منم که شهرهی شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیدم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
به میپرستی از آن نقش خود زدم برآب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
به پیرِ میکده گفتم که: چیست راه نجات؟
بخواست جام می و گفت: راز پوشیدن!
مراد ما زتماشای باغ عالم چیست؟
- به دست مردم چشم، از رخ تو گل چیدن
به زحمت سرِ زلف تو واثقم، ورنه
کشِش چو نبوَد از آن سو، چه سود کوشیدن؟
ز خطِّ یار بیاموز مِهر با رخ خوب
که گِرد عارضِ خوبان خوش است گردیدن
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بیعملان واجب است نشنیدن
مبوس جز لب معشوق و جام می حافظ
که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن حافظ شیرازی
مربوط به موضوع های: Blogroll, اجتماعی, تاریخ و اطلاعات عمومی, شعر, طنز, فارسی شکر بود, فلسفه, منطق, کتاب, کلکل | بر چسب ها: راه نجات

وب زیبائی داری.خوشحال میشم به من هم سر بزنی {بقیهاش عاشقانهاست!}
———————————————————
دوست عزیز! یادت باشه اسم وبلاگم قبلاً هفت شهر عشق بود حالا شده سراب! بچشم به وبلاگ شما هم سر میزنم. یاد دوران جوانی و عاشقی بخیر