خارج از دستگاه…

قرار نبود وارد این مقوله‌ها بشوم، می‌خواستم طنزکی بنویسم و شعرکی بگویم و بعد دعایتان بکنم بروم دنبال کارم. آخر مارا به سیاست و کیاست و ریاست و …ست‌های دیگر چه کار. بقول شاعر…آتش بجان شمع فتد کین بنانهاد…! (بگذریم که حالا دیگر بجای شمع کافوری چراغ نفت می‌سوزد…) منظورم کسی است که اوّل‌بار توی این مملکت این تخم لق را توی دهان‌ها شکست و میخیدن و سیخیدن و فحشیدن و جریدن و پریدن توی حرف سایرین و…انواع ر….‌ها را به افکار و آثار و مستحدثات پیشینیان باب کرد. آخر مگر بلانسبت، این‌ها جزو پیشینه و شناسنامه و ایل و تبار و قوم و قبیله و گذشته‌ی ما نیستند؟ این مطلب و بعضی کامنت‌های دشمن‌شادکن! هم مزید علت شد، و دست به قلم شدم. بعضی هم دیدم پاسخ‌های مناسبی داده‌اند و پی به زشتی کار( منظورم کارِ اون آلمانیه است!) برده‌اند.

گرچه راوی که کارش نقل یک خبر یا گزارش بوده، مرقوم فرموده بود که “به درست یا غلط بودن این حکاکی‌ها کاری ندارم” ولی من انگار فضول‌ترم و کار دارم. بقول سعدی شیرازی: “گر بگویم که مرا باتو سروکاری نیست، در و دیوار گواهی بدهد کاری هست.” البته کارم با آقای فردریش شولنبرگ است که بعقیده‌ی نویسنده‌ی محترم “با این کار خواسته‌اند نام خود را در کنارعظمت و شکوه تاریخی تخت جمشید جاودان کنند.

هرچند بنظر بعضی شاید مثالی که می‌زنم مرتبط نباشد ولی بی‌ربط هم نیست، بله، فرض کنید عروس خانم زیبائی که مثلن هنرمند معروفی هم هست، شوهری اختیار کرده و دست در دست شوی، روانه‌ی خانه‌ی بخت است. ازطرفی مرد عاشق‌پیشه‌ئی که هوادار و کشته‌مرده‌ی عروس خانم است، (حالا بخاطر زیبائی یا ثروت یا هنر یا هرچه،) جلو خلقی که عروس و داماد را همراهی می‌کنند بیاید و از لب عروس (نعوذوبالله) یک ماچ آرتیستی محکم بگیرد، یا اصلن نه، گل یقه‌اش را محکم بکشد و از لباس جدا کند ببرد تا خواسته باشد “نام خودرا در کنار عظمت و شکوه تاریخی این عروس هنرمند جاودان کند.” شما بجای داماد یا اطرافیان او باشید چه می‌کنید؟ گرفتید یانه؟ (یادمان باشد که فعلن بحث برسر با عرضگی یا بی‌عرضگی داماد نیست!)

از کوه‌های بیستون بگیرید تا دنا، از نقوش لرستان تا کرمان ، آتشکده‌ها، بناها، سنگ‌نوشته‌ها، و هرنوع نوشته‌ی روی کاغذ و دیوار و کوه و حتّا پستوی کاخ‌هائی مثل چهل‌ستون هم از دست خودشیفتگان داخلی و خارجی سالم در نرفته و نا کسانی، بنحوی سیخ و میخ خودشان را هرجا که دستشان رسیده فرو کرده‌اند. یکی از صفحه‌ی صاف و آماده و تراش خورده‌ی فلان کوه که دیگری زحمت‌اش را کشیده استفاده کرده و کتیبه‌ی خودش را نویسانده و دیگری چندتا بیت ناجور خودش را بین چند تا شعر زیبای یک شاعر دل‌سوخته و دود چراغ خورده زورچپان کرده و نقاشی هم در سایه‌ی ‌سبیلِ دسته‌چماقی شاهان قاجار، آثار نقاشی شاهان سبیل تبرزینی صفوی را بعد از گچ‌مالی، که‌که مالی هم کرده و مزدش را هم گرفته رفته. امّا نمی‌دانم این آقای فردریش شولنبرگ، که گویا قبل از دریافت مناسب سیاسی مورد انتظار، اعدام هم شده منتظر چه نوع دستخوشی بوده که نام و نشان خودش را روی یکی از ارزشمندترین آثار تاریخی دنیا با میخ و چکش تحمیل کرده. زور این‌ها در تاریخ گویا بیشتر بما رسیده و الاّ آثار دیگر دنیا اینقدر ولنگ و واز نیستند که هرکسی هروقت دلش بخواهد راحت بتواند به آن‌ها دسترسی داشته باشد.

