<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>سراب</title>
	<atom:link href="http://7citiesoflove.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://7citiesoflove.wordpress.com</link>
	<description>هفت شهر عشق سابق</description>
	<lastBuildDate>Fri, 20 Nov 2009 07:09:50 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='7citiesoflove.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/767a1be9b99c81df0f0283551bc86aef?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>سراب</title>
		<link>http://7citiesoflove.wordpress.com</link>
	</image>
			<item>
		<title>درد دل‌های یک همه‌کاره‌ی هیچ‌کاره!</title>
		<link>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/18/%d8%af%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%84%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%87%d9%85%d9%87%e2%80%8c%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d9%87%db%8c%da%86%e2%80%8c%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%87/</link>
		<comments>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/18/%d8%af%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%84%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%87%d9%85%d9%87%e2%80%8c%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d9%87%db%8c%da%86%e2%80%8c%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 08:13:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع. آرام</dc:creator>
				<category><![CDATA[Blogroll]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[فارسی شکر بود]]></category>
		<category><![CDATA[کل‌کل]]></category>
		<category><![CDATA[رفع نقاط بحرانی، حکمت یا زرنگی، اشغال وبلاگ‌های حذف شده، معرفی وبلاگ آرامش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://7citiesoflove.wordpress.com/?p=1701</guid>
		<description><![CDATA[(حرف راست را از هیچ‌کاره‌ها بشنوید!)
تا بحال چند بار دوستان از من پرسیده‌اند؛ تو چه‌کاره‌ای؟ دانشجوئی؟ نویسنده‌ای؟ طنزپردازی؟ شاعری؟ داستان‌نویس و ناقدی؟ مهندسی؟! خاطره‌نویسی؟ اهل وب و مِب هستی؟ یا&#8230;جوابی که داده‌ام این بوده که؛ والله دروغ چرا؟ خودم هم نمی‌دانم! البته از شما چه پنهان، راستش هیچ کاری بی‌دلیل و حکمت! نیست، یعنی این‌که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=7citiesoflove.wordpress.com&blog=1537634&post=1701&subd=7citiesoflove&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>(حرف راست را از هیچ‌کاره‌ها بشنوید!)</p>
<p>تا بحال چند بار دوستان از من پرسیده‌اند؛ تو چه‌کاره‌ای؟ دانشجوئی؟ نویسنده‌ای؟ طنزپردازی؟ شاعری؟ داستان‌نویس و ناقدی؟ مهندسی؟! خاطره‌نویسی؟ اهل وب و مِب هستی؟ یا&#8230;جوابی که داده‌ام این بوده که؛ والله دروغ چرا؟ خودم هم نمی‌دانم! البته از شما چه پنهان، راستش هیچ کاری بی‌دلیل و حکمت! نیست، یعنی این‌که کسی نخواهد شخص خاصی باشد و یک خط را بگیرد برود، خودش شاید حکمتی! داشته باشد.</p>
<p>توی مدرسه‌مان (برخلاف خودم) آدم ریز میز کاریکاتوراندام کله‌گنده‌ئی را می‌شناختم (یعنی پدرش کله‌گنده بود!) که همین وضع را داشت. زیاد سربسر بزرگ و کوچک می‌گذاشت و همه را ناراحت می‌کرد. تا می‌رفتند پیش آقای مدیر یا ناظم شکایتش کنند، زود با زیرکی اوضاع را بهم می‌ریخت و مدرسه را بهم می‌زد طوری که همه فراموش می‌کردند قضیه از چه قرار بوده و چطور شده که اینطور شده! خلاصه یک قضیه تمام نشده همه می‌رفتند سر قضیه‌ی بعدی و همینجور بحران پشت بحران و صف شکایت پشت صف شکایت!</p>
<p>فرضاً در مقطعی که خلافی کرده بود و نزدیک بود مچ‌اش گیر بیافتد، و حقّه‌هایش رو بشود، شایع می‌کرد که بازرس‌ها دارند می‌آیند تا شاگردهای ناراضی و تنبل‌ را شناسائی و از مدرسه بیرون ‌کنند، یا مثلاً می‌گفت: یک هواپیمای دو موتوره که پوزه‌اش شکل کلاغ زاغی است و بجای دود از پشت آن پشکل می‌ریزد توی زمین فوتبال پشت مدرسه نشسته. همه درس و مدرسه را ول می‌کردند می‌رفتند تماشا و با لب و  لوچه‌ی آویزان، از این‌که باز رو دست خورده‌اند برمی‌گشتند.</p>
<p>خلاصه این‌که هر روز سر شما را به کاری گرم کنم خودش یک هنر است! فرض کنید می‌خواستم صرفاً خودم را بعنوان یک شاعر جا بزنم، خیلی زود دستم رو می‌شد، یا فرضاً یک خبرنویس یا خبرساز یا خبرنگار! که آن‌هم علاوه بر خطرات و فحش و ناسزاهائی که داشت، زودتر باعث می‌شد دکانم را تخته کنند چون بلد نیستم خبر سرهم کنم و اهل سیاسی کاری هم که نیستم.</p>
<p>این‌جوری هم دستم رو نمی‌شود و مردم خیال می‌کنند چیزی بارم هست و از هرچیزی سر در می‌آورم! و هم هرجا بندی آب دادم راحت منکر قضیه می‌شوم و می‌گویم ادعائی نکرده‌ام این حرف از من نبوده مال فلانی است و زود خودم را از مهلکه می‌کشم بیرون! قضیه‌ی دخالت در امورات معقوله و بسته شدن چند ساعته‌ی این وبلاگ را هم که شنیدید و گرچه بحمدالله به خیر و خوشی تمام شد ولی شاید یاد بگیرم که توی هرکاری دخالت نکنم (شاید هم یاد نگیرم!)</p>
<p>بنده‌ی خدائی آن زمان که متأسفانه نوشیدنی‌های مضر فراوان بود (وحالا خوشبختانه پیدا نمی‌شود) مقداری زیادتر از حد معمول نوشیده بود. دوستی به او گفت: چرا حدّ و حدود خودت را رعایت نمی‌کنی؟ گفت: چه کار کرده‌ام؟ گفت: آنقدرخورده‌ئی که نمی‌توانی درست حرف بزنی و راست راه بروی. گفت: مگر از این قشنگ‌تر هم می‌شود حرف زد! و راست‌تر می‌شود راه رفت؟ دوستش گفت: من یک خط راست روی زمین می‌کشم، تو سعی کن تا آخر روی این خط راه بروی و منحرف نشوی. خط را کشید و منتظر ماند. مردِ همه‌کاره‌ی هیچ‌کاره نگاهی به خط انداخت و گفت: اول که خـ خودتی! بعد هم بگو ببینم از روی کدومش باید راه برم؟!</p>
<p>تا یادم نرفته بگم که به وبلاگ جدیدم بنام &#8220;<a href="http://4mezraab.wordpress.com/">آرامش</a>&#8221; هم که مخصوص شعر و شاعری است! سر بزنید. در ضمن حتماً دوستان توجه داشته باشند که آدرس &#8220;آرامش&#8221; که چارمضراب. وردپرس دات کام است! که توی <a href="http://4mezraab.wordpress.com/">آرامش</a> هم مستتر است! با چارمضراب بلاگفا دات کام فرق دارد! آن هم زمانی مال خودم بود دیگری گرفت و اشغال کرد مثل سه قلمدار و غیره&#8230;<span style="text-decoration:underline;">لطفاً اگر به آن چارمضراب و سه قلمدار و جاودانان بلاگفا دات کام! لینک داده‌اید</span> درستش کنید. مال من نیستند. ممنون.</p>
<p>اشکال بلاگفا یکی هم اینست (که قبلاً نوشتم)؛ اگر غفلت کردی و آدرس و مشخصات دست کسی افتاد، دیگر کسی به دادت نمی‌رسد بخصوص سعی کنید وبلاگ را حذف نکنید تا دیگری بلافاصله صاحبش نشود! گرچه خود بلاگفا هم می‌گوید اگر مدت زیادی از وبلاگتان استفاده نکردید حذف خواهد شد ولی تفاوت آن با فرضاً وردپرس در اینست که وردپرس آدرس وبلاگ حذف شده را در اختیار دیگری قرار نمی‌دهد.</p>
