خواب در بیداری (4)
ارسال شده توسط ع. آرام در جولای 5, 2008
به ساعتام که نگاه کردم فکر کرم خراب است. ساعت میگفت هوا باید روشن و آفتاب درخشندگی هرروز خودش را داشته باشد، اما هوا تارک بود. همیشه این وقت روز تابلوهای مغازهها، تیربرقها و پنجرههای ساختمانها را راحت میشد دید. به چشمانم شک کردم. چراغها روشن شده بودند ولی بازهم جائی پیدا نبود. رفتم خانه و کمی آب به صورت زدم و خودم را انداختم روی تخت. حالتی شبیه خواب داشتم اما خواب هم نبودم. زیر نور لامپ اتاق، کتاب را که باز کردم مثل هر روز بود، چشمم اشکالی نداشت ولی حوصلهی خواندن نداشتم.
یاد روزی افتادم که از “ممکو” میرفتیم مجتمع. از جراحی که رد شدیم باد و گرد و خاک شروع شد. جاده مملو از خاک شد و راه را بجای نیمساعت در یک ساعت آهسته طی کردیم. پیرزن و پیرمرد عربی که هر روز با فاصله، زن جلو با گاری سنگین و کیسههای خالی و مرد کمی عقبتر، مثل یک دوبه و یدککش که محض احتیاط با فاصلهئی معقول در حرکت بودند بزحمت بطرف بیمارستان پانصد تختخوابی راه میپیمودند.
زبالههای بیمارستان را هرروز میریختند توی بیابان نزدیک بیمارستان و زن و مرد عرب میرفتند تا کیسههای خالی را از پلاستیک و جعبههای خالی پر کنند و برگردند بفروشند. دیروز که فکر میکردم شاید سوزش چشمهایم براثر گرد و خاک زیاد است به توصیهی دوستان رفتم بیمارستان. اتاقهای بیمارستان پر از میز و صندلی و کارمند و حراستی و مراجعهکننده بود ولی وقتی برای گرفتن فشار چشمم که باید هرماه انجام میشد مراجعه کردم گفتند که دستگاه فشارسنج نداریم. برگشتم و تصمیم گرفتم تا هفتهی بعد که میرفتم رِست صبر کنم.
راه برخلاف هر روز شلوغ و ترافیک سنگین بود. هوا از گرد و خاک تاریک بود و آفتاب دیده نمیشد. مینیبوسی که جلوتراز ما حرکت میکرد کنار جاده ایستاده بود و جلو ماشین خرد و داغون بود. مینیبوس دیگر هم که از روبرو میآمد و باهم شاخ به شاخ شده بودند وضع بهتری نداشت. وقتی بجای ساعت هفت ساعت هشت به کانکسها رسیدیم، گفتند یک مهندس آلمانی توی یکی از اتوبوسها کشته و تعداد زیادی زخمی شدهاند. خیلیها آن آلمانی را میشناختند و با او دوست بودند.
شعلههای فلیر در اثر باد مخالف، درست خوابیده بود روی انبار و کانکسها. ماشینهای آتشنشانی را فرستاده بودند تا اگر انبار در اثر حرارت زیاد بسوزد آمادگی برای خاموش کردن داشته باشند. بعضی چیزهای باارزشتر را جابجا کردهبودند. شدت گرما بیداد میکرد و تا آن روز سابقه نداشت. چندتا از کارگرها دچار گرمازدگی شده بودند و با وجود توزیع شربت آبلیموی خنک بین آنها، بخصوص جوشکارها قادر به ادامهی کار نبودند. ناچار بودیم دفتر و محل کار را ترک کنیم و کارگرها را بفرستیم در یکی از واحدهای مرتبط منتظر دستور بمانند. آنروز کار عملاً تعطیل شد و همه مراقب بودند حادثهی ناگواری رخ ندهد.
شب قبل یادم هست که وقتی جلو رستوران قدم میزدیم آهسته راه میرفتیم تا قورباغهها را له نکنیم. گربههای ژاپنی با اندام کشیده و پوزهای دراز، به قورباغهها نگاه نمیکردند و چشمشان دنبال دست کارمندهائی بود که از رستوران خارج میشدند و گاهی باخود لای دستمال کاغذی تکهئی گوشت یا ماهی آورده جلو گربهها میانداختند و تفریحشان تماشای غذا خوردن گربهها بود. میگفتند ژاپنیها اینهارا با خود از ژاپن آورده و بعد موقع رفتن بحال خود رها کردهبودند. با اینهمه گربههای زیبای ایرانی، وجود این گربههای لاغر و بدترکیب همیشه برای من سئوال برانگیز بود.
