خوابالو‌ها یا بادالو‌ها!

جولای 24, 2008 by ع. آرام

 

سخنی با جوانک‌های تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ی اماراتی و بحرینی و کمی هم با جوانان عزیز فوتبال‌دوست و عشقی خودمان!

 

چند وقت پیش، مطلبی نوشتم در باره‌ی دُم‌جنباندن‌های بعضی ازعرب‌ها در دنباله‌روی و تبعیت کورکورانه از  ارباب کهنه‌کار خود انگلیس، و “شیرشدن” و تکرار ادعائی مهمل و غیرقابل قبول و حتا غیر قابل بحث یعنی تغییر نام “خلیج همیشه‌فارس” و متأسفانه حماقت‌های گوگل در طرح نابخردانه‌ی این ادعا بشکلی دیگر که مورد اعتراض بسیاری هم قرار گرفت، و اشاره‌ی مختصری به این نکته که متأسفانه جوانان ماهم که بیش‌ترین گروه استفاده کننده‌ از اینترنت را تشکیل می‌دهند، برای یک اعتراض ساده و شرکت مثبت در پتیشن، نشان دادند که نسبت به تاریخ و سرنوشت کشور خود چندان هم علاقمند نیستند و به “چیزهای دیگر!” بیش‌ترعلاقه نشان می‌دهند.

همانطور که بعضی از وبلاگ‌نویسان هم اشاره کرده‌اند، اگر بین دو کشورک، فرضاً زامبیا و بورکینافاسو، مسابقه‌ی فوتبالی برگزار شود، و فرضاً فلان مفسر یا گزارشگر ورزشی بخواهد جوانان عزیز علاقمند به فوتبال اس ام اس بفرستند و پیش‌بینی گهربار خودرا برای برنده شدن یکی از دو تیم اظهارکنند، بلافاصله شونصدهزار! اس ام اس فرستاده می‌شود، ولی برای اعتراض به عمل زشتی نظیر آن‌چه گفته شد، کسی به خودش زحمت یک امضاء هم نمی‌دهد. کاری به بد بودن یا خوب بودن مسابقات فوتبال و نحوه‌ی استقبال و توجه جوانان را که هشتاد درصد وقتشان صرف بحث در باره‌ی آن می‌شود، و اختصاص بیش‌ترین سوبسید کاغذ برای روزنامه‌های یکنواخت و تکراری ورزشی، ندارم، بحث دیگری‌است، این فقط یک مقایسه بود.

اول هم از خودمان نوشتم، چون می‌گویند یک سوزن بخودت بزن یک جوال‌دوز به طرف! و در درجه‌ی دوم به بعضی از حرکت‌های زشت جوانک‌های آن‌طرفی باید اشاره کنم. دلیل نوشتن این مطلب صحبتی بود که اخیراً از طرف یک مهمان مطرح شد و داغ‌ام را تازه کرد! و در صدد برآمدم تا به بعضی از جوانان عزیز عرب یاد‌آوری کنم تا بدانند چه گذشته‌ئی داشته‌اند و قدر نعمت‌های بدون زحمت و بادآورده را بدانند و زیادی باد نکنند چون ممکن است یکباره بترکند و همه‌جارا به گند بکشانند.

یک نکته درحاشیه لازم است بگویم که مدتی است دولت امارات، ورود افراد مسن ایرانی را به این مملکت محدود کرده و مشکلاتی برای افراد بالای شصت‌سال بوجود آورده‌است، هرچند این کار ظاهراً بمنظور جلب سرمایه‌های جوان‌‌است! و بنظرشان حتا افراد مسن اگر ثروتمند هم باشند خاصیتی ندارند! من نکته‌ی دیگری هم پشت این قضیه احساس می‌کنم و آن این‌که شاید فکر کنند در پیرمردان خاصیت جوانان وجود ندارد و نتوانند تنوعی در زندگی آن‌ها ایجاد کنند ولی مهمترین نکته جلوگیری از نقل خاطراتی است که جوانان را به گذشته آگاه می‌کند و آقایان مایل نیستند کسی گذشته‌شان را برخشان بکشد.

مهمان من که از انگلیس آمده بود، دو بچه‌ی کوچک همراه داشت که هردو در انگلیس بدنیا آمده و پاسپورت انگلیسی دارند. مهمان ماهم ناچار بخاطر احتمال مسافرت‌های گاه و بیگاه و رعایت مقررات کشوری که درآن زندگی می‌کند پاسپورت انگلیسی گرفته است. در سفر اخیر به دلیل این‌که هواپیماهای عربی در داخل سالن عمداً می‌نویسند خلیج عربی و از نوشتن نام پرشکوه خلیج فارس خودداری می‌کنند وی با هواپیماهای عربی مسافرت نکرده و با توجه به کراهتی که از دیدن نام جعلی خلیج در هواپیما داشته ناچار بوده در فرودگاه دوبی هواپیما عوض کرده و سوار یک هواپیمای ایرانی بشود.

اوّل که اطلاعات فرودگاه، پاسخ درست وساعت پرواز در اختیار مسافرین ایرانی قرارنمی‌داده و رفتار مناسبی نداشته، دوّم هم مأمورین گذرنامه وهم پلیس فرودگاه طبق معمول رفتاری بسیار ابتدائی و کودکانه و باید گفت عربانه از خود نشان داده و باعث رنجش مسافرین شده‌اند. مهمان ما که گفتم خود و فرزندانش پاسپورت انگلیسی داشته‌اند از طرف مأمور گذرنامه مورد خطاب قرار گرفته و مأمور که جوانک دشداشه‌پوش نامؤدبی بوده از مسافر می‌پرسد: چرا گذرنامه‌ی تو توش بجای عربی به انگلیسی نوشته شده! مسافر می‌گوید: بخاطر این‌که این گذرنامه انگلیسی است نه عربی، همه هم که عرب نیستند. می‌پرسد کجائی هستی؟ با افتخارجواب می‌دهد ایرانی. وجوانک پاسخ زشتی داده و حرکتی کرده که اگر آن شخص (طوری که خودش گفته) بچه‌ی کوچک همراه نداشت قشقرقی برپا می‌کرده که آن سرش ناپیدا ولی کوتاه آمده.

این مهمان حتا چند روز بعد از ورود به ایران هم از این قضیه ناراحت بود و می‌گفت نمی‌دانم چرا این‌ها اینطور خودشان را گم کرده‌اند و راحت به ما توهین می‌کنند کسی هم جلودارشان نیست. گفتم ناراحت نباش، قورباغه تا حدّی می‌تواند خودش را باد کرده و غورغور کند، اگر بادش زیاد بشود می‌ترکد. قول دادم بجای او مطلب کوتاهی بنویسم شاید تذکری باشد به جوانان عزیز خودمان (به دولت که بی‌تفاوت ازاین مسائل می‌گذرد کاری ندارم) که بجای فوتبال و…، کمی هم بفکر حیثیت مملکت و هموطنان خودشان باشند و موضوع را جدّی بگیرند. نه بخاطر این‌که ادعاهای آن جوانک‌های تازه به دوران رسیده جدّی است بل‌که به این جهت که یک قورباغه با صدای کریه خود مانع آرامش و آسایش دیگران نشود و اعصاب مردم را بهم نریزد.

در یک مورد دیگر هم یکی از بستگان تعریف می‌کرد که تعدادی مسافر ایرانی از لندن عازم ایران بوده و بعضی از آن‌ها هم پاسپورت انگلیسی داشته‌اند. هواپیما که متعلق به شرکت گلف بحرین بوده خراب شده و طبق مقررات باید به مسافرین هتل و امکانات می‌داده‌اند. چون اقامت آنان در بحرین و تعمیر یا تعویض هواپیما بیش از 12 ساعت طول می‌کشیده فقط به مسافرینی که گذرنامه‌ی انگلیسی داشته‌اند هتل داده‌اند و زن و مرد و پیر و جوان ایرانی بیش‌از 12 ساعت روی صندلی‌های خشک سالن فرودگاه سر کرده‌اند. این نه انسانیت است نه رعایت مقررات ونه هیچ چیز دیگر. تنها به آن می‌شود گفت رفتاری غیر انسانی که در شأن خودشان است و بس.