Posted in Blogroll, فارسی شکر بود, کل‌کل, اجتماعی, خاطرات, طنز Tagged: رفع نقاط بحرانی، حکمت یا زرنگی، اشغال وبلاگ‌های حذف شده، معرفی وبلاگ آرامش <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/7citiesoflove.wordpress.com/1701/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/7citiesoflove.wordpress.com/1701/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/7citiesoflove.wordpress.com/1701/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/7citiesoflove.wordpress.com/1701/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/7citiesoflove.wordpress.com/1701/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/7citiesoflove.wordpress.com/1701/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/7citiesoflove.wordpress.com/1701/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/7citiesoflove.wordpress.com/1701/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/7citiesoflove.wordpress.com/1701/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/7citiesoflove.wordpress.com/1701/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=7citiesoflove.wordpress.com&blog=1537634&post=1701&subd=7citiesoflove&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/18/%d8%af%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%84%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%87%d9%85%d9%87%e2%80%8c%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d9%87%db%8c%da%86%e2%80%8c%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/21cbd7b22819bcd185edf35db2c198e3?s=96&#38;d=monsterid&#38;r=X" medium="image">
			<media:title type="html">ع. آرام</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اشکال از فرستنده بود!</title>
		<link>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/16/%d8%a7%d8%b4%da%a9%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af/</link>
		<comments>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/16/%d8%a7%d8%b4%da%a9%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 15:25:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع. آرام</dc:creator>
				<category><![CDATA[Blogroll]]></category>
		<category><![CDATA[قطع موقت برنامه وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[تبلیغات مجانی!،]]></category>
		<category><![CDATA[سوء تفاهم وردپرسی!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://7citiesoflove.wordpress.com/?p=1688</guid>
		<description><![CDATA[برای چند ساعت )یا بیشتر!) در اثر یک اشتباه، اختلالی در وبلاگ &#8220;سراب&#8221; پیش آمد و از کار افتاد! با همکاری و بزرگواری دوستان وردپرسی فعلاً اشکال بر طرف شده است. از دوستانی که ابراز نگرانی کردند و پیام فرستادند، از جمله خانم مینو صابری عزیز تشکر می‌کنم. با سپاس از شما و دوستان وردپرسی.
I [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=7citiesoflove.wordpress.com&blog=1537634&post=1688&subd=7citiesoflove&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>برای چند ساعت )یا بیشتر!) در اثر یک اشتباه، اختلالی در وبلاگ &#8220;سراب&#8221; پیش آمد و از کار افتاد! با همکاری و بزرگواری دوستان وردپرسی فعلاً اشکال بر طرف شده است. از دوستانی که ابراز نگرانی کردند و پیام فرستادند، از جمله <a href="http://aavang.ir/weblog">خانم مینو صابری عزیز</a> تشکر می‌کنم. با سپاس از شما و دوستان وردپرسی.</p>
<p>I appreciate wordpress team especially dear Matt and dear Mark. Thank you</p>
<p><span style="text-decoration:underline;">پی‌نوشت:</span> ظاهراً اشکال هنوز هم بطور کامل برطرف نشده، امروز &#8220;وارنینگ!&#8221; دیگری رسید و همان حرف‌های قبلی را تکرار کردند و من هم نوشتم که قبلاً توضیح دادم و نمی‌دانستم اضافه کردن یک لینک ساده در سایدبار که جنبه‌ی تبلیغی هم ندارد، از نظر وردپرس تبلیغ حساب می‌شود. کمی مسئله را باز کنم که دوستان هم بدانند و سوء تفاهم نشود، شاید هم تجربه‌ئی باشد برای دیگران: در ارتباط با نوشتن مطلب کوتاهی در مورد آنفلوانزای خوکی و با وصول یک کامنت به زبان انگلیسی مربوط به یک شرکت داروئی ناشناس در آمریکا، اتفاقی برخورد به نام داروهائی کردم که در لیست آن شرکت موجود است و مدتی بود دنبال آن‌ها بودم. بخاطر این اتفاق و بعنوان تشکّر، لینک سازنده را در سایدبار قرار دادم و فکر می‌کردم این هم مثل لینک وبلاگ‌ها و سایت‌های دیگر خودمان است که می‌شود اضافه کرد! ظاهر قضیه اینست که وردپرس این را تبلیغ تعبیر می‌کند در حالی‌که در ایران سایت‌ها و وبلاگ‌های زیادی هستند که با درخواست یا بدون درخواست لینکشان اضافه می‌شود مثل طراحان وب‌سایت یا فروشندگان موبایل و لباس عروسی و تهیه‌ی انواع حلوا یا غذا! و غیره که نه تنها پولی بابت این‌کار نمی‌دهند بل‌که گاهی گله هم می‌‌کنند که چرا لینک مارا اضافه نمی‌کنی! کجای این‌کار غلط بوده نمی‌دانم! باید هم قبول کرد که &#8220;آن‌ها&#8221; مقررات را بهتر از ما رعایت می‌کنند و شاید کار ما درست نباشد! در هرحال اگر مشکل من با وردپرس حل نشد در آدرس‌های زیر ادامه خواهم داد لطفاً به آدرس‌های زیر <a href="http://4mezraab.wordpress.com/"></a> سر بزنید</p>
<p>http://4mezraab.wordpress.com</p>
<p>http://mymirages.blogspot.com</p>
<p>پی‌نوشت جدید: با لطف و همکاری تیم ورد پرس بخصوص آقای مارک و رفع سوء تفاهم مشکل بر طرف شد ولی وبلاگ‌های جدیدم را برای روز مبادا! ادامه خواهم داد.  د</p>
<p>&nbsp;</p>
Posted in Blogroll Tagged: قطع موقت برنامه وبلاگ, تبلیغات مجانی!،, سوء تفاهم وردپرسی! <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/7citiesoflove.wordpress.com/1688/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/7citiesoflove.wordpress.com/1688/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/7citiesoflove.wordpress.com/1688/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/7citiesoflove.wordpress.com/1688/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/7citiesoflove.wordpress.com/1688/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/7citiesoflove.wordpress.com/1688/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/7citiesoflove.wordpress.com/1688/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/7citiesoflove.wordpress.com/1688/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/7citiesoflove.wordpress.com/1688/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/7citiesoflove.wordpress.com/1688/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=7citiesoflove.wordpress.com&blog=1537634&post=1688&subd=7citiesoflove&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/16/%d8%a7%d8%b4%da%a9%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/21cbd7b22819bcd185edf35db2c198e3?s=96&#38;d=monsterid&#38;r=X" medium="image">
			<media:title type="html">ع. آرام</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>این خط این نشان!</title>
		<link>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/15/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%ae%d8%b7-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/15/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%ae%d8%b7-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 06:02:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع. آرام</dc:creator>
				<category><![CDATA[Blogroll]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[مثنوی، حرف و عمل، شدن و بودن، عقال، شتر و عرب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://7citiesoflove.wordpress.com/?p=1663</guid>
		<description><![CDATA[می‌روم، ای‌دوست! می‌مانی؟ بمان!
