مردی که خودش را گم کرد!

از این به بعد، یادم باشد هر وقت خودم یا مطالبم را گم کردم! توی موتورهای جستجو یا سایت‌های تبلیغاتی، (و ادبی، اجتماعی و غیر سیاسی!) بگردم دنبال خودم یا مطلبم!

چند وقت پیش مطلبی نوشتم و اسمش را گذاشتم انسان و حیوان. بعد از مدتی که دیگران هم خواندند و خوششان آمد یا نیامد، نمی‌دانم، این نوشته را طبق معمول! گم کردم.

آدم اگر مطلبش را گم کند امید این هست که روزی پیدایش کند، ولی وای به روزی که انسان خودش را گم کند. حالا چه جوری می‌شود که آدم خودش را گم می‌کند البته شما بهتر از من می‌دانید که فرضاً بستگی به پست و مقام و ثروت و غیره و غیره دارد.

از نظر من بستگی به این هم دارد که فرد از جامعه جدا بشود و برود توی خودش! و بقیه را نبیند! یکی تعریف می‌کرد یکروز دیده بود که بچه‌ئی گم شده و از همه سراغ مادرش را می‌‌گیرد، ولی نحوه‌ی پرسش او با دیگران فرق دارد؛ بچه که فکرش متوجّه خودش بود، بجای این‌که مشخصات مادرش را بدهد تا اورا پیدا کند، از دیگران می‌پرسید: شما مامانی ندیدید که “من” همراش نباشم؟!

دوستان وردپرسی می‌دانند، (شاید جاهای دیگر هم باشد) که در صفحه‌ی مربوط به اطلاعات وبلاگ، جائی هست که نشان می‌دهد چه اشخاصی و از کجاها آمده‌اند بازدید. غیر از دوستان ثابت، که اغلب لطف دارند و سر می‌زنند، یکی بنظرم جدید و نا آشنا آمد.

رفتم دیدم عجب وبلاگ پر و پیمان و شلوغی هم هست. می‌خواستم ببینم چه مطلبی به دهنش مزه کرده و لینک داده. اتفاقاً دیدم همان مطلب انسان و حیوان است و زود تا دوباره گمش نکرده‌ام از آن کپی گرفتم!

صحبت از بمب بود و ویالون و شتر و علوم انسانی و دیگر چه؟ دوست دارید بخوانید و به روح پرفتوح مغول‌ها که سال‌ها با خشونت بر ما حکومت راندند و بسیاری از ما را کشتند رحمت بفرستید. دست کم آن‌ها به خودشان آمدند و متمدّن شدند. باور نمی‌کنید که علوم انسانی از ما گذشته حتّا بدرد شترها هم می‌خورد؟!

بینائی از راه گوش!

تجربیات، خاطرات پزشکی و بگو مگوهای دوستانه

پسرکی که با گوش‌هایش می‌بیند

2010 ژانویه 18

by Dr. Serdar  دکتر سردار

مطالعه مطلب اینترنتی در ارتباط با کودکی روشن‌دل برایم خیلی جالب بود. من امیدوارم مطالعه و پژوهش در روش فوق ادامه یابد تا روشن‌دلان عزیز به  توانایی پسرک برسند : پسرک هفت‌ساله “لوکاس موری”  ملقب یه بتبوی  Batboy  با نابینایی مادرزادی، برای اوّلین بار در بریتانیا توانسته است با بکارگیری اکو، محیط اطراف خود را با گوشش ببیند. او با کلیک کردن زبان خود بر روی سقف دهانش و با دریافت بازگشت صدا، محل استقرار اشیاء را در می‌یابد. تکنیک شگفت‌انگیز فوق به او اجازه می‌دهد تا بسکتبال بازی کند و حتی صخره نوردی کند .

روش بازگشت صدا (echolocation) روشی مشابه در خفاش‌ها و دلفین‌ها است. خفاش‌ها حین پرواز، اصوات متعددی تولید می‌کنند که گوش اکثر جانوران به علت بالا بودن شدت صداها توانایی شنیدن آن‌ها را ندارد. وقتی که مانعی در مسیر امواج صدا باشد، صدا با آن مانع برخورد کرده و بازگشت صوت صورت می‌گیرد. خفاش‌ها با شنیدن صدای منعکس شده، مانع را تشخیص می‌دهند و مسیر خود را مشخص می‌کنند. پسرک نیز با آگاهی از زمان بازگشت صوت می‌تواند دریابد که شیء در چه فاصله‌ای از او قرار دارد. با شدّت صدا او اندازه و موقعیت جسم را در می‌یابد. او حافظه خوبی برای تشخیص اماکنی دارد که قبلا با گوش خود اسکن کرده است.

میوه‌ی ممنوعه!

گریپ‌فروت

امروز، عیال که مدّت مدیدی است مبتلا به دیابت شده و انسولین تزریق می‌کند، از من خواست تا با جستجو در گوگل، و پیدا کردن خواص گریپ فروت grapefruit ببینم آب این میوه برای دیابت ضرر دارد یا سود! می‌گویند؛ الغریقُ یتشبثُ به کلّ حشیش. او گریپ فروت را بخاطر پائین آوردن فشار خون می‌خورد ولی یکی از بستگان که در آمریکاست، ظاهراً گفته بوده که حواست باشد، این میوه قند خون را ممکن است افزایش بدهد!

یادتان باشد اگر جائی توی اینترنت کلمه‌ی گریپ فروت را با جی بزرگ، کاپیتال! (G) دیدید و رویش کلیک کردید و نوشت فیلتر است تعجب نکنید! البته میوه را فیلتر نمی‌کنند، آنچه فیلتر شده سایتی است مربوط به یک گروه موسیقی پاپ با همین نام که در دهه‌ی 60 میلادی فعالیت داشته! دقّت در فیلتر کردن را ببینید! من نمی‌دانم داخل این سایت چیست. علاقه‌ئی هم ندارم ببینم!

گریپ فروت یا میوه‌ی سیتروس، آن‌طور که ویکی‌پدیا نوشته، میوه‌ی تلخ و ترشِ درختی است که اولین بار در منطقه‌ی زیر خط استوائی (جامائیکا) در قرن 18 میلادی در باربادوس پرورش داده شده و در ابتدا بنام میوه‌ی ممنوعه مشهور گشته‌است. شاید انتخاب نام گریپ‌فروت برای باند موزیک پاپی که اعضاء آن‌را (حتماً) جوانان تشکیل می‌داده‌اند، جذابیت همین شهرت بوده‌است.

نام دیگر آن شادوک است که نام اولین پرورش دهنده‌ی آن است. درخت همیشه سبز گریپ فروت، تا ارتفاعِ 5 – 6 متر (16 تا 20 فوت) دیده شده ولی تا 13- 14 متر (43 تا 49 فوت) نیز رشد می‌کند. برگ‌های آن به رنگ سبز تیره و دراز (تا 150 میلی‌متر یا 6 اینچ) و نازک است.

گل‌های آن برنگ سفید و دارای 4 گلبرگ است (حدود 5 میلی‌متر یا 2 اینچ). میوه‌ی این درخت از خارج (پوست) به رنگ زرد نارنجی یا نارنچی زرد! و قطبین آن کمی پهن است، به قطر تقریبی 10 تا 15 سانتی متر.

گوشت میوه، بند بند و اسیدی و در رنگ‌های مختلف است که بستگی به نوع کشت آن دارد، که شامل سفید، صورتی و قرمز است و شرینی آن نیز به همین ترتیب تفاوت دارد. در سال 1929 نوع قرمز گریپ‌فروت در آمریکا عمومیت پیدا کرد.

استفاده از میوه‌ی گریپ‌فروت تنها در اواخر قرن 19 متداول شد و قبل از آن، فقط بعنوان یک درخت زینتی کشت می‌شد که درختستان‌های آن بیشتر در فلوریدا، تگزاس و کالیفرنیا قرار داشتند. در اسپانیا میوه گریپ‌فروت به اسم تورونجا و پوملو شناخته می‌شود.

بقیه‌ی توضیحات ویکی پدیا و سایر منابع، مربوط به خواص داروئی این میوه‌است که چندان دلچسب نیست! قبل از این‌که در سال 1989 در آمریکائی تحقیقاتی روی آن صورت گیرد، بخاطر استفاده از آن در مقادیر زیاد بعنوان دارو، مسئولیت قتل افراد زیادی را متوجه این میوه کرده‌اند!

از جمله موادی که در این میوه وجود دارد ماده‌ئی بنام Naringin است که اگر با مواد دیگر ترکیب شود، ترکیبی را بوجود می‌آورد که 300 تا 1800 بار از قند معمولی شیرین‌تر است! چون اصطلاحات بکار رفته همه علمی و با فرمول‌های گسترده و نام‌های داروئی همراه است که درست نیست این‌جا وارد بحثشان شویم، (شاید به دخالت در امر پزشکی متهم شوم!) لذا بهتر است علاقمندان، در محل اصلی و بزبان اصلی و یا اگر به فارسی ترجمه شده به زبان فارسی اطلاعات لازم را کسب نمایند.

برای این‌که ترشی و تلخی این میوه‌ی مفید و در عین حال خطرناک را کمی تخفیف بدهم، مطلبی در مورد خواص بسیار با ارزش کرفس در ادامه اضافه می‌کنم. در صورت علاقه به سلامتی خود، آن را نیز در ادامه مطالعه فرمائید.