به این آدرس مراجعه کنید، ازاین مطالب زیاد است؛ دلیل این‌که این‌جا را مثال زدم اینست که این دیگر یک منبع ایرانی نیست و از دیگران است. با اشاره به همه‌ی حقایق تاریخی و کتبی و روایتی و حکایتی، توجه پلیس فرودگاه‌های بحرین و دوبی را که بارها شخصاً شاهد بی‌احترامی آنان به هموطنان سابق خود یعنی ایرانیان بوده‌ام و مقامات دانشگاهی بحرین در انتخاب یک نام جعلی و دشمنانه، و مقامات اماراتی که حقایق را زیر پا می‌گذارند و به جوانک‌های خود هم چیزی نمی‌آموزند، و هرمقامی که به شیوه‌ی غرب‌زده‌ها یا عرب‌زده‌ها با موضوع برخورد کند یادآوری می‌کنم:

آیا واقعیت ندارد که سرزمین‌های واقع در آنسوی آب‌های خلیج‌فارس، از دوران اساطیری تا زمان هخامنشان و اشکانیان و به دفعات پس از آن نیز جزو سرزمین‌ ایران بوده و حاکمان آن سرزمین‌ها بوسیله‌ی ایرانیان انتخاب و اعزام می‌شده‌اند؟

آیا به روایتی لشکرکشی شاپور ذوالاکتاف (ساسانی) و گذراندن سمبلیک نخ از کتف اعراب متمرّد (حتا اگر بطور فیزیکی چنین عملی انجام نشده باشد) بخاطر تذکر به آنان برای رعایت نظم و انضباط و خودداری از تمرد نبوده‌است؟

آیا پس از ظهور و تسلط اسلام بر سرزمین‌های حاشیه‌ی جنوبی خلیج‌فارس (در قرن هفتم میلادی) و قبول اسلام بوسیله شیوخ آن سامان، مدت‌ها، آنطور که در تاریخ آمده تا (قرن 17 میلادی) همان شیوخ دائم در گیر نزاع‌های داخلی و زدوخورد با یکدیگر بر سر قدرت نبوده‌اند؟

آیا این درگیری‌ها و بخصوص راهزنی‌های دریائی اعراب (بعداً اماراتی) خصوصاً رأس‌الخیمه سبب دخالت انگلیس در وادارکردن شیوخ به تبعیت از مقررات دریانوردی و جلوگیری از راهزنی‌ها بخاطر امنیت تجارت خود در خلیج فارس و تأمین منافع خود در هند نشده‌است؟

آیا این روایت را که پیامبر اسلام فرموده‌است “الاعرابُ اشد کفراً و نفاقا” نشنیده‌اید و در جهت اصلاح خود تا بحال گامی برداشته‌اید؟

آیا بعد از خروج از زیر یوغ دولت عثمانی و کنار آمدن با یکدیگر به توصیه‌ی دولت انگلیس و قبل وبعد از آن همیشه نام خلیج فارس در مقاوله‌نامه‌ها و اسناد بین‌المللی خلیج فارس نبوده است؟ و حتا در همان دوران خود انگلیسی‌ها که به شما امکان دادند تا جنگ و نزاع بین خودرا کنار بگذارید و تحت‌الحمایه انگلیس بشوید و بعدها هم دولت جدید و مستقلی تشکیل بدهید نام این خلیج را در اسناد و مکاتبات خود خلیج فارس نمی‌گفته‌اند؟

آیا در کلیه‌ی اسناد تاریخی و کتب تاریخی و جغرافیائی نام ساحل شنی شما ساحل دزدان دریائی Pirate Coast نوشته نشده؟ وآیا مایل نیستید ازاین شیوه یعنی دستبرد زدن به اموال دیگران حتا نام‌های قدیمی و شناخته‌شده‌ی دریاها و اراضی دیگران مثل جزایر ایرانی خودداری کنید؟ 

آیا آنقدر رشد و بلوغ پیدا نکرده‌اید که بیش‌ازاین فریب انگلیس را نخورید و هرچه بهم بافت و تحویل شما داد یکجا باور نکنید و چشم خودرا به صرف این‌که نمک‌پرورده‌ی انگلیس هستید روی همه‌ی حقایق تاریخی نبندید و آنقدر باد نکنید که ساده‌اندیشانه خیال کنید انگلیس و آمریکا همیشه پشت سر یا درکنار شما خواهند ماند؟

آیا ریال‌های ایرانی بعد از انقلاب و دلارهای آمریکائی در طول سال‌های اخیر و ساختن چند آسمان‌خراش که اگر به آسمان هفتم هم برسند به گَرد شوکت و عظمت تاریخ و فرهنگ ایران نخواهند رسید آنقدر ارزش دارد که قید همه‌چیر را بزنید و هر پلی را پشت سر خراب کنید؟ …گفتنی زیاد است، کاش گوش شنوائی هم باشد.

 

خاطرات سفر نیمه فرنگ؛ قسمت پنجم

جولای 19, 2008 by ع. آرام
  

 

قسمت پنجم خاطرات سفر نیمه‌فرنگ!- اِفِسوس - ، در برگه‌ها ( صفحات داخلی) اضافه گردید. دوستان در صورت تمایل می‌توانند استفاده فرمایند. در ضمن منتظر نظرات، انتقادات و پیشنهادات شما هستم.

قسمت ششم اختصاص به کلیسا و خانه‌ی حضرت مریم و غار اصحاب کهف و بعضی اماکن دیگر خواهد داشت.  

 

 

بعضی از مأمورین معذور نیستند

جولای 15, 2008 by ع. آرام

قرار بود تا مدتی چیزی ننویسم ولی این‌ها چیزهای جدیدی نیست، همان قدیمی‌هاست که دوباره می‌نویسم!

1- اوّل این عکس را ببینید! چه کسانی محیط زیست مارا آلوده می‌کنند؟! 

 

برای رعایت امانت‌داری بگویم که این عکس را از وبلاگ کسوف دات‌کام گرفته‌ام، حالا مال خودش بوده یا اوهم از جای دیگری گرفته نمی‌دانم، بالاخره هرچیزی، هرخانه‌ئی، هرشهری، هرمملکتی،  یا هرعکسی صاحبی دارد، تا سروصدای صاحبش در‌نیامده، خودمان عنوان کنیم و حق را به حق‌دار بدهیم به‌تراست.

2- زبان نفهم بودن (نفهمیدن) گاهی کار دست آدم می‌دهد. امروز تلویزیون در اخبار صبح عنوان کرد که “دوباره ایرانیان عزیز!” در فرودگاه دوبی مورد بی‌احترامی پلیس محترم! دوبی قرار گرفته و با آن‌ها بدرفتاری شده‌است. بار اوّل که نیست! این‌بار لابد خودشان (خود مسافرین نه پلیس زورگو و زبان‌نفهم!،) اعتراض کرده‌اند وگرنه این‌همه بی‌احترامی می‌شود جائی صدایش درمی‌آید؟ بی‌احترامی‌ها راعنوان کنیم و اعتراض کنیم به‌تراست، حالا داخل یا خارج فرقی ندارد. پرده‌پوشی و کوتاه آمدن، احترام مارا افزایش نمی‌دهد، کم می‌کند. در جواب پتیشن (اعتراض به اقدام گوگل برای تغییر نام خلیج فارس) تعدادی بسیار کمتراز کسانی که برای هر مسابقه‌ی فوتبال اس‌ام‌اس می‌فرستند ثبت نام و فرم مربوطه را پرکردند. نزدیک به صدو هشتاد هزارامضاء کم است، حیف پنجه‌های مبارک نیست که دوتا کلمه تایپ و ارسال کنید؟ یا حیف زبان مبارکتان نیست که به رفتار پلیس در کشورهای مختلف اعتراض و مطلب را بنحوی منعکس کنید؟

در فرودگاه‌های دوبی و بحرین، برای مثال، به خود من یا همراهان هم که قانون و مقررات هرجا را درست رعایت می‌کنیم، بی‌احترامی شد (بوسیله‌ی همین مأمورانی که زمانی نه چندان دور ایرانی بحساب می‌آمدند و حالا بدجوری خودشان را گم کرده‌اند…) و در فرودگاه انگلیس (که حق دارند چون هروقت فرصت کرده‌ایم، مثل همان جریان ملّی شدن صنعت نفت حرفمان را زده‌ایم و تا حدودی حق‌مان را گرفته‌ایم، حالا مسائل بعدی‌اش بماند…) و در فرودگاه قبرس (ازبس ناحق گفتیم قبرسی!) و در ازمیر (از بس ناحق گفتیم ترک!) ولی در فرودگاه‌های خودمان چرا؟ حکایت‌اش مفصل است بماند…

3- امروز زنگ زدم تهران به مثلاً مدیر کل بیمه…ایشان گفتند کاش زودتر گفته‌بودی؛ مأمورین ما در شهرستان‌ها گاهی بخشنامه را (درست نمی‌فهمند،) حق با شماست، دستور می‌دهم کار شما انجام بشود. فکر کردم کاش زودتر گفته‌بودم. بیچاره مصدق هم گفته بود حق گرفتنی است نه دادنی! می‌دانید منظورم کدام مطلب و کدام پست است؟!

