نو که میاد به بازار…!

1 نوجوئی

هر چند وقت یکبار ما به چیزهای تازه گرایش پیدا می کنیم برای تنوع یا تفریح یا پیدا کردن گنج و گاوصندوق! یا شفاگرفتن! یا کشف دنیاهای خیالی یا نمی‌دانم هر دلیل دیگر. کاری به تفریحات مضر و بدها و بدی‌ها ندارم، حتا در موارد به ظاهر بی‌ضرر، شاید یک دلیل‌اش این باشد که گاهی آدم دلش زده می‌شود از چیزهای موجود خوب ولی تکراری! اگر این خاصیّت انسان است که نوجو باشد، باشد، بحثی نیست، ولی قطعاً نوجوئی با دمدمی بودن فرق دارد.

2 چرا فکر می‌کنیم قدیمی‌ها همه بد هستند؟

فکرش را کرده‌اید چرا بعضی از ما اغلب دمدمی هستیم؟ چرا هرچیز “نو” بنظرمان “خوب” هم می‌آید؟ گاهی افراد یا اشیاء سالم و بدرد بخور را هم می‌اندازیم دور و بجای آن افراد یا اشیائی می‌گذاریم که به کفر ابلیس هم نمی‌ارزند. آدم‌های دمدمی اغلب خودشان هم متوجّه می‌شوند که ضرر کرده‌اند ولی بروی خود نمی‌آورند و خودشان را نمی‌شکنند و از اشتباه خود گاهی دفاع هم می‌کنند. نمونه زیاد است، بگذریم…

3 بعضی‌ها از خواب هم کره می‌گیرند!

امروز که از مسیر خلوتی رد می‌شدم برعکس روزهای دیگر، ترافیک زیاد بود و دو طرف خیابان در اشغال ماشین‌های شخصی و مسافر‌کش و پیاده‌روها بیش‌تر در اشغال خانم‌های چادری و زیرانداز و دیگ و قابلمه بود که همه‌جارا سفره و وسایل طبخ! و پتو و بالش چیده بودند، زن‌ها مشغول تهیه سالاد و سبزی پاک کردن بودند و تک و توکی مرد هم مشغول ور رفتن با موبایل و تسبیح! خیلی کنجکاو شدم و از بغل دستی جریان را پرسیدم. گفت: تازگی‌ها توی اون باغ یک…censored!

4 کتاب‌های نو با مطالب نو!

بنظر من کتاب هم مثل لباس مد و فصل دارد؛ مثل همان کتاب‌های یکبار مصرف حسینقلی مستعان (یادتان هست؟ خداوکیلی جذابیتی هم داشتند ولی کاذب…) یا سری کتاب‌های موریس مترلینگ یا نوشته‌های خواننده و هنرپیشه‌ئی که می‌گفتند دستش کجه ولی خودش می‌گفت کی‌می‌گه کجه؟ هر روز هم چیزی برای اقناع حس کنجکاوی مردم “مثلاً کتابخوان” هست. راز مثلث برمودا و اسرار بشقاب‌های پرنده و انواع ارابه‌های خدایان و سریال‌های پول‌ساز ماتریکس و پاتریکس و غیره و این اواخر هری‌پاترز. شاید چیز مشترکی نداشته باشند که بشود باهم مقایسه‌شان کرد ولی یک وجه مشترک دارند؛ قدیم به این‌ها می‌گفتند مطالب ژرونالیستی (من می‌گویم روزانه‌ئی نه ‌روزنامه‌ئی) چند روز می‌خوانی سرت گرم می‌شود چیزی نمی‌فهمی می‌گذاری کنار و کمی هم عضه می‌خوری که چرا پول‌ات را دور ریخته‌ئی و می‌روی سراغ چیزهای نوتر!

5 بخشنامه‌ی یک دقیقه‌ئی

یادتان هست سابق کتاب‌هائی روی همه‌ی پیشخوان‌ها بوفور دیده می‌شدند؛ با عناوین جذاب مدیر یک دقیقه‌ئی، زن وشوهر یک دقیقه‌ئی، منشی یک دقیقه‌ئی و ازاین حرف‌ها. این را داشته باشید. چند روز قبل رفتم بانک تا قبوض آب وبرق و گاز و تلفن را بپردازم. کارمند بانک گفت: “بی‌خود نایستید، از امروز قرار شده پول قبوض بوسیله‌ی خودپرداز بانک‌ها یا اینترنت! پرداخت بشه!” خوشحال هم شدم چون در کشورهای دیگه هم همین کار انجام می‌شه و خیلی هم راحته. رفتم خدمت رئیس بانک گفت: “بفرمانید بنشینید. اتفاقاً بخشنامه‌اش همین یک دقیقه پیش دستم رسیده، بگذارید بخونم ببینم چی نوشته!” بعد هم کد رمزی بمن داد که با داشتن حساب پس‌انداز مشکلی برای پرداخت قبوض از منزل نداشته باشم. واما ادامه‌ی داستان…

