تازه از یکی از حوزههای رأی گیری برگشتهام. مدتی کسالت داشتم و هنوز کاملاً رفع نشده ولی دو ساعت سرپا ایستادن را توانستم تحمل کنم. سرانجام با انتخاب یکی از همین بدها، رأی دادم یعنی رأیدادن برای من یکنوع تسکین و حرفزدن و مخالفت با همهی چیزهای بد بود و بطریق اولی بدترینها…
با وجود داشتن اشتیاق نوشتن و حرف زدن، (مثل خیلیهای دیگر،) مدتی ننوشتم و امید است دوستان خرده نگیرند که: “چرا اگر راست میگوئی و مریض هستی! در یک پست چند مطلب جداگانه و شاید غیر مرتبط مینویسی و حالا که کمی تا حدودی برگشتهای، دوباره رودهدرازی میکنی!” این را هم بگویم که خوشبختانه (از نظر خودم) فکرم مریض نیست و میتوانم راحت تصمیم بگیرم، (اگر کسی مزاحم فکر کردن و حرف زدن من نباشد!)
حال پر گوئی هم ندارم و پرداختن به چند مطلب بعد از یک سکوت، یا استراحت، خودم را بیش از همه معذب خواهد کرد. از یکماه پیش شروع میکنم بعد دو روز پیش و در آخر چند ساعت پیش! جملات را کوتاه “مثل آه!” و به اختصار مینویسم. شما ارتباطاش را پیدا کنید.
کمی بیش از یکماه پیش دوست عزیزی که خوب مینویسد و خوشذوق و خوش قلب و خوش همه چیز است، نوشت: (نقل به مضمون،) که؛ “من که خودم در همهچیز پیشقدم بودم حالا (مثل خیلیهای دیگر!) از قافله جا ماندهام” و…کمی اظهار خستگی و سرخوردگی و ازاین حرفها…
نوشتم: (نقل به مضمون!): تو در ابتدای راه هستی، از کسی هم عقب نیستی و جا نماندهای” و…چند نکته که: “بنویس و حرفات را بزن.” یعنی همان حرف یک نویسندهی فرانسوی…که: (نقل به مضمون!)؛ “من حاضرم جانم را بدهم تا طرف (مخالف) حرفاش را آزادانه بزند…” و ازاین حرفها…و آن دوست حالا از من جلو افتاده است! گرچه از لحاظ پتانسیل و زیبائی فکر و بیان قبلاً هم جلوتر بود…نه بخاطر تذکر من بلکه قرار گرفتن در محیطی که تلاش بیشتر و صرف وقت زیادتری را میطلبد…
از یکماه پیش به اینطرف من هم سر ذوق آمدم که بنویسم ولی مشکلات نا خواسته مانع شد…حالا دوستانی که از “عقبافتادن و خمودی و سرخوردگی من اظهار نگرانی و تأسف میکنند” دوباره مرا تشویق میکنند که سرزندگی خودرا حفظ کنم…!
دو روز پیش ناخواسته رفتم جائی که شلوغ بود با ترافیک سنگین و راهبندان و (ناخواسته) “گیرافتادم”! چند خیابان پیاده رفتم تا بجائی برسم و نرسیدم: اجازه بدهید بعنوان یک خاطرهی تلخ، کمی توضیح بدهم…
نزدیک به یکماه بستری بودم و موی سرم بلند شده بود…! خانم اصرار داشت که بروم سلمانی! گفت: (نقل به مضمون!) که: مثل درویشها شدهای! برو موهایت را کوتاه کن. گفتم مگر درویش بداست؟ گفت: حالا درویش نه، مثل سوسولها شدهای! گفتم تو به موی مردم چهکارداری؟! یا مردم به موی من چهکار دارند؟! گفت نمیدانم! هر کاری دلت میخواهد بکن! من به موی تو یا لباس تو کاری ندارم ولی اگر میخواهی با من زندگی کنی باید رعایت بعضیچیزهارا بکنی!
خلاصه دیدم با اینکه طرف میگوید “من زوری ندارم!” منظور دارد و بهزور دارد مرا میفرستد سلمانی. رفتم، کارم که تمام شد گیر افتادم چه گیر افتادنی! چند خیابان پیاده رفتم و راه گریزی نبود. حال خوشی نداشتم و دیدم تمام خیابان پر شده از اتوبوس و مینی بوس و وانت حتا وانتهای نان خشکی! با بلندگوهای مخصوص…و پر از افرادی بودند که وضع ظاهر آنها هم نشان میداد که به چه منظوری (یا من زوری) از کجا آمدهاند ولی نمیدانند که به کجا میروند.
یک گروه با وحشیگری تمام گروه دیگر را با سنگ و چوب پرچم! دنبال میکرد و میزد و خیابانها شده بود پر از کاغذ و به یک نکته از میان کارهای زشت و بد باید بیشتر بپردازم:
ما ایرانیها در مواقع حساس مثل کاری که کاوهی آهنگر کرد، دور یک سمبل یا نماد یا نشانه جمع شدهایم و تا بحال مؤثرترین عامل در مقابل دشمن خارجی پرچم و بیرق بودهاست. اگر نمیدانید تاریخ را بخوانید. دو روز پیش گروهی که پرچم بدست وارد میدان شده بود تا شرایط را بنفع خود دید (و بعضی نیروها هم به کمک او آمدند،) پرچمهارا ول کرد و ریخت روی زمین و خیابان پر از پارههای پرچم شد و عَلَم به دستان از همه چیز غافل ماندند و به زدن و کشتن یکدیگر پرداختند! این یکی از بدترین و زشتترین کارهائی بود که دیدم و پرچم ایران بدست افرادی که خودرا خودی میدانند و دیگران را غیر خودی، فرش خیابانها شد و جوانان از روی پرچمها با توهین به سمبل ایرانی بودن و اتحاد و یکپارچگی و غرور ملّی، رد شدند و آنها را پایمال کردند.
امروز ( چند ساعت پیش) به یکی از ستادهای انتخاباتی رفتم و رأی دادم. به خیر بگذرد.
این شعر حافظ شیرازی را باهم بخوانیم: “بر سر آنم که گر زدست برآید…” و شعر دیگر که: ” پیچ و خم زلف یار اگر بگذارد.” و ما نمیدانیم کدام زلف یار است و کدام نیش مار… فردا شاید نتایج معلوم شود ولی تا لحظهی اعلام نتایج، امکان هر اتفاقی وجود دارد! خدا کمک کند و آن شود که مصلحت مردم است.
مربوط به موضوع های: Blogroll, اجتماعی, اطلاعات و اخبار, تاریخ, خاطرات, کلکل | بر چسب ها: پرچم ایران،نتیجهی انتخابات،درگیریهای خبابانی قابل پیشگیری

تندرستی شما آرزوی من…بیش از این مواظب خودتون باشید …
چاره ای جز این هست؟
—————————
آرزو بر نوجوانان قدیم هم عیب نیست؛ امید که چارهئی پیدا بشود.