پی‌نوشت: راجع به Naringin که در گریپ‌فروت موجود است و تأثیرات مفید یا زیان‌بخش آن چون روایات مختلفی موجود است! نمی‌توانم تنها به نوشته‌ی ویکی‌پدیا بسنده کنم. بهتر است مطالعه‌ی بیشتری صورت گیرد بخصوص که در یکی از نوشته‌ها مربوط به یک سایت دیگر دیدم که اظهار نظر شده این میوه برای مبارزه با دیابت مفید است! در هر حال احتیاط شرط است و باید در مورد افراد دیابتی در مصرف آن عجله نشود و قبل از آن تحقیق لازم صورت بگیرد. هرچند برای فشار خون و پائین آوردن کلسترول توصیه شده ولی در مورد افراد دیابتی باید دقت بیشتری مبذول شود.

ادامه نوشته »

تنوع در زندگی!

اگر طالب تنوع در زندگی هستید، بشتابید که غغلت موجب پشیمانی است. این هم اسم و آدرس کامل ده‌تا از کثیف‌ترین هتل‌ها در آمریکا در سال  2010!

Dirtiest Hotels – United States

(based on TripAdvisor traveler reviews)

•           1. Heritage Marina Hotel, San Francisco, California

•           2. Days Inn Eureka/Six Flags, Eureka, Missouri

•           3. Tropicana Resort Hotel, Virginia Beach, Virginia

•           4. Super 8 Virginia Beach/At the Ocean, Virginia Beach, Virginia

•           5. Quality Inn, Stroudsburg, Pennsylvania

•           6. New York Inn, New York City, New York

•           7. Parisian Hotel & Suites, Miami Beach, Florida

•           8. Capistrano Seaside Inn, Capistrano Beach, California

•           9. Desert Lodge, Palm Springs, California

•           10. Continental Oceanfront Hotel South Beach, Miami Beach, Florida

اشتباهات عمدی

قبلاً یکی دوبار درباره‌ی اشتباهات فاحش مترجم گوگل نوشتم و دیگران هم نوشته‌اند، متأسفانه این ترجمه‌ی مسخره دارد وارد فازهای دیگری می‌شود و اشتباهاتش بطور آشکاری عمدی شده است. ممکن است مثل دیگران شما هم بگوئید که تازه راه افتاده و به تدریج نواقص آن برطرف می‌شود ولی بر عکس، من عقیده دارم عمداً نواقصی را دارند به آن اضافه می‌کنند!

زبان‌های دیگر را نمی‌دانم ولی در مورد انگلیسی کمی تا حدودی اطلاع دارم (یعنی مدرک‌اش را دارم) فارسی هم که زبان خودم است و می‌دانم چه می‌گویم و چه می‌نویسم. لطفاً به این توضیح (ضمن مقایسه با جملات مختلط فارسی، انگلیسی و من درآوردی زیر،) خوب توجه بفرمائید. نوشته‌ی من هم (کلمات فارسی و هرمزگانی: خواهر و خواهر) در وبلاگم موجود است:

در مطلب کوتاهی راجع به گویش‌ هرمزگانی چیزی نوشتم و در ابتدا اشاره کردم که در گذشته‌های دور، استان فارس (از نظر تقسیمات کشوری، که فارس با هرمزگان و بوشهر یک استان را تشکیل می‌داده‌اند،) از حالا بزرگ‌تر بوده. اصلاً کجای این مطلب من اسمی از خلیج فارس یا آن اسم کوفتی و زهرماری که عرب‌ها روی آن گذاشتند آوردم؟ خودتان ببینید.

انگار این گوگل واقعاً یک چیزیش می‌شود! اگر (ببخشید) از عرب‌ها آبستن نیست و حق و حساب نگرفته مگر مرض دارد این‌طور جملات یا عباراتی را بصورت پیش فرض به مترجم خودش اضافه کند؟

انگار گوگل بطور پیش‌فرض به مترجم خودش حقنه کرده که هرجا فارس را دید به گلف برش گرداند! حتماً نمی‌داند استانی هم بنام فارس هست که ربطی به خلیج فارس ندارد! یعنی این‌جا شیراز و استان فارس هم شده گلف! این دیگر ترکیبی از حماقت، شیطنت و پدر سوختگی است، ترجمه نیست!

ترجمه کلاً غلط و قاتی پاتی هست، کاری به آن ندارم، منظورم همین نکته است که این‌ها پیش‌فرض‌هائی دارند و این پیش‌فرض‌ها که دستی وارد شده‌اند با برنامه‌ریزی قبلی، دانسته و عمدی بوده، ربطی هم به ترجمه ندارند، در جمله‌ی آخر، زمان را هم تغییر داده البته. همین

First to say that does not mean discussions about the dialects and Fars and Hormozgan time (my opinion) are not separated, because the historical period and close out the connection or have coherence. البته تشخیص این امر در تخصّص اهل فن (زبان و تاریخ) است و بنده هم بیتقصیرم! I recognize in this specialty technician (language and history), and the servant Bytqsyrm! در ضمن فارس هم در آن روزگار از امروز بزرگتر بوده. In addition, the era of The Gulf Today is larger.

شرط موفقیت

ژرف‌تر بیاندیشیم شاید که عمل کنیم {و موفق شویم}:

آیا می‌دانید که تفاوت کشورهای ثروتمند و فقیر، تفاوت در قدمت آن‌ها نیست؟

برای مثال، کشور مصر، بیش‌از سه هزارسال تاریخ مکتوب { و خیلی بیش از آن تاریخ غیر مکتوب} دارد و فقیر است؟…

…امّا کشورهای جدیدی مانند کانادا، نیوزلند، استرالیا،… 150 سال پیش، وضعیت قابل توجهی نداشته‌اند ولی اکنون کشورهائی توسعه‌یافته و ثروتمند هستند؟ {امارات را هم فراموش نکنید که حتا 50 سال به زور، تاریخ دارد! و پیش‌از آن به ساحل دزدان دریائی مشهور بوده، لابد می‌دانیدچرا…!}

آیا می‌دانید که تفاوت کشورهای فقیر و ثروتمند در میزان منابع طبیعی قابل استحصال آن‌ها هم نیست؟…

ژاپن کشوری است که زمین‌های بسیار محدودی دارد و 80 در صد آن کوه‌هائی است که مناسب کشاورزی و دامداری نیستند، اما دوّمین اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمریکا را دارد. این کشور مانند یک کارخانه‌ی پهناور و شناوری است که موادّ خام را از همه جای دنیا وارد و به محصولات پیش‌رفته تبدیل کرده و صادر می‌کند.

مثال‌های بعدی یکی سویس است؛ کشوری که اصلاً کاکائو درآن به عمل نمی‌آید اما بهترین شکلات‌های جهان را تولید و صادر می‌کند. در سرزمین کوچک و سرد سویس که تنها در چهارماه سال می‌توان کشاورزی و دامداری کرد، بهترین لبنیّات (پنیر) دنیا تولید می‌شود.

سویس کشوری است که به امنیّت، نظم و سخت‌کوشی معروف است. به همین خاطر به گاوصندوق دنیا {بانک‌های سویس} مشهور شده است.

فنلاند فاقد منابع طبیعی قابل توجّه و بخصوص فاقد نفت و گاز است! (مقداری جنگل و چوب دارد) کارشناسان ماهر و تحصیل‌کرده‌ی این کشور نه تنها در ساخت و صدور تولیداتی مثل موبایل {نوکیا} و صنایع چوبی و غیره تخصّص دارند، بل‌که برای آموزش کارشناسان کشورهائی که منابع نفت و گاز فراوان دارند، در این رشته‌ها دعوت می‌شوند!… مثال زیاد است.

افراد عالی‌رتبه‌ای که از کشورهای ثروتمند با هم‌پیمانان خود در کشورهای فقیر تماس دارند، برای ما مشخص می‌کنند که سطح هوش و فهم نیز تأثیر قابل توجهی در این میان ندارد. {موفقیت‌های جوانان ما در المپیاد‌ها و اختراعات و غیره را هم در نظر داشته باشید…}

نژاد و رنگ پوست نیز مهم نیستند زیرا مهاجرانی که در کشور خود برچسب تنبلی می‌خورند، در کشورهای اروپائی و آمریکائی به نیروهای مولّد بدل می‌شوند…

پس تفاوت در چیست؟

تفاوت در رفتارهائی است که در طول سال‌ها، فرهنگ و دانش نام گرفته‌اند. وقتی رفتارهای مردم کشورهای پیشرفته و ثروتمند را تحلیل می‌کنیم، متوجّه می‌شویم که اکثریّت غالب آن کشورها از اصول زیر در زندگی خود پیروی می‌کنند:

1-      اخلاق بعنوان اصل پایه.

2-      اتحاد.

3-      مسئولیت‌پذیری.

4-      احترام به قانون و مقررات.

5-      احترام به حقوق شهروندان دیگر. {و عدم تحمیل عقیده}

6-      عشق به کار.

7-      تحمّل سختی‌ها بمنظور سرمایه‌گذاری روی آینده.

8-      میل به ارائه‌ی کارهای برتر و فوق‌العاده.

9-      نظم‌پذیری.