بقیه در شماره‌ی آینده…

 

جبران عکس‌های حذف شده

جولای 14, 2008 by ع. آرام

 

برای دیدن دوستان، بیش‌‌تر جاهائی که سر زدم جملاتی دیدم بااین مضمون که؛ حوصله‌ی نوشتن ندارم، …گرفتارم،…نمی‌نویسم!…فعلاً چند روزی…وازاین حرفا. فکر کردم این‌هم یکجور مسابقه‌است! با این‌که دعوت نداشتم! آمدم در مسابقه شرکت کنم و بگم که حوصله‌ی نوشتن ندارم، گرفتارم، و چند روزی در خدمت نخواهم بود و ازاین حرفا!

در عوض برای خالی نبودن عریضه، چن‌تا عکس در یکی از صفحات داخلی که قبلاً عکس‌هائی از شیراز قدیم گذاشته بودم اضافه می‌کنم، اگر حوصله‌داشتید! این‌جا را ببینید. راستی چه خبر شده شما می‌دونید؟

 

 

 

 

هندونه و ویاگرا!

جولای 12, 2008 by ع. آرام

رسم شده خبری اوّل از جائی درز می‌کنه؛ فرضاً بعد از یک تحقیق و تفحّص! از دهان این و یا موبایل اون در می‌آد، بعد منتقل می‌شه به وبلاگ یا روزنامه، بعد کانال‌های تلویزیونی خارج و آخر سر داخل! و دهن به دهن می‌چرخه که مثلاً: “هندونه، دارای خواص ویاگرا است!)

این بار چون مطلب شیرینی! بود و همه خواندند (ابتدا در وبلاگی متعلق به یک بانوی ظاهراً پزشک آمد، وبعد همه‌جا پخش شد،) من با اجازه‌ی شما نه لینک می‌دم و نه کاری به درست یا نادرست بودن‌‌اش دارم. بیش‌تر دنبال خوراکی برای مطلب طنز می‌گردم که گاهی از غیب هم می‌رسه!

علت عدم تأیید یا ورود به اصل قضیه و پرداختن به حواشی اینه که خبری که امروز پخش می‌شه و همه با آب و تاب ازش یاد می‌کنن، چند روز بعد به شکل دیگه‌ئی مطرح می‌شه که مثلاً: هندونه نخورید ضرر داره! یعنی از همون مسیرهای مشابه بالا، اوّل شایع می‌شه که فلان میوه یا سبزی، یا…زیاد خوردن‌اش نفع داره، دو روزبعد می‌نویسند زیاد خوردن‌اش ضرر داره! بگذریم از سرگردانی مردم که بالاخره بخورند به‌تره یا نخورند، و بعضی چیزها هم با زرنگی‌هائی که در آقایون تاجر و کاسب سراغ داریم فوراً قیمت‌‌ها دست‌کاری و یک شبه اجناس موجود در انبارها مثل برنج، می‌ره بالا. اصولاً خبرها تا از اوّلی برسه به آخری کلّی تغییر می‌کنه پس نباید زیاد جدی گرفت! نمی‌خوام جوانان عزیز رو دلسردکنم! ولی این‌همه تبلیغ می‌شه برای مثلاً هندونه زیر بغل گذاشتن برای ازدواج! من دیگه وارد معرکه نمی‌شم و برای خودم فحش نمی‌خرم!

وامّا…چون مقصود از هدف همون منظوره! چند ضرب‌المثل در فارسی هست در باره‌ی هندونه که بعضی از اون‌ها رو باهم مرور می‌کنیم:

1-      قبل از همه ببینیم چرا رسمه که شب یلدا هندونه باید تو سفره باشه! شب به اون درازی کسی فکر نکرده با یه قاش هندونه به کجا می‌شه رسید؟ خانمی که “اون مطلب” رو نوشته گفته که به این شکل هم نیست که تا هندونه خوردی اثرش آشکار بشه! ولی یکی از کانال‌های تلویزیونی، طبق روش معمول یه کلاغ چهل کلاغ! ادعا کرده که پنجاه‌تا هندونه خاصیت یه قرص ویاگرا رو داره! اول کی می‌تونه پنجاه‌تا هندونه بخوره بعد هم هر هندونه این روزها که فصل تابستونه می‌دونید چن در می‌آد؟ (لابد طرف، باباش هندونه فروش بوده و خواسته تبلیغ کنه!،) فرضاً دو هزار تومن ضرب در پنجاه می‌شه صد هزار تومان! صرف می‌کنه؟! گذشته ازاین می‌دونید آدم (گلاب به روتون) چند بار باید بره دستشوئی؟!

2-      چرا گفته‌اند “با یه دست نمی‌شه چن‌تا هندونه برداشت!”  چون قبلنا هنوز ویاگرا کشف نشده بوده (ولی خاصیّت هندونه رو احتمالاً می‌دونستن!) اوّل در سیاست و مشاغل دولتی که ثابت شده این مثل درست نبوده!، دوّم این روزا با یه شغل زندگی نمی‌چرخه از دوتا وسه‌تاش هم کاری برنمی‌آد! سوّم، آیا منظور قدیمی‌ترها این بوده که یه مرد نمی‌تونه چن‌تا زن بگیره؟ این هم اغلب خلافش ثابت شده و بعضی از اقشار محترم هم اونو تجویز کرده‌اند! پس اگه بخوایم دستورات واجب رو اجرا کنیم باید این ضرب‌المثل عوض بشه و بگیم واجبه آدم با یه دست چن‌تا هندونه برداره! (بنفع بابای اون یکی دیگه!)

3-      آورده‌اند که یکی رفت دکتر و گفت من مدّتیه ضعیف شدم! دکتر گفت مدتی خودت رو ببند به خوراک برّه! اونم رفت کلی پوست هندونه پیدا کرد و بست به خودش!؛ توی مطلبی که اون خانم نوشته اومده که خواص پوست هندونه بیش‌تر از خود هندونه است! حالا فهمیدید که بعضی‌ها بیش‌تر می‌دونن؟!

این چند سطر آخری رو می‌خواستم بصورت پی‌نوشت بنویسم یاد دوستی افتادم که با پانویس و زیر نویس و تبصره و هرگونه مضافاتی مخالف بود آوردمش توی متن! ماجرا اینه که بعد از گذاشتن مطلب توی وبلاگ، یکی از دوستان تلفنی گله ‌کرد که چرا اهل ثواب یا صواب نیستی و نمی‌گی خودت چه نظری داری؟! بالاخره از نظر تو هندونه بخوریم بهتره یا نخوریم؟!

خوب، من عقیده‌ام اینه که هندونه رو هم مثل چیزهای دیگه بخاطر خواص (میوه‌بودن) بایدخورد نه ثواب یا صواب! تازه اگه کسی خاصیّت خودش رو از دست داده باشه و “باید بره!” بگذارید بره! بزور هندونه و قرص وشربت که نباید جلو رفتن یا نرفتن‌اش رو گرفت و اونو سرپا نگه‌داشت. اگه هم نظر منو می‌خواید، من بیش‌تر به خربزه رأی می‌دم تا هندونه چون به قرص و کپسول و این حرفا شبیه‌تره! بعلاوه ترکیبی هم هست ازخر و بز! (چه ربطی داره؟!) ولی به هرحال، اگه خربزه خوردید باید پای لرزش هم بنشینید، خود دانید!   

 

 

 

طنز

جولای 10, 2008 by ع. آرام

(جدانوشتی بجای پی‌نوشت)

گاهی بعضی‌جاها نمی‌شود حرف زد (یا وبلاگ نوشت!) یا خندید یا به کسی گفت بالای چشم‌ات ابروست حتا دزد‌ها، بخصوص اگر تعدادشان زیاد باشد و تو در اقلیت قرار بگیری! (اشاره به پست قبلی) از طرفی با کمبود بعضی چیزها (که خدا نصیب بکند!) و گرانی (که خدا نصیب نکند!) در حرف زدن هم باید صرفه‌جوئی کرد. اصولاً طنز یعنی بیان مطلبی فشرده، با کنایه و ایهام و رمز و سرپوشیده، اگر این‌هارا نداشته باشد که طنز نمی‌شود، می‌شود همان امر به معروف و نهی از منکر (که خدا هم نصیب بکند هم نکند!) خشک و بدون روکش و لفت و لعاب، که تأثیری هم ندارند!…لُره گفت: (یاحضرت عباس! لرها این بار سر به جونم نکنند!): آقا! قربون جدّت بشم! تو که می‌گی پل صراط از شمشیر تیزتره، از مو باریک‌تره، از کوچه‌ی قهرو آشتی تنگ‌تره، از…یه دفعه بگو راه نیست و فارغ! الفاتحه!  

