رنگارنگ!

این بار تصمیم گرفتم چیزی ننویسم! یعنی از چیز خاصّی ننویسم، یا از همه‌چیز یا دست کم از چند چیز بنویسم. داشتن یا نوشتن از همه‌چیز هم غیر ممکن است امّا آرزویش توی دل همه هست، حتّا حافظ شیرازی! مسائل روز دور می‌زند در اطراف اعدام‌ها، حبس‌ها، حملات وحشیانه‌ی تروریسی، سوخت اتمی! و غیره که سایرین می‌نویسند و خوبش را هم می‌نویسند.

اوّل فکر کردم بمناسبت روزبزرگداشت حافظ  – که کمی هم دیر شده – چیزی بنویسم، دیدم همه نوشته‌اند یا بعضی‌ها نوشته‌اند، برای این‌که یادی شده باشد این شعرش یادم آمد که: من دوستدار روی خوش و موی دلکشم/ مدهوش چشم مست و می صاف و بی‌غشم…حالا چرا این شعر؟ عرض می‌کنم:

اوّل که روز بزرگان بخصوص حافظ، روز و دیروز و امروز ندارد، هر روزی روز حافظ است و می‌شود از او نوشت. گفتم که حتّا او هم در این آرزو بوده که همه‌چیز داشته باشد و دنیا هم پر از چیزهای خوب و دلکش است، در توصیف زنان خوبرو گفته: شهری است پر کرشمه و خوبان ز شش جهت/ چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم.

حافظ چیزی داشت که عرضه کند من ندارم! برای همین و با این‌که اطرافم را چیزهای خوب گرفته‌اند، توان جمع کردن آن‌ها را این‌جا ندارم، و یک‌جور خودخواهی هم هست که همه‌چیز را برای خودم بخواهم! یکی از همین چیزهای خوب، لینک است! درست خواندید؛ لینک!

چند روز پیش، داشتم وبلاگ را راست و ریس می‌کردم رسیدم به لینک‌ها، تغییراتی هم دادم انگار فرقی نکرد یا قرار بود بهتر بشود نشد. بعد نوشتم که دارم لینک‌هائی را که پاک شده‌اند بر می‌گردانم سر جایشان، و دوستانه اشاره کردم که اگر دیدید موقتاً لینکتان پاک شده لینکم را پاک نکنید! (چون پیش‌بینی می‌کردم که آن‌ها هم ممکن است دست بکار بشوند و مرا حذف کنند!)

بعد بصورت راندوم کلیک! رفتم سراغ وبلاگ یکی از دوستان، دیدم لینکم را پاک کرده! صبر کردم و چند روز بعد که باز رفتم، ظاهراً آن یادداشت را دیده بود و لینک را برگردانده بود سرِ جایش! امروز هم به دوستانی که قبلاً کامنت‌هائی نوشته بودند و لینکشان بود و حالا نبود! و دوستان ناشناس دیگر، سر زدم و با این‌‌که مطالب خوبی دارند، تعجّب کردم که چرا لینک آن‌ها را تابحال اضافه نکرده‌ام.

ولی مگر می‌شود همه چیز را باهم داشت و این‌همه لینک را اضافه کرد؟ حالا خوبان هم ز شش جهت باشند، مگر جیب من، یا دل من یا وبلاگ من چقدر جا دارد؟ بعضی را اضافه کردم ولی دیدم کار از این حرف‌ها گذشته و بی‌هوده‌ا‌ست. بعضی‌ها می‌گویند؛ کم بخور همه‌شو بخور! یا کم یا همه. با هم که نمی‌شود.

از طرفی این خوی تمامیّت‌خواهی یا انحصارطلبی متأسفانه در بعضی از ما وجود دارد؛ دلمان می‌خواهد همه‌چیز را برای خودمان داشته باشیم. مشکلات اجتماعی ماهم بیشتر از همین‌جاست. اسمش را می‌شود گذاشت سیری‌ناپذیری، زیاده‌خواهی، دیکتاتوری!، و…چیزهای دیگر. دیگران هم به نحوی دارند ولی مشکل را جور دیگری، دست کم هم بنفع دیگران و هم بنفع خودشان حل کرده‌اند. ما دیگران را حذف می‌کنیم؛ وقتی کسی نباشد که اعتراض کند، حرف بزند، به کارِ ما ایراد بگیرد…حذف او کار ما را آسان می‌کند؛ صورت مسئله را پاک کن، دیگر مشکلی نداری! برعکس، ظاهر قضیه و صورت مسئله را پاک کرده‌ای، مسئله، (شاید هم به شکل حادتری) سرِ جای خودش هست.

رفاه و “همه‌چیز برای همه” یعنی مسئله‌ی مشارکت و عدالت و جلوگیری از فساد و سوء استفاده را درست کن، کار درست می‌شود. لینک دیگران را هم بی‌خودی حذف نکن و گرنه آن‌ها هم تو را حذف می‌کنند! گفتم که راجع به چیز خاصّی نمی‌نویسم؛ این یکی را هم بعنوان مثال داشته باشید تا برسیم به قضیه‌ی بعدی:

می‌رفتیم پارک با دوستان و بستگان، توی یکی از کشورهای اروپائی، توی پمپ بنزین دوستم توقف کرد، بنزین زد، روزنامه و قاقالی‌لی برای بچه‌ها و یک “باربی‌کیو” هم از فروشگاه پمپ بنزین! خرید برای کباب کردن گوشت و مرغ…(فروشنده‌ی پمپ بنزین، بجای گرفتن انعام و کم‌فروشی و…این‌جوری سود می‌برد. یعنی هم سود می‌برد هم مراجعه کننده را راضی می‌کند.)

رفتم روز دیگر به یکی از فروشگاه‌هائی که همه‌چیز! دارند یعنی یک سوپرمارکت درست و حسابی. بیسکویت و پودر لباسشوئی و چندتا خرت و پرت دیگر هم خریدم، یک جفت کفش هم خریدم که هم ارزان بود هم شیک هم محکم، (اصفهان که بودم، یک‌شب یکی گونی آورد، همه‌ی کفش‌های خانه را از پشت در بار کرد و برد از جمله همین یکی!) پس همه‌چیز داشتن عیبی ندارد، توی اجتماع هم همه‌جور جنسی می‌شود داشت، بشرط این‌که خوبش را داشته باشی، عادلانه بفروشی و برای همه هم باشد نه فقط فکر منافع خودت باشی، (جلو دزدها را هم بگیری!)

حالا بیا و همه‌کس و همه‌چیز حتّا یارانه‌ها را هم حذف کن، پیش از این‌که یک فکر اساسی کرده باشی. وقتی یارانه را برمی‌داری و چندرغازی می‌دهی یا نمی‌دهی که حتّا تفاوت پول آب یا نان هم نمی‌شود، این یعنی رفاه و مبارزه با گرانی؟ یا اصلاً بحث، چیز دیگری است؟ هم می‌شود رفاه را تأمین کرد و ارتقاء داد و هم هر یا همه گروهی را راضی کرد. تنها حذف کردن مشکل را حل نمی‌کند؛ ظاهراً تا این‌جا دست کم دیدیم که اعدام و حبس و حذف و خلاصه خط زدن صورت مسئله، چاره‌ی کار نیست؛ خانه از پای‌بست ویران است/ خواجه در بند نقش ایوان است…(این را یکی از عموها! هم یادآوری کرده بود.) یادم رفت چه می‌خواستم بنویسم؛ انگار قرار نبود چیزی بنویسم!

يك پاسخ برايش بگذاريد