جای ماندن نیست، این خط این نشان!
این بیابانی‌ست پر خوف و خطر
نیست در &#8220;بودن&#8221; مسافر را ثمر
آب و نان و توشه‌ئی گر داشتی
یک دو روزی هم شکم انباشتی
فکر فردا کرده‌ای ای بی‌خرد؟
کی تورا بی‌آب و نان با خود برد!
هرکسی فکر خود و خویش خود است
کوسه هم فکر سر و ریش خود است!
می‌سرائی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=7citiesoflove.wordpress.com&blog=1537634&post=1663&subd=7citiesoflove&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>می‌روم، ای‌دوست! می‌مانی؟ بمان!</p>
<p>جای ماندن نیست، این خط این نشان!</p>
<p>این بیابانی‌ست پر خوف و خطر</p>
<p>نیست در &#8220;بودن&#8221; مسافر را ثمر</p>
<p>آب و نان و توشه‌ئی گر داشتی</p>
<p>یک دو روزی هم شکم انباشتی</p>
<p>فکر فردا کرده‌ای ای بی‌خرد؟</p>
<p>کی تورا بی‌آب و نان با خود برد!</p>
<p>هرکسی فکر خود و خویش خود است</p>
<p>کوسه هم فکر سر و ریش خود است!</p>
<p>می‌سرائی شعر و می‌خوانی غزل</p>
<p>پر شود معده به حرف بی عمل؟</p>
<p>می‌کنی این مثنوی صدمن کتاب؟</p>
<p>حرف تو  برگی  نمی‌آید حساب</p>
<p>برگ سبزی را تو بردار و ببین</p>
<p>صد هزاران برگ باشد این‌چنین</p>
<p>تو بمان با قصه‌های بی‌شمار</p>
<p>تو بمان با ظاهر و نقش و نگار</p>
<p>های و هوی و قیل و قال و ملک و مال</p>
<p>دوش بند و شال و دستار و عقال.</p>
<p>قصه‌ی ما داستانی ساده است</p>
<p>بشنود هرکس که او آزاده است</p>
<p>ریسمانی داشت آن تازی به دوش</p>
<p>چون شتر از خشم می‌آمد به جوش</p>
<p>زانویش می‌بست تازی با رسن</p>
<p>تا بیاساید دمی دور از محن</p>
<p>گرمی شن‌زار بود و بیم شب</p>
<p>یک شتر یک مشک آب و یک عرب!</p>
<p>تو مرا ای دوست، اشتر دیده‌ای؟</p>
<p>که عقالت را به پایم بسته‌ای؟</p>
<p>گر مرا انسان چون خود پنداشتی</p>
<p>این رسن از پای من برداشتی</p>
<p>در بیابانی چنین بی‌انتها</p>
<p>دوستانه دست من گیر و بیا</p>
<p>وقت شعر و شروه و آواز نیست</p>
<p>یک قدم! این در همیشه باز نیست!</p>
Posted in Blogroll, فلسفه, اجتماعی, داستان, شعر, طنز Tagged: مثنوی، حرف و عمل، شدن و بودن، عقال، شتر و عرب <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/7citiesoflove.wordpress.com/1663/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/7citiesoflove.wordpress.com/1663/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/7citiesoflove.wordpress.com/1663/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/7citiesoflove.wordpress.com/1663/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/7citiesoflove.wordpress.com/1663/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/7citiesoflove.wordpress.com/1663/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/7citiesoflove.wordpress.com/1663/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/7citiesoflove.wordpress.com/1663/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/7citiesoflove.wordpress.com/1663/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/7citiesoflove.wordpress.com/1663/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=7citiesoflove.wordpress.com&blog=1537634&post=1663&subd=7citiesoflove&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/15/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%ae%d8%b7-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/21cbd7b22819bcd185edf35db2c198e3?s=96&#38;d=monsterid&#38;r=X" medium="image">
			<media:title type="html">ع. آرام</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پیش‌گیری</title>
		<link>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/13/%d9%be%db%8c%d8%b4%e2%80%8c%da%af%db%8c%d8%b1%db%8c/</link>
		<comments>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/13/%d9%be%db%8c%d8%b4%e2%80%8c%da%af%db%8c%d8%b1%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 14:29:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع. آرام</dc:creator>
				<category><![CDATA[Blogroll]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[اطلاعات و اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[چای سبز]]></category>
		<category><![CDATA[آنفلوآنزای خوکی، هویج، قارچ، انار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://7citiesoflove.wordpress.com/?p=1660</guid>
		<description><![CDATA[از یک ای‌میل دریافتی
4 ماده غذايي براي مقابله با آنفلوانزاي خوكي
مصرف هويج، قارچ، انار و چاي سبز از جمله اقدامات پيشگيرانه در برابر ابتلا به آنفلوانزاي خوكي است. همانطور كه مي‌دانيد هر روز بر شمار مبتلايان به آنفلوانزاي خوكي افزوده مي‌شود، پس براي عدم ابتلا به اين بيماري و حذف اين روند، پيشگيري‌هاي اساسي بايد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=7citiesoflove.wordpress.com&blog=1537634&post=1660&subd=7citiesoflove&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>از یک ای‌میل دریافتی</p>
<p>4 ماده غذايي براي مقابله با آنفلوانزاي خوكي</p>
<p>مصرف هويج، قارچ، انار و چاي سبز از جمله اقدامات پيشگيرانه در برابر ابتلا به آنفلوانزاي خوكي است. همانطور كه مي‌دانيد هر روز بر شمار مبتلايان به آنفلوانزاي خوكي افزوده مي‌شود، پس براي عدم ابتلا به اين بيماري و حذف اين روند، پيشگيري‌هاي اساسي بايد صورت گيرد.در اينجا متخصصان به توضيح 4 ماده غذايي پرداخته‌اند كه سيستم ايمني بدن را در مقابله با اين ويروس مقاوم‌تر مي‌كند.</p>
<p>هويج</p>
<p>براي مقابله با اين بيماري، هويج ، انتخاب مناسبي است، چراكه منبع غني از بتاكاروتن است و بتاكاروتن، مقاومت بدن را در مقابله با اين بيماري، بالا مي‌برد.طبق تحقيقات هر چه بتاكاروتن بيشتر مصرف شود، سلول‌هاي ايمني بدن كه شامل سلول‌هاي كشنده طبيعي هستند، گسترده‌تر مي‌شوند.</p>
<p>قارچ</p>
<p>شما حتما از شنيدن اين خبر كه سس قارچي كه معمولا روي استيك مي‌ريزيد، سيستم ايمني بدن را مقاوم مي‌كند، خوشحال خواهيد شد.طبق تحقيقات اخير‌ با استفاده از قارچ ، سلول‌هاي كشنده طبيعي افزايش پيدا مي‌كنند و در نتيجه سيستم ايمني بدن مقاوم‌تر مي‌شود.</p>
<p>انار</p>
<p>يكي از دلايلي كه از انار به عنوان ميوه‌اي فوق‌العاده ياد مي‌شود، داشتن خاصيت آنتي‌اكسيداني آن است.انار بيشترين ظرفيت آنتي اكسيداني را براي مهار يا خنثي‌سازي راديكال‌هاي آزاد دارد و با داشتن اين خاصيت مي‌تواند با بيماري‌هاي مختلف از جمله آنفلوانزا، مقابله كند.  اگر انار در دسترس شما نيست مي‌توانيد از آب انار بدون شكر استفاده كنيد.</p>
<p>چاي سبز</p>