10-   …

در کشورهای فقیر، تنها عدّه کمی از مردم از این اصول پیروی می‌کنند، آن‌هم با تحمّل هزینه‌های سنگین در زندگی شخصی و اجتماعی… عدّه کمی حق اظهار نظر و مشارکت و ابراز وجود دارند… خیلی‌ها یا حاضر نیستند فکر کنند و تصمیم بگیرند یا به آن‌ها این فرصت داده‌ نمی‌شود… گاهی دیگران بجای آن‌ها فکر می‌کنند و تصمیم می‌گیرند… همه از فرصت‌ها و امکانات مشابه برخوردار نیستند…

مردم این کشورها فقیرند نه به این خاطر که منابع طبیعی ندارند، کم استعدادند و یا این‌که مقدّر بوده همواره چنین باشند… فقیرند زیرا که رفتارشان چنین فرجامی را سبب شده است… رقتارشان چنین است چون شرایط نهادی لازم جهت آموختن و رعایت اصول فوق که توسط کشورهای پیش‌رفته شناسائی شده‌اند، در طول تاریخ در کشورشان وجود نداشته است…

پس ژرف‌تر بیاندیشیم که:

چگونه می‌توان بتدریج شرایط نهادی را بگونه‌ئی دستخوش تغییر ساخت که بتوان بدون تحمّل هزینه‌های طاقت‌فرسا… آن اصول را پذیرفته و به آن‌ها پایبند ماند.

اگر میهن خودرا دوست دارید، این پیام را به گردش بیاندازید تا شاید تعداد بیش‌تری از هموطنان مانند شما به آن بیاندیشند و مسئله را بفهمند، تغییرات لازم را ایجاد و در مسیر آن عمل کنند، بگونه‌ئی که در مجموع “نفع همگان” در آن ملحوظ باشد.

نقل با تلخیص و تطویل (حذف و اضافه،) از یک ای‌میل دریافتی.

کلمات فارسی و هرمزگانی! (خواهر و خواهر)

ابتدا بگویم که منظورم بحث در باره‌ی گویش‌ها نیست و فارس و هرمزگان هم (از نظر من) جدا نیستند، چون در دوره‌های تاریخی دور و نزدیکی به هم ارتباط یا چسبیدگی داشته‌اند. البته تشخیص این امر در تخصّص اهل فن (زبان و تاریخ) است و بنده هم بی‌تقصیرم! در ضمن فارس هم در آن روزگار از امروز بزرگ‌تر بوده.

یک پاراگراف معترضه: گاهی دوستان (از جمله خودم!) مستقیم یا غیر مستقیم اشاراتی دارند در مورد زمان “آپ” شدن یا افزودن پست جدید و این حرف‌ها. اگر کلمه‌ئی در مورد این وبلاگ و برنامه‌ی “آپیدن” بخواهم بکار ببرم باید از کلمه‌ی کلیدی خاصّ خودم یعنی “هرتی‌پرتی” استفاده کنم که معنی “هرچه پیش‌آید خوش‌آید” یا “بی‌نظم و ترتیب” می‌دهد.

تازه (بعد از ساعت 4 صبح – اول بهمن 88) از نوشتن و اضافه‌کردن مطلبی در وبلاگ فارغ شده بودم. یکی دیگر را هم چند ساعت پیش از آن در مورد “ون گوگ” نقاش هلندی تحت عنوان “شور زندگی” نوشته بودم. برای نوشتن مطلب مورد بحث، یعنی “مواظب اطراف خود باشید” و اضافه کردن آن، بخاطر سرعت کم،  چند ساعتی وقت صرف کردم و دیگر وقت خوابیدن هم نبود.

طبق عادت، بعد از مطالعه‌ی کتابی که در دست خواندن داشتم (ایلیاد هومر، ترجمه‌ی سعید نفیسی – مجموعه‌ی ادبیات خارجی – از انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب – تهران 1349) که سال‌ها قبل آن‌را خوانده بودم (چون از کتبی بود که در داشگاه تدریس می‌شد،) رفتم سراغ تی‌وی و به تماشای برنامه‌ی صبح شبکه‌ی خبر که تازه “آپ” شده بود! مشغول شدم. چیزهای زیادی نیست که آن‌جا توجّهم را جلب کنند ولی بالاخره هستند و این‌جا ایران است من هم ایرانی.

ادامه نوشته »

شور زندگی

این روزها درباره‌ی آثار و زندگی “ونسان ویلم ون گوگ” (در پاراگراف زیر به اقتباس از ویکی‌پدیا، دانشنامه‌ی آزاد،) و “ونسان وان گوگ” (در ترجمه‌ی کتابی بنام شور زندگی، نوشته‌ی ایروینگ استون، ترجمه‌ی دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن،) زیاد شنیده یا می‌شنوید.

“وَنسان ویلِم ون گوگ یا فینسِنت فان خوخ به هلندی: Vincent Willem van Gogh  (30 مارس 1853- 29 ژوئیه 1890) نقاش نامدار، زاده‌ی هلند بود. هرچند او در زمان حیاتش در گمنامی کامل به سر می‌برد امّا اکنون به عنوان یکی از تاثیرگذارترین نقاشان پسادریافت‌گر (پست امپرسیونیست)  شناخته ‌می‌شود. او در اواخر عمر به شدت از بیماری روانی رنج می‌برد و همین موضوع به خودکشی او منجر شد.”

دلیل پرداختن به این مطلب، نه مهارت در نقاشی، بل‌که علاقه به هر دو زمینه‌ی نقاشی و ادبیات است که اتفاقاً در هر دو نیز باصطلاح “چیزی بارم نیست!” و از شما چه پنهان، بیشتر اثبات این امر است که بالاخره “هفت‌شهرعشقی” هستم و یک‌جا بند نمی‌شوم.

ایروینگ استون، در کتاب شور زندگی، بیشتر به مجموعه نامه‌هائی اشاره می‌کند که “ون گوگ” به دوست‌اش “وان راپارد،” نقاش دیگر هلندی نوشته‌است. “ون گوگ” در یکی از نامه‌ها می‌نویسد: “من و شما یک خصیصه‌ی مشترک داریم و آن این است که انگیزه‌های خود را در قلب مردم می‌جوئیم. و یک چیز مشترک دیگر نیز در میان ما هست و آن تمرین‌کردن از روی نمونه‌های زنده است؛ از روی واقعیت.”

گفته شده که نقاش، تعلیماتی (از دیگران) ندیده و خود به ابداع روش نقاشی خویش که بیشتر استفاده از رنگ‌هاست، پرداخته‌است. وی بیش‌از 37 سال زندگی نکرده امّا در طول ده سال یعنی از بیست و هفت تا سی و هفت سالگی، به روایتی حدود 800 تابلو و به روایتی دیگر نزدیک به هزار اثر آفریده که در زمان حایت خودش نتوانسته بیش از یک تابلو را، آن‌هم به قیمت ناچیزی، به فروش برساند.

مطالعه‌ی زندگی ون گوگ، ما را به یاد اغلب هنرمندان دیار خودمان مثل “فردوسی” می‌اندازد که در زمان حیات خود خیری از کارشان ندیده‌اند. مترجم کتاب، در مقدّمه می‌نویسد؛ “او که می‌خواست ترجمان زندگی مردمان ساده باشد، در خطاب به آن‌ها می‌گوید: “وظیفه‌ی هنر نقاشی آن‌است که روشنائی وجود شما را در جهان بپراکند.” و باز می‌نویسد: “انسان‌ها را به کجا می‌خواهم رهبری کنم؟ بسوی فضای آزاد، و مرامی که می‌خواهم به آن‌ها تبلیغ نمایم چیست؟ این‌است که؛ ای انسان‌ها، بیائید تا در راه مقصود خود، وجود خود را وقف کنیم، کار بکنیم  با تمام قلبمان و دوست بداریم آن‌چه را که دوست می‌داریم…”

“…ون گوگ، بیان کننده‌ی عمیق انسانیت انسان‌هاست، بی‌هیچ خودنمائی، بی‌هیچ منت گذاردن، با کمال خضوع و بی‌لحظه‌ئی آرام گرفتن. و خود اعلام می‌دارد که در عین رنج، لذّتی وصف‌ناپذیر از آن می‌برده و در واقع محکوم به این لذّت و این رنج هر دو بوده، جز این کاری نمی‌توانسته‌است بکند. مانند کشتی‌های مغناطیس‌زده می‌بایست برود تا به کوه بر بخورد.”

در حالی که نقاش در فقر زندگی کرد و در‌گذشت، اکنون آثارش آنقدر ارزش یافته‌اند که بهائی برای آن‌ها نمی‌توان تعیین کرد. باید قاعدتاً به ذکر نمونه‌هائی از نامه‌های وی به دوستش می‌پرداختم که مطالعه‌ی آن‌ها را به خود شما وا می‌گذارم! به نقل از چاپ دهم 1369 انتشارات یزدان.

بی‌چاره نثر، بی‌چاره طنز!

{…از حال چیزی نمی‌شود نوشت، از آینده هم که خبری نداریم، تصمیم گرفتم (یا تصمیم، مرا گرفت!) که گاهی کمی هم از گذشته و خاطرات قدیم بنویسم. مثلی قدیمی می‌گوید: “یهودی که باقی‌دار (بدهکار؟) شد، یاد دفترکهنه‌اش می‌افتد.” خاطرات، خودش چیزی تکراری است حالا مطالب قبلی را هم از پستوهای ذهن و آرشیو بکشیم بیرون دیگر چه شود!…این مطلب را چند وقت پیش جای دیگر نوشتم و بعضی از دوستان هم دیدند اگر یادشان هست، فاکتور بگیرند و از کنار قضیه آهسته  بگذرند تا بقیه فرصت کنند بخوانند!} ادامه نوشته »

بهترین روش‌ها…! – طنز

بعد از مطلبی با عنوان “طرزکار صحیح با کیبورد و ماوس،” که مورد توجَه قرار گرفت، فکر کردم اغلب ما هنوز روش درست خیلی چیزها را نمی‌دانیم. اگر بشود (فرضاً با جستجو و مراجعه به منابع خوب) یک سریال وبلاگی! تهیه کرد، بسیار مفید خواهد بود و از فیلم های جومونگ و ویکتوریا! هم بیشتر طرفدار پیدا خواهد گرفت.

