سراب

هفت شهر عشق سابق

“کوچه!”

ارسال شده توسط ع. آرام در آگوست 8, 2008

با اجازه و پوزش از شاعر بزرگوار، فریدون مشیری (1305-1379)

 

بی‌تو بی برق شبی باز ازآن کوچه گذشتم

همه‌ جا دست کشیدم پی دیوار تو گشتم

پنجه‌ام رفت سوی آی‌فون برقی که نزنگید   

عاشقی مست نگه کرد و براین معرکه خندید 

گفت این خانه گرفتار دغل‌بازی و حراج و چپوشد

صاحب خانه فرارید و زن و بچه ولو شد.

شوق دیدار تو ماسید لب جام وجودم،

بودم  آن عاشق بیچاره که بودم.

 

جای گُل چند بغل تیرچه و آجر و سیمان 

کوچه را زیر و زبر کرده و پنهان

بوی سرگین الاغ و دوسه‌ تا سطل زباله

همه‌ را داده حواله!  

آب بد بوی کثیفی وسط کوچه روان بود

جای گل خار زدیوار عیان بود

 

زن همسایه که از قهقهه‌ی مست، هراسید

با سگی بسته به زنجیر مرا دید

گفت دیگر چه زمان دل و دلدادگی و عشق و جنون است؟

دل ما اهل محل از ستم دزد و اراذل همه خون است.  

برق تا رفت، یکی داخل این مزبله پیچید

یا ترکمون زد و یا تِر زد و جیشید!

 

ترس ترسان گل پژمرده بدستم ننشانش بددادم!

گـُ گـُ گفتم که دراین کوچه به بیراهه فتادم

داستانم چو شنید از ته دل یکسره خندید

لحظه‌ای در نظرم یاد خر و باقله پیچید!

زیر لب گفت برو عشق در این دوره حبابست

فکر نان کن پسرم خربزه آبست

 

یادم آمد که شبی روشن و پاکیزه گذشتیم

چندبار اول این کوچه به آخر همه گشتیم

جای این لای و لجن آب زلال خنکی بود

آب آهسته لبش را به لب  قافله می‌سود!

 

هم ازاین کوچه صفای خنک آب نهان شد

هم گل و غنچه و مهتاب رمان شد

نه کنون خوشه‌ی مهتاب فرو ریخته در آب

نه به آواز شباهنگ بچشمان کسی خواب

 

یادم آمد که بمن گفت برو فکر دگر کن!

تا فراموش کنی چندی ازاین شهر سفر کن!

باز گفتم “سفر از شهر ندانم، نتوانم!”

“نتوانم!”

 

هرگز از درد جدائی نرمیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

یار اگر کرد جوابم نگسستم

پای دیوار همین کوچه نشستم  

                                        ع.آرام  مرداد 87

12 نظر تا ““کوچه!””

  1. یار اگر کرد جوابم نگسستم

    پای دیوار همین کوچه نشستم…

  2. اول اینکه ممنون از راهنماییهایتون در مورد تغلب حق با شما بود منظور همان تقلب بود در مورد جدا نوشتن هم تصحیح کردم البته باید یک مقدار از لحاظ نگارشی مطالعه کنم در مورد نظر شما چون ظاهرا نظر شما درسته ولی در مورد طرز نوشتن خودم مطمین نیستم در مورد نتیجه هم فکر میکنم نوشته من ایهام دارد منظور من کیمیاگریست که بنده خداست و عمری را بیهوده گذرانده و راه را اشتباه رفته البته اینو نمیخواستم تصحیح کنم چون یک نوشته قدیمی بود و نمیخواستم در متن آن دست ببرم البته از لحاظ ادبی ممکنه اشکال داشته باشه به هرحال احساس کردم معنی خوبی نداره عوضش کردم به هر حال از راهنماییهایتون ممنون خوشحال میشوم با زهم تشریف بیاورید و مخصوصا اشکالات را گوشزد کنید نمیدونم چرا خواستید نظرتون را پاک کنم

