چند کیلومتر دورتر از آن قرار داشت کمی مرفّه‌تر بودند چون بادمجان خام را که گران‌تر هم بود، با نان تازه می‌خوردند، یعنی یک گاز به بادمجان می‌زدند و یک گاز به نان! بهمین دلیل بود که خودرا متمدن‌تر و پیشرفته‌تر می‌دانستند و مردم شهر قبلی را بقول ناصرالدین‌شاه داخل آدم حساب نمی‌کردند. (فعلاً راجع به آن شهر چیزی نمی‌نویسم چون حکایت دیگری‌است.) برگردیم به همان شهر قبلی محل خدمتم: گفتم که بعضی! از مردم ثروتمند و مرفه بودند و زندگی‌شان از راه باغداری و دامداری می‌گذشت و اغلب پول هم نزول می‌دادند و این عمل را غیر اسلامی نمی‌دانستند! قرار بود فکری برای این کار بکند امّا چون نوشتن و اجرای قوانین دست نزول‌خورها و گران‌فروش‌ها بود، حرکتی صورت نمی‌گرفت.

سه خاطره‌ی فرعی یا سَب‌مموری! از این سفر دارم که باید اضافه کنم: یکی از پولدارترین افراد آن شهرمردی بود که حدود صد سال داشت و چون خودرا، برخلاف قرص‌هائی که دائم با خودش داشت و مثل آب‌نبات می‌انداخت بالا، سالم می‌دانست! بعد از فوت همسرش دختری هیجده‌ساله را به زنی گرفت که بعدها شنیدم از او صاحب پسری هم شده. (احتمالاً اسم آن قرص‌ها ویاگرا نبود، چون هنوز اختراع نشده‌بود!) بی‌کارها می‌گفتند که مثل افراد کمکی که ورزش‌کارها را برای گرفتن حلقه یا میله‌ی پارالل کمک می‌دهند، به او نیز کمک‌هائی می‌رسیده‌است! با این‌که من و شما جوانانی را سراغ داریم که آرزوی زن گرفتن دارند ولی امکاناتی ندارند در عوض این پیرمردهای صدساله…بگذریم، مثلی هست که می‌گوید: “مالِ نخورو سی بخورو!”

مورد دیگر شخصی بود که دور از جان شما مثل خیلی‌ها که جانماز آب می‌کشند، آشکارا پول نزول می‌داد! (خوب شد جلو این کار را هم گرفتند!) این شخص تصمیم گرفت به مکّه مشرف بشود. از حرف‌های جالبی که در اطراف او می‌زدند یکی هم این بود که می‌گفتند او وصیّت کرده بود برای تأمین معیشت خانواده‌اش در زمانی که در سفر حج بوده، بدهکاران، سود پول‌های دریافتی را بعنوان خرج زندگی به همسر و فرزندانش بدهند. من که وارد نیستم! فکر می‌کنید اوّل این حج (و بقیه‌ی حج‌های مشابه!) صحیح است؟ دوّم این‌جور وصیّت معتبر است؟ سوّم پولی که زن و بچه این شخص بابت نزول از مردم می‌گرفتند حلال بوده؟

سومین خاطره مربوط به رئیس پاسگاهی است که اسمش گروهبان جبّار بود! (تا یادم نرفته این‌را هم بگویم که متأسفانه آن روزها! رشوه دادن و گرفتن امری عادی و رایج بود. حالا دیگر از این خبرها نیست.) گروهبان جبّار علاوه بر این‌که رشوه زیاد می‌گرفت و با سارقین و اوباش هم‌دست و هم‌داستان می‌شد، هرکسی را هم که دلش می‌خواست می‌گرفت و می‌زد و اذیت می‌کرد، به دستورات حاکم وقت هم توجه نداشت! (شاید هم داشت ولی…گردن آن‌ها که می‌گویند!) یکی را که بعد معلوم شده بود بی‌گناه است گرفته و حبس کرده بود، حاکم یا نمی‌دانم قاضی به جبّار نوشته بود طبق بند یک “ماده”‌ی فلان این شخص را آزاد کن. جبّار که سواد چندانی هم نداشت در پاسخ نوشته بود: چون این آدم گناهکار بود، طبق بند دو “نرِ” جبّار اعدام شد!

