اوائل استخدام و شروع کار، در شهر کوچکی مشغول شدم که امکانات چندانی نداشت؛ راه آسفالته نبود، وسیلهی رفت و آمد کمیاب و آب هم لولهکشی نبود. اغلب با مشک و گاری یا الاغ به خانهها آب شرب میرساندند و آب برای نظافت و باغچهها هم از طریق جویهای کثیفی که از کوچههای خاکی میگذشت از پمپ آبی که شهرداری گاهی روشن میکرد گاهی هم نمیکرد، تأمین میشد. مردم علاقهئی به آبادی شهر خود و ایجاد امکانات جدید نداشتند و بجای آن (و به خیال خود) به آباد کردن آخرت و پهن کردن سفرههای جور واجور همراه با چشم و همچشمی (بخصوص برای افطاری در ماه رمضان!) و رفتن به زیارت مکّه و خارج کردن پول از کشور میپرداختند. تنها کسانی که سود میبردند کاروانها و دور و بریها! و عربها بودند که انواع و اقسام بدآموزی همراه با اجناس بنجل خارجی و مرض را هم به اینطرف صادر میکردند، امراضی که هنوز واکسن پیشگیری آنها هم در اختیار ملّت نبود!
پولدارهایشان آنقدر علاقه به اجناس چینی و تجمّلات داشتند که روی جیب پشت (باسن) چیزهائی با خط جینی و حتّا عربی مینوشتند، یا دوتا چراغ پژوی 206 (ببخشید، یادم نبود هنوز این مدل ماشین به بازار نیامده بود!) بجای جیبهای عقب، نصب میکردند! بین اقلام مختلف (یعنی قطعات لباس و غیره!) هم کلّی فاصله میانداختند؛ شلوار را تا حد ممکن میکشیدند پائین و بلوز را بالا! و موها را از دستِ ناملایمات روزگار، پریشان میکردند یا به شکل جوجهتیغی در میآوردند.
در این حال بزرگترها هم توی حال و هوای خودشان بودند؛ البته واجبات بر هر مسلمانی واجب است! ولی باید دید همهی شرایط مسلمانی برقرار است و همین یکی مانده؟ و شخص مدعی مسلمانی، نیّت خیر دارد یا هدف دیگری؟ اتفاقاً اینهم از همان چیزهائی است که باید از بزرگترها یاد بگیریم. حالا اینها کملطفی میکنند و فقط میپردازند به مسائل دنیوی یا اگر هم چیزی یاد میدهند طور دیگری مطرح میکنند، تقصیر من نیست. شاید یکی از دلایل آن سرعت کمِ اینترنت باشد! یا کمفهمی من، بگذریم…
توی شهر مورد بحث، شبها، بخاطر خاکی بودن کوچهها و عدم تأمین روشنائی و وجود سگهای ولگرد و غیره! یکی از همین مردم بیکار که بجای چارهاندیشی، مینشینند برای هر جیزی مضمون کوک میکنند، گفته بود: شب تاریک، ادرارت بگیرد، (البته از توالت عمومی و از این حرفها هم خبری نبود،) بروی تو یکی از این کوچههای تاریک، باران تندی هم ببارد، زمین گِل باشد، چندتا سگ ولگرد هم بگذارند دنبالت!…داشتم چی میگفتم؟ باز هم یک پرانتز دیگر: (طبق معمول آنوقتها هم وضع پایتخت طور دیگری بود، این حرفها مال شهرهای کوچک و دورافتاده است و مردمان دورافتاده!)
ماههای محرم و صفر هم طبق معمول عزاداری برقرار بود ولی یادم نیست آش نذری و چلوکبابی به فقرا رسیده باشد! از همهی آن ریخت و پاشها تنها زحمت تمیز کردن شهر روی دوش رفتگران میافتاد و جویهای خیابانها و کوچهها پر میشد از غذاهای رنگارنگی که زیر دست و پا بشکلی زننده و غیر قابل مصرف درآمده بودند! البته سهمی که در ظروف تمیز و پروپیمان و جداگانه به خانههای اعیان و پیشنماز مسجد و روضهخوان میرسید عیب و نقصی نداشت!
این هم بگویم که قصدم بدگوئی از همهی مردم آن شهر نیست، بلکه این انتقاد تنها متوجّه تعداد کمی که در آن شهر مرفّه، ثروتمند، قدرتمند و همهچیزمند بودند میشود نه همه که اغلب امکانات یا قدرتی برای “تغییر” وضع نداشتند.
ثروتمندهای آن شهر کوچک دور افتاده، بیشتر بفکر شکم و زیر شکم بودند و اگر سرشان را هم بسوی آسمان بلند میکردند برای فرار از دیدن قیافههای ژولیدهی همشهریان یا بررسی موقعیّت زمینها و ویلاهای بهشتی و موعود خود پس از انتقال به دنیای باقی بود! و چون زمین را گرد نمیدانستند، نمیتوانستند تصور کنند که آن اراضی و باغها ممکن است بجای بالا در پائین یا در طرف دیگر کره زمین قرار داشته باشند!