ذائقه‌ها هم کمی تا حدودی فرق کرده، زمان ما وقتی می‌گفتند ف همه می‌گفتند فرح‌زاد! حالا کسی نه حوصله‌ی گوش دادن دارد، نه خواندن و نه فکر کردن، وقتی راحت می‌شود بجای دیگری فکر کرد مگر آدم خل شده که بنشیند فکر کند؟! از الف تا ی را می‌خوانی، بعد می‌پرسی چه گفتم طرف با کلی فکر کردن می‌گوید گفتی ای! وسط‌‌اش انگار هیچی نبوده یعنی کار به وسط که از همه مهمتراست ندارند فقط اوّل و آخرش را می‌بینند. از قدیم هم گفته‌اند خیرالامور اون وسطا!

حالا چرا این حرف‌ها را زدم خودم هم نمی‌دانم!…امروز زنگ زدم به بیمه؛ گفتم پدرجان! شما برای بردن ما توی سیستم خودتان بعد از سی سال، گفته‌اید نیاز به آخرین حکم سال 87 دارید، سال 87 اگر حکمی صادر نشده باشد چه باید کرد؟ مگر حکم هم عوارض نوسازی است که صورتحساب‌اش را هرسال بنویسند؟ گفت بخشنامه‌است. گفتم بخشنامه را بخوانید نوشته اگر حکمی در سال 87 صادر نشده باشد حکم قبلی کافی است، چرا وسط‌اش را نمی‌خوانید؟ شما متوجه شدید منظورم کدام پست بود؟ نه؟ می‌دانم. آخر شما هم همین آخری را می‌خوانید، به قبل و بعد و وسطش کاری ندارید!   

 

قاتی پاتی!

جولای 10, 2008 by ع. آرام

 

دفاع از وزارت نیرو!

شاید تعجب کنید که چرا با اینهمه قطع برق و مشکلات متعدد ناشی ازآن در این هوای گرم و پراز گرد و خاک، برخلاف رویه‌معمول که سروکارم با ادبیات و شعر و طنز است، به دفاع از وزارت نیرو می‌پردازم در حالی‌که قصد نوشتن طنز هم ندارم. شاید کارهای دیگرش قابل دفاع نباشند ولی این یک مورد هست و نباید پا روی حق گذاشت حتا اگر طرف وزارت نیرو باشد!

امروز ضمن پی‌گیری مشکل مربوط به نوشتن در وردپرس وبلاگر، که نمی‌دانستم چرا هراز چند گاهی گرفتار چنین مشکلی می‌شوم، و از دنیای فیل‌تر و مافیهای آن خبر نداشتم! مطلبی دیدم در وبلاگ “فکرخوب” تحت عنوان “رفع مشکل وبلاگ‌نویسی در بلاگر ووردپرس، وبلاگ‌نویسی آزاد با اسکرایب فایر” و بعد هم در وب 3.

تا این‌جا موضوع ربطی به وزارت نیرو ندارد و می‌توانید تا برق قطع نشده به ترتیبی که آن دوست نوشته به رفع مشکل لاگ‌این شدن و ادامه‌ی کار بپردازید. من هم پس از نوشتن این مطلب می‌روم سراغ رفع مشکل خودم و اگر نتیجه داد! ازآن دوست تشکر خواهم کرد! این مطلب را هم می‌گذارم برای بعد از رفع مشکل. شاید شد شاید نشد!

…وامّا، آن دوست که گفتم ظاهراً فکرخوبی هم دارد، مطلبی را اختصاص داده بود به اعتراض به خبری که در تلویزیون خوزستان آمده بود و وزارت نیرو ادعا می‌کرد که بعضی از خوزستانی‌های محترم در توزیع برق ایجاد اختلال کرده‌اند و یا همچین چیزی! و اظهار تأسف کرده بود ازاین‌که به خوزستانی‌ها توهین شده!

باید عرض کنم که دزد و خلاف‌کار، خوزستانی و غیر خوزستانی ندارد، دزد دزد است! وباید به او توهین کرد! و اگر به دزد توهین می‌شود خدای نکرده معنی آن این نیست که به خوزستانی توهین شده! مگر به دزد تهرانی یا مشهدی که توهین می‌شود یا تحت تعقیب قرار می‌گیرد معنایش اینست که به تهرانی یا مشهدی توهین شده؟ متأسفانه همه‌جا ممکن است دزد باشد (البته این روزها خیلی کم، قبلنا زیادتر بود!) اگر یکی یاچندتا دزد شدند دلیل نمی‌شود که فکر کنیم همه دزد هستند. بخصوص که از قطع برق، خوزستانی‌ها هم دراین‌هوای گرم با مشکل بیش‌تری مواجه خواهند شد.

اجازه بدهید با دوسه‌تا مثال، (چون خودم مدت‌ها درگیر این مسائل بوده‌ام، منظورم دزدی نیست!) موضوع را کمی! روشن کنم. در شرکتی کار می‌کردم که مسئولین ما اغلب خورستانی بودند یا از شهرهای دیگر و در مواردی که سرقتی صورت می‌گرفت همان خوزستانی‌ها بیش‌تر ناراحت و برافروخته می‌شدند. چون پای حیثیت استان و شهر و دیار خودشان هم دربین بود.

یک‌بار که پس از خستگی از کار و طی مسافت زیادی تا محل استراحت (آدرس هم می‌دهم که نگوئید ساختگی‌است) کمی بالاتر از جراحی در شهرکی بنام “ممکو” (که اسم آن تغییر کرده به “بعثت” یا چیزی شبیه آن) و درجائی بنام “کمپ ممکو” که آن‌جا و سایر قسمت‌های شهرک را که حالا معروف به ساختمان‌های قدیمی و “بنگله‌ها” است، ژاپنی‌ها بنا کرده و بعد از انقلاب و لغو قرارداد مربوطه رها کرده و رفته بودند، ضمن صرف شام برق رفت و همه‌جا تاریک شد. چون آن موقع برق اضطراری هم نداشتیم (یا خراب بود) آن شب و دوشب و روز دیگر هم بدون برق سر کردیم و مشکلات زیادی بوجود آمد. یادم هست که عقرب و قورباغه فراوان بود و اطراف مارا هم گرازهای وحشی و شغال‌ها احاطه کرده‌بوند و تا صبح جیغ و داد آن‌ها سبب بی‌خوابی ما می‌شد. یکی از دوستان را که در تاریکی عقرب گزیده بود به درمانگاه بردند، جالب بود وقتی که برگشت تعریف می‌کرد که مسئولین درمانگاه عقرب گزیده‌هارا دودسته کرده و گفته بودند آنهائی که عقرب زرد گزیده این‌طرف بنشینند و آنهائی که عقرب سیاه زده آن طرف!

بلافاصله مآمورین برق دست به کار شدند و سیم‌کشی در مسافت زیادی انجام شد! درست خواندید، سیم کشی؛ چون مقدار زیادی سیم برق را شبانه دزدیده بودند یعنی در حالی‌که در سیم‌ها برق جریان داشت، دزدها با قطع برق در چند محل، سیم‌هارا قطع کرده و برده بودند. بعدها شنیدیم که ساکنین بنگله‌هائی که پتروشیمی عقیده‌داشت باید دراختیارکارگران باشد و این‌ها بناحق اشغال کرده‌ بودند باید تخلیه شود و این عمل ظاهراً به تلافی تخلیه خانه‌ها بوده، گردن راوی، بنده بی‌تقصیرم.

موارد زیادی هست که نمی‌خواهم همه را بنویسم ولی به یک مورد دیگر نیز که بسیار تأسف‌آور بود اشاره می‌کنم؛ طبق موافقت و دستور رئیس شرکت که مهندسی خوش‌نام و بسیار انسان‌دوست و خوش‌قلب بود، کانکسی را به ارزش تقریبی 11 میلیون تومان خریده و تازه در محلی که قرار بود برای استفاده بعنوان دستشوئی و حمام کارگران که اغلب خوزستانی بودند، مورد استفاده قرار بگیرد نصب کرده بودند. در حالی که کارگران مشغول حفر چاه و نصب لوازم برق و لوله‌کشی وسایر تجهیزات بودند، شبانه کلیه دستگیره‌‌ی درها و قطعات گران‌بها و لوازم و سیم‌کشی برق کانکس به سرقت رفت!

