اکتاویو پاز[1] به سال 1914 درشهر مکزیکو پا به جهان نهاد. چون کشور زادگاهش، مکزیک، اصل و نسبی دوگانه دارد: اجدادش اسپانیائی و سرخپوست بودهاند. پاز خود در مجموعهی شعری بنام هزارتوی انزوا[2] نقش مکزیک را در تاریخ و اهمیت این اصل و نسب دوگانه را مورد بررسی قرار میدهد…
از مقدّمه احمد میر علائی بر “سنگ آفتاب” تهران 1371 نشر زنده رود
اکتاویو پاز نخسیتین بار باشعر “سنگ آفتاب” (جُنگ اصفهان، دفتر ششم) به خوانندگان ایرانی معرفی شد…
قطعهی زیر از “گزیدهی اشعار باسخنی درباره شاعر، ترجمهی احمد میرعلائی” انتخاب شدهاست.
بازگشت
در میانهی راه ایستادم
به زمان پشت کردم
وبه جای ادامهی آینده
- که کسی درآن چشم به راهم نبود-
برگشتم و برجادهی هموار گذشته گام زدم
آن راه باریک را تر کردم که همه
از آغازِ آغاز انتظار نشانهای،
کلیدی یا فتوائی ازآن دارند،
و دراین میانه امید، نومیدانه امیدوار است
تا دروازه قرون باز شود
و کسی بگوید: اکنون نه دروازهای، نه قرنی…
خیابانها و میدانها رازیر پا گذاشتم،
تندیسهای خاکستری در سردی صبحگاه،
و تنها باد درمیان اشیای مرده، زنده بود.
آن سوی شهر، دشت و آن سوی دشت
شب در دل صحرا:
دل من شب بود، صحرا بود.
آنگاه سنگی در آفتاب بودم، سنگی و آینهای
و آن وقت دریایی دردل صحرا وویرانهها
و بر فراز دریا آسمان سیاه،
سنگ عظیم حروف ساییده
ستارهها را هیچ چیز به من نمینمود.
به انتها رسیدم. دروازهها فرو ریخته
و فرشته بیسلاح خفته.
درون باغ: برگها بههم پیچیده،
نفس سنگها چنان که گوئی زندهاند،
خوابآلودگی گلهای ماگنولیا
نور برهنه بر اندامهای خالکوبیدهی درختان.
آب، علفزار سرخ و سبز را
با چهار بازو درآغوش میکشید.
و در مرکز، زن، درخت،
پر مرغان آتش
عریانی من عادی مینمود:
مثل آب بودم، مثل هوا
زیر نور سبز درخت
آرمیده در چمن،
پر درازی بود
به جای مانده از باد، سپید.
خواستم ببوسمش اما صدای آب
با تشنگیام تماس گرفت و شفافیتش
به خویشتنم باز خواند
تصویری لرزان در اعماق دیدم:
عطشی درهم شکسته، دهانی ویران،
ای ٱتش خودپسند و خزنده، ای پیر خسیس،
عریانیام را بپوشان. به آرامی رفتم.
فرشته تبسم کرد. باد بیدار شد
و خاشاکش کورم کرد
سخنان من باد بود، خاشاک بود:
این ما نیستیم که زندگی میکنیم، این زمان است که مارا میزید.
مربوط به موضوع های: Blogroll, ترجمهی متن انگلیسی, شعر

درود آرام خان…
اکتاویوپاز واین شعرش………….کاش بر میگشتم
لذت بردم. مدتها بود از پاز چیزی نخوانده بودم و این پست شما برام یادآوری خیلی شیرینی بود.
یک نکته کوچیک: آخرین خط این شعر هم یک اشتباه وجود داره، نوشتید «ای زمان است که ما را میزید» که درستش اینه «این زمان است که ما را میزید».
با تشکر
حق با شما بود. اشتباه تایپی را اصلاح کردم. با تشکر