وبلاگ‌نویس‌ها، برحسب علاقه و تفنَن، یا برای درآمد، یا هرچی! مدتی ‌است شروع به جمع آوری و ارائه‌ی فیلم‌های سینمائی، عکس، آهنگ برای گوشی، جوک‌ و اس‌ام‌اس! و غیره کرده‌اند. البته کار بدی نیست، (هم نون بربری دونه‌‌ئی هفتصد تومن توشه هم آب معدنی…!) فکر کردم چه اشکالی دارد ماهم که شروع کرده‌ایم برخلاف آن دوستان، مفت و مجانی به نوشتن (بقول یه همشهری: نونت نبود، آبت نبود، وبلاگ نوشتن‌ات چه بود؟) یکی هم بیاید روش‌های مفیدی مثل:

درست‌حرف‌زدن، درست گوش‌‌دادن، درست خندیدن، درست گریه‌کردن، درست‌نشستن، درست‌ایستادن، درست‌خوابیدن، درست‌نوشتن، درست خواندن، درست کارکردن، درست پول حلال درآوردن، درست خرج‌کردن، درست خوردن و نوشیدن، و در نهایت، روشِ درست‌حکومت‌کردن، درست‌زندگی‌کردن و درست‌مردن! و بقیه‌ی چیزها را از هر کجا شده!… گردآوری کرده و در وبلاگ خود منتشر کند!

اصل کار، چندان دور از ذهن و نامناسب بنظر نمی‌رسد، حتا اگر گفته شود که در وبلاگ‌های مختلف، حالا هم این کار صورت می ‌گیرد و فرضاً افراد زیادی هستند که در رشته های علمی، هنری، ادبی و تدریس… مهارت دارند، مطالبی هم می‌نویسند و خوانندگانی هم دارند، پس این‌کار چه لزومی دارد؟…

می‌شود دفاع کرد که؛ تابحال دیده‌اید دونفر (فرضاً در همین زمینه‌ی مورد بحث یعنی وبلاگ) در یک مورد مشخص ادبی و نوشتاری و خط مثلاً بکار بردن علامات در جملات و فاصله بین کلمه و پیش‌وند و پس‌وند و چسباندن یا جدا کردن نظیر “…تر” یا “می…” یا “…ها” و بیرون کردن ان  (اً) عربی از زبان فارسی (مثل گاهاً) و غیره اتفاق نظر داشته باشند؟ یا برای نوشتن کبری و کبرا و حتی و حتا و افلاتون و افلاطون و غیره به توافق برسند؟ بعضی از ما هنوز نمی‌دانیم زبان معیار چیست و کدام است. وقتی کیسه زباله استاندارد می‌شود چرا زبان و مغز و کله‌پاچه…! استاندارد نشود؟

در مواردی مثل زیست‌شناسی و فیزیک بدن و خوردن و خوابیدن و… چون علمی‌تر شده‌اند، راحت‌تر می‌شود با قضیه کنار آمد و چون نتایخ بیش‌تر ملموس است، روش ‌هائی ارائه داد. ولی آیا برای مسائل نظری مثل سیاست، حکومت، اقتصاد، کسب درآمد حلال! خرج‌کردن منطقی، و حتا موارد ساده‌تری مثل روش درست حرف‌زدن، قول‌دادن و عمل‌کردن، راست‌گفتن، پرهیز از کینه‌پراکنی، جلوگیری از دو دستگی و نفاق…و غیره هم راحت می‌شود به نتیجه رسید؟

حرف زدن و “تز” دادن ساده است. در موارد زیادی افراد، مطالب مفیدی نوشته‌اند که خواننده‌ئی نداشته و حتا یک‌نفر هم نیامده که (دور از جان شما) بگوید دستت بشکند با این مطلب نوشتن‌ات. ولی گاهی هم مثل همان موضوعی که ابتدا اشاره شد، چون افراد “واقعاً” احساس خطر می‌کنند، بیشتر علاقه نشان می‌دهند. گاهی هم بدون این‌که مطالب قبلی این وبلاگ را خوانده باشند، حرف‌هائی برای خوشایند نویسنده‌ی وبلاگ می‌زنند که هرچند دلگرم‌کننده است، ولی در مجموع پرسش برانگیز است که؛ چگونه است که بقول آن دوستمان که در وبلاگش نوشته بود: چرا کسی به فلان مقاله در فلان نشریه که اهمیت زیادی…دارد امتیاز نمی‌دهد یا کامنت نمی‌گذارد، ولی برای فلان عکس از فلان خانم در فلان وبلاگ اینطور سر و دست می‌شکنند و آ‌ن را باصطلاح داغ می‌کنند…!

حالا چندتا دوست هم به دلایلی آمده و کامنت‌های دلگرم‌کننده‌ئی هم نوشته‌‌اند، اینقدر ایراد بگیر که همین ها هم پشیمان بشوند! وقتی نمی‌‌آیند و نمی‌نویسند، واویلا! وقتی هم که می‌نویسند شیون! خواستم بگویم اگر بخواهیم روش‌های درست زندگی را جمع‌آوری و منتشر کنیم، باید راجع به همه چیز بنویسیم! در هیچ زمینه‌ئی نیست که از نظر کمبود به خودکفائی نرسیده باشیم!

خطابم به دوستان وبلاگ‌خوان است؛ کاش همیشه هوای همدیگر را داشته باشیم تا نه تنها در مواردی که با خواندن یک مطلب، از نظر جسمی احساس خطر می‌کنیم به فکر بیافتیم، بل‌که بفکر فکرمان هم باشیم!…یعنی (دور از جان شما؛ عقلمان فقط توی چشممان نباشد!) و تنها به دیدن عکس‌ها و شوخی‌های مینی‌مالی بسنده نکنیم، کمی هم خودمان را برای خواندن مطالب مفید، هرچند طولانی باشد، هرچند عکس و فیلم نداشته باشد! هرچند موزیک نداشته باشد! به زحمت بیاندازیم. وقتی سراغ وبلاگی می‌رویم، خریدار واقعی باشیم و مثل مرغ، نک نزنیم و نیم‌خورده پرت‌اش نکنیم آن طرف! بقول معروف! نخواندن تمام مطلب بهتر از خواندن نصف مطلب است!

یاد شوخی قدیمی بیات شده‌ئی افتادم که: شخصی  رفت دکان بقالی (می‌گویند سوپری؟) از فروشنده پرسید: ببخشید، میخ داری؟ فروشنده که انتظار این پرسش را نداشت جواب منفی داد. روز بعد همان شخص آمد و پرسید: ببخشید، میخ داری؟ فروشنده جواب منفی داد. چند بار که این موضوع تکرار شد، فروشنده به فکر افتاد که لابد میخ در بازار کمیاب شده به همین خاطر به دکان بقالی مراجعه می‌کنند. رفت و از عمده فروشی، مقدار زیادی میخ از انواع مختلف خرید گذاشت توی مغازه. روز بعد که خریدار میخ مراجعه و پرسش خودرا تکرار کرد، فروشنده با افتخار میخ‌ها را نشان داد و گفت: بفرمائید میخ! از چه نوعی بدهم؟ خریدار با خونسردی گفت: آوووو…چقدر میخ داری؟ میای باهم تبادل لینک کنیم؟!

صدای زندگی

یکی از دوستان که در یک کشور اروپائی زندگی می‌کند، ضمن کامنتی که برای مطلب قبلی من تحت عنوان “طرز کار صحیح با کیبورد و ماوس” نوشته بودم، اشاره‌ئی کرده بود که درآن کشور به کاربران کامپیوتر توصیه می‌شود که از “ماوس تراپ” استفاده کنند.

علاقمند شدم بدانم ماوس مورد بحث ایشان چیست و چگونه کار می‌کند. ضمن جستجو در جستجوگر گوگل، به وبلاگ جالبی برخوردم که شخصی بنام “کریم بلوچ” آن‌را اداره می‌کند. مطالب وبلاگ که ظاهراً، به نسبت، خوانندگان زیادی هم دارد، بیشتر درباره‌ی مهندسی پزشکی و تجهیزات پزشکی است.

یکی از مطالب این وبلاگ، که مربوط به تاریخ 8 تیرماه 1387 است، از ماوسی حرف می‌زند که نام آن‌را “صدای زندگی” گذاشته‌اند و درباره‌ی آن گفته شده که: “صدای زندگی نام ماوس جدیدی است که همواره مراقب شما خواهد بود.” البته نمی‌دانم که این همان ماوس‌تراپ است که دوست ما اشاره کرده یا وسیله‌ی جداگانه‌ئی‌است.

در هرحال، از شما دعوت می‌کنم ضمن مطالعه‌ی مطلب مورد نظر، به مطلب جالب دیگری نیز که در مورد کاشف پنسیلین در همان وبلاگ نوشته شده و در ادامه خواهد آمد، توجه بفرمائید.