<p>در چاي سبز نوعي آنتي‌اكسيدان به نام &#8220;كاتچين&#8221; وجود دارد كه مي‌تواند سلول‌هاي ايمني بدن را افزايش دهد و طبق تحقيقات انجام شده، اين ماده حركت انتشار ويروس را كند مي‌كند.  از ديگر تركيبات چاي سبز،&#8221;ال‌تيانين&#8221; است.طبق تحقيقاتي كه در هاروارد انجام شده، اين ماده، مقاومت سيستم ايمني بدن را افزايش مي‌دهد.</p>
Posted in Blogroll, اجتماعی, اطلاعات و اخبار Tagged: چای سبز, آنفلوآنزای خوکی، هویج، قارچ، انار <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/7citiesoflove.wordpress.com/1660/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/7citiesoflove.wordpress.com/1660/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/7citiesoflove.wordpress.com/1660/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/7citiesoflove.wordpress.com/1660/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/7citiesoflove.wordpress.com/1660/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/7citiesoflove.wordpress.com/1660/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/7citiesoflove.wordpress.com/1660/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/7citiesoflove.wordpress.com/1660/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/7citiesoflove.wordpress.com/1660/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/7citiesoflove.wordpress.com/1660/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=7citiesoflove.wordpress.com&blog=1537634&post=1660&subd=7citiesoflove&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/13/%d9%be%db%8c%d8%b4%e2%80%8c%da%af%db%8c%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/21cbd7b22819bcd185edf35db2c198e3?s=96&#38;d=monsterid&#38;r=X" medium="image">
			<media:title type="html">ع. آرام</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>راه نجات</title>
		<link>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/12/%d8%b3%d8%b2%d8%a7%db%8c-%d9%86%db%8c%da%a9%db%8c/</link>
		<comments>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/12/%d8%b3%d8%b2%d8%a7%db%8c-%d9%86%db%8c%da%a9%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 10:42:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع. آرام</dc:creator>
				<category><![CDATA[Blogroll]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ و اطلاعات عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[فارسی شکر بود]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[منطق]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کل‌کل]]></category>
		<category><![CDATA[راه نجات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://7citiesoflove.wordpress.com/?p=1655</guid>
		<description><![CDATA[منم که شهره‌ی شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیدم
که در طریقت ما کافری‌ست رنجیدن
به می‌پرستی از آن نقش خود زدم برآب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
به پیرِ می‌کده گفتم که: چیست راه نجات؟
بخواست جام می و گفت: راز پوشیدن!
مراد ما زتماشای باغ عالم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=7citiesoflove.wordpress.com&blog=1537634&post=1655&subd=7citiesoflove&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>منم که شهره‌ی شهرم به عشق ورزیدن</p>
<p>منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن</p>
<p>وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیدم</p>
<p>که در طریقت ما کافری‌ست رنجیدن</p>
<p>به می‌پرستی از آن نقش خود زدم برآب</p>
<p>که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن</p>
<p>به پیرِ می‌کده گفتم که: چیست راه نجات؟</p>
<p>بخواست جام می و گفت: راز پوشیدن!</p>
<p>مراد ما زتماشای باغ عالم چیست؟</p>
<p>- به دست مردم چشم، از رخ تو گل چیدن</p>
<p>به زحمت سرِ زلف تو واثقم، ورنه</p>
<p>کشِش چو نبوَد از آن سو، چه سود کوشیدن؟</p>
<p>ز خطِّ یار بیاموز مِهر با رخ خوب</p>
<p>که گِرد عارضِ خوبان خوش است گردیدن</p>
<p>عنان به می‌کده خواهیم تافت زین مجلس</p>
<p>که وعظ بی‌عملان واجب است نشنیدن</p>
<p>مبوس جز لب معشوق و جام می حافظ</p>
<p>که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن                    حافظ شیرازی</p>
Posted in Blogroll, فلسفه, فارسی شکر بود, منطق, کل‌کل, کتاب, اجتماعی, تاریخ و اطلاعات عمومی, شعر, طنز Tagged: راه نجات <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/7citiesoflove.wordpress.com/1655/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/7citiesoflove.wordpress.com/1655/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/7citiesoflove.wordpress.com/1655/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/7citiesoflove.wordpress.com/1655/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/7citiesoflove.wordpress.com/1655/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/7citiesoflove.wordpress.com/1655/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/7citiesoflove.wordpress.com/1655/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/7citiesoflove.wordpress.com/1655/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/7citiesoflove.wordpress.com/1655/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/7citiesoflove.wordpress.com/1655/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=7citiesoflove.wordpress.com&blog=1537634&post=1655&subd=7citiesoflove&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/12/%d8%b3%d8%b2%d8%a7%db%8c-%d9%86%db%8c%da%a9%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/21cbd7b22819bcd185edf35db2c198e3?s=96&#38;d=monsterid&#38;r=X" medium="image">
			<media:title type="html">ع. آرام</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جلو قانون</title>
		<link>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/10/%d8%ac%d9%84%d9%88-%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%86/</link>
		<comments>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/10/%d8%ac%d9%84%d9%88-%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 10:10:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع. آرام</dc:creator>
				<category><![CDATA[Blogroll]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[جلو قانون، فرانتس کافکا، صادق هدایت،]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://7citiesoflove.wordpress.com/?p=1651</guid>
		<description><![CDATA[
فرانتس کافکا – نویسنده‌ی بزرگ چک (1883 – 1924)
