برنامه بیبرنامه!
مدَتهاست به این فکر نمیکنم که چه بنویسم یا چه ننویسم. اینجا همهچیزمان با همهچیزمان! جور در میآید. وقتی جائی هیچ چیزی قابل پیشبینی نیست و هرلحظه با مسئلهی جدیدی روبرو میشوی دیگر برنامهریزی برای نوشتن دوتا جملهی بیارزش یا کمارزش در یک وبلاگ نیمهمتروک چه اهمیت دارد.
سابق، دنبال این بودم که مثلاً فقط شعر بگذارم یا طنز یا داستان کوتاه و…یا هرچیز دیگر. دیدم اصلاً وقتی زندگی خودش شده داستانهای عجیب و غریب و اشعار بیوزن و قافیه و طنز و جوک، دیگر جای انتخابی باقی نمیماند. از طرفی، هرکه صبح زودتر از خواب پا میشود رئیس است و هرکه دیرتر میرسد باید اطاعت کند و بگوید چشم. قدیمها میگفتند وقتی زورت به شوهر ننهات نمیرسد به او بگو عموجان! (این تکهی آخری نمیدانم چرا از کیبردم پرید بیرون و افتاد این وسط!)
داشتم از گذرنامه برمیگشتم، (محلاش مهم نیست…خودتان با خیال پردازی جائی را مجسم کنید که صفی درکار نیست و مردم از سروکول یکدیگر میروند بالا و کاغذها و پوشهها توی هوا اینطرف و آن طرف پرواز میکنند و زیر سقف سالنی که از یک اتاق خواب هم کوچکتراست، همه با بغض و نفرت به دیوارهای گچی خیره شدهاند…وبا خودت فکر میکنی :مگه کم پولی میگیرند؟)
طبق معمول چون مدتهاست ترافیک و مشکلات مختلف، خیال رانندگی را از سرم بیرون کرده، با اتوبوس برمیگشتم تا غصههایم را بریزم روی کاغذ، ببخشید، مونیتور. چند قدم نرسیده به بیچارگی! سروصدای دخترخانمی توجه همه را جلب کرد. خطاباش ظاهراً به جوانکی دهاتی بود که کنار دوست کیفبهدستاش، روی صندلی خلاف جهت اتوبوس، نشسته بود و داشت با موبایل دوربیندارگرانقیمت مدل جدیداش بازی میکرد. چون واقعاً بظاهر دهاتی بود مینویسم دهاتی، و الاّ مینوشتم شهروند مثلاً!
دختر همراه با فحش و ناسزا (ببخشید سزاوار!) داد میزد که: یا همین الآن پاکاش کن یا زنگ میزنم به صدوده! و جوانک مقابله میکرد که: هرغلطی میخوای بکن من کاری نکردم. اتوبوس توقف کرد و هردو پیاده شدند و کسی، طبق معمول، به کمک دختر نرفت و پسرک را دستگیر که نکرد هیچ، همه فقط بعنوان یک صحنهی دیدنی و جالب به قضیه نگاه میکردند.
من که غرق در افکار خودم بوده و حیران مانده بودم قضیه از چه قراراست به بغلدستی که برخلاف من، مردی تنومند و ورزیده بود گفتم شما متوجه شدید؟ گفت: راستش حق با دختره بود! من تو کوک این پسرهی دهاتی بودم و میدیدم مرتب با موبایل از قسمت خانمها داره فیلم و عکس میگیره!! بنازم به این غیرت!
نقل از وبلاگ شوکرانه (چارمضراب)
می 7, 2008 در t 9:51 ق.ظ
“چند قدم نرسیده به بیچارگی” آدم را یاد “دو قدم مانده به گل” میاندازد!
می 7, 2008 در t 12:23 ب.ظ
اگر حالا بود، احتمالاً آن شاعر بیچاره مینوشت: چند قرن مانده به گل…
می 10, 2008 در t 2:27 ق.ظ
درود آرام جان…………ای با با کجایی آرام جان من که از سر پیچ دوم بیچارگی هم گذشته ام!!!بعضی وقتها پیش تاختن ……….بعضی وقتها هم جا ماندن…………