“صدای زندگی” ماوس جدیدی است که همواره مراقب شما خواهد بود. دو سنسور در دو قسمت این ماوس – یکی در محل قرارگیری انگشت اشاره و دیگری روی قسمتی که کف دست بر روی آن خواهد بود{پد؟} – قرار گرفته‌اند تا شاخص‌های سلامتی بدن اشخاص را اندازه‌گیری نموده و یک بایگانی همیشگی از وضعیت جسمانی شخص فراهم آورند.

این ماوس شامل یک LCD نیز می‌باشد که اطلاعاتی مانند ضربان قلب و یا سایر اطلاعات مفید پزشکی را به طور مداوم در اختیار کاربر قرار خواهد داد. برای افرادی که به طور مداوم نیاز به مانیتورینگ و مراقبت دارند، نرم‌افزار این ماوس می‌تواند در زمان‌های تعریف شده، اطلاعات شخص را برای پزشک یا پرستار وی ارسال نماید.

این ماوس بی‌سیم است، اما قسمت LCD آن که در واقع بخش دریافت‌کننده این ماوس می‌باشد، با کابل USB به کامپیوتر متصل می‌گردد. نکته جالب در این میان این است که هر دو بخش، قابلیت اتصال به یکدیگر را دارند که این امر، حمل و نقل و نگهداری آن ها را ساده تر می‌نماید. البته این ماوس هنوز به تولید انبوه نرسیده و هم اکنون مراحل طراحی را پشت سر می گذارد.

و مطلب دیگر:

چرخ تقدیر و ماجرای تحصیل الکساندر فلمینگ کاشف پنیسیلین

کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند، “فلمینگ” نام داشت. یک روز، در حالی که به دنبال معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک شنید، وسایل‌اش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید…پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.

فارمر فلمینگ، او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات داد… روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید. مردی اشراف‌زاده، خود را بعنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود. اشراف‌زاده گفت: “می‌خواهم جبران کنم؛ شما زندگی پسرم را نجات دادید.”

کشاورز اسکاتلندی جواب داد: “من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگیرم.” در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد. اشراف‌زاده پرسید: “این پسر شماست؟” کشاورز با افتخار جواب داد: “بله” اشراف‌زاده گفت: با هم معامله می‌کنیم؛ اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد…

پسر فارمر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان بعنوان سِر الکساندر فلمینگ کاشف پنسیلین مشهور شد…

سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات‌الریه مبتلا شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنسیلین!

طرزکارصحیح با کیبورد و ماوس

قابل توجه کسانی که زیاد با کامپیوتر کار می‌کنند:

استفاده نادرست از “كيبورد” و “ماوس” كامپيوتر موجب بروزعارضه‌ئی موسوم به “سندرم تونل كارپال” می‌شود. اين عارضه بسيار آزار دهنده و دردناك بوده و درمان و جراحی دشواری دارد.

در زير چند عكس از عمل جراحی اين عارضه و همينطور تكنيك هاي  صحيح استفاده از اين دو ابزار و نيز چند نرمش ساده دست آمده، اميد است شما نیز اين اطلاعات را نشر داده و در اختیار دیگران قرار دهید.

تهیه کننده‌ی مطلب اضافه می‌کند که: من از نزديك درگيري و مبارزه‌ی سخت يكي از عزيزانم را با اين عارضه، و نيز آثار بد انجام اين جراحي را روي دست يكي از همكارانم ديده ام.

با تشكر از دوستان عزيزی كه اين اي‌ميل را فرستاده‌اند.

روش‌های صحیح کار با کامپیوتر

چند نوع نرمش برای دست‌ها

سراب در آرامش

“سراب” را در “آرامش” بخوانید.

قراردادهای اجتماعی!

از محاسن و مزایای زندگی “اجتماعیِ” موجودی دوپا و متفکر، با استعدادهای استثنائی نظیر قدرت بیان، بنام “انسان،” زیاد گفته شده ولی به مضرّات آن‌ در تقسیمات جدید، یعنی “زندگی گروهی” و “زندگی قراردادی” و “قرارداد گروهی” و غیره، کمتر پرداخته شده است.

در این‌جا به کلمات، توجّه دقیق‌تری باید مبذول شود، فرضاً همین دو کلمه‌ی “محاسن و مزایا” که در ابتدا آمد، دارای معانی مختلفی هستند، محاسن تنها جمع حسن و خوبی نیست یا مزایا را ممکن است به امتیازات گروه خاصی تعبیرکرد (مثل مزایای مدرک یا مقام) که آن‌هم مورد نظر ما نیست.

این‌ها هرکدام مفاهیم و معانی متفاوتی دارند که باید به هریک جداگانه پرداخته شود؛ در عین حال، این، بحث وسیعی است و شک دارم با کوتاه کردن مطلب بتوانم نتیجه‌ی درخور و مفیدی ارائه دهم. حتّا بخاطر تنگی‌ِ فضای وبلاگ! از ذکر مثال نیز خودداری می‌کنم، لذا برای جبران مافات، تقاضا می‌کنم نوشته‌های بین سطور را نیز مطالعه فرمائید!

مزایای زندگی اجتماعی و جمعی را همه می‌شناسند و می‌دانند، امّا منظور از طرح این موضوع در این‌جا شکافتن بعضی نکات است که “زندگی‌‌گروهی” اجازه نمی‌دهد زیاد در باره‌ی آن‌ها بحث شود، بدین‌ترتیب که بعضی‌ها خصوصیّات و ویژگی‌های زندگی‌گروهی، صنفی، شغلی، خانوادگی، و رفاقتی و غیره را با معیارهای زندگی اجتماعی اشتباه می‌گیرند، و با جابجائی‌های زیرکانه، یا شاید ناشیانه، زندگی را برخود آسان و بر سایرین سخت می‌سازند.

اگر متوجّه منظورم نشده‌اید مجبورم با مثال ساده‌تری آن‌را بیان کنم! فرض کنید استوانه‌‌‌ئی بنام استوانه‌ی (ب) داشته باشیم که بین استوانه‌ی دیگر بنام استوانه‌ی (الف) قرار گرفته باشد، هر اندازه که قطر یا شعاع مقطع استوانه‌ی (ب) بیشتر بشود بازهم ناچار است طبق پیش‌فرض، داخل استوانه‌ی (الف) بماند و اگر زیادی زور بزند دو حالت پیش می‌آید: یا از استوانه‌ی (الف) می‌زند بیرون و موقعیت خودرا داخل استوانه‌ی اصلی از دست می‌دهد یا آنقدر بخاطر حجیم شدن تحت فشار قرار می‌گیرد تا حالت استوانه‌ئی خودرا از دست بدهد و له بشود و به شکلی که استوانه‌ی اصلی می‌خواهد دربیاید! یعنی ظرف تکلیف مظروف را روشن کند. نمی‌دانم متوجّه شدید یانه؟ خودم که متوجّه نشدم!

براساس آن‌چه که جامعه‌شناسان گفته‌اند، تقسیم بندی‌های خاصّی از انسان و زندگی اجتماعی او شده که این‌ها هم مورد نظر ما نیست! به این گفته‌ها و نوشته‌ها، که اغلب تئوریک و کتابی هستند، همه دسترسی دارند، در حالی که اگر همه‌ی این نظرات “فیلسوفانه” را روی هم بریزید ببرید دکان بقالی، صد گرم کشک، یا یک پاکت مشابه شیر یا پنجاه گرم امنیت به شما نمی‌دهند. در عین حال، بعضی ناچارند خطرات زیادی را متقبل شده، برای گذراندن دوره‌های خاصّ درسی و بعضی نیز برای مقاصد دیگر به آن‌ها متوسل شده و ساعت‌ها در باره‌ی آن‌ها بحث کنند.

شاید بگوئید دید بدبینانه یا غیر کارشناسانه‌ئی دارم، ولی از آن‌جا که هرچه بنویسم کسی نه می‌خواند و نه نظری می‌دهد و بقول اصفهانی‌ها به جائی نمی‌خورد، برای دل خودم هم که شده می‌نویسم. هیچ خاصیّتی که نداشته باشد دست‌کم چیز بدرد بخوری مثل عکس نیست که هر صاحب وبلاگی از راه برسد (مثل عکس‌های خانه‌ی حضرت مریم، لابد برای تبرک!) بردارد بگذارد توی وبلاگ خودش و دست آخر طلبکار هم بشود. در نتیجه خیالم راحت است که صاحب اوّل و آخر این نظریّه خودم هستم.

آن‌چه که “از دید من،” مطالعات اجتماعی و نظریات جامعه‌شناسانه‌ ارائه می‌د‌هند، یا نوعی دکور هستند، که با توجّه به اندازه و رنگ جلد، باید توی قفسه چیده شوند، یا یکنوع “جاسوسی اجتماعی” است! یعنی همانطور که فرضاً فلان مستشرق فرانسوی، روسی، انگلیسی یا آمریکائی… بعنوان شناخت راه‌ها یا منابع یک کشور یا پراکندگی جمعیت و مذهب و نان و آب و غیره، انجام می‌دهد، آخر سر همه‌ی این‌ها مطالعات نظامی یا کاسب‌کارانه و جاسوسانه‌ئی از آب در می‌آیند که نقطه به نقطه‌ی خاک و مغز و استعداد افراد را در معرض دید و یا زیر میکروسکوپ و دوربین‌های مخفی و آشکار قرار می‌دهند تا روش‌های به قید و بند کشیدن و تسلّط بر ملّتی را راحت‌تر کنند. شما هم مثل مش‌قاسم ساده نباشید و انگلیسی‌ها و مشابه آن‌ها را دست کم نگیرید!