رئیس شرکت سعی داشت بنا به مصالح روز و اولویتی که به کارگران محلی می‌داد، تمام کارگران، غیراز متخصصین و مهندسینی که احتمالاً در محل پیدا نمی‌شد، از افراد محلی باشند، یعنی آن موقع بیش‌تر افراد، محلّی بودند. ضرر این دزدی بیش‌تر متوجًه کارگران خوزستانی می‌شد.

ننتیجه:

1-     خوزستانی‌ها هم می‌دانند که دزد همه‌جا هست و باید با او مبارزه کرد. گفتن این‌که جائی چیزی سرقت شده ربطی به همه ندارد و این‌همه در مملکت دزدی و بی…می‌شود، همه هم متضرر می‌شوند و به دزدها بدوبی‌راه می‌گویند. چرا باید به اهالی یک محل بر بخورد؟

2-     مقصر کیست؟ بگذریم از دلایلی که دزد و دزدی را در هرجامعه بوجود می‌آورد، در مورد خوزستان، باتوجه به تجربیات چند سال خدمت درآن محیط گرم و محروم، یکی دو نکته را عرض می‌کنم:

عوامل عمده؛ در درجه‌ی اوّل دولت‌ها هستند (هردولتی که تا بحال بوده، منظورم تنها جمهوری اسلامی نیست،) چون ازاین‌همه پولی که از نفت و پتروشیمی یا گمرک در بنادر بدست می‌آید 99 درصد آن صرف رفاه مرکزنشین‌های محترم می‌شود (حالا نه 99 درصد، آمار بگیرند مشخص می‌شود. درهرحال خرج پایتخت کم نیست. از جیب چه کسی در‌می‌آید؟!) فرضاً در شهرهای کوچکی مثل گناوه و ریگ و عسلویه و لنگه و جاسک و غیره چه مبلغ از درآمد گمرک یا نفت و گاز در محل خرج می‌شود؟

دوّم: ثروتمندان و افراد با نفوذ محلّی. این افراد که با استفاده از راه‌های قانونی و غیر قانونی و سفارشات و دست‌داشتن در سوراخ‌پلیته‌های متعدّد، به یمن نیروی کار کارگران و زحمت‌کشان محلی به ثروت‌های کلانی دست پیدا کرده‌اند، بلافاصله بعد از ثروتمند شدن، شروع می‌کنند به ساخت و ساز و سرمایه‌گذاری در تهران و شهرهای بزرگ وحتا دوبی! و از هرگونه سرمایه‌گذاری در محل خودداری می‌کنند. اهواز و سایر شهرهای خوزستان را ببینید! هنوز فاقد بسیاری از امکانات هستند و خرابه‌های جنگ و قبل از جنگ هنوز بحال خود باقی مانده‌اند.

اگر آب و هوا بد است برای همه بد است. کویت، قطر، بحرین، دوبی و غیره هم در حاشیه‌ی خلیج فارس، هوای بسیار نامساعدی دارند و ببینید چه پیش‌رفت‌هائی کرده‌اند و چه امکاناتی دارند. هیچ‌کس هم بخاطر گرما ثروت‌اش را بجاهای دیگر نمی‌برد بل‌که جلب سرمایه هم می‌کند، (دلایل دیگر و ناامنی اقتصادی را نمی‌دانم!) کسی هم بخاطر لجبازی یا نداشتن مسکن و فشارهای زندگی سیم‌های وزارت برق را نمی‌دزدد (چون کار زشتی است! و ضرر آن متوجه خودش و خانواده‌اش هم می‌شود.)

سوّم: عوامل خارجی و دست‌های پنهان. دراین قسمت چون موضوع گستردگی بیش‌تری دارد و بیش‌تر به دسائس انگلیس در جنوب ایران ارتباط دارد، به‌تراست آن‌را به زمان دیگری موکول کنم.

در مجموع بااین‌که دل خوشی از وزارت نیرو…ندارم، در مورد مطلبی که آن دوست نوشته، من شخصاً اشکالی در انتشار خبر نمی‌بینم. یعنی فکر می‌کنید برای این‌که به آدم‌های سالم برنخورد اخبار مربوط به سرقت را نباید انعکاس داد؟  

 

پی‌نوشت: بالاخره به کمک وب 3 مشکل موقتاً برطرف شد و از دوستانی هم که جواب ندادند و کامنت مرا پاک کردند ممنونم. برای این‌که از ادبیات هم زیاد دور نیافتاده باشیم این شعر را هم می‌نویسم و تا جلسه‌ی بعد شمارا دعا می‌کنم و به خدا می‌سپارم: یار با ما بی‌وفائی می‌کند/ هردم آهنگ جدائی می‌کند. به امید روزی که نه دزد باشد، نه وبلاگ‌نویس و نه فیل‌تر! همه را هم یکجا قاتی پاتی نوشتم، ببخشید.

خواب در بیداری (4)

جولای 5, 2008 by ع. آرام

به ساعت‌ام که نگاه کردم فکر کرم خراب است. ساعت می‌‌گفت هوا باید روشن و آفتاب درخشندگی هرروز خودش را داشته باشد، اما هوا تارک بود. همیشه این وقت روز تابلوهای مغازه‌ها، تیربرق‌ها و پنجره‌های ساختمان‌ها را راحت می‌شد دید. به چشمانم شک کردم. چراغ‌ها روشن شده بودند ولی بازهم جائی پیدا نبود. رفتم خانه و کمی آب به صورت زدم و خودم را انداختم روی تخت. حالتی شبیه خواب داشتم اما خواب هم نبودم. زیر نور لامپ اتاق، کتاب را که باز کردم مثل هر روز بود، چشمم اشکالی نداشت ولی حوصله‌ی خواندن نداشتم.

یاد روزی افتادم که از “ممکو” می‌رفتیم مجتمع. از جراحی که رد شدیم باد و گرد و خاک شروع شد. جاده مملو از خاک شد و راه را بجای نیم‌ساعت در یک ساعت آهسته طی کردیم. پیرزن و پیرمرد عربی که هر روز با فاصله، زن جلو با گاری سنگین و کیسه‌های خالی و مرد کمی عقب‌تر، مثل یک دوبه و یدک‌کش که محض احتیاط با فاصله‌ئی معقول در حرکت بودند بزحمت بطرف بیمارستان پانصد تختخوابی راه می‌پیمودند.

زباله‌های بیمارستان را هرروز می‌ریختند توی بیابان نزدیک بیمارستان و زن و مرد عرب می‌رفتند تا کیسه‌های خالی را از پلاستیک و جعبه‌های خالی پر کنند و برگردند بفروشند. دیروز که فکر می‌کردم شاید سوزش چشمهایم براثر گرد و خاک زیاد است به توصیه‌ی دوستان رفتم بیمارستان. اتاق‌های بیمارستان پر از میز و صندلی و کارمند و حراستی و مراجعه‌کننده بود ولی وقتی برای گرفتن فشار چشمم که باید هرماه انجام می‌شد مراجعه کردم گفتند که دستگاه فشارسنج نداریم. برگشتم و تصمیم گرفتم تا هفته‌ی بعد که می‌رفتم رِست صبر کنم.

راه برخلاف هر روز شلوغ و ترافیک سنگین بود. هوا از گرد و خاک تاریک بود و آفتاب دیده نمی‌شد. مینی‌بوسی که جلوتراز ما حرکت می‌کرد کنار جاده ایستاده بود و جلو ماشین خرد و داغون بود. مینی‌بوس دیگر هم که از روبرو می‌آمد و باهم شاخ به شاخ شده بودند وضع به‌تری نداشت. وقتی بجای ساعت هفت ساعت هشت به کانکس‌ها رسیدیم، گفتند یک مهندس آلمانی توی یکی از اتوبوس‌ها کشته و تعداد زیادی زخمی شده‌اند. خیلی‌ها آن آلمانی را می‌شناختند و با او دوست بودند.

