از قدیم، دام یا تله یا تورهائی توی دریا، کار میگذاشتند یا میگذارند! (بافته شده از رشتههائی که از بریدن طولی نی یا بامبو Bamboo or Bambus که نوعی گیاه با ساقههای بلند شبیه نیشکراست و در مناطق گرم میروید تهیه میشود، یا گاهی از سیمهای خشک فلزی فنری میبافند،) که اسمش “گرگور” است. این نوع دام ماهیگیری دهان گشادی دارد که همه نوع جانداری اعم از خوشگوشت یا بدگوشت، گناهکار یا بیگناه! وارد آن میشود. از داخل، رشتههای فنری بشکلی قیفمانند و مثل انگشتهای دستان آدمهای بلاتکلیف در هم فرو میروند طوری که وقتی ماهی، با دیدن طعمه، از دهان گشاد دام وارد شد راه برگشت ندارد.
در فرهنگ لغات فارسی ندیدم، ولی در ویکیپدیا نوشته؛ نوعی “قفس!” برای ماهیگیری که از تور درست شده. هرچه هست ظاهراً مخصوص جنوب ایران است. احتمال اینکه جاهای دیگر هم باشد زیاد است. دهی هم هست بنام “گرگور” از دهستان اهرَم در کنار راه ساحلی خلیج فارس بعد از چغادک بطرف شرق…شاید “گرگور” ماهیگیری هم از اختراعات اهالی قدیم این منطقه باشد که جائی به ثبت نرسیده و هرکسی میتواند از آن کپیبرداری کرده یا بنام خودش به ثبت برساند. مقامات شهرداری و شیلات اولویّت دارند! (برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به هفتهنامهی نسیم جنوب)
این روش، منحصر به ماهیگیری نیست، در امور اقتصادی، سیاسی و بعضی مشاغل امنیتی و نظامی و امور زناشوئی و مچگیری و غیره! هم از همین روش استفاده میشود، یعنی از سر گشاد تله که وارد میشوی، دیگر خارج شدن دست خودت نیست! گاهی ماهیهای کوچکتر راحت خارج میشوند و گاهی هم بدست ماهیهای بزرگتر که گرفتار شدهاند، مثل طعمه، ناکار میشوند و داغشان توی دل پدر و مادرهایشان میماند!
به هرحال، ماهیهای ریز یا درشت، خوراکی یا غیر خوراکی، هرکدام مصارف خاصّی برای دامگذاران دارند! بحث من اصلاً راجع به ماهی و “گرگور” نیست! چیزی بخاطرم رسید و با تجربهی ناموفقی که اخیراً داشتم، همراه با کسالت و کمحوصلهگی شایع و غیرقابل اجتناب، و سرعت کمِ نزدیک به تعطیلی اینترنت، همه دست بدست هم دادند تا این مطلب بیربط را که منتهی به یک شوخی تلخ هم میشود بنویسم!
آنهائی که با کامپیوتر و اینترنت آشنائی دارند میدانند گاهی از روی کنجکاوی، یا نیاز، یا سرگرمی وادار میشوی توی سایتی ثبت نام کنی. سایتها هم خوب و بد و خوشنام و بدنام، مثل تویتر و فیسبوک! دارند. منافعی هم البته دارند. ولی گاهی آنقدر پشت سرشان حرف هست که آدم جرأت نمیکند برای کارهای مفید هم برود سراغشان، یا اصلاً از ترس موجودات مَهیبی که از فیل هم فیلتر هستند، و با دلیل یا بیدلیل، راه را بستهاند، نمیشود واردشان شد.
با همهی این حرفها، دوستان اصرار کردند که فیسبوک را آزمایش کنم. دیدم با دوستان و بستگان میشود از این طریق هم ارتباط برقرار و چاقسلامتی کرد. بدکی هم نبود ولی به هر دلیل معقول یا نامعقول، تصمیم گرفتم وقت نازنین خودم را صرف این کار نکنم و از وسط راه برگردم. امّا دهانهی قیفی شکل سایت، درست و حسابی راه را بسته بود و خروج امکان نداشت!