آن‌چه از کتب یا از گفته‌ها بر می‌آمد، زندگی اجتماعی یعنی یکنوع قرار داد و کنار آمدن، با در نظر گرفتن مشترکات و اصول اخلاقی مفید و خیرخواهانه بشری، که باید از سوی همه‌ی افراد جامعه رعایت می‌شدند و سود آن‌ها یکسان به همه می‌رسید.

ولیِ (اوّل) – چون ژان ژاک روسوی فرانسوی نیز از قراردادهای اجتماعی حرف زده و بعضی دیگر نیز اشاره کرده‌اند که انسان یک موجود طبیعی است، در گفته‌های این‌ها باید شک کرد، چون در عمل، ما دو جور انسان داریم، انسان طبیعی و انسان غیر طبیعی، یا انسان قراردادی و انسان غیر قراردادی.

ولیِ (دوم) – “قرارداد” را بخاطر این‌که اگر نباشد جامعه (یا گروه) از هم می‌پاشد، می‌پذیریم (چون کار دیگری نمی‌شود کرد،) امّا در “اجتماعی” بودن انسان شک می‌کنیم و احتیاط اقرب و اولی اینست که اصلاً نپذیریم، چون اصلاً اجتماع در اجتماع کار درستی نیست…با این حساب بجای اینکه بگوئیم انسان موجودی است اجتماعی می‌گوئیم “انسان موجودی است قراردادی!”

ولی (سوّم) – از آن‌جا ‌که (گاهی و در بعضی شرایط) در عمل بجای اجتماع یا جامعه، “گروه” از نتایج “آن” تحقیقات سود می‌برد و مطالعات جامعه شناسانه، دیگر کلمه یا ترکیب درستی نیست، باید گفت مطالعات گروه‌شناسانه یا مطالعات اجتماعی با گرایش گروهی! در نتیجه اصطلاحات دیگر نیز به دنبال آن تغییر می‌کنند.

آن‌چه سابق از مفهوم “زندگی‌اجتماعی” به ذهن متبادر می‌شد، رعایت مسائل اخلاقی، آموزشی، بهداشتی، اقتصادی و نظایر آن بود ولی وقتی این زندگی اجتماعی بصورت “زندگی‌گروهی” در می‌آید، آن مفهوم کاملاً عوض می‌شود، بنابراین وقتی کلمه‌ی اجتماعی را از زندگی برداشتیم، مناسب‌ترین چیزی که می‌شود بجای آن گذاشت همان “زندگی قراردادی” است. ولی قضیه این‌جا تمام نمی‌شود:

چون ممکن است “زندگی‌قراردادی” در برگیرنده‌ی “زندگی” یا تضمین کننده‌ی آن هم نباشد، خود این عبارت کمی مشکل پیدا می‌کند و بجای آن می‌شود عباراتی مثل “قراردادگروهی” یا “گروه‌های‌قراردادی” و مشابه آن‌را بکار برد.

پی‌نوشت: معمولاً (اوّل) این قراردادها بین افراد درون‌گروهی منعقد می‌شوند یا معمولاً (دوّم) بین افراد درون گروهی با برون گروهی، که معمولاً (سوّم) دراین صورت یک طرف این قرارداد افراد طبیعی هستند و طرف دیگر افراد غیر طبیعی…و سرانجام، معمولاً (چهارم) طبیعی است که قرارداد طوری تنظیم می‌شود که منافع افراد غیر طبیعی را تضمین کند! شاید ادامه داشته باشد.

استانداردهای معنوی زندگی – یک پرسش از شما

وقتی برای اندازه گرفتن، مقایسه کردن، معیار گرفتن، سنجیدن و طبقه‌بندی اشیاء و مواد مصرفی مورد نیاز زندگی، قوانین و مقررات خاصی در نظر گرفته می‌شود و سازنده و فروشنده ناچار به تبعیّت از معیارهای شناخته‌‌شده و قابل قبولی هستند، چگونه است که برای خود زندگی اندازه و معیار و طبقه‌بندی خاصّی در اختیار نداریم و نمی‌دانیم چه انسانی استاندارد است! و کدامیک نیست؟! معیار انسان بودن ظاهر و لباس است؟ طرز حرف زدن و استفاده از ابزار خاصی‌است؟ سکونت یا رفت و آمد در محل‌های معیّنی ‌است؟ دوستان و نزدیکان و قرار گرفتن در یک دسته‌بندی خاصّ میزان فهم و انسانیت انسان‌ها را مشخص می‌کنند؟…یا گواهی چند نفر که خود نیز هنوز امتحان نهائی پس نداده‌اند؟! (درهرحال، آدم‌های نافهم هم حقوق انسانی دارند.)

منظورم از معیارها و استانداردها، اندازه‌ی لب و بینی و رنگ پوست و مو و بلندی و کوتاهی قد هم نیست، مقادیر و معیارهائی است که “رفتار” انسان را در یک حدّ قابل قبول ارزیابی می‌کنند، می‌پذیرند یا رد می‌کنند. هرکسی که اهل دین یا تعلیم و تربیت یا متکفّل امور خانواده‌است و خودرا هم مسئول می‌داند، احتمالاً تأثیر نهادی را که به آن تعلق دارد بیشتر می‌داند.

از بین این‌همه نهادهای مختلف و مدعی، چه کسی یا کسانی و چگونه حق دارند انسان‌ها را باهم مقایسه ‌کنند و یکی را موجّه و دیگری را غیر موجّه بدانند؟ یعنی انتخاب از بین انسان‌های مشابه با عدم آلودگی به ناهنجاری‌های زندگی‌ که اکثریت مردم هم آن‌ها را آدم‌های خوبی می‌دانند و بقول معروف زیانشان هم به کسی نمی‌رسد. وضع بقیه را قانون معین می‌کند.

این‌که در مورد افراد گفته می‌شود (به گفته‌ی قانون) “همه بی‌گناهند مگر این‌که خلاف آن ثابت شود،” ودر مراجع قضائی منقول است ولی معمول نیست! تجلی بیرونی‌اش فرضاً اینست که اگر حسن‌آقای بقال بدون دلیل فقط بخاطر این‌که مثلاً من گفته‌ام نان بسته‌بندی شده‌ئی که بمن فروختی کهنه و کپک زده است و قابل استفاده نیست، یکباره مرا آدم بدی بداند و همه را هم تشویق کند که بگویند ع.آرام آدم بدی است، خیلی جای حرف دارد (یا جای حرف ندارد؟!)…واین‌گونه است که انسان یا جامعه‌ئی که باید قانون مدار باشد شایعه مدار می‌شود.

مشکل بیشتر ازآنجا شروع می‌شود که بخصوص، بین نهادهای سیاسی، تعلیم و تربیت، گرایش‌های مختلف دینی و غیره نیز یک استاندارد و روش مشخص که برای همه “بدون دردسر” قابل قبول باشد وجود ندارد! تداخل و تنوع نُرم‌ها و سلیقه‌ها و اعتقادات فردی یا گروهی خاص و حتا نوع پوشیدن لباس و مو و آرایش و گاهی لهجه نیز بخصوص در این سرزمین رنگارنگ مزید بر علت می‌شود. هیچ‌جای دنیا این عوامل دست چندم و ظاهراً بی‌اهمیت در بالابردن و پائین آوردن قدر انسان‌ها کارساز یا مخرب نیستند!

کسانی که خودشان نمره قبولی یا ردّی می‌دهند بیش از همه مشکل دارند. می‌شود پس از یک آزمایش در دبیرستان یا دانشگاه، با توجّه به اوراقی که دانش‌آموز یا دانشجو پر کرده یا با امتحانات عملی اورا قبول یا رد کرد. ولی صفحات امتحانی انسان‌ها در جامعه آنقدر زیاد و خط خورده است است که اگر تمام افراد جامعه مصحح بشوند و بخواهند شب و روز اوراق یا کارنامه‌ی یک انسان را تصحیح کنند سال‌ها طول خواهد کشید و نتیجه‌ی مطلوب هم حاصل نمی‌شود. لابد می‌فرمائید اعمال انسان‌ها را در دنیا ول کنیم بگذاریم ببینیم “آن‌جا” چه می‌شود؟ آیا خیلی‌ها از این فرصت و زرنگی سوء استفاده نخواهند کرد؟ وقتی فردی یا گروهی را بعنوان “انسان” پذیرفتیم، در ارتباط با “انسانیت” و رعایت آن‌چه که به آن “رفتار” فردی یا اجتماعی می‌گویند، نژاد ، زبان، مذهب و غیره جائی در این اندازه‌گیری‌ها و مقایسه کردن و سنجش و طبقه‌بندی نخواهد داشت. خانواده و وابستگی به یک تیره‌ی خاص و انتخاب نام فامیل و مشابه آن نیز نباید ملاک قرار گیرد، چون در یک خانواده یا قبیله افراد خوب و بد باهم زندگی می‌کنند.