شعله‌های فلیر در اثر باد مخالف، درست خوابیده بود روی انبار و کانکس‌ها. ماشین‌های آتش‌نشانی را فرستاده بودند تا اگر انبار در اثر حرارت زیاد بسوزد آمادگی برای خاموش کردن داشته باشند. بعضی چیزهای باارزش‌تر را جابجا کرده‌بودند. شدت گرما بیداد می‌کرد و تا آن روز سابقه نداشت. چندتا از کارگرها دچار گرمازدگی شده بودند و با وجود توزیع شربت آبلیموی خنک بین آن‌ها، بخصوص جوش‌کارها قادر به ادامه‌ی کار نبودند. ناچار بودیم دفتر و محل کار را ترک کنیم و کارگرها را بفرستیم در یکی از واحدهای مرتبط منتظر دستور بمانند. آن‌روز کار عملاً تعطیل شد و همه مراقب بودند حادثه‌ی ناگواری رخ ندهد.

شب قبل یادم هست که وقتی جلو رستوران قدم می‌زدیم آهسته راه می‌رفتیم تا قورباغه‌ها را له نکنیم. گربه‌های ژاپنی با اندام کشیده و پوزهای دراز، به قورباغه‌ها نگاه نمی‌کردند و چشمشان دنبال دست کارمندهائی بود که از رستوران خارج می‌شدند و گاهی باخود لای دستمال کاغذی تکه‌ئی گوشت یا ماهی آورده جلو گربه‌ها می‌انداختند و تفریحشان تماشای غذا خوردن گربه‌ها بود. می‌گفتند ژاپنی‌ها این‌هارا با خود از ژاپن آورده و بعد موقع رفتن بحال خود رها کرده‌بودند. با این‌همه گربه‌های زیبای ایرانی، وجود این گربه‌های لاغر و بدترکیب همیشه برای من سئوال برانگیز بود.

ظهر موقع غذا خوردن در سالن شماره‌ی یک، غذا مزه‌ی هر روز را نمی‌داد. قشری از گوگرد و آمونیاک و اوره و مواد دیگر طعم غذا را تغییر داده بود و اصلاً به دل ما ننشست. غروب که برگشتیم همه از خبر تصادف منجر به فوت یکی از بهترین مهندسین آلمانی ناراحت بودند و کمتر از روزهای دیگر حرف می‌زدند، حتا من حوصله نداشتم بعد از شام مثل همیشه کمی در محوطه‌ی جلوهتل‌ها قدم بزنم. اتاقم در طبقه‌ی چهارم بود و با این‌که ساختمانی جلو آن یا دراطراف تا شعاع چند کیلومتری وجود نداشت موبایل آنتن نمی‌داد و تماس با هیچ شهری ممکن نبود حتا ماهشهر. فردا صبح باید می‌رفتم سراغ پسر خواهرم و بچه‌هاش ولی حوصله نداشتم. روز تعطیل‌ام حسابی خراب شده بود.

کتاب همینطور توی دستم بود و روی تخت دراز کشیده بودم ورغبت خواندن نداشتم. یک مقام مسئول که گویا مدیر کل پیش‌بینی هواشناسی بود در مصاحبه‌ئی که با او ترتیب داده بودند می‌گفت؛ شاید این گرد و خاک تا اوائل پائیز هم ادامه داشته باشد. بنا به گفته‌ی او، دلیل وجود گرد و خاک بیش‌از اندازه در هوا بیش‌تر بخاطر وجود بیابان‌های شنی و کم‌آبی در اثر استفاده‌ی بیش‌از اندازه‌ی ترکیه برای پرکردن چندین سدّ جدید و برداشت‌های برنامه‌ریزی نشده‌ی عراق از آب دجله و فرات برای کشاورزی است که سبب شده تا محیط زیست طبیعی ایران بخصوص در خوزستان صدمه ببیند و آبگیرهای وسیعی چون هورالعظیم خشک شود. شاید دیر فهمیده یا دیر به فکر افتاده‌اند. اگر باران هم نبارد…!

خواب در بیداری (3)

جولای 5, 2008 by ع. آرام

عجیب است ولی واقعیت دارد!

امروز رفتم بیمه تا کارت بیمه‌ام را که سالی یکبار خودبخود باطل می‌شود بگیرم. این کارت را چند سال قبل گرفتم و چند بار هم تا بحال تمدید شده بود. قبلاً مدارک‌ام را تکمیل کرده و تحویل داده بودم و این، دفعه‌ی چهارم بود که برای پی‌گیری می‌رفتم. بار قبل مسئول مربوطه گفته بود باید از مرکز استعلام کنیم چون هرکاری برمی‌گردد به مرکز.

با فروتنی و ادب منتظر جواب ایستادم. طرف که گویا توی این هوای گرم پراز گرد و خاک، که معلوم نیست از کدام صحرای عربستان یا عراق به این‌جا سرازیر شده، کمی دل‌اش بحالم سوخته بود، گفت: متأسفانه برای بار دوّم پاسخ داده‌اند که نام شما در سیستم وجود ندارد! حالا باز دوباره باید استعلام کنیم و مدارک جدید را هم بفرستیم ببینند.

مدارک جدید عبارت از آخرین حکم و فیش حقوقی من بود که درآن قید شده بود چه مقدار بابت بیمه از حقوق‌ام در ماه کسر می‌شود. مبلغ بیمه را نشان دادم و گفتم سال‌هاست مبلغی بابت بیمه می‌پردازم، پس باید اسم کسی که حق بیمه پرداخت می‌کند در سیستم! باشد. گفت: حق با شماست ولی از اختیار من خارج است. وقتی می‌گویند در سیستم نیست لابد نیست، بی‌خود که نمی‌گویند!

این بار هم حق بامن نبود. مثل کسی که در بیداری خواب می‌بیند به خودم گفتم: این هم یکی از اشکالات بعضی از سیستم‌هاست که دست بگیر دارند ولی دست پس‌دادن ندارند. مثل همان فوق‌العاده شغلی که حق بازنشستگی‌اش را کم کردند و بعد جزو حقوق بازنشستگی بحساب نیامد. یا…خوب بگذریم، چه فایده دارد، تازه یادم آمد چون اسمم در سیستم نیست، ممکن است هزینه‌هائی را هم که تا بحال داده‌اند بخواهند پس بگیرند! سرم را انداختم زیر و آهسته از در رفتم بیرون! تا روزی دیگر و خاطره‌ی شیرین دیگر، شب و روز بر همه‌ی شما خوش!

خواب در بیداری (2)

جولای 4, 2008 by ع. آرام

عجیب است ولی واقعیت دارد!

این حرف یا نظر، مربوط به حالا نیست، دست کم مال دوهزار و پانصد سال پیش یعنی زمان افلاطون و  ارسطو و سقراط و غیره است که عقیده داشتند؛ “هرجامعه از تک‌تک افراد آن تشکیل شده و تا آحاد مردم درست نشوند و تغییر نکنند، نباید منتظر حکومت مطلوبی باشند.” این نظر در کتاب دینی مسلمانان و در گفتار بزرگان از جمله علی‌(ع) هم آمده (نقل به مضمون) که: “خدا هیچ قوم و قبیله‌ئی را دگرگون نمی‌کند مگر این‌که خودشان در خود دگرگونی ایجاد کنند.” و: “هرملت یا امّت، مستحق همان‌نوع حکومتی‌است که دارد.”…و نظایر آن. عوامانه‌اش می‌شود: از کوزه همان برون تراود که در اوست! بعضی‌ها عقیده‌دارند که مردم ما بهترین مردم دنیا هستند. خداکند این‌طور باشد، ماکه بخیل نیستیم!

قسمت دوّم خواب در بیداری را به موضوعی اختصاص می‌دهم که در واقع مشتی نمونه‌ی خروار است و طرز فکر بعضی از افراد (مسئول یاغیر مسئول) را منعکس می‌کند، با قید این استثناء که همه آن‌‌طور نیستند و خدا کند شما ازاین‌ها باشید نه آن‌ها!

در همین ایّام نوروز گذشته، مریضی داشتیم که نیمه‌شب ناچار شدیم اورا به بیمارستانی برسانیم. اورژانس بیمارستان وضع آشفته‌ئی داشت و برخلاف این‌که از رادیو و تلویزیون شعارهای زیادی پخش می‌شد که در این روزها برای مردم چه تدارکاتی دیده و چه پیش‌بینی‌های گهرباری کرده‌اند، حتا در بیمارستانی با آن بروبیا (نمی‌گویم چون طول و تفصیل می‌خواهد که در حد توان و گنجایش مطلبی در یک وبلاگ نیست،) یک پزشک نیمه متخصّص (عمومی یا داخلی؟) هم وجود نداشت.