ظهر موقع غذا خوردن در سالن شمارهی یک، غذا مزهی هر روز را نمیداد. قشری از گوگرد و آمونیاک و اوره و مواد دیگر طعم غذا را تغییر داده بود و اصلاً به دل ما ننشست. غروب که برگشتیم همه از خبر تصادف منجر به فوت یکی از بهترین مهندسین آلمانی ناراحت بودند و کمتر از روزهای دیگر حرف میزدند، حتا من حوصله نداشتم بعد از شام مثل همیشه کمی در محوطهی جلوهتلها قدم بزنم. اتاقم در طبقهی چهارم بود و با اینکه ساختمانی جلو آن یا دراطراف تا شعاع چند کیلومتری وجود نداشت موبایل آنتن نمیداد و تماس با هیچ شهری ممکن نبود حتا ماهشهر. فردا صبح باید میرفتم سراغ پسر خواهرم و بچههاش ولی حوصله نداشتم. روز تعطیلام حسابی خراب شده بود.
کتاب همینطور توی دستم بود و روی تخت دراز کشیده بودم ورغبت خواندن نداشتم. یک مقام مسئول که گویا مدیر کل پیشبینی هواشناسی بود در مصاحبهئی که با او ترتیب داده بودند میگفت؛ شاید این گرد و خاک تا اوائل پائیز هم ادامه داشته باشد. بنا به گفتهی او، دلیل وجود گرد و خاک بیشاز اندازه در هوا بیشتر بخاطر وجود بیابانهای شنی و کمآبی در اثر استفادهی بیشاز اندازهی ترکیه برای پرکردن چندین سدّ جدید و برداشتهای برنامهریزی نشدهی عراق از آب دجله و فرات برای کشاورزی است که سبب شده تا محیط زیست طبیعی ایران بخصوص در خوزستان صدمه ببیند و آبگیرهای وسیعی چون هورالعظیم خشک شود. شاید دیر فهمیده یا دیر به فکر افتادهاند. اگر باران هم نبارد…!
الی گفت
چقدر وحشتناک ):
niaz گفت
با سلام و عرض ادب
و تشکر از سایت خوب و مفیدتون
می خواستم اگر مایل هستید با سایت شما تبادل لینک کنم
فقط اگر لطف کنید موضوع لینکتون را برام بفرستید ازتون ممنون می شوم
و لطف کنید لینک سایت ما را با موضوع درج آگهی رایگان قراردهید
با تشکر و آرزوی موفقیت بیشتر شما
http://www.takro.net
عمو اروند گفت
اگر باران به کوهستان نبارد
به سالی دجله گردد خشکرودی.
خشک رود یکی از رودهای معروف کشور است در آدربایجان جاری است و بدریاچهی ارومیه میریزد.
اقا کانکس دیگه چیه؟
ماشاءالله خوب فعال شده اید، خدا قوت!
————————————
سلام. خدا به شما هم قوت بدهد.شعر این جوری هم گفته شده: اگر باران به کوهستان نبارد/ به کوهستان نباریدهست باران، که خبر صحیحتری هم هست و لازم نیست اینهمه راه برویم تا ارومیه و آذربایجان و کجا. اگر باران هم نبارد همه چیز کمیاب و گران میشود و کارها تعطیل. یک رود خشک هم شیراز دارد که سالها قبل یک شرکت خارجی (نمیدانم بلژیکی یا کجائی) به شهرداری گفت ما حاضریم در قبال استفاده از بعضی امتیازات مثل احداث مراکز تفریحی و توریستی وغیره آب بیاندازیم توی رود خشک شما و شنیدم که قبول نکردند گفتند ما تفریح و توریست میخواهیم چهکار؟! خوب راجع به کانکس هم باید عرض کنم سی او ان ای اکس! به محفظهئی گفته میشود که با آن بار یا غیر بار حمل میکنند. منظورم از غیر بار انسان است و دو نوع است اولی برای حمل بار که این روزها میگویند کانتینر و معمولاً فلزی است و دارای معجزاتی هم هست: مثلاً در مبدأ اجناسی مثل مداد معمولی و دفتر و خطکش و کلاسور و غیره میریزند توی آن ولی در مقصد وقتی درش را بازمیکنند اجناس تبدیل شدهاند به مداد ابرو و وسایل آرایشی و شلوار جین و رسیور و غیره! دومی همانطور اسمش کانکس مانده و معمولاً چوبی است و در و پنجره هم دارد وقتی چندتایش را کنار هم بگذارند با دوتا ان مینویسنداش! و آدمها را داخل آن بهم میچسبانند. در مناطق نفتی و پتروشیمی و شرکتهای بزرگ بیابانی و خیابانی ازاینها استفاده میشود. در بیابان غروب محل کار را ترک میکنی، صبح روز بعد که برمیگردی همهچیز تبدیل شدهاست به خاک! یعنی عکسِ معجزهی قبلی! پولهائی هم که از طریق این کانکسها بدست میآید در تهران میشود برج و بارو و رستوران و خیابان برای رفت و آمد پولدارها. ببخشید کمی طولانی شد.
conex + conex = connected riches!