یادم هست چند وقت پیش، رفته بودم به دیدن آثار سنگی باقیمانده در نقطه‌ی دور افتاده‌ئی از انگلیس بنام استون هنج. پلیسون و پلیسات! زیادی باتون به دست و سوت به لب، همه جا مراقب بودند و راهنمایان قلمی و چهار گوش، پت وپهن یا مینی پوش، با اجاره دادن گیرنده‌هائی شبیه بادمجان،‌ مردمی را که درهمان محدوده‌ی چند وجبی زمین چمن در اطراف آن سنگ‌های ارِکت شده بسوی آسمان، دور خود می‌چرخیدند، از نزدیک شدن به سنگ‌ها منع می‌کردند. حالا چه درآمدی این چندتا سنگ برای دولت فخیمه داشت بماند…آنجا فقط ناچار بودیم از دور ازاین سنگ‌هاکه نوشته‌ئی هم روی آن‌ها وجود ندارد آهسته عکس بگیریم طوری که نور فلاشمان چشم سنگ‌ها را نیازارد یا صدای تلیک دکمه‌ی دوربین، گوش آن‌ها را نلرزاند.

امّا در تخت جمشید، تا کاشی‌کاری ماتحت نقش‌ها را هم می‌شود دید و عکس گرفت و حتّا دست کشید. هم می‌شود آتش روشن کرد، هم رنگ پاشید و هم چکش دست گرفت و از هرجایش که آدم دلش خواست یادبودی برداشت و با خود برد. این آقا هم که مثل شاهان قاجار برداشته کتیبه نوشته! تنها این نیست؛ یادبود‌های غیر قانونی بسیار است و فقط مانده تفنگدارهای دریائی عموسام تمرینات تیراندازی خودشان را اینجا انجام بدهند، که آرزویش به دلشان خواهد ماند. (اینهم بخاطر…)

سال‌ها قبل جائی خواندم که خوانین و سران عشایر وبعضی حاکمان قاجار، هروقت روی صفه‌ی تخت جمشید اطراق می‌کرده‌اند، با نشانه گرفتن چشم سربازان هخامنشی و یا حیوانات و سایر سنگ‌نگاره‌ها مهارت خودرا در تیراندازی به رقبا نشان می‌داده اند. همین کاررا هم سربازان متّفقین در جنگ جهانی دوم کرده‌اند.

