درباره‌ی خودم!

 دوستان عزيزي پرسش‌هائي مطرح کرده بودند که اين‌ها جواب‌هاي کوتاهي براي آن پرسش‌هاست:  

س – تو کی هستی؟                                ج- خودم!

س- اسم تو چه معنی داره؟                       ج- قد بلند یا دراز!

س- چه رنگی هستی؟                             ج- مَرمَرِشکی! (سبز روشن!)

س- قلب‌ات چه رنگیه؟!                             ج- بنفش متمایل به سیاه

س- تو دل‌ات چی می‌گذره؟                       ج- خون!

س- به کدام خدای یونانی شباهت داری؟      ج- هفائیستوس!

س- چه نوع شخصیتی داری؟                     ج-  شخصیت حقیقی!

س- لاکی نامبر تو چیه؟                             ج- 13

س- چقدر تیزهوش هستی؟                      ج- اینقدر!

س- با کدام موسیقی جور هستی؟            ج- دف و رقص سماع (چون همیشه دور خودم می‌چرخم)

س- چه غذائی دوست داری؟                     ج- بی‌نمک (چون خودم دارم!)

س- از کدام کلمات بیشتر خوشت می‌آد؟     ج- ignore , cancel , delete , omit

س- چگونه خواهی مرد؟                           ج- نفسم که بند بیاد می‌میرم

س- اهل شرکت در چه نوع بازی هستی؟    ج- هیچ نوعی (چون باندازه کافی بازی خورده‌ام)

س- مدرک تحصيلي تو چيه؟                     ج- دکتراي قلابي!

س- با چه زباني مطلبتو مي‌نويسي؟          ج- به زبان بي‌زباني

س- از چه فونتي استفاده مي‌کني؟            ج- براي نوشتن تاهوماي ده براي خواندن نازنين 14 !

 

پي‌نوشت: اين يادداشت را با الگو گرفتن از فيس بوک نوشتم ولي آن‌جا پرسش‌هائي مطرح مي‌شود که نتيجه گيري ممکن است باب طبع طرف نباشد. يعني فيس بوک خودش نتيجه گيري مي‌کند که بيشتر با وصعيت سوژه مطابقت ندارد، و خيلي هم وقت‌گير هست، مثلاً نتيجه گرفته بود که يکي از دوستان که ساکن شيراز است در نيويورک ساکن است! و يکي ديگر که تهراني است نوشته بود تو آلماني هستي! شايد اون بهتر مي‌دونسته! در مجموع آن هم يکنوع بازي وسرگرمي‌است.

در ضمن مطلبي که معمولاً در يک وبلاگ نوشته مي‌شود مخاطب خاصي ندارد و عمومي و کلي است. دوستان قديمي در اينجا هوششان به حواسشان هست! و خرده نمي‌گيرند. محيط وبلاگ معمولاً محيطي شخصي و دوستانه است و ايجاب مي‌کند که گاهي شيوه‌ي طنز به کار گرفته شود.  به دلايلي مجبور شدم متن را کاملاً عوض کنم. قبلاً چيز ديگري بود، کمي سفارشي شد.

3 نظر

  1. غزل: مصطفي مباركي از گچساران
    صبـر كن گريه زمين گير شود بعد برو
    آسمان قصه‌ي منـدير شود بعد برو {مندیل درست است – بمعنی دستار یا عمامه احتمالاً سیاه چون شاعر هم گفته: آمد و بنشست با مندیل زفت/تیره رنگ و گنده همچون خیک نفت! درضمن توی ولات شما رسمه که معشوقه رو شب از خونه بیرون کنند؟ این کج سلیقگی از شما بعیده!}
    دلم از ناله‌ي بشكسته‌ي تو سير نگشت {اینجا هم انگار خوشتون میاد یار بناله و شما به ناله‌اش گوش بدید! چه سنگدل!}
    تا دل از قامت تو سير شود بعـد برو
    سال ها ساعت عمرم به تماشاي تو رفت {بجای ساعت می‌توانستید بنویسید لحظه یا موسم یا سال‌ها چشم امیدم به تماشای تو رفت، مثلا!}
    دست بگذار پسر پير شود بعـد برو {دست کم صبر بده پیر شوم بعد برو!}
    خسته‌ي اشكي اگرهست تو هم صبر نماي {خسته از اشک منی؟ نو گل من، حوصله کن!}
    اين سفر اشك به زنجيـر شود بعد برو
    جان مرغي كه پر و بال تكيده است نگر
    مرغ اگر زنده به تقـدير شود بعد برو {جالب است یعنی تعلیق به محال}
    محنت فـاصله ها ايل دلم را بشكست
    خواب چون قابل تعبيـرشود بعد برو
    هر كه جـاني به در آرد به قصاصش ببرند
    غم در اين محكمـه تقصير شود بعد برو {تقصیر را بجای تقصیرکار نمی‌شود گرفت شاید بهتر بود می‌نوشتید تعزیر}
    ماه در عقرب غم داس به خرمن نبـرند
    صبر كن زود چه قـدرديرشود بعد برو {صبر کن تا که چه تقدیر شود…}
    باورم نيست كه افتـادي و افتاده شدم {باورم نیست که رنجیدی و ترکم کردی}
    عشق اگر كشته به شمشير شود بعـد برو {عشق من! گر که دلم از تو شود سیر برو}
    صبر كن تا كه ببيني قفـس سينه‌ي يار
    هدف قبضه ي پنج تيـر شود بعد برو {هدف ناوک مژگان و ‌‍نُک تیر شود بعد برو}
    —————————–
    ممنون. شعر نسبتاً زیبائی است. دستتان درد نکند. اما کمی تا حدودی با این شعر مشکل داشتم دست‌کاری‌اش کردم (اگر بدتان نیاید!) متأسفانه دست به ای‌میلم خوب نیست! همین‌جا نظرم را بین علامت {} گذاشتم. کلماتی چون “پنج‌تیر” و “قدردیر” در شعر سکته دارند و بجای کلماتی مثل تقصیر و غیره!هم می‌شد از کلمات مناسب‌تری استفاده کرد. موفق باشید