حالا وارد قسمت دوّم ماجرا می‌شویم. بااین فرض که من با اینترنت آشنائی دارم، وقت و حوصله هم دارم و ازاین حرف‌ها. (اون‌هائی که هیچکدام ندارند بماند. تعدادشان هم که کم نیست.) پی‌سی را روشن می‌کنم، اینترنت هم وصل می‌شود و سایت بانک فلان را هم دارم، با خوشحالی می‌بینم گوشه‌ئی نوشته: امکانات جدید، پرداخت قبوض…کلیک می‌کنم صفحه‌ی بعد وبعد وبعد و بالاخره شماره‌ی حساب و کد بانک و مشخصات شخصی و غیره همه را با حوصله و درست وارد و بعد هم باصطلاح شماره حساب را لیست می‌کنم. واما پاسخ: “کاربر عزیز! چنین حسابی در سیستم بانکی ما وجود ندارد!” واقعاً…!

برمی‌گردم به بانک. جواب درستی نمی‌دهند. مشتری‌ها هم رفته‌اند بانک‌های دیگر. بی‌خیال. دو روز بعد برای انجام کاری می‌روم چندتا خیابان پائین‌تر. بانک‌ها بطور معمول کارخودشان را انجام می‌دهند. از مسئول باجه می‌پرسم: “قبض آب وبرق و گاز و تلفن را می‌گیرید؟” با تعجب می‌گوید: “چرا نگیریم؟ بایستید توی صف.” عجله دارم نمی‌ایستم. فردا می‌روم همان بانکی که روز اول قبوض را نگرفته و می‌ایستم توی صف. خوشبختانه هنوز فرصت هست. بعد از پرداخت قبوض می‌پرسم ببخشید شما دوسه روز پیش که آمدم نگرفتید؟ چرا؟ می‌خندد. توضیح می‌دهم هم او و هم مشتری‌ها می‌خندند! بعد آقای رئیس هم که متوجه شده می‌خندد و به شوخی می‌گوید زیاد سخت نگیرید. پیش میاد دیگه…! لابد خواسته‌اند کار تازه‌ئی انجام بدهند. حالا امری دارید بفرمائید در خدمتم!

از وبلاگ شوکرانه

2 نظر to “نو که میاد به بازار…!”

  1. عمو اروند می گوید:

    نه به داره نه به کاره، اسمش خاله مانده‌گاره.

  2. omid b می گوید:

    درود دوست خوبم می خواستم بکم اینجا ایرانه ماشین داریم ولی با 3برابر قیمت، موبایل داریم با آن وضعیت خدمات الکترونیک، اینطوری که می‌گی
    به منم سر بزن
    ——————–
    پاسخ: با تشکر از دوست جوانم؛ البته اونم هست که مطلبی جداگونه‌س. بعضی چیزها نیازه، کاریش نمی‌شه کرد و برمی‌گرده به عرضه و تقاضا و سیاست‌های اقتصادی درست یا غلط. ولی بعضی چیزها نیاز نیست و بهش می‌گن دم‌دمی بودن یا به نعبیری همون اصطلاحِ خواستن از سر سیری و در حال بی‌نیازی سوزن زدن به…(فلانی بیکار بود، سوزن می‌زد به… ;) و راه عوضی رفتن و دستمال بستن به سری که دردنمی‌کنه و ازاین حرفا، هرکدوم مشمول یکی ازاین اصطلاحات می‌شه و توی زندگی ما کم هم نیست. ولی از یک دید دیگه، یادم اومد دوست شاعری داشتم که متأسفانه در جوانی ازبین رفت، (محمدرضا نعمتی که کاوه تخلص می‌کرد و دوست نزدیک مرحوم منوچهر آتشی هم بود،) او یکبار گفت توی جامعه‌ی هشت‌الهفت ما زندگی مثل غرق شدن توی آب دریاست که پایت به ته آب نمی‌رسد و بالای سرت هم چند گز آبست. دراین حال به هرچیزبی‌ربطی که دم دستت باشد چنگ می‌زنی…حتا به …خودت! موفق باشید

يك پاسخ برايش بگذاريد