فرانتس کافکا – نویسندهی بزرگ چک (1883 – 1924)
از مجموعهی نوشتههای پراکندهی صادق هدایت – تهران – 1334 مؤسسهی مطبوعاتی امیرکبیر – 654 صفحه، سی تومان
جلوقانون، پاسبانی دم در قد بر افراشته بود. یکمرد دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود. ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمیتواند بگذارد که او داخل شود. آنمرد بفکر برو رفت. و پرسید آیا ممکن است که بعد داخل شود؟ پاسبان گفت: “ممکن است امّا حالا نه.” پاسبان از جلو در که همیشه چهارتاق باز بود رد شد و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: “اگر با وجود دفاع من اینجا آنقدر تورا جلب کرده سعی کن که بگذری. امّا بخاطر داشته باش که من توانا هستم. و من آخرین پاسبان نیستم. جلو هر اتاقی پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتّا من نمیتوانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خودم را بیاورم.” مرد دهاتی منتظر چنین اشکالاتی نبود؛ آیا قانون نباید برای همه و بطور همیشه در دسترس باشد؟ امّا حالا که از نزدیک نگاه کرد و پاسبان را در لبادهی پشمی با دماغ نک تیز و ریش تاتاری دراز و لاغر و سیاه دید ترجیح داد که انتظار بکشد تا به او اجازهی دخول بدهند. پاسبان به او یک عسلی داد و او را کمی دورتر از در نشاند. آنمرد آنجا روزها و سالها نسشت. اقدامات زیادی برای اینکه اورا در داخل بپذیرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواستهایش خسته کرد. گاهی پاسبان از آن مرد پرسشهای مختصری مینمود. راجع به مرز و بوم او و بسیاری از مطالب دیگر از او سؤالاتی میکرد، ولی این سؤالات از روی بیاعتنائی و بطرز پرسشهای اعیان درجه اول از زیر دستان خودشان بود و بالاخره تکرار میکرد که هنوز نمی تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود به همهی وسایل بهر قیمتی که بودمتشبث شد برای اینکه پاسبان را از راه در ببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد ولی میافزود: “من فقط میپذیرم برای اینکه مطمئن باشی چیزی را فراموش نکردهی.” سالهای متوالی آنمرد پیوسته به پاسبان نگاه میکرد. پاسبانهای دیگر را فراموش کرد. پاسبان اوّلی بنظر او یگانه مانع میآمد. سالهای اوّل بصدای بلند و بیپروا به طالع شوم خود نفرین فرستاد. بعد که پیرتر شد اکتفا میکرد که بین دندانهایش غر غر بکند. بالاخره در حالت بچگی افتاد وچون سالها بود که پاسبان را مطالعه میکرد، تا کیکهای لباس پشمی اورا هم می شناخت. از کیکها تقاضا میکرد که کمکس بکنند و کجخلقی پاسبان را تغییر بدهند. بالاخره چشمش ضعیف شد بطوریکه در حقیقت نمیدانست که اطراف او تاریک است و یا چشمهایش اورا فریب میدهد. ولی حالا در تاریکی شعله ی باشکوهی را تشخیص میداد که همیشه از در قانون زبانه میکشید. اکنون از عم او چیزی باقی نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمایشهای اینهمه سالها که در سرش جمع شده بود به یک پرسش منتهی می شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد زیرا با تن خشکیدهاش دیگر نمیتوانست از جا بلند شود. پاسبانِ درِ فانون ناگزیر خیلی خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زیان مرد دهاتی تغییر یافته بود. مرد دهاتی از پاسبان پرسید: “اگر هرکسی خواهان قانون است چطور در طی اینهمه سالها کس دیگری بجز من تقاضای ورود نکرده است؟” پاسبان در که حس کرد این مرد در شرف مرگ است برای اینکه پردهی صماخ بیحس اورا بهتر متأثر بکند، در گوش او نعره کشید: “از اینجا هیچکس بجز تو نمیتوانست داخل شود، چون این درِ ورودی را برای تو درست کرده بودند. حالا من می روم و در را میبندم.”
مربوط به موضوع های: Blogroll, اجتماعی, داستان, کتاب | بر چسب ها: جلو قانون، فرانتس کافکا، صادق هدایت،

من نمی روم..در را نمی بندم..ولی از پارگی پرده صماخ هم!دلم میلرزد