داستانک- مري كلارك:
جان، آجودان ستاد ارتش بود. از صبح كه بيرون آمده بود ريگي توي كفشش حس ميكرد.
با جمع كردن پا سعي كرد آن را به گوشهاي براند و ثابت نگه دارد تا در فرصت مناسب، كفش خود را دربياورد و از شر ريگ راحت شود.
سر ظهر عرق از سر و رويش [...]
مربوط به موضوع های: Blogroll, اخبار وبلاگها, داستان | بر چسب ها: ریگ تو کفش،داستانک،مریکلارک | 3 نظرات »
