ادبیات جهان – ایتالوکالوینو

کمی از کتاب “شهرهای نامرئی”     نوشته‌ی ایتالو کالوینو      برگردان ترانه یلدا

نشر پاپیروس – پیشبرد

چاپ اوّل تهران 1368

قیمت 600 ریال

از پیش‌گفتار: “شهرهای نامرئی به شهرهائی که ما می‌شناسم و در آن‌ها زندگی می‌کنیم، شباهتی ندارند. به هیچ محدوده‌ی جغرافیائی یا دوره‌ی مشخصی از تاریخ نیز مربوط نمی‌شوند. حتّا می‌توان گفت که در شرح و تفصیلات مربوط به این شهرها، مسئله‌ی اصلی شناخت “شهر” یا “شهرها” بمعنای رایج آن نیست.

با سیر و سیاحت در شهرهای نامرئی، از داستان‌های هزار و یک شب تا زندگی سریع و مدرن آینده، همه یک‌جا در ذهن زنده می‌شود. هر شهر نام زنی را بر خود دارد، و آن‌چه مارکوپولوی خیالی برای قوبلای محزون نقل می‌کند، بیش از آن‌که فضائی خاص را در ذهن مجسم کند، خاطره‌ی آدمی آشنا را در یادمان زنده می‌سازد. از یک شهر به شهر دیگر، مسیر سفری رؤیائی – فلسفی دنبال می‌شود که نشانه‌های آشنای آن به نقطه‌ئی پنهان در درون انسان باز می‌گردد. سفری که شخص به اندیشه، پرِ پروازی سبک می‌دهد…”

“…پیک‌ها و خراج‌گیران خان بزرگ، پس از بازدیدهاشان از ایالات دورافتاده، سرِ موعد به کاخ شاهی در خانبالق و باغ‌های ماگنولیای آن، که قوبلای ضمن گوش فرا دادن به گزارشات طولانی آنان، در سایه‌ی آن‌ها قدم می‌زد، باز می‌گشتند. سفرا؛ ایرانی، ارمنی، قبطی، ترکمن و…بودند.

یک امپراطور، مردی است بیگانه با رعایای خود. از همین رو، تنها از ورای چشم‌ها و گوش‌های بیگانگان بود که پهنه‌ی امپراطوری می‌توانست وجودش را در نظر قوبلای پدیدار سازد. پیک‌ها اخبار را به زبان‌هایی که برایشان نا مفهوم بود دریافت می‌کردند و آن‌ها را به زبان‌هایی نا مفهوم برای خان بازگو می‌کردند.

از ورای این حجاب ضخیم صوتی، ارقام مربوط به دریافت خراج سلطنتی، نام و نسب دیوان‌سالاران مخلوع و معدوم و ابعاد نهرهای آبیاری که در زمان خشکسالی، رودخانه‌های باریک مشروبشان می‌کند، ظاهر می‌شد. امّا زمانی که نوبت گزارش به جوان ونیزی می‌رسید، ارتباطی از نوعی دیگر، بین او و امپراطور برقرار می‌شد.

مارکوپولو، تازه از گرد راه رسیده و نا آشنا به زبان‌های مشرق زمین، جز با اداها و شکلک‌ها، جهش‌ها و فریادهای تعجب و وحشت، زوزه‌ها و ناله‌های حیوانات، یا با اشیائی مانند پرِ شترمرغ، نیزه‌ها و سنگ‌های دُرّ کوهی، که از خورجین‌هایش بیرون می‌آورد، و آن‌ها را چون مهره‌های شطرنج جلو روی خود به نمایش می‌چید، نمی‌توانست با خان ارتباط برقرار کند.

این مرد بیگانه‌ی زیرک، در بازگشت از مأموریت‌هایش به دستور قوبلای با حرکات چهره و بدن خود، اداهائی در می‌آورد که سلطان می‌بایست به نوبه‌ی خود تفسیرشان کند؛ پرش یک ماهی که از منقار مرغ ماهی‌خوار بیرون می‌جست تا در توری بیفتد شهری را تصویر می‌کرد، شهری دیگر با مردی تصویر می‌شد که پیکر عریانش از میان آتش می‌گذشت، بی‌آن‌که بسوزد و شهر سوم با اسکلت جمجمه‌ئی که مروارید سفید غلطانی را میان دندان‌های سبز کپک‌زده‌‌اش می‌فشرد.

خان بزرگ نشانه‌ها را یک به یک تمیز می‌داد امّا پیوند بین این‌ها و محل‌هائی که مارکوپولو از آن‌ها دیدن کرده‌بود، همچنان مبهم باقی می‌ماند. خان درست نمی‌دانست مقصود مارکوپولو بیان ماجرایی است که طی سفر برایش اتفاق افتاده یا شرح کاری که بنیان‌گذار شهر برایش انجام داده است؛ اشاره‌اش به پیش‌گوئی‌های ستاره شناسی است یا به لُغزی پیچیده یا به یک بازی لغات مرکّب که باید از آن نام فردی را حدس زد. امّا تمام آن‌چه مارکوپولو  به نمایش می‌گذشت، چه روشن و چه مبهم، قدرت و تأثیری مشابه نشانه‌های سلطنتی داشت که کافیست یکبار روی پرچمی مشاهده شوند تا برای همیشه در خاطر بمانند و هرگز با نشان دیگری اشتباه گرفته نشوند.

در ذهن خان، پهنه‌ی امپراطوری به صحرایی از مضامین نارسا و فرّار و تغییرناپذیر می‌مانست که چون ذرّات ماسه‌یی بودند و از آن‌‌ها، بر اساس هر معمائی که مارکوپولو با کلمات می‌ساخت، برای هر شهر یا ایالت شکلی ظاهر می‌شد.

پس از گذشت فصول و تکرار بسیار، مارکوپولو زبان تاتاری و بسیاری از گویش‌های ملیّت‌ها و قبایل متفاوت را آموخت. اکنون آن‌چه او باز‌گو می‌کرد دقیق‌ترین و موشکافانه‌ترین داستان‌هایی بود که خان می‌توانست آرزوی شنیدنش را داشته باشد و هیچ سؤال یا کنجکاوی‌ای نبود که در آن‌ها بی‌جواب بماند.

با این‌همه، هر روایتی از جائی، در نظر امپراطور همان حرکت چهره یا شیئی را زنده می‌کرد که مارکوپولو بوسیله‌ی آن اوّل‌بار آن‌جا را توصیف کرده بود. مضمون نو، معنای خودرا از نشان قبلی می‌گرفت و بهمراه آن معنای تازه‌یی به نشان سلطنتی می‌افزود.

قوبلای با خود اندیشید که شاید امپراطوری چیزی جز صور سماوی اشباح ذهن در گردش آسمانی‌شان نیست. از مارکوپولو پرسید: روزی که تمام نشان‌ها را بشناسم، آیا بالاخره امپراطوری‌ام را در مشت خواهم داشت؟

مرد ونیزی پاسخ گفت: عالیجناب! باور مدار، آن روز تو خود نشانی بین نشان‌های دیگر خواهی بود.”

3 نظر

  1. از همه اینها بوی مگنولیایی در ذهنم پیچید تا شرنگ امروز به کامم نریزد آرام جان.

  2. سپاس! معرفی خوبی بود اما قیمت کتاب هم نوستالژی ساز است. با ۶۰۰ ریال امروزه فکر کنم یک لیوان آب هم نشود خرید. اما خاطره‌ای هم بواقع در ذهنم روشن کردی.

يك پاسخ برايش بگذاريد