  2. با سلام
    دوست عزيز مندير يك كلمه اصيل فارسي است به معني انتظار به فرهنگ دهخدا مراجعه نماييد
    تعزير هم با حد و قصاص فرق مي كند عرض كردم بنده فوق ليسانس حقوق دارم بنابراين فرق بين قصاص و تعزير را خوب بلدم .
    پنج تير هم نوعي اسلحه است در اصطلاح همان اسلحه برنو يا پران است بنابراين سكته ندارد .
    —————————————————————
    جناب مبارکی عزیز: 1- از این‌که با گفتن واقعیت شمارا رنجاندم پوزش می‌خواهم. در صفحه‌ی 19100 فرهنگ دهخدا جلد سیزدهم (چاپ اول از دوره جدید پائیز 1373) بعد از لغت مندیات می‌رسیم به لغت مندیرو که اسم قلعه‌ایست در چاه‌بهار و بعد کلمه‌ی مندیش که آن‌هم نام قلعه‌ایست در خراسان و بعد مندیل که بمعنی دستار و عمامه است و بنده کلمه‌ای دراین چاپ بنام مندیر ندیدم. لطفاً اگر هست راهنمائی بفرمائید کجاست ممنون خواهم شد. 2- صحبت از ادبیات ارتباطی با حقوق ندارد در شعری که اشاره کردم تقصیر نامناسب بکار رفته و برای مثال نوشتم تعزیر، منظور آوردن کلمه‌ئی بود که از نظر دستوری درست باشد (فرضاً اسم فعل) شما می‌توانید هرطور مایل هستید کلمات را بکار ببرید. قضاوت با دیگران است. من هم با احترام گفتم، کلی هم وقت صرف کردم و فکر کردم کار خوبی کرده‌ام. کسانی که با ادبیات سروکار دارند باید تحمل نقد و انتقاد را هم داشته باشند. راجع به پنج تیر هم بنده نا آشنا با برنو که در جنوب فراوان بود نیستم بخصوص که با پران هم فرق دارد که شکاری است نه جنگی! ولی حالا چون پنج تیر نوعی سلاح است دلیل نمی‌شود که سکته نداشته باشد! منظورم در شعر است نه تیراندازی! اهل ادب سکته را در شعر می‌شناسند. موفق باشید

  3. با سلام خدمت برادر بزرگوارم
    مندير تشكيل شده است از دو كلنه من + دير يعني من از تو دير در ادبيات فارسي اصيل هم بكار رفته است .
    من در يك بيت گفته ام هر كه جاني به در آرد يعني هر كس قتل مرتكب شود در ابتداي امر بايد رابطه ي بين فرد و تقصير مشخص شود بعد مجازاتش هم قصاص است . در بسياري از اشعار ادبيات كلماتي نظير حق و كشتن و زندان و مجازات و غل و زنجير و حبس و اعدام و حد و تنبيه … كه الزاما كلماتي با بار حقوقي محض هستند مشاهده مي شوند بنابراين ارتباط ميان اين دو ناگسستني است .
    اما در خصوص پنج تير بهتر است نظر شما را بپذيرم مثلا بگويم ده تير شود بعد برو .
    از راهنمايي شما سپاسگذارم
    استوار باشيد دوست عزيز

يك پاسخ برايش بگذاريد