ریگ تو کفش

 
داستانک- مري كلارك:  
جان، آجودان ستاد ارتش بود. از صبح كه بيرون آمده بود ريگي توي كفشش حس مي‌كرد.
با جمع كردن پا سعي كرد آن را به گوشه‌اي براند و ثابت نگه دارد تا در فرصت مناسب، كفش خود را دربياورد و از شر ريگ راحت شود.
سر ظهر عرق از سر و رويش [...]