206

hair

dogs

cat

camel

bowling

woman

عسل و خربزه – طنزی از چرند و پرند ده‌خدا

آفتابه لگن شش دست، شام و ناهار هیچچی!

گفت: نخور! عسل و خربزه با هم نمی‌سازند. نشنید و خورد.

یک ساعت دیگر یارو را دید مثل مار بخودش می‌پیچد. گفت: گفتم نخور! این دوتا باهم نمی‌سازند. گفت: حالا که این دوتا خوب باهم ساخته‌اند که من یکی را از میان بردارند!

من می‌خواهم اولیای دولت را به عسل و رؤسای ملت را به خریزه تشبیه کنم {لابد منظورش عسل تقلبی بوده و کُمبزه!} اگر وزارت علوم بگوید توهین است حاضرم دویست و پنجاه حدیث در فضیلت خربزه و یکصد و چهل و نه حدیث در فضیلت عسل شاهد بگذرانم.

صاحبان این جور خیالات را فرنگی‌ها “آنارشیست” و مسلمان‌ها “خوارج” می‌گویند. امّا شما را بخدا دست خونی نچسبید یخه‌ی من، خدا پدرتان را بیامرزد، من هرچه باشم دیگر آنارشیست و خوارج نیستم.

….

این را هیچ‌کس نمی‌تواند انکار کند که ما ملّت ایران در میان بیست کرور جمعیت، شش کرور و چهار صد و پنجاه و دو هزار و ششصد و چهل و دو نفر وزیر، امیر، سپه‌سالار، سردار، امیرنویان، امیرتومان، سرهنگ، سرتیپ، سلطان، یاور، میرپنجه، سفیرکبیر، شارژدافر، گنسیه، یوزباشی، ده‌باشی، پنجه‌باشی، آیت‌الله، حجة‌الاسلام، مجتهد، مجاز، امام جمعه، شیخ‌الاسلام، سید، سند، شیخ، ملا، آخوند، قطب، مرشد، خلیفه، پیر، دلیل، پیش‌نماز، آقازاده، شاهزاده، ارباب، خان، ایلخانی، ایل‌بیگی، و…داریم. زیاده بر این‌ها اگر خدا بگذارد این آخری‌ها هم قریب دوسه‌هزار نفر وکیل مجلس، وکیل انجمن، وکیل بلدیّه، منشی و دفتردار و غیره داریم.

همه‌ی این طبقاتی که عرض شد دوقسم بیشتر نیستند، یک‌دسته رؤسای ملّت و یک‌دسته اولیای دولت، ولی هر دو دسته یک مقصود بیشتر ندارند؛ می‌گویند شما کار کنید زحمت بکشید، آفتاب و سرما بخورید، لخت و عور بگردید، گرسنه و تشنه زندگی کنید، بدهید ما بخوریم و شما را حفظ و حراست کنیم. ما چه حرفی داریم؟ فیضشان قبول، خدابهشان توفیق بدهد! راستی‌راستی هم اگر این‌ها نباشند سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. آدم آدم را می‌خورد! تمدّن و تربیت، بزرگی و کوچکی ار میان می‌رود! البته وجود این‌ها کم یا زیاد برای ما لازم است، امّا تاکی؟ بگمان من تا وقتی که این دو تا با هم نسازند که ما یکی را از میان بردارند!