مریض ضمن یک سرگیجه‌ی شدید و حالت تهوّع از خواب پریده و رفته بود طرف دستشوئی. با صدای بلندی که از دستشوئی برخاست، سراغ او رفتم و دیدم که تقریباً بیهوش روی زمین افتاده. از آمدن بستگان و انتقال به بیمارستان و عدم قبول چک بانکی توسط حسابداری و غیره خودداری می‌کنم. در حالی که یک مورد اورژانسی بود، مسئولین بیمارستان از بستری کردن و انجام هرگونه آزمایش یا عکس‌برداری و اسکن و غیره تا پرداخت وجه نقد(نه چک بانکی – ایران‌چک!) خودداری می‌کردند، درحالی‌که این روزها هر بقالی هم این چک‌هارا قبول می‌کند.

مراجعه‌ی ما بخاطر حالتی بود که در مریض ایجاد شده و سبب شده بود تا تعادل‌اش ازبین برود و بخورد زمین وسرش به چیزی برخورد کند و کمی زخمی بشود. چون تنها متخصّصی که حاضر بود (آن‌هم با تإخیر زیاد،) یک متخصّص ارتوپدی بود، تمام کوشش اورژانس صرف رسیدگی به آن زخم یا ظاهر قضیه شد. دکتر هم نگاهی به زخم کرد و رفت و پانزده‌هزارتومان برای گفتن یک جمله گرفت. علت را گذاشتند کنار و چسبیدند به معلول. صبح خسته و درمانده بدون این‌که نتیجه‌ئی بگیریم، تنها با پرداخت هزینه‌ی بسیار زیادی به بیمارستان (حتا پول یک‌ اتاق خصوصی در حالی که فقط چند ساعت در اورژانس بیمارستان بودیم! یعنی ساعت 4 صبح مراجعه کردیم و 7 آمدیم بیرون،) و دکتر ارتوپد که فرمودند: “این زخم چندان مهم نیست و شکستگی ایجاد نشده،” و اعتراض دکتر به مسئول اورژانس که: “چرا هرکس را که مراجعه می‌کند! فوراً نمی‌فرستید سیتی‌اسکن و منتظر دستور پزشک می‌‌مانید؟!” (آخر هرطور شده باید خرج دستگاه‌هائی که خریداری شده در بیاید!) برگشتیم خانه. از اصل مطلب هم که مریض چرا دچار چنین حالتی شده و چه باید کرد، خبری نشد و صبح راه افتادیم دنبال یک مطب (یا فارسی‌تر، متب!) خصوصی و ماجرا از نو! (این‌را نوشتم چون طبیب با تبیب فرق دارد!)

یاد این شوخی قدیمی افتادم که: یکی سر کوچه زیر تیرچراغ‌برق دنبال چیزی می‌گشت. یکی پرسید چیزی گم کرده‌ای؟ گفت: چند سکّه. پرسید کجا؟ گفت: ته آن کوچه. پرسید چرا این‌جا دنبال‌اش می‌گردی؟ گفت چون کوچه تاریک است و چراغی ندارد این‌جا در روشنائی دنبال پول‌ام می‌گردم!! در واقع حکایت همان لحاف ملانصر‌الدین نیست و گرفتن پول، نه دادن سرویس؟ آدم گاهی خیال می‌کند در بیداری دارد خواب می‌بیند. شما چه فکر می‌کنید؟

هنر مدرن!

جولای 2, 2008 by ع. آرام

نقاشی با شن روی شیشه، همراه با موزیک و مخلّفات! این‌جا

لاف هفت‌شهری!

جولای 1, 2008 by ع. آرام

هفت شهر عشق در دنیای وب

شاه بود اما بسر تاجی نداشت

شعر گوی و طنز پرداز و ادیب

شوخ بود و قصد وراجی نداشت!

تارو پود گفته‌ را خوش می‌تنید

کارگاه و دوک و نساجی نداشت!

دست تنها بود در تایپ و ادیت!

دستیار و خاله خانباجی نداشت

ساده بود و بی تکلف در دکور!

شاخ و برگ و بُته و کاجی نداشت

شاخسارش دائماً سر سبز لیک

در نظردون صوت دراجی نداشت

راه خود می‌رفت “آرام” و صبور

چون حریفان قصد تاراجی نداشت

کعبه‌ی دل‌های عاشق‌پیشه بود

گرچه هرگز زائر و حاجی نداشت!

مرگ تدریجی زنده‌رود!

ژوئن 30, 2008 by ع. آرام

امروز ضمن سرزدن به بعضی وبلاگ‌ها و سایت‌ها که بعضی هم کمتر امکان دیدنشان هست، مثل گوشزد، چند عکس از زاینده‌رود خشک دیدم و شعری، (مصراعی،) که آن دوست محترم سروده و اتمام و اکمالش را به دیگران واگذار کرده بودند به این مضمون که: “از زنده‌رود مانده بجا آب مرده‌ای،” راغب شدم و شعر زیر را سرودم و چون فرصت زیاد نبود ناچار چندان هم کامل وبی‌نقص ازآب در نیامد، ولی وقتی رفتم سراغ همان وبلاگ تا بصورت کامنت شعر را تقدیم ایشان بکنم وبلاگشان باز نشد که نشد. از دوستان مشترکی که دسترسی به آن وبلاگ دارند خواهش می‌کنم همکاری کرده و شعر را کپی و از طرف بنده حضورشان ارسال دارند!

از زنده‌رود مانده بجا آب مرده‌ای

چون چهره‌ی لهیده و درهم فشرده‌ای

گرمای مهر دوست بجانت حیات داد

اما تو آبروی بخشش و ایثار برده‌ای

آب خودی و غیر به یک جو نمی‌رود

قهر است با تو رود، تو چون او نبوده‌ای

شعر و سرود کوه نخواندی بگوش رود

همدست نا مبارک مرداب بوده‌ای

رنجیده شد ز آب کثیف و تفاله‌ها

حیف از صفا و پاکی آبی که خورده‌ای

بس ره سپرد تا برسد در دیار دوست

کی دست یاری او را فشرده‌ای؟

چون سبزی و طراوت و پاکی ز رود رفت

کی شوق زندگی‌ست به شهر فسرده‌ای

ع آرام

پی‌نوشت: امروز دوستان زنده‌رودی اطلاع دادند که آب زنده‌رود را باز کرده‌اند یعنی که موقتاً از مرگ نجات پیدا کرده. زنده‌رود همیشه جاری و زنده و برقرار و دست راست‌اش زیر سر رودخانه‌ی خشک شیراز هم باشد!

آبروی اصفهان زاینده رود

تا به کی بی‌آب رودی زنده بود؟

کاش روزی خشک رود شهرما

یاد گیرد زندگی از زنده رود

از سپاهان پر از لطف و صفا

سوی شیراز هنرپرور درود!

بی‌هنر این شهر هم آبی نداشت

خشک چون رودش که خشکی می‌فزود

شعر تر از عین آرام آمده‌ست

پر کند تا شهر زآهنگ و سرود

سعدی و حافظ همیشه زنده‌اند

هفت‌شهر از عشق هم خالی مبود! (مبود ویرایش جدید مباد! برای جور شدن قافیه!)

خواب در بیداری! (1)

ژوئن 30, 2008 by ع. آرام

باور نمی‌کنید ولی واقعیت دارد!

این مطلب، نه داستان است، نه طنز و نه حتا یک نمایشنامه‌ی مدرن! فقط گزارشی است از یک خواب در بیداری!

همه از خواب در خواب! برداشت مشخصی دارند و با تطبیق نسبی حوادث آن، با معیارها یا تصورات شناخته‌شده‌‌‌، می‌دانند که خواب چیست یعنی این‌که برحسب اعتقادات یا تجارب یا علائق شخصی، آن‌را جدَی بگیرند یانه.

در خواب، سوژه یا خواب‌بیننده اختیاری ندارد و نمی‌تواند در ماجرائی که درجریان است از روی قصد و با ابزارهای بیداری دخالت کند. حتا زمانی که خود یا دوستان و اطرافیانش به خطر می‌افتند قدرت دخالت و کمک برای رفع خطر ندارد، در واقع او تنها یک ناظر است.

برخلاف آن، خیال‌پردازی که فرنگی‌ها به آن فانتاسیَز یا fantasize می‌گویند ساخته‌ی ذهن انسان است و شخص، رسیدن به آرزو‌هائی را که در مواقع عادی به آن‌ها دسترسی ندارد در خیال تحقق می‌بخشد و به آن شاخ و برگ می‌دهد. گرچه هر دو مورد، در حالات جسمی و روحی فرد بی‌تأثیر نیستند ولی شخص بلحاظ اطلاعی که از تصنّّعی بودن خیال‌پردازی در بیداری دارد آن‌را جدّی نمی‌گیرد. از موارد استثائی و اختلالات روانی دراین‌جا صرفنظر می‌کنم.