اوّل که برای ترغیب و تشویق، عکس بزرگ چندتا از دوستانت را میگذارند ببینی تا از ترک این دوستان پشیمان بشوی و از دیاکتیویت کردن صرفنظر کنی! در واقع، ترک دوستان و آشنایان بعد از یک سفر دلچسب و یا یک مهمانی کمهزینه، چندان آسان نیست ولی گاهی ناچاری آنها را ترک کنی. بعد از چند سؤال و جواب، میرسی به جعبهی جادوئی! (وسط این خاطره یک خاطرهی دیگر تعریف کنم؛ ببخشید که معذرت میخوام!):
روزگاری بخاطر همراهی بچهها رفته بودم “تورپارک” لندن. علاوه بر جاها و چیزهای دیدنی، یکجور بازی هم بود که سهتا مکعب روی هم گذاشته بودند و اگر همهی مکعبها را با توپ میزدی جایزه میگرفتی. کسی از همراهان ما نزد و من انگار با مکعبها دشمنی داشتم، با شدت توپ را پرتاب کردم، اتفاقاً هر سه را زدم ولی هرسه با تعجب برگشتند سر جای خودشان روی میز! و وقتی ادعای جایزه کردم، متصدی بدانگلیسی! جایزه را نداد و گفت باید مکعبها از روی میز به خارج پرتاب شوند! فکر میکنم متوجّه نشده بود که ما ایرانی هستیم! کمی به فکر فرو رفتم، دیدم یک آهنربای قوی زیر مکعبها کار گذاشتهاند که ناچار برمیگردند روی میز آهنی! احتمالاً فیس بوک هم از همین روش استفاده کرده و زیرش را آهنربا چسبانده!)
در بخش آخر دیاکتیویت، بخاطر سکیوریتی، باکسی هست که چند حرف لاتین “باید” درآن بنویسی که روی صفحه “باید” مشاهده شود که نمیشود! کمی بعد هم بطور اتوماتیک پیامی نوشته میشود که چون رعایت سکیوریتی! را نکرده و حروف لازم را در باکس ننوشتهای، انجام درخواست شما (برای خروج) ممکن نیست.
اگر میگفتند چه بنویس تا دست از سرت برداریم! یا نوشتهئی را میگذاشتند جلوت که امضا کنی، حرفی! امّا هرچه هم بنویسی میگویند درست نیست بازهم بنویس! قصهی حسین کرد شبستری که هیج، حتا واقعیّت را هم قبول ندارند، هرچه میخواهند باید بنویسی نه بیشتر نه کمتر و مشکل اینست که نمیدانی چه میخواهند، یعنی تا روزی که از مغرب آفتاب طلوع کند هم بنویسی باز کافی نیست.
هرچه هم داد بزنی که پدر نیامرزیده! تو چیزی نوشتی که من ببینم و مشابهاش را تایپ کنم؟! کی گوش میکند؟ از التماس و اعتراض و وکیل و ضامن هم کاری برنمیآید! خلاصه، این یک نمونه است. بعد تصمیم گرفتم حالا که اینها حرف حساب سرشان نمیشود و نمیگذارند از فیسبوک خارج بشوم، مطالب گذشته و مشخصات و عکس و مکس را یکی یکی پاک کنم و از بیخ منکر همهچیز بشوم، یعنی انکارِ خودم، تا دلم خنک بشود! شروع کردم به حذف عکس و مشخصات و مطالب قبلی که یاد شوخی تلخی افتادم:
روایت کردهاند، (احتمالاً از سیچهل سال پیش و دوران قبل از انقلاب اسلامی که زندانبانها حرف حساب سرشان نمیشد و آنهمه ظلم میکردند و کسی هم جوابگو نبود!) کسی به جُرمی افتاده بود زندان و بازجوئی که به او دکتر میگفتند، بعد از ماجراهای زیاد، متوجّه شد که بازداشتی سخت مریض است. بعد از تعلل زیاد، به مقام مافوق گزارش داد و مریض را بردند بیمارستان. پزشک معالج توصیه کرد او را تحت عمل جرّاحی قرار داده و قسمتی از بدنش را که عفونت کرده بود بردارند. بار دوّم باز حال زندانی وخیم شد، او را بردند بیمارسنان و قسمت دیگری از بدنش را قطع کردند. بعد از بار سوّم یا چهارم، بازجو به مقام امنیتی مافوق نوشت که این حقهباز، دارد کلک میزند و میخواهد اینجوری تکّهتکّه خودش را از زندان بفرستد بیرون!
مربوط به موضوع های: Blogroll, اخبار وبلاگها, خاطرات, طنز, فارسی شکر بود, کلکل | بر چسب ها: تور ماهیگیری، هفتهنامهی نسیم جنوب، چغادک، اهرم، تویتر، فیسبوک، سرعت اینترنت در ایران، تقلب در تور پارک

درود..من دوست دارم هر جا هستم شما را هم داشته باشم..حتی تو فیس بوک..:))