boz & bozo!
ارسال شده توسط ع. آرام در اکتبر 9, 2007
برای چندمین بار، فیلم مسافرت اخیرم را نگاه می کردم. حوصلهی کار دیگری نداشتم، یعنی کاری هم نداشتم. به قسمتی از فیلم که رسیدم یادم آمد چند ساعتی با مردی سفیدپوست از آفریقای جنوبی، نه به اختیار، همسفر شدم. آدم بدی نبود. تازه بازنشسته شده و بهمراه همسر آمده بود به یک سفر تفریحی. تا چیزی نمیپرسیدم حرفی نمیزد. انگار ذاتاً کمحرف بود. دربارهی کار دولتی که داشته و حقوق بازنشستگی و امکانات شهری و رضایت از زندگی گفت و کمی هم از رفتار رنگینپوستهای آفریقای جنوبی بعد از تغییرات و به قدرت رسیدن سیاهان و رفتار مسالمتآمیز آنان با سفیدپوستان وازاین قبیل که شنیدناش برای من هم تازگی داشت و هم حسرت!
میگفت همه همدیگر را بخشیدهاند. وقتی “آنها” بما میرسند لبخند میزنند که کلاً کار بدی نیست! ولی ما بروی خودمان نمیآوریم! آنها هم مارا پذیرفتهاند و بروی خودشان نمیآورند! در مورد مناسبات دیگرهم، فرضاً اگر کاری باشد بین خودشان تقسیم میکنند، کارهای بهتر، اوّل به متنفّذین و دانهدرشتها میرسد، بعد به مردهای معمولی سیاهپوست و بعد زنهای سیاه پوست و اگر کاری زیاد بیاید به ماهم میدهند، ولی در مجموع مشکلی نداریم و زندگی خودمان را میکنیم. با وجود کمحرفی، فکرمیکنم متوجّه شد که همهاش من سئوال میکنم. بدم نمیآمد که اوهم چیزی بپرسد ولی ترس داشتم از اینکه با تلفظ بد و انگلیسی لهجهداری که دارم بتوانم ازعهدهی ادای مطلب بر بیایم.
اولین سئوالی که کرد فهمیدم که “ما” چقدر انگلیسیزده! شدهایم. اوّل فکر کردم اشتباه شنیدهام، پرسید: شما درایران بُز زیاد دارید؟ (بز را به فارسی گفت،) به خیال اینکه منظورش bozo یعنی دوست و رفیق است، گفتم، خوب، طبیعی است، هرکسی تعدادی دوست دارد. بلافاصله متوجّه اشتباه خودش شد و گفت منظورم اینست که بز زیادتر دارید یا شتر؟! (این بار بز goat و شتر camel را به انگلیسی گفت.)
مانده بودم که چه جوابی بدهم. تقصیری نداشت. لابد تصوّر آنها همین است و ماهم که کار زیادی روی شناساندن خود و کشورمان (آنطوری که بوده وهست، یعنی باید باشد!) نکردهایم. توضیحی سرسری دادم؛ یعنی اینکه بهتراست خودتان بیائید و ببینید. دوباره پرسید میتوانم بیایم؟ گفتم البته. گفت؛ یعنی راحت میشود سفر کرد؟ گفتم خوب معلوم است. گفت؛ وراحت میشود…؟ بقیه حرفش را خورد. نمیدانم به حساب کم حرفیاش بگذارم یا عدم اعتمادی که در گفتههای من احساس کرده بود…هرچه بود نه من منظور اورا فهمیدم ونه او حرف مرا…!
امروز که این فیلم کوتاه را در وبلاگ سلما دیدم بدم نیامد بگذارم اینجا تا دیگران هم ببینند؛ شاید کمی از فکر بز و شتر بیایند بیرون و بجای boz به bozo فکر کنند!
علی ا کبر فا طمی گفت
با درود به شما و امید انکه ان بیچاره اگر امد به گروگان گیران بر خورد نکند که فعلا انگار گروگان گیری و باج خواهی مد روزه .در ضمن اهنگ زیبای اصلانی هم واقعا زیباست موفق باشید.
شیخ الشیوخ گفت
البت باید خدمتشون عرض می کردی بز که خیر اما تا دلت بخواهد خر داریم!!
From Tehran, with love! گفت
ها ! اینو راست گفتی یا شیخ!
[در اینجا خلایق جملگی بسی گریه کردندی و جامه بر تن دریدندی در شوق این نکته بینی!]
رها گفت
سلام عمو
عجب انگليسي حاضر جوابي…
حالا چرا بز ؟ واقعا شتر بيشتر يا بز؟ من مي گم گوشفند چرا؟؟؟؟؟
شادزي
peyman گفت
تنها راه ممکن ،تبلیغات به زبان انگلیسی در مورد واقعیتهای ایران و ایرانی است،اگر دسترسی به روزنامه های محلی و جراید محل اقامت دارید،مقاله بنویسید،حقیقت اینستکه ما کمتر به زبانهای غیر فارسی از خودمان می گوییم و گاهاً هم ضد تبلیغ می کنیم…