  3. دیوارها هم دیوارهای قدیم

  4. انتظار گفت

    سلام…هفت شهر عشق را عطار گشت!! خیلی شعر طنز جالبیه…مرسی…خوشحال می‌شم سربزنین…لینک بذارم؟
    ———————————-
    ممنون از لطف شما، قابلی نداره! سعی می‌کنم در اولین فرصت سر بزنم. موفق باشید

  5. با سلام
    اول بگم کامنتی که نوشتین به دل می نشست! صادقانه و زلال!
    شعر هم به نظر من خیلی زیبا بود
    در بالاترین لینک دادم تا دوستان دیگری هم بخوانند
    شاد باشید و سلامت
    با دوستی
    مینو صابری
    لینک در بالاترین:
    https://balatarin.com/permlink/2008/8/10/1371084
    ————————————————
    سلام. نظر لطف شماست، شرمنده کردید.

  6. nikooo گفت

    اول که همون خدابيامرز هم زياد معلوم نيست تو اون کوچه‌ای که ازش رد می شده برق داشته يا نه، که احتمالا هم نداشته وگرنه اينقدر شيفته مهتاب و شباهنگش نمی شد…
    دوم، برای عشق و عاشقی و شعر و سکوت و نسيم و شوق ديدار و دست و لب و بوس و کنار و دامن و خلسه، همون بهتر که برق نباشه…که اگر می‌بود هچ‌کدوم از اين‌ها معنی پيدا نمي‌کرد…
    سوم، شعرتون بسيار قشنگ و خلاقانه و يکدست و روان بود…آفرين..
    چهارم هم خدا رحمت کنه فريدون مشيری رو که از نوابغ زمان بود و شاعر مهر و محبت و احساس و انديشه های پاک انسانی….اون مُرد، ما هم مي‌ميريم ولی اون برای هميشه مي‌مونه و ما برای هميشه فراموش مي‌شيم… هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق….
    راستی…. به نظر مياد که در خط پنجم کلمه ” شد ” از قلم افتاده….اينجوری به نظر مياد که باشه : گفت این خانه گرفتار دغل‌بازی و حراج و چپو شد…که با خط بعد جور بياد…. ممنون
    —————————————————–
    باسلام. نیکوجان بسیار سپاسگزارم. چون آدرس نگذاشتید همین‌جا جواب نوشتم در مورد شعر نظر لطف شماست؛ “بلبل از شوق گل‌آموخت سخن…” درمورد افتادن یک کلمه “شود” کاملاً حق با شماست اصلاح شد ممنون که یادآوری کردید.

  7. websaz گفت

    بسیار زیبا بود . خیی وقت بود شعری از فریدون مشیری نخونده بودم . ممنون
    ————————————————–
    با سلام و تشکّر. اگر تا بحال اصل شعر “کوچه” اثر زنده‌یاد فریدون مشیری را از قلم انداخته و احیاناً دراین وبلاگ نگذاشته باشم اضافه خواهم کرد. شعر بسیار زیبائی است و فراموش شدنی نیست. یکی از “وردهائی!” است که آن‌وقت‌ها جوان‌ها اغلب زمزمه می‌کردند. اگر کسی هم مثل من ناشی‌گری کرده و از آن طنزی ساخته لطمه‌ئی به آن نخواهد زد. هر جواهری بدلی هم دارد!

  8. persian365 گفت

    جالب بود

  9. boyestan گفت

    ممنون..آخ كه چقدر من احساساتيم!

  10. محشر بود. :)

  11. فرهاد گفت

    در بلاگ نیوز لینک داده شد

    ——————–
    با تشکّر از جناب حیرانی عزیز و اصحاب بلاگ‌نیوز.

  12. [...] هفت‌شهرعشق سبب جلب خیلی‌ها به این وبلاگ شده بود. شعر “کوچه” هم یکی از کارهای [...]

يك پاسخ برايش بگذاريد

XHTML: شما می توانید از این برچسبها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>