از مجموعه‌ی نوشته‌های پراکنده‌ی صادق هدایت – تهران – 1334 مؤسسه‌ی مطبوعاتی امیرکبیر – 654 صفحه، سی تومان

جلوقانون، پاسبانی دم در قد بر افراشته بود. یک‌مرد دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود. ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن‌مرد بفکر [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=7citiesoflove.wordpress.com&blog=1537634&post=1651&subd=7citiesoflove&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p dir="rtl">
<p dir="rtl">فرانتس کافکا – نویسنده‌ی بزرگ چک (1883 – 1924)</p>
<p dir="rtl">از مجموعه‌ی نوشته‌های پراکنده‌ی صادق هدایت – تهران – 1334 مؤسسه‌ی مطبوعاتی امیرکبیر – 654 صفحه، سی تومان</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">جلوقانون، پاسبانی دم در قد بر افراشته بود. یک‌مرد دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود. ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن‌مرد بفکر برو رفت. و پرسید آیا ممکن است که بعد داخل شود؟ پاسبان گفت: &#8220;ممکن است امّا حالا نه.&#8221; پاسبان از جلو در که همیشه چهارتاق باز بود رد شد و آن مرد خم شد تا درون آن‌جا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: &#8220;اگر با وجود دفاع من این‌جا آنقدر تورا جلب کرده سعی کن که بگذری. امّا بخاطر داشته باش که من توانا هستم. و من آخرین پاسبان نیستم. جلو هر اتاقی پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتّا من نمی‌توانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خودم را بیاورم.&#8221; مرد دهاتی منتظر چنین اشکالاتی نبود؛ آیا قانون نباید برای همه و بطور همیشه در دسترس باشد؟ امّا حالا که از نزدیک نگاه کرد و پاسبان را در لباده‌ی پشمی با دماغ نک تیز و ریش تاتاری دراز و لاغر و سیاه دید ترجیح داد که انتظار بکشد تا به او اجازه‌ی دخول بدهند. پاسبان به او یک عسلی داد و او را کمی دورتر از در نشاند. آن‌مرد آن‌جا روزها و سال‌ها نسشت. اقدامات زیادی برای این‌که اورا در داخل بپذیرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست‌هایش خسته کرد. گاهی پاسبان از آن مرد پرسش‌ها‌ی مختصری می‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسیاری از مطالب دیگر از او سؤالاتی می‌کرد، ولی این سؤالات از روی بی‌اعتنائی و بطرز پرسش‌های اعیان درجه اول از زیر دستان خودشان بود و بالاخره تکرار می‌کرد که هنوز نمی تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود به همه‌ی وسایل بهر قیمتی که بودمتشبث شد برای این‌که پاسبان را از راه در ببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد ولی می‌افزود: &#8220;من فقط می‌پذیرم برای این‌که مطمئن باشی چیزی را فراموش نکرده‌ی.&#8221; سال‌های متوالی آن‌مرد پیوسته به پاسبان نگاه می‌کرد. پاسبان‌های دیگر را فراموش کرد. پاسبان اوّلی بنظر او یگانه مانع می‌آمد. سال‌های اوّل بصدای بلند و بی‌پروا به طالع شوم خود نفرین فرستاد. بعد که پیرتر شد اکتفا می‌کرد که بین دندان‌هایش غر غر بکند. بالاخره در حالت بچگی افتاد وچون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه می‌کرد، تا کیک‌های لباس پشمی اورا هم می شناخت. از کیک‌ها تقاضا می‌کرد که کمکس بکنند و کج‌خلقی پاسبان را تغییر بدهند. بالاخره چشمش ضعیف شد بطوری‌که در حقیقت نمی‌دانست که اطراف او تاریک است و یا چشم‌هایش اورا فریب می‌دهد. ولی حالا در تاریکی شعله ی باشکوهی را تشخیص می‌داد که همیشه از در قانون زبانه می‌کشید. اکنون از عم او چیزی باقی نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمایش‌های این‌همه سال‌ها که در سرش جمع شده بود به یک پرسش منتهی می شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد زیرا با تن خشکیده‌اش دیگر نمی‌توانست از جا بلند شود. پاسبانِ درِ فانون ناگزیر خیلی خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زیان مرد دهاتی تغییر یافته بود. مرد دهاتی از پاسبان پرسید: &#8220;اگر هرکسی خواهان قانون است چطور در طی این‌همه سال‌ها کس دیگری بجز من تقاضای ورود نکرده است؟&#8221; پاسبان در که حس کرد این مرد در شرف مرگ است برای این‌‌که پرده‌ی صماخ بی‌حس اورا بهتر متأثر بکند، در گوش او نعره کشید: &#8220;از این‌جا هیچکس بجز تو نمی‌توانست داخل شود، چون این درِ ورودی را برای تو درست کرده بودند. حالا من می روم و در را می‌بندم.&#8221;</p>
Posted in Blogroll, کتاب, اجتماعی, داستان Tagged: جلو قانون، فرانتس کافکا، صادق هدایت، <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/7citiesoflove.wordpress.com/1651/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/7citiesoflove.wordpress.com/1651/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/7citiesoflove.wordpress.com/1651/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/7citiesoflove.wordpress.com/1651/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/7citiesoflove.wordpress.com/1651/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/7citiesoflove.wordpress.com/1651/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/7citiesoflove.wordpress.com/1651/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/7citiesoflove.wordpress.com/1651/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/7citiesoflove.wordpress.com/1651/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/7citiesoflove.wordpress.com/1651/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=7citiesoflove.wordpress.com&blog=1537634&post=1651&subd=7citiesoflove&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/10/%d8%ac%d9%84%d9%88-%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/21cbd7b22819bcd185edf35db2c198e3?s=96&#38;d=monsterid&#38;r=X" medium="image">
			<media:title type="html">ع. آرام</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خلاف‌کار</title>
		<link>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/04/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%e2%80%8c%da%a9%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/04/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%e2%80%8c%da%a9%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 09:10:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع. آرام</dc:creator>
				<category><![CDATA[Blogroll]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه، تک‌گوئی مستبدانه!، روایت اوّل شخص مفرد دیکتاتور!،]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://7citiesoflove.wordpress.com/?p=1646</guid>
		<description><![CDATA[داستان کوتاه
&#8220;خلاف‌کار&#8221;