آنچه اهمیت دارد و ملاک سنجش قرار می‌گیرد، رفتار یک شخص در محدوده‌ی فردی، خانوادگی و اجتماعی و سرانجام بین‌المللی است. وقتی وارد حوزه‌های دینی، حقوقی و عقلانیت… و نظایر آن می‌شویم، عوامل گوناگونی هم هستند که شخص را از نظر “سن” و “رشد” و “تکلیف” و “مسئولیت” و غیره زیر ذره بین قرار می‌دهند که این‌ها نیز عوامل اندازه‌گیری یا مقایسه و سنجش برای این‌که کسی کمتر انسان است یا بیشتر انسان است نخواهند بود؛ مثل بیماری که پس از معالجه وضع طبیعی خودرا پیدا کند و بتواند در امور خود دخالت نماید. مسئله اینست: یکی یا انسان است یا نیست، یا حقوقی بعنوان انسان دارد یا ندارد.

ما (معمولاً باید) حقوق حیوانات را هم وقتی در دسته‌بندی خاص خودشان قرار گرفتند و جایگاهشان مشخص شد رعایت ‌کنیم. در عین حال، هم انسان و هم حیوان از جهت رعایت قوانین موضوعه، جایگاه جداگانه‌ئی دارند. از حیوان گذشته، برخلاف این‌که موضوع بسیار حساس و ارزشمند است، و با وجود تدوین قوانین شرعی و عرفی و اخلاقی، هنوز در جامعه‌ی ما، جایگاه انسان و انسانیت به یک استاندارد قابل قبولی نرسیده است، یا باید گفت نادیده گرفته می‌شود.

قاعدتاً اگر کسی از لحاظ قانونی مورد تعرض قرار گیرد، قوانین شرعی و عرفی ما باید از وی حمایت کنند. وجود منابع تصمیم‌گیرنده متعدد یکی از عوامل عدم تحقق این امر است. قوانین فعلی ما دسترسی افراد را به حقوق خود بسیار دشوار ساخته و از نظر زمان رسیدگی و هزینه و نیروهای متخصص فاصله‌ی زیادی با یک ساختار مناسب قانونی در این زمان که بسیاری از کشورها خود را به این معیارها نزدیک ساخته‌اند، دارد و بهیچ‌وجه قابل قبول نیست.

متولیان برقراری قانون و نظم و اجرای عدالت، علاوه بر این‌که خودشان نواقصی دارند  (یا دوره‌های لازم را نگذانده یا تجارب “انسانی و نه ابزاری” و کارآئی لازم را کسب نکرده‌اند،) در بیشتر موارد خودسرانه عمل می‌کنند. از طرفی افزایش روزافزون جرم و جنایت و تخلفات گوناگون اجتماعی که اغلب نیز از دید قانون مخفی می‌مانند، جامعه را به نقطه‌ی نامطلوبی رسانده است.

شاید برای کسانی به تعلیمات دینی یا آموزش‌های رایج خانوادگی، دبستانی، دبیرستانی، و دانشگاهی دل خوش کرده باشند، با گذشت بیش‌از سی سال و در اختیار داشتن کلیه‌ی ابزارها و برنامه‌ها و امکانات، توسط اولیاء امور و عدم موفقیت آنان در زمینه‌های مختلف “انسانی” و “اخلاقی” و “استانداردهای زندگی” این‌ها چیزی نیست که از دیدشان پنهان مانده باشد. بدون وارد شدن به جزئیات و ارائه نمونه‌های مختلف، قبول نابسامانی‌های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و آسیب‌شناسی روانی و جامعه‌شناسی و نظایر آن در حدّی است که خود مسئولین نیز احساس نگرانی می‌کنند. اگر چیزی بنام “استانداردهای معنوی زندگی” لازم باشد، شما به کدام عوامل بازدارنده یا سرعت دهنده اشاره می‌کنید و چه نهادهائی می‌توانند متولی این نهاد باشند؟ و در نهایت چه پیشنهادی دارید که با در نظر گرفتن یک استاندارد مشخص و معیارهای انسانی و اخلاقی، همه‌ی انسان‌ها را بطور مساوی، بدون حمایت‌ها و طرفداری‌ها از علائق مشترک گروهی و اقتصادی خاصی، که چه بسا دیگران از آن آسیب فراوان می‌بینند، مورد حمایت قرار دهد و صرفاً بنام انسان برابر با همنوعان خود شناخته شده و حقوق برابر داشته باشند؟

با حسن نیت کامل، شعارهائی مثل تهاجم فرهنگی و دخالت عوامل خارجی و شرایط بد اقتصادی جهانی را که زمان زیادی نیست گریبان دنیا را گرفته و بهانه‌های دیگر را بگذارید کنار و تعصب و وابستگی به یک صنف و گروه خاصّ را هم نادیده بگیرید. آیا مدعیان تعلیم و تربیت در رشته‌های علوم انسانی و تربیتی و اخلاقی از موفقیّت خود راضی هستند و تصور می‌کنند وظیفه‌ی خودرا درست انجام داده‌اند؟

افسانه‌ی ققنوس!

تا ریشه در آب است امید ثمری هست!

ژانویه 1988 نزدیک به چهار صد هزار هکتار از جنگل های اطراف ملبورن در آتش سوخت. جنگلی سرسبز و زیبا با تعدادی خانه و اتومبیل و حیوانات جنگلی همه طعمه‌ی آتش شدند.

اما نکته مثبت در طبیعت اینجاست که همین درخت ها بسته به نژاد و نوع، در مدت یکسال یا بیشتر، بازسازی خواهند شد. نشانه‌هائی از زندگی بعد ازاین آتش سوزی مهیب در جنگل اطراف ملبورن را در آخرین عکس می‌بینید:

تکرار خاطرات یا واقعیت‌های زندگی

هر پدیده یا عمل یا حادثه‌ئی (برحسب شدّت و ضعف) بشکلی ناملموس، بهم پیوسته و دائمی، (سوای آثار طبیعی و فیزیکی،) در قالبی ذهنی بنام “خاطره” هم در می‌آید. یعنی یک عمل یا حادثه، آثار گوناگونی دارد و طبق قانون بقاء ماده! هر تلاشی هم برای فراموش کردن آن بشود، آثارش به اشکال مختلفی باقی می‌ماند و از بین نمی‌رود.

این ماندگاری کردارها، کمی دورتر، “تاریخ” و از آن ببعد، درشت‌ترها، “استوره و افسانه” (نمی‌نویسم اسطوره) می‌شوند و بقیه هم شاید از یاد می‌روند ولی به روایت “کارل گوستاو یونگ،” می‌روند توی حافظه‌ی جمعی! یا بقول دیگران می‌روند توی ژن! یا جنم!؟ (لابد برای همین است که می‌گویند جنم فلانی بد است یا خوب!) چه جوری؟ نمی‌دانم. نمی‌خواهم علمی‌ و پیچیده‌ حرف بزنم، بلد هم نیستم. روان‌شناس‌ها و جامعه‌شناس‌ها… می‌دانند و می‌نویسند. این‌جا منظور دیگری دارم، در واقع، من زوری هم ندارم می‌خواهید باور کنید یا نکنید.

این اتفاقات می‌خواهد خاطره‌ی بدی از سیلی خوردن از یک دوست بافرهنگ یا معلم ورزش یا مدیر مدرسه باشد یا یک غریبه و دهاتی ناشناس بی‌فرهنگ یا یک شهروند بی‌انصاف و ناهمرنگ، (همه‌ی دهاتی‌ها هم البته بی‌فرهنگ نیستند،) یا خاطره‌ئی از یک تصادف نامتعارف… اگر مظلوم در شرایط مساوی با طرف باشد شاید از روی احساسات یا غرور یا حفظ آبرو و غیره دست به کاری بزند. “وقت ضرورت چو نماند گریز/ دست بگیرد سر شمشیر تیز”

ولی در موارد دیگر که در شرایط بدی قرار می‌گیرید، بخصوص وقتی که یک بلای طبیعی مثل سیل و زلزله و توفان از راه می‌رسد، و اغلب دلیل آن‌را نمی‌دانید، یا می‌دانید و پیش‌بینی لازم را نکرده‌اید، چون قدرت قاهره یا طبیعت یا هرچه… از تو قوی‌تر است زیاد بفکر انتقام گرفتن نیستی! در عین حال، بعضی‌ها برای این‌که طرف قِسِر در نرفته باشد، حتا در قالب یک شعر یا طنز هم که شده، حرف‌هائی بصورت گله و شکایت می‌آورند و کمی خودشان را سبک می‌کنند!

جوان بودم، روزنامه و مجله و کتاب زیاد می‌خواندم. کاری که این روزها نمی‌کنم. بحث و جدل و مخالفت و موافقت هم زیاد بود. چون همه چیز در کنار هم نشان داده می‌شدند و کسی از بازگو کردن افکار و امیالش (با این شدتی که امروزه رواج دارد،) بازداشته نمی‌شد، بنظر من، آن روزگار، خوبی‌ها بیشتر بودند و بدی‌ها کمتر.

یک دلیل‌اش هم این بود که آدم‌های ظالم، کج‌فکر و بددهن و مغرض زودتر شناخته می‌شدند و زیر پوستین و پشم دیگرانی که شهرتی داشتند، برای مدت زیادی، نمی‌توانستند پنهان بشوند و عذرشان خواسته می‌شد. آن روزها شعری تازه درآمده بود، یادم رفته شعر و شاعرش، فقط یک بیت از آن در خاطرم مانده، آن‌هم به این سبب که مثل تیک تاک ساعت و تپش قلب و تاریکی شب و روشنی روز همراه با واقعیّات زندگی، دائم تکرار می‌شود: “زندگی تکرار تکرار است، تکرار است، تکرار است”

شاید شاعر نامش منوچهر نیستانی بوده یا یکی دیگر، مطمئن نیستم. خیلی‌ها تکراری بودن زندگی را تکرار کرده‌اند ولی این یکی بیشتر توی ذهنم مانده. این چیزهائی هم که تکرار می‌شوند تنها زیبائی‌ها و خوبی‌ها و روشنی‌ها و همدلی‌ها و همدردی‌ها نیستند؛ پابپای این‌ها، زشتی‌ها، بدی‌ها، تاریکی‌ها، دشمنی‌ها و کینه‌ها…نیز تکرار می‌شوند. پس، زندگی هم تکرار چیزهای خوب است هم بد.