شما حالت سوّمی را هم تصور کنید که نه خواب باشد و نه خیال‌پردازی! یعنی انسان در بیداری خواب ببیند؛ با چشمان باز و با حرکات عادی دست و پا و به اختیار خود جابجا ‌شود، ببیند، بشنود ولی قدرت دخالت در اتفاقاتی که در اطراف‌اش می‌افتند نداشته باشد! بعلاوه دیگرانی که در صحنه هستند حضور اورا احساس نکنند! به این حالت می‌گویند خواب در بیداری!

خواب در بیداری بعضی از خصوصیّات خواب و پاره‌ئی از خصوصیات خیال‌‌پردازی را درخود دارد! مثل خواب طبیعی، شخص به اختیارخود عمل نمی‌کند و ناظر است ولی چون می‌داند آن‌چه که اتفاق می‌افتد واقعی نیست، یعنی خواب است! و یا به عبارتی”خلاف واقع” است! آرزو می‌کند آن‌طور نبود و چون مستقیم یا غیر مستقیم قادر به دخالت در تغییر آن‌چه که در جریان است هم نیست! (یعنی نه در حالتی طبیعی از خواب است که پس از بیداری خیالش راحت بشود که “خواب بوده!” و نه مثل رؤیا قادر به تغییر صحنه‌ها بمیل خود است،) حالتی بسیار عذاب‌آورتر و یأس‌آورتر از خواب یا رؤیا به او دست می‌دهد.

اگر از آدم‌های خوشبخت روزگار هستید و هیچ‌وقت در بیداری خواب نمی‌بینید که خوش بحال شما. با شما کاری ندارم. با آن‌هائی هستم که مثل من بطور مکرر در بیداری خواب می‌بینند. برای این‌که بیش‌تر متوجّه‌ی چنین حالاتی بشوید چند مثال می‌زنم که تا بحال برایم اتفاق افتاده و آرزو می‌کنم برای شما اتّفاق نیفتد، برای جلوگیری از طول کلام و خستگی شما، هر بار یک مورد از حالات خواب در بیداری را نقل می‌کنم! بدیهی است موارد بعدی چون مقدمه نخواهند داشت کوتاه‌تر خواهند بود:

اول ببینیم این حالت خواب در بیداری چگونه شروع می‌شود یا تحت تأثیر چه عواملی شکل می‌گیرد. وقتی فرضاً عازم فرودگاه هستی و مقداری ظروف نقره قدیمی (قانونی و با سند و مدرک) همراه داری که می‌ترسی در چمدان به آن‌ها فشار بیاید و خراب بشوند، بفکر می‌‌افتی که همه را در روزنامه بپیچی و در یک ساک دستی بگذاری. چون مبداء و مقصد، هر دو داخل کشوراست، با تجارب قبلی و مشورت، می‌دانی که نباید به مشکلی از نظر بازرسی برخورد کنی، همه‌جا هم چشم از آن‌ها برنمی‌گیری مگر جائی که اطمینان داری کسی هست که به‌تر از تو از منافع تو حمایت کند!

وقتی اشیاء از زیر دستگاه رد می‌شود به تو می‌گویند این‌هارا بیرون بیاور ببینیم. بعد از دیدن و کمی پاس‌کاری که به آن نشان بده و به این نشان بده و پس از تأیید، همه را می‌ریزند توی ساک دستی و برمی‌داری می‌روی و تا تهران هم از خودت دور نمی‌کنی.

در تهران مرحله‌ی اوّل خواب در بیداری شروع می‌شود؛ قسمتی از نقره‌ها مفقود شده و بقیه نیز که سری بوده ناقص شده‌ و ارزش خودرا ازدست داده‌اند. نقره‌ها که با توجه به مشخصات و نقوش روی آن‌ها قدمتی بیش از صد سال داشته و خانوادگی‌است، ارزش این را دارند که موضوع را پی‌گیری کنی. بعد که تماس می‌گیری می‌گویند پی‌گیری نکن چون دردسر برایت درست می‌شود! هیچ‌کس تورا تحویل نمی‌گیرد، یعنی کسی تورا نمی‌بیند! و خلاصه دچار همان حالت خواب در بیداری می‌شوی و با خودت فکر می‌کنی این‌جا دیگر کجاست؟!

ادامه‌دارد.

fear

ادیان، اعتقادات و زندگی عادی و اجتماعی مردم

ژوئن 27, 2008 by ع. آرام

شاید در درجه‌ی اوّل بنظر برسد که می‌خواهم وارد یک بحث حساس دینی بشوم. امّا در واقع، از آنجا که مطالعات کلاسیکی دراین زمینه ‌ندارم، بعلت عدم آشنائی دقیق با چنین مطالبی مایل به ورود به حیطه‌ی این امر وسیع و خطرساز نیستم. عنوان مطلب را هم که رسا و گویا نیست، بااحتیاط انتخاب کرده‌ام و جای مفهومی مثل “اثرپذیری متقابل” خالی است.

باید اشاره کنم که دلیل بیان این مطلب، یکی کنجکاوی در مسائل گذشته و دیگری مطالعه‌ی مطلبی بزبان انگلیسی در یک کتابچه‌ی منتشره در کشور ترکیه بود و بازگوکردن حکایتی که اساس آن یک جنبش گروهی و اجتماعی در قرن‌ها پیش از این بوده با احساس این ضرورت که برای بیان آن اتفاق ساده ولی اثربخش، لازم است کمی مقدَمه‌چینی کنم.

در عین‌حال، برای نتیجه‌گیری درباره‌ی نکته‌ئی که در خبری (مربوط به بیش‌از دوهزارسال‌پیش) آمده به‌تراست خود خوانندگان، موضوع را مورد توجّه قرار داده و خود به نتیجه‌ی لازم برسند. فراموش هم نکنیم که معمولاً به تجربه ثابت شده که تاریخ تکرار می‌شود، و هر اتفاق مشابهی (نظیر جنبش‌های اجتماعی مورد بحث) شاید در هرنقطه‌ی دیگری از دنیا نیز رخ دهد. در ضمن به دیدگاه‌های رسمی ترکیه هم کاری ندارم و هدف تأیید یا تکذیب ایدئولوژی خاصی نیست و بیش‌تر هدف از نوشتن این مطلب، ذکر یک خاطره و نکات حاشیه‌ئی آنست.

بعنوان مقدمه، می‌دانیم انسان چیزهای زیادی را خلق کرد که یکی هم تاریخ بود. تاریخ با موجودات متفکّر و آگاه و تحولاتی که از تأثیر این موجود مؤثر بوجود می‌آید، سروکار دارد. در بررسی‌های تاریخی و تحولات جوامع، پیوسته باید در نظر داشته باشیم که با انسان متفکّر، جستجوگر و خلاّق روبرو هستیم که خود خالق تاریخ است، بنابراین پایه‌ و مبنای بررسی‌ها باید شعور و خلاقیّت همراه با آزادی و انتخاب باشد. درعین حال نمی‌توان تأثیر انسان بر محیط خود را تنها در قالب‌های خشک و لایتغیری چون فرمول‌های ریاضی و حتا دینی بررسی و توجیه کرد.

از نظر علمی و طبیعی، یکی از تفاوت‌های انسان با حیوان نیز، پیروی انسان از تفکّر و شعور توأم با آزادی (اختیار) و پیروی حیوان از غریزه است. شکل جوامع انسانی، چون پویائی و تحول برآن حاکم است ثابت نیست، ولی تشکیلات حیوانی بخاطر پیروی از طبیعت و غریزه همیشه ثابت است. ‌بهمین دلیل، جامعه و رفتارهای اجتماعی انسان‌ها را نمی‌توان با قوانین و فرمول‌های ثابتی توجیه و تفسیر کرد ولی برای جوامع حیوانی می‌توان به نتایج نسبتاً ثابتی رسید. (عکس‌العمل‌ها و فعالیت‌های انسان قابل پیش‌بینی نیست ولی عکس‌العمل‌های حیوانات را تقریباً می‌شود پیش‌بینی کرد.)

دراین‌جا قصدم نه تعریف و تمجید از طرز فکری خاص و یا یک عقیده و دین مشخصی است و نه کوبیدن و تخطئه‌ی عقاید و ادیان. این اتفاقات ممکن است در هرجامعه با هرنوع طرز تفکری دینی یا دنیوی بوقوع ب