من نمی‌گویم ملّت ایران یکروز اول ملّت دنیا بود و امروز بواسطه‌ی خدمات همین رؤسا، ننگ تمدّن عصر حاضر است. من نمی‌گویم که سرحدّ ایران یک‌وقتی از پشت دیوارهای چین تا ساحل رود دانوب ممتد می‌شد و امروز بواسطه‌ی زحمات همین رؤسا، اگر در تمام طول و عرض ایران دوتا موش دعوا کند سر یکی به دیوار خواهد خورد.

من نمی‌گویم که با این‌همه رئیس و بزرگ‌تر که همه حافظ و نگاهبان ما هستند، پریروز هیجده شهر ما در قفقاز باج سبیل روس‌ها شد، و پس‌فردا هم بقیه مثل گوشت قربانی سه قسمت می‌شود…من نمی‌گویم در بین چند قرن آخری هردولتی برای خودش دست و پائی کرده، توسعه بخاک خودش داده، مستعمراتی ترتیب نموده و ما با این‌همه رئیس و بزرگ‌تر و آقا به حفظ مملکت خودمان‌هم {فرضاً بحرین، قسمتی از افغانستان و آب‌های دریای شمال…} موفق نشده‌ایم.

{شاید بگوئید برگشت همه‌ی این‌ها به قضا و قدر است…} اما ای انصاف‌دارها!…نزدیک است یخه‌ی خودم را پاره کنم! نزدیک است کافر شوم! نزدیک است چشم‌هایم را بگذارم روی هم، دهنم را باز کنم و بگویم: اگر کارهای مارا باید همه‌اش تقدیر درست کند، امورات مارا باید باطن شریعت اصلاح کند، اعمال مارا دستِ غیب به نظام بیندازد، پس شما میلیون‌ها رئیس، آقا، بزرگ‌تر،…ازجان ما چه می‌خواهید؟ پس شما کرورها سردار و سپه‌سالار و خان، چرا مارا دمِ کوره‌ی خورشید کباب می‌کنید؟! پس چرا شما مثل زالو به تن ما چسبیده و خون مارا با این سمجی می‌مکید؟…من حق دارم بگویم شما دو دسته مثل عسل و خربزه با هم ساخته‌اید که ما ملت بیچاره را از میان بردارید…!”

منتخبی از چرند و پرند علی‌اکبر ده‌خدا شماره‌ی 25 تحریر فی چهارم ذیحجه پیچی‌ئیل خیریت‌دلیل 1326

جریان گوسفند در زاینده‌رود!

چند وقت پیش رفته بودم اصفهان. سری هم زدم به پل خواجو، بیاد ایام جوانی. ظاهراً به دلایلی چاره‌ئی جز قطع آب نداشته‌ و رودخانه را از بالا! خشکانده بودند. فیلمکی گرفتم، چندتا عکس هم از مسرور چوپان (یا چوپان مسرور!) و گوسفند‌هایش، از جای دیگر پیدا کردم که آدرس سایت مربوطه زیرش هست. این‌ها را با یک آهنگ دل‌گیر پس‌زمینه و نوای نیمه‌زنده‌ی جوانان هنرمند اصفهانی، که از گلوی خشک می‌ریزند بیرون و عقده‌هایشان را سرِ تُنبک خالی می‌کنند، بهم چسباندم این شد که می‌بینید. البته قسمت‌هائی هم ناچار حذف کردم تا مشکلی پیش نیاید و طولانی هم نشود، از طرفی امکان آپ‌لود با سرعت کم اینترنت باشد و وقت شما ضایع نشود. هرچه هست فعلاً نه از آب خبری هست نه از آبادانی و نه گلبانگ مسلمانی! این قدم‌زدن عصرانه‌ی ماهم توی گرما و گرد و خاک ناشی از تعمیرات پل که بحث جداگانه‌ئی دارد، خیلی کشکی و بی‌خاصیّت از آب درآمد، به گوشت هم که این روزها فقط می‌شود از پشت پشم نگاه کرد!

خلاصه، این فیلم ما خیلی کشکی و پشمی شد، می‌بخشید!