از رعد و برق زیاد دل خوشی نداشتند چون فکر میکردند ممکن است توفان و رعد و برق شدید، صدماتی به اشجار یا میوهجات باغهای آنها در این دنیا و آن دنیا! وارد کند. از برف و سرما هم شدیداً دلخور بودند چون تصوّر میکردند ممکن است مجبور شوند برای حوریهای لخت و پتی که در باغها و زیر درختها و کنار جویهای پر از شیر و سکنجبین و عرق بیدمشک پرسه میزدند، پالتو پوست! و لحاف و تشک و یتوی اضافی تهیه کنند! به همین دلیل، بهار و گل و گیاه و منقل! را بیشتر دوست داشتند.
در عوض بشنوید از مردم عادی: میوه و خوردنی کمیاب و گران بود و خیار را بجای اینکه تر و تازه از بوته بچینند، میگذاشتند بزرگ شود و آنرا نه کیلوئی، بلکه دانهئی وبرحسب بزرگی خیار میفروختند. به آن هم خیار نمیگفتند و اسم جالبی روی آن گذاشته بودند؛ “نون خورشت!” یعنی نان و خورش یا خورشت! اینها خیارهای درشت را که دیگر داشتند تغییر رنگ داده و به زردی متمایل میشدند، با لذت گاز میزدند که هم نانشان بود هم خورششان!
مردم شهری که چند کیلومتر دورتر از آن قرار داشت کمی مرفّهتر بودند چون بادمجان خام را که گرانتر هم بود، با نان تازه میخوردند، یعنی یک گاز به بادمجان میزدند و یک گاز به نان! بهمین دلیل بود که خودرا متمدنتر و پیشرفتهتر میدانستند و مردم شهر قبلی را بقول ناصرالدینشاه داخل آدم حساب نمیکردند. (فعلاً راجع به آن شهر چیزی نمینویسم چون حکایت دیگریاست.) برگردیم به همان شهر قبلی محل خدمتم: گفتم که بعضی! از مردم ثروتمند و مرفه بودند و زندگیشان از راه باغداری و دامداری میگذشت و اغلب پول هم نزول میدادند و این عمل را غیر اسلامی نمیدانستند! قرار بود فکری برای این کار بکند امّا چون نوشتن و اجرای قوانین دست نزولخورها و گرانفروشها بود، حرکتی صورت نمیگرفت.
سه خاطرهی فرعی یا سَبمموری! از این سفر دارم که باید اضافه کنم: یکی از پولدارترین افراد آن شهرمردی بود که حدود صد سال داشت و چون خودرا، برخلاف قرصهائی که دائم با خودش داشت و مثل آبنبات میانداخت بالا، سالم میدانست! بعد از فوت همسرش دختری هیجدهساله را به زنی گرفت که بعدها شنیدم از او صاحب پسری هم شده. (احتمالاً اسم آن قرصها ویاگرا نبود، چون هنوز اختراع نشدهبود!) بیکارها میگفتند که مثل افراد کمکی که ورزشکارها را برای گرفتن حلقه یا میلهی پارالل کمک میدهند، به او نیز کمکهائی میرسیدهاست! با اینکه من و شما جوانانی را سراغ داریم که آرزوی زن گرفتن دارند ولی امکاناتی ندارند در عوض این پیرمردهای صدساله…بگذریم، مثلی هست که میگوید: “مالِ نخورو سی بخورو!”
مورد دیگر شخصی بود که دور از جان شما مثل خیلیها که جانماز آب میکشند، آشکارا پول نزول میداد! (خوب شد جلو این کار را هم گرفتند!) این شخص تصمیم گرفت به مکّه مشرف بشود. از حرفهای جالبی که در اطراف او میزدند یکی هم این بود که میگفتند او وصیّت کرده بود برای تأمین معیشت خانوادهاش در زمانی که در سفر حج بوده، بدهکاران، سود پولهای دریافتی را بعنوان خرج زندگی به همسر و فرزندانش بدهند. من که وارد نیستم! فکر میکنید اوّل این حج (و بقیهی حجهای مشابه!) صحیح است؟ دوّم اینجور وصیّت معتبر است؟ سوّم پولی که زن و بچه این شخص بابت نزول از مردم میگرفتند حلال بوده؟
سومین خاطره مربوط به رئیس پاسگاهی است که اسمش گروهبان جبّار بود! (تا یادم نرفته اینرا هم بگویم که متأسفانه آن روزها! رشوه دادن و گرفتن امری عادی و رایج بود. حالا دیگر از این خبرها نیست.) گروهبان جبّار علاوه بر اینکه رشوه زیاد میگرفت و با سارقین و اوباش همدست و همداستان میشد، هرکسی را هم که دلش میخواست میگرفت و میزد و اذیت میکرد، به دستورات حاکم وقت هم توجه نداشت! (شاید هم داشت ولی…گردن آنها که میگویند!) یکی را که بعد معلوم شده بود بیگناه است گرفته و حبس کرده بود، حاکم یا نمیدانم قاضی به جبّار نوشته بود طبق بند یک “ماده”ی فلان این شخص را آزاد کن. جبّار که سواد چندانی هم نداشت در پاسخ نوشته بود: چون این آدم گناهکار بود، طبق بند دو “نرِ” جبّار اعدام شد!







مربوط به موضوع های: Blogroll, اجتماعی, خاطرات, طنز, عکس, فارسی شکر بود, کلکل | بر چسب ها: اجرای عدالت، گروهبان جبّار، واجبات، امکانات شهرهای کوچک، نزول، گرانفروشی، ویاگرا!

این عکسها…این خاطرات. مرا رها نمیکنند.
——————————
با اجازه!…و ممنون