هر بدی و زشتی، هر کوته‌فکری، دشمنی و هر ناسزائی (برحسب طبیعت انسانی) آنقدر در ذهن می‌ماند و تکرار می‌شود تا ناسزاگو یا بدعمل… معادل یا سمبل همه‌ی بدی‌های دنیا پنداشته شود و نامش برود در لیست سیاه خاطرات، تا روزی که به شکلی عمل او جبران شود؛ با عملی مشابه یا شاید بدتر، همانطور که تاریخ این کار را با دیگران کرده؛ هم نامشان را لکه‌دار کرده هم تصویرشان را به آتش کشیده یا بد نشان داده است.

انتقام کار زیبنده‌ئی نیست ولی انتقام گرفتن از کسی که زیاد بدی می‌کند هم لذت‌بخش است(!) هم آموزنده برای دیگران! اگر شیعیان شمر و یزید و معاویه را بد می‌دانند و قرن‌هاست آن‌ها را سمبلیک از نو می‌سازند و تکه پاره‌شان می‌کنند تنها بخاطر خالی‌کردن عقده و انتقام‌گرفتن از رفتار آنان نسبت به امامشان نیست. یعنی هست! ولی مهم‌تر، رساندن این پیام به دیگران است که بدی یا خوبی هیچ‌گاه فراموش نخواهد شد و نسل‌های بعد تا ابد، بدها را بازسازی کرده و تقبیح خواهند کرد یا آن‌طور که رسم است آدمکشان را خواهند سوزاند…

در سفری که چند سال پیش به قبرس داشتم، در موزه‌ی لارناکا، جسد مردی را دیدم که نوشته بودند حدود هشت هزارسال پیش زندگی می‌کرده. بعد از مرگ، سنگ بزرگی روی سینه‌‌اش گذاشته و روی نوشته‌ئی که بالای سر جسد آویزان بود توضیح داده‌بودند که چون مردم آن روزگار از مرده (لابد مرده‌های بد!) می‌ترسیدند، سنگ بزرگی روی سینه‌شان قرار می‌دادند تا دوباره بلند نشوند و مردم را اذیت نکنند! چیزی مثل سنگ لحد خودمان که می‌گذارند تا اگر کسی سرش را بلند کند بخورد به سرش و دوباره در قبر بی‌حرکت بماند! (با این تفاوت که سنگ لحد را فکر می‌کنم روی سر همه چه بد و چه خوب می‌گذارند تا مرده مردیدن! خودش را باور کند و بفکر سربلند کردن نباشد! و زنده‌ها بتوانند کار خودشان را ادامه بدهند. خدا کند “این مطلب” ادامه نداشته باشد تا برای خودداری از بلند نویسی بدقول نشوم!

صفحه‌ی سیاه و پایان اتوبوس!

اشتهای زندگی را از دست داده‌ام… سرم سوت می‌کشد… هرچه که در اطراف خود می بینم صورت های خیالی مهیبی هستند که با تجارب  و افکارم سازگاری ندارند…فکر می‌کنم باز به جنگل برگشته‌ام. جائی که مدت‌هاست زندگی کردن درآن‌ را فراموش کرده‌‌‌‌‌‌‌ام. این شکل زندگی را که سال ها پیش پشت سر نهاده بودم و انگار دوباره برگشته باور نمی‌کنم. صداها و رنگ ‌ها عوض شده‌اند. چشمم یکجا روی چیزی ثابت نمی‌ماند. یکباره فکر می‌کنم در حالتی از خواب و بیداری هستم.

لپ‌تاپ مثل دفتر یا صفحه‌ی کاغذ سفیدی کنارم افتاده. حوصله‌ی نوشتن ندارم. اصلاً بفکر چیزی بنام نوشتن نیستم. اطرافم را که نگاه می‌کنم نه کسی می‌نویسد نه کسی می‌خواند، نه کسی می‌گوید و نه کسی گوش می‌کند! ار بین این‌همه صدا حتا یک جمله کامل و قابل فهم نیست. همهمه است و پچپچه!

سوار یک اتوبوس سرگردان هستم. چشم‌های من و مسافرین به جلو خیره شده‌اند. منتظرم به چائی بخوریم تا از خواب بیدار بشوم. راننده دیده نمی‌‌شود و کسی هم نیست که از او بپرسم به کجا می‌رویم. از مناظر بیرون چیزی فهمیده نمی‌شود. به شایعات هم نمی‌شود اهمیت داد.

چشم‌هایم را نیمه‌باز می‌کنم. لیوان چای کنار دستم سرد شده و از دهن افتاده . تلویزیون روشن ولی صفحه‌ی آن سیاه است. شاید کسی فراموش کرده آن‌ را خاموش کند. تصمیم می‌گیرم دوباره بخوابم. فایده‌ئی ندارد! دوباره در نیمه‌خواب و نیمه‌بیداری چیزهائی می‌‌بینم. بعضی چیزها در این حالت خیلی روشن‌تر از زمان بیداری هستند!

فکر می‌کنم خیلی از آن‌هائی هم که می‌نویسند در واقع چیزی نمی‌نویسند! مثل آن‌هائی که حرف می‌زنند ولی حرفی نمی‌زنند! وقتی حرف‌زدن و نزدن و گفتن و نگفتن فرقی نداشته باشه در واقع هم نوشته و گفته “حرام” می‌شود هم وقت و هم زندگی! نه این که سوژه کم آورده باشم، اتفاقاً اضافی هم دارم. حالا این نوشته‌ها هرچه می‌خواهند باشند! فعلاً بهتراست بروم سراغ خواب، بعد هم گرم کردن سرم با چیزهائی که دوست ندارم و مهمتر از همه، در انتظار پایان اتوبوس بمانم! اینترنت هم خوابیده!  شب‌خوش!

دلم می خواهد!

آرزوهای غیر اخلاقی یک شاعر!

برهان خُلف!

یکی از دوستان وبلاگ نویس پیشنهاد کرده بود چیزی مثل تقویم تاریخ در وبلاگ خودتان بگنجانید که به یاد شما بیاورد در سال گذشته یا سال‌های پیش در چنین روزی در وبلاگ خود چه مطلبی نوشته‌اید!

اوّل تصمیم گرفتم بروم ببینم چه چرندیاتی نوشته‌ام، بعد وسط راه پشیمان شدم چون فکر کردم حالا با این گرفتاری‌ها، باید مطلب تازه‌ئی هم بنویسم و یا آن نوشته را بخاطر این‌که مدتی ازش گذشته و نیاز به بازنگری دارد ادیت کنم بگذارم و ازاین حرفا.

بالاخره تصمیم گرفتم شیر یا خط کنم هرچه آمد! بروم ببینم. راه افتادم ولی اتفاق جالبی که افتاد و خوشحال شدم این بود که روز 23 دسامبر سال قبل و سال قبل‌تر هم چیزی ننوشته بودم! این‌طرف آن‌طرف‌اش قبول نیست!

خلاصه آمدم که بنویسم من در چنین روزی اصلاً چیزی ننوشته‌ام و کاملاً بی‌گناهم! تا هم شما را راحت کنم هم خودم را، ولی دیدم بهتر است حالا که کلّی وقت و کاغذ سیاه! کرده‌ام، دوتا لطیفه‌ی دیگر! هم تعریف کنم که نوشته‌ام زیاد بی‌مزه نشه!

1/ می‌گویند فضولی را بردند جهنم گفت چرا این‌جا اینهمه سرده، گفتند؛ بخاطر اینه که از بس این مدّت جنگل‌ها رو بی‌رویه قطع کرده‌اند، دیگه هیزمی باقی نمونده!

2/ قاضی به متهم گفت: دست کم صد نفر دیده‌اند و حاضرند شهادت بدهند که تو آدم کشته‌ای، دزدی کرده‌ای، به مال و جان مردم تجاوز کرده‌ای، چه دفاعی داری؟ متهم گفت: صد نفر که خوبه، من هزارتا شاهد می‌آورم که شهادت بدهند آن‌ها ندیده‌اند من چنین کارهائی کرده‌ام!

پی‌نوشت: ببخشید که این بار هم عوضی اشتباه کردم و درست نوشته‌ئی رو که بهش لینک دادم نخوندم و گافی بر گاف‌هایم اضافه شد، گاف یا سوتی؟ فرقی نمی‌کنه هر دوتا ساختگی و از واردات داخلی هستند!

خلاصه اینکه مطلبی که در مورد تقویم تاریخ یا تقویم وبلاگ! نوشتم و لینک دادم که توی بلاگ‌نوشت دیده‌ام، اصلش از بامدادی بوده. با تشکر و پوزش از بلاگ‌نوشت و بامدادی! البته چند پست قبل در بامدادی، بگردید اصلشو پیدا می‌کنید. شاید دلتون بخواد انجامش بدید. من که بقول خانم صابری می‌ترسم به نوشته‌های قبلی سر بزنم!