اینجوری نبین‌اش که خودشو زده به موش‌مردگی.‌ اگه بگم آدم به این توداری و حروم‌زادگی تا بحال ندیده‌ام باور نمی‌کنی. ساعت از دوازده گذشته بود. از سرما سنگ می‌ترکید. همین جلو، دست راست، نه تومستقیم برو، سرِ پیچِ خیابون اصلی، که خواستیم بپیچیم، دیدم‌اش که دولاّ شده بود پشت درِ یه ‌‌مغازه رو زمین [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=7citiesoflove.wordpress.com&blog=1537634&post=1646&subd=7citiesoflove&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>داستان کوتاه</p>
<p>&#8220;خلاف‌کار&#8221;</p>
<p>اینجوری نبین‌اش که خودشو زده به موش‌مردگی.‌ اگه بگم آدم به این توداری و حروم‌زادگی تا بحال ندیده‌ام باور نمی‌کنی. ساعت از دوازده گذشته بود. از سرما سنگ می‌ترکید. همین جلو، دست راست، نه تومستقیم برو، سرِ پیچِ خیابون اصلی، که خواستیم بپیچیم، دیدم‌اش که دولاّ شده بود پشت درِ یه ‌‌مغازه رو زمین دنبال چیزی می‌گشت، شک کردم، گفتم بزن رو ترمز، با توکه نیستم، مستقیم برو، تا چشم‌اش به‌ما افتاد پا گذاشت به فرار. پیاده دنبال‌اش رفتم. از سرما داشت نفس‌ام بند می‌اومد. چند قدم نرفته بود که گرفتم‌اش. گفتم: نامرد، کجا؟! گفت: سرکار، نسخه از دستم افتاد باد بردش، رفتم برش‌دارم. گفتم بده ببینم. توبه این می‌گی نسخه؟ همین یه‌‌تیکّه کاغذ خیس و مُچاله تودست‌اش بود. توجیباشم کمی پول با یه‌‌دسته کلید. گفتم: می‌خواستی قفل‌ها رو باز کنی؟ گفت: کدوم قفل سرکار؟ این کلید خونه‌س، باخودم برداشتم که وقتی برمی‌گردم زنگ نزنم. بچّه، تازه خوابش برده بود. نمی‌خواستم بیدارش کنم. گفتم: خر خودتی. برو سوار شو. تا کلانتری یه‌‌ریز التماس می‌کرد وچرت و پرت به هم می‌بافت. به جناب‌سروان گفتم: بذارید خودم از زبونش می‌کشم بیرون. سروان جوون تازه کار و ساده‌دلیه، نگذاشت، و الاّ همون اوّل که دستاشو قپونی می‌بستم و دوتا باتون می‌زدم به ماتحت‌اش زبون‌اش باز می‌شد. اگه این جوونا توکار ما دخالت نمی‌کردن ما بلد بودیم چه‌جوری کارمونو انجام بدیم. تا سروان از اتاق رفت بیرون خوابوندم تو گوش‌اش. گفتم: پدر سگ! داشتم می‌رفتم خونه پیش زن‌ام. حالا چه وقتِ دله‌دزدی بود. گفت: به خدا من دزد نیستم. دنبال یه ‌‌داروخانه می‌گشتم. به چن جا سر زدم گفتن نداریم یکی هم داشت با پول‌ام نمی‌خوند. حتّا ساعت‌ام رو گرو گذاشتم قبول نکردن. بپیچ دست راست. سواد داری این آدرسو بدم خودت پیداش کنی؟ نه بذار خودم می‌گم. تو حواسِت به رانندگیت باشه. تا ساعت شیش زِر می‌زد. گفتم: بیخودی خودتو به موش مردگی نزن. یا بگو اونجا چه‌کار می‌کردی و دوستات کیا هستن یا همچی می‌زنمت که نتونی دفعه‌ی دیگه ازدستم فرار کنی. باز شروع کرد به آب‌غوره گرفتن. می‌خواس منو خر کنه. گفت: من آبرو دارم. بچه‌ام مریضه، اگه نتونم دوا براش جور کنم حالش بدتر می‌شه. ممکنه از دستم بره. گفتم: شماره تلفن خونه‌ات؟ کمی فکر کرد و گفت: به‌خدا اونقدر حواسم پرته که یادم رفته، بذار فکر کنم یادم بیاد. گفتم: دروغ می‌گی، مگه کسی شماره تلفن خونه‌شو فراموش می‌کنه؟ بعد گفت: سرکار می‌ترسم اگه زنگ بزنید بچه‌ام از خواب بپره. تازه خوابش برده بود. سه شبه نخوابیده. می‌دونستم دروغ می‌گه. تو این پدرسوخته‌هارو نمی‌شناسی. پرسیدم: کارِت چیه؟ گفت: تو یه‌ شرکت کار می‌کردم بخاطر مریضی بچّه‌ام غیبت زیاد داشتم، بیرونم کردند. ماشین هم داشتم فروختم خرج مریضی بچّه کردم. آدم از مزخرفاتی که اینا به هم می‌بافن خنده‌اش می‌گیره. صبرکن! فکر می‌کنم داریم می‌رسیم. از تو آینه نگاش کن چه جوری خودشو زده به موش‌مردگی. تاصُب بلبل‌زبونی می‌کرد حالا یه‌‌کلام حرف نمی‌زنه. برو جلوتر. همین کوچه‌س. بزن کنار. نگاش کن چه قیافه‌ی مفلوکی به خودش گرفته! از چیشاش پدر سوختگی می‌باره. سه تا پلاک جلوتر. اون آمبولانس چیه درِ خونه ایستاده؟ وای به روزگارش اگه دروغ گفته باشه و بخواد منو سنگِ رو یخ کنه. توی این هوای سرد حالا بجای راه افتادن دنبال این آشغال کلّه، باید تو رختخوابم باشم. اگه به احترام جناب سروان نبود، رفته‌بودم خونه. من که حوصله‌ی گوش دادن به شیون و گریه زاری این زن و زولا رو ندارم. تو خودت برو بپرس اون جنازه مال کیه. اندازه ی‌بچّه‌س. کاش زودتر کارم تموم بشه برم خونه پیش زن و بچه‌ام. مگه این خلاف‌کارا می‌ذارن؟!</p>
Posted in Blogroll, اجتماعی, داستان Tagged: داستان کوتاه، تک‌گوئی مستبدانه!، روایت اوّل شخص مفرد دیکتاتور!، <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/7citiesoflove.wordpress.com/1646/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/7citiesoflove.wordpress.com/1646/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/7citiesoflove.wordpress.com/1646/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/7citiesoflove.wordpress.com/1646/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/7citiesoflove.wordpress.com/1646/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/7citiesoflove.wordpress.com/1646/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/7citiesoflove.wordpress.com/1646/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/7citiesoflove.wordpress.com/1646/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/7citiesoflove.wordpress.com/1646/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/7citiesoflove.wordpress.com/1646/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=7citiesoflove.wordpress.com&blog=1537634&post=1646&subd=7citiesoflove&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/11/04/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%e2%80%8c%da%a9%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/21cbd7b22819bcd185edf35db2c198e3?s=96&#38;d=monsterid&#38;r=X" medium="image">
			<media:title type="html">ع. آرام</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>از پریدن تا رسیدن</title>
		<link>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/10/29/%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b1%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%aa%d8%a7-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%86/</link>
		<comments>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/10/29/%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b1%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%aa%d8%a7-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 11:05:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع. آرام</dc:creator>
				<category><![CDATA[Blogroll]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://7citiesoflove.wordpress.com/?p=1642</guid>
		<description><![CDATA[خاطرت باشد؛
وقتی که دلت غمگین است،
بر دلت بارِ غمی سنگین است
- یا تک و تنهائی –
چهره‌ات از غم اندوه کسان پر چین است
بازهم غصه نخور!
عاشقان می‌دانند؛
زندگی شیرین است!
