خارج از دستگاه…

قرار نبود وارد این مقوله‌ها بشوم، می‌خواستم طنزکی بنویسم و شعرکی بگویم و بعد دعایتان بکنم بروم دنبال کارم. آخر مارا به سیاست و کیاست و ریاست و …ست‌های دیگر چه کار. بقول شاعر…آتش بجان شمع فتد کین بنانهاد…! (بگذریم که حالا دیگر بجای شمع کافوری چراغ نفت می‌سوزد…) منظورم [...]

شعری از شفیعی کدکنی

“خموشانه”
شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟
شور و شیدائی انبوه هزارانت کو؟
می‌خزَد در رگِ هر برگِ تو خوناب خزان
نکهتِ صبحدم و بوی بهارانت کو؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه‌ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟
زیر سرنیزه‌ِ تاتار چه حالی داری؟
دل پولادوشِ شیر شکارانت [...]

دعوای رندانه!

رندی گفتا: شوم از اینجا خَرَجو!
 

شاید که شود کمی بحالم فَرَجو!
 

جائی که نه مشت و مال باشد نه لگد
 

یا کس نکند چشمش و ابروش کجو!
 

گر رفتم و آزاد شدم از غم دهر
 

دیگر اثری از من بیچاره مجو
 

بردار زیقَه‌ام دادا پنجولت
 

تو اونور جو بایست، من اینور جو!
 
 
 
پی‌نوشت: [...]

از سر دلتنگی!

از روزي كه روزگار
با غیر درآميخت
رهايش كردم.
لحظه اي – اگر بتوانم -
در هوائي كه زندگی
درآن نفس مي‌كشد
نخواهم ماند!

نمایشنامه‌ی بدون کلام در دو پرده!

( ) ( ) ( ) ( )

() () () () [...]

فال با اشعار”لنگستون هیوز”!

بی‌درد هرگز!

انگار سقّ مارو با درد و غم برداشته‌ان. وب‌گردی هم بقول سلما دیگه درد منو دوانمی‌کنه! سراغ هرکسی می‌ری، یا از اشک و غصّه حرف می‌زنه، یا آهنگ بی‌وفائی سرمی‌ده و مثل دکتر مزیدی برای مدّتی‌هم که شده (که نگفته چه مدّت) می‌زنه به درّه‌ی جیمبو، (نوعی جیم شدن!) دکتر مزیدی وقتی با اون [...]

جامعه

# جامعه، محک شناسائی افراد است:
شایستگی هر فرد را از چگونگی انتقاداتی که از او به عمل می‌آورند، و ناشایستگی‌ اورا از کیفیّت مدّاحی‌هائی که از او می‌شود، می توان تشخیص داد. ژ. م. والتور

# همیشه و در همه‌جای جهان، در تمامی جماعات بشری، یک قانون وحشتناک ازلی و ابدی حاکم بوده [...]