یاد خاطره‌ئی افتادم، بد نیست حالا که مطلب طولانی شده و همه چیز را نوشتم این را هم بنویسم: در یکی از پارک‌های لندن با بچه‌ها قدم می‌زدیم. من از بقیه عقب افتاده و آهسته اطراف را دید می‌زدم (منظورم چشم چرانی نیست بل‌که دیدن گل‌ها و درخت‌های متنوع و زیبا بود!) و از اطراف و بالا و پائین خود غافل بودم (همین وضعی که اینجا هم داریم.) پرنده‌ئی که گویا شرقی ستیزی را از همولایتی‌های خود یاد گرفته بود، بین این‌همه جنبنده‌ی مذکر و مؤنث از هر رنگ و نژاد، که بیشتر انگلیسی بودند، رسید بالای سرم و طوری نشانه‌گیری کرد که چلغوز او درست کنار گوشم روی شانه‌ی چپ پیراهن سفید رنگی که تازه پوشیده بودم فرود آمد و نقشی کوبیسم با دهانی کج و چشمانی لوچ باقی گذاشت! یکی از همراهان که کمی دورتر راه می‌رفت با سایرین خندید و گفت: “از بس آهسته راه می‌ری اون پرنده خیال کرده تو شیئ غیر متحرکی هستی و …” گفتم نه، برعکس اگر تندتر هم می‌رفتم فرقی نمی‌کرد. این پرنده هم از نسل همان دشمنان دائی‌جان ناپلئون است! و می‌داند چه موقع و کجا روی سر چه هدفی دقّ شکمش را خالی و صیغه‌ی ریدن را جاری کند. یاد شوخی مرحوم بازرگان افتادم: “کسی که بما نریده بود…”

دشمنان آثار تاریخی باقیمانده در کشورهائی مثل ما که کمتر به مفاخر ادبی و ملّی خود توجّه داشته‌اند، حالا اگر دستشان هم نرسیده باشد، با خمپاره و گلوله‌های چند سانتی‌متری حساب مجسمه‌هارا رسیده‌اند. بااین تفاوت که چون اسمشان ایرانی نبوده دولت یا ملّتی از روی فرهنگ‌دوستی یا هنردوستی یا تاریخ‌دوستی یا غیرِدوستی و فقط خودارضائی! بمفهوم ترضیه‌ی خاطر و نشان دادن میزان علاقمندی به هنر و تاریخ، یا دوست‌یابی با پیش‌پرداخت‌های فرهنگی! یا هرچه که اسمش می‌گذارید، به مرمت آثار زیان دیده پرداخته‌اند ولی دراینجا ….اجازه بدهید در مقابل، در مقاله‌ی بعد به بعضی از کسانی هم اشاره کنم که بعنوان شرق‌شناس یا باستان‌شناس و ایران‌شناس و علاقمند به زبان و ادبیات و تاریخ، خدمات ارزنده‌ئی به این آب وخاک کرده‌اند، و تعدادشان هم کم نبوده، ولی ما چه کرده‌ایم؟ ادامه دارد

3 نظر

  1. وقتی عکس بزرگان کشور را روی کاشی‌کاری‌های زیبای مساجد اصفهان نصب می‌کنند و یا سیم‌های بلندگوها را با میخ‌هائی ده و پانزده روی کاشی‌ها می‌کوبند و کسی از بزرگان به کار نادرست آنان ایرادی نمی‌گیرد دیگر از آن آدم ساده‌یی که فکر می‌کند با حک اسمش خودش را در صفحه‌ی تاریخ ثبت خواهد کرد، چه انتظاری می‌تواند داشت.
    اصلاحات از فرد باید آغاز شود.

  2. ممنون از توجه و نگاه دقیقتان!
    اما به نظر من اگر چنان اجازه ای به جهانگردان داده می شده نشانه ی سهل انگاری و بی توجهی خود ما ایرانیان بوده وگرنه گمان نکنم در بناهای تاریخی سایر کشورها چنین یادگاریهایی را ببینیم.
    از طرفی باید فرهنگ مردم آن زمان را هم در نظر گرفت.شاید آن موقع این تصور نبوده که با چنین کارهایی چه صدماتی به یک اثر تاریخی وارد می شود.
    سپاس فراوان

  3. سلام
    واي عمو چقدر زياد بود .
    اما خوندم . چي بگم كه سر اين مترو ساختن تو اصفهان چيزهاي ديدم كه الان داغ دلم باز تازه شد.
    اما كي گوش مي ده؟؟؟؟
    اون شعر سعدي رو هم دوست داشتم .
    جاري باشيد

يك پاسخ برايش بگذاريد