&#8220;عشق همسایه‌ی دیوار به دیوار خداست&#8221;
سنگ این خانه بهمراهی ما پا برجاست
با نم بارانی
زردی چهره‌ی دشت
سبز و شاداب چو گل خواهد گشت
جویبارش به درازای رسیدن جاری‌ست
رویش دانه‌ی جان [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=7citiesoflove.wordpress.com&blog=1537634&post=1642&subd=7citiesoflove&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>خاطرت باشد؛</p>
<p>وقتی که دلت غمگین است،</p>
<p>بر دلت بارِ غمی سنگین است</p>
<p>- یا تک و تنهائی –</p>
<p>چهره‌ات از غم اندوه کسان پر چین است</p>
<p>بازهم غصه نخور!</p>
<p>عاشقان می‌دانند؛</p>
<p>زندگی شیرین است!</p>
<p>&#8220;عشق همسایه‌ی دیوار به دیوار خداست&#8221;</p>
<p>سنگ این خانه بهمراهی ما پا برجاست</p>
<p>با نم بارانی</p>
<p>زردی چهره‌ی دشت</p>
<p>سبز و شاداب چو گل خواهد گشت</p>
<p>جویبارش به درازای رسیدن جاری‌ست</p>
<p>رویش دانه‌ی جان منتظر هم‌یاری است</p>
<p>وقت آزادگی و پرواز است</p>
<p>گوش کن! خانه پر از آواز است</p>
<p>زندگی زندان نیست</p>
<p>ذره‌ها جان دارند،</p>
<p>هرکسی خواهد دید!</p>
<p>رویش سبزی این مزرعه در آغاز است</p>
<p>درِ این خانه به پهنای پریدن باز است</p>
Posted in Blogroll, شعر  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/7citiesoflove.wordpress.com/1642/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/7citiesoflove.wordpress.com/1642/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/7citiesoflove.wordpress.com/1642/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/7citiesoflove.wordpress.com/1642/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/7citiesoflove.wordpress.com/1642/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/7citiesoflove.wordpress.com/1642/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/7citiesoflove.wordpress.com/1642/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/7citiesoflove.wordpress.com/1642/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/7citiesoflove.wordpress.com/1642/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/7citiesoflove.wordpress.com/1642/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=7citiesoflove.wordpress.com&blog=1537634&post=1642&subd=7citiesoflove&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/10/29/%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b1%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%aa%d8%a7-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/21cbd7b22819bcd185edf35db2c198e3?s=96&#38;d=monsterid&#38;r=X" medium="image">
			<media:title type="html">ع. آرام</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ادبیات جهان &#8211; ایتالوکالوینو</title>
		<link>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/10/25/%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-1/</link>
		<comments>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/10/25/%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-1/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 19:22:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع. آرام</dc:creator>
				<category><![CDATA[Blogroll]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[ایتالو کاوینو، شهرهای نامرئی، نشان‌های سلطنتی، مارکوپولو، واقعیت و تصور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://7citiesoflove.wordpress.com/?p=1636</guid>
		<description><![CDATA[کمی از کتاب &#8220;شهرهای نامرئی&#8221;     نوشته‌ی ایتالو کالوینو      برگردان ترانه یلدا
نشر پاپیروس – پیشبرد
چاپ اوّل تهران 1368
قیمت 600 ریال
از پیش‌گفتار: &#8220;شهرهای نامرئی به شهرهائی که ما می‌شناسم و در آن‌ها زندگی می‌کنیم، شباهتی ندارند. به هیچ محدوده‌ی جغرافیائی یا دوره‌ی مشخصی از تاریخ نیز مربوط نمی‌شوند. حتّا می‌توان گفت که در شرح و تفصیلات مربوط [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=7citiesoflove.wordpress.com&blog=1537634&post=1636&subd=7citiesoflove&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>کمی از کتاب &#8220;شهرهای نامرئی&#8221;     نوشته‌ی ایتالو کالوینو      برگردان ترانه یلدا</p>
<p>نشر پاپیروس – پیشبرد</p>
<p>چاپ اوّل تهران 1368</p>
<p>قیمت 600 ریال</p>
<p>از پیش‌گفتار: &#8220;شهرهای نامرئی به شهرهائی که ما می‌شناسم و در آن‌ها زندگی می‌کنیم، شباهتی ندارند. به هیچ محدوده‌ی جغرافیائی یا دوره‌ی مشخصی از تاریخ نیز مربوط نمی‌شوند. حتّا می‌توان گفت که در شرح و تفصیلات مربوط به این شهرها، مسئله‌ی اصلی شناخت &#8220;شهر&#8221; یا &#8220;شهرها&#8221; بمعنای رایج آن نیست.</p>
<p>با سیر و سیاحت در شهرهای نامرئی، از داستان‌های هزار و یک شب تا زندگی سریع و مدرن آینده، همه یک‌جا در ذهن زنده می‌شود. هر شهر نام زنی را بر خود دارد، و آن‌چه مارکوپولوی خیالی برای قوبلای محزون نقل می‌کند، بیش از آن‌که فضائی خاص را در ذهن مجسم کند، خاطره‌ی آدمی آشنا را در یادمان زنده می‌سازد. از یک شهر به شهر دیگر، مسیر سفری رؤیائی – فلسفی دنبال می‌شود که نشانه‌های آشنای آن به نقطه‌ئی پنهان در درون انسان باز می‌گردد. سفری که شخص به اندیشه، پرِ پروازی سبک می‌دهد&#8230;&#8221;</p>
<p>&#8220;&#8230;پیک‌ها و خراج‌گیران خان بزرگ، پس از بازدیدهاشان از ایالات دورافتاده، سرِ موعد به کاخ شاهی در خانبالق و باغ‌های ماگنولیای آن، که قوبلای ضمن گوش فرا دادن به گزارشات طولانی آنان، در سایه‌ی آن‌ها قدم می‌زد، باز می‌گشتند. سفرا؛ ایرانی، ارمنی، قبطی، ترکمن و&#8230;بودند.</p>
<p>یک امپراطور، مردی است بیگانه با رعایای خود. از همین رو، تنها از ورای چشم‌ها و گوش‌های بیگانگان بود که پهنه‌ی امپراطوری می‌توانست وجودش را در نظر قوبلای پدیدار سازد. پیک‌ها اخبار را به زبان‌هایی که برایشان نا مفهوم بود دریافت می‌کردند و آن‌ها را به زبان‌هایی نا مفهوم برای خان بازگو می‌کردند.</p>
<p>از ورای این حجاب ضخیم صوتی، ارقام مربوط به دریافت خراج سلطنتی، نام و نسب دیوان‌سالاران مخلوع و معدوم و ابعاد نهرهای آبیاری که در زمان خشکسالی، رودخانه‌های باریک مشروبشان می‌کند، ظاهر می‌شد. امّا زمانی که نوبت گزارش به جوان ونیزی می‌رسید، ارتباطی از نوعی دیگر، بین او و امپراطور برقرار می‌شد.</p>
<p>مارکوپولو، تازه از گرد راه رسیده و نا آشنا به زبان‌های مشرق زمین، جز با اداها و شکلک‌ها، جهش‌ها و فریادهای تعجب و وحشت، زوزه‌ها و ناله‌های حیوانات، یا با اشیائی مانند پرِ شترمرغ، نیزه‌ها و سنگ‌های دُرّ کوهی، که از خورجین‌هایش بیرون می‌آورد، و آن‌ها را چون مهره‌های شطرنج جلو روی خود به نمایش می‌چید، نمی‌توانست با خان ارتباط برقرار کند.</p>
<p>این مرد بیگانه‌ی زیرک، در بازگشت از مأموریت‌هایش به دستور قوبلای با حرکات چهره و بدن خود، اداهائی در می‌آورد که سلطان می‌بایست به نوبه‌ی خود تفسیرشان کند؛ پرش یک ماهی که از منقار مرغ ماهی‌خوار بیرون می‌جست تا در توری بیفتد شهری را تصویر می‌کرد، شهری دیگر با مردی تصویر می‌شد که پیکر عریانش از میان آتش می‌گذشت، بی‌آن‌که بسوزد و شهر سوم با اسکلت جمجمه‌ئی که مروارید سفید غلطانی را میان دندان‌های سبز کپک‌زده‌‌اش می‌فشرد.</p>
<p>خان بزرگ نشانه‌ها را یک به یک تمیز می‌داد امّا پیوند بین این‌ها و محل‌هائی که مارکوپولو از آن‌ها دیدن کرده‌بود، همچنان مبهم باقی می‌ماند. خان درست نمی‌دانست مقصود مارکوپولو بیان ماجرایی است که طی سفر برایش اتفاق افتاده یا شرح کاری که بنیان‌گذار شهر برایش انجام داده است؛ اشاره‌اش به پیش‌گوئی‌های ستاره شناسی است یا به لُغزی پیچیده یا به یک بازی لغات مرکّب که باید از آن نام فردی را حدس زد. امّا تمام آن‌چه مارکوپولو  به نمایش می‌گذشت، چه روشن و چه مبهم، قدرت و تأثیری مشابه نشانه‌های سلطنتی داشت که کافیست یکبار روی پرچمی مشاهده شوند تا برای همیشه در خاطر بمانند و هرگز با نشان دیگری اشتباه گرفته نشوند.</p>
<p>در ذهن خان، پهنه‌ی امپراطوری به صحرایی از مضامین نارسا و فرّار و تغییرناپذیر می‌مانست که چون ذرّات ماسه‌یی بودند و از آن‌‌ها، بر اساس هر معمائی که مارکوپولو با کلمات می‌ساخت، برای هر شهر یا ایالت شکلی ظاهر می‌شد.</p>
<p>پس از گذشت فصول و تکرار بسیار، مارکوپولو زبان تاتاری و بسیاری از گویش‌های ملیّت‌ها و قبایل متفاوت را آموخت. اکنون آن‌چه او باز‌گو می‌کرد دقیق‌ترین و موشکافانه‌ترین داستان‌هایی بود که خان می‌توانست آرزوی شنیدنش را داشته باشد و هیچ سؤال یا کنجکاوی‌ای نبود که در آن‌ها بی‌جواب بماند.</p>
<p>با این‌همه، هر روایتی از جائی، در نظر امپراطور همان حرکت چهره یا شیئی را زنده می‌کرد که مارکوپولو بوسیله‌ی آن اوّل‌بار آن‌جا را توصیف کرده بود. مضمون نو، معنای خودرا از نشان قبلی می‌گرفت و بهمراه آن معنای تازه‌یی به نشان سلطنتی می‌افزود.</p>
<p>قوبلای با خود اندیشید که شاید امپراطوری چیزی جز صور سماوی اشباح ذهن در گردش آسمانی‌شان نیست. از مارکوپولو پرسید: روزی که تمام نشان‌ها را بشناسم، آیا بالاخره امپراطوری‌ام را در مشت خواهم داشت؟</p>
<p>مرد ونیزی پاسخ گفت: عالیجناب! باور مدار، آن روز تو خود نشانی بین نشان‌های دیگر خواهی بود.&#8221;</p>
Posted in Blogroll, فلسفه, کتاب, اجتماعی Tagged: ایتالو کاوینو، شهرهای نامرئی، نشان‌های سلطنتی، مارکوپولو، واقعیت و تصور <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/7citiesoflove.wordpress.com/1636/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/7citiesoflove.wordpress.com/1636/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/7citiesoflove.wordpress.com/1636/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/7citiesoflove.wordpress.com/1636/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/7citiesoflove.wordpress.com/1636/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/7citiesoflove.wordpress.com/1636/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/7citiesoflove.wordpress.com/1636/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/7citiesoflove.wordpress.com/1636/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/7citiesoflove.wordpress.com/1636/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/7citiesoflove.wordpress.com/1636/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=7citiesoflove.wordpress.com&blog=1537634&post=1636&subd=7citiesoflove&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/10/25/%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/21cbd7b22819bcd185edf35db2c198e3?s=96&#38;d=monsterid&#38;r=X" medium="image">
			<media:title type="html">ع. آرام</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بوی شمع‌های سوخته</title>
		<link>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/10/22/%d8%a8%d9%88%db%8c-%d8%b4%d9%85%d8%b9%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d9%88%d8%ae%d8%aa%d9%87/</link>
		<comments>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/10/22/%d8%a8%d9%88%db%8c-%d8%b4%d9%85%d8%b9%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d9%88%d8%ae%d8%aa%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 02:05:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع. آرام</dc:creator>
				<category><![CDATA[Blogroll]]></category>
		<category><![CDATA[ترجمه‌ی متن انگلیسی]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[راث باوتّا، شصت و هفت‌سالگی،]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://7citiesoflove.wordpress.com/?p=1631</guid>
		<description><![CDATA[شصت و هفت سال
از: راث باوتا  2004
 
و من هیچ نفهمیدم
جز سنگینی گسترده‌ی شب‌های تابستان،
سوزش آفتاب در ساعت چهار،
سایه‌ها‌ی اکالیپتوس،
بی‌تفاوتی باران.
منتظر می‌مانم برای ابرها که از غرب برسند
برای دندان‌هایم، موهایم، پوستم
آسمان بوی شمع‌های سوخته می‌دهد
و درخت‌ها آرام ایستاده‌اند.
Posted in Blogroll, کتاب, ترجمه‌ی متن انگلیسی, شعر Tagged: راث باوتّا، شصت و هفت‌سالگی،      [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=7citiesoflove.wordpress.com&blog=1537634&post=1631&subd=7citiesoflove&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p dir="rtl">شصت و هفت سال</p>
<p dir="rtl">از: راث باوتا  2004</p>
<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl">و من هیچ نفهمیدم</p>
<p dir="rtl">جز سنگینی گسترده‌ی شب‌های تابستان،</p>
<p dir="rtl">سوزش آفتاب در ساعت چهار،</p>
<p dir="rtl">سایه‌ها‌ی اکالیپتوس،</p>
<p dir="rtl">بی‌تفاوتی باران.</p>
<p dir="rtl">منتظر می‌مانم برای ابرها که از غرب برسند</p>
<p dir="rtl">برای دندان‌هایم، موهایم، پوستم</p>
<p dir="rtl">آسمان بوی شمع‌های سوخته می‌دهد</p>
<p dir="rtl">و درخت‌ها آرام ایستاده‌اند.</p>
Posted in Blogroll, کتاب, ترجمه‌ی متن انگلیسی, شعر Tagged: راث باوتّا، شصت و هفت‌سالگی، <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/7citiesoflove.wordpress.com/1631/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/7citiesoflove.wordpress.com/1631/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/7citiesoflove.wordpress.com/1631/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/7citiesoflove.wordpress.com/1631/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/7citiesoflove.wordpress.com/1631/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/7citiesoflove.wordpress.com/1631/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/7citiesoflove.wordpress.com/1631/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/7citiesoflove.wordpress.com/1631/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/7citiesoflove.wordpress.com/1631/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/7citiesoflove.wordpress.com/1631/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=7citiesoflove.wordpress.com&blog=1537634&post=1631&subd=7citiesoflove&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://7citiesoflove.wordpress.com/2009/10/22/%d8%a8%d9%88%db%8c-%d8%b4%d9%85%d8%b9%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d9%88%d8%ae%d8%aa%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/21cbd7b22819bcd185edf35db2c198e3?s=96&#38;d=monsterid&#38;r=X" medium="image">
			<media